Hamshahri corpus document

DOC ID : H-770210-41197S2

Date of Document: 1998-04-30

تساهل سياسي در انديشه سياسي، قضيه تساهل پرسشهاي عميق و گسترده اي به وجود آورده است. امروزه، در شرايط اواخر قرن بيستم، كمتر دولتي خود را يكسره دشمن تساهل اعلام مي كند; در عمل نيز عدم تساهل بر اساس مواضع ايدئولوژيك خاصي توجيه مي شود و لازمه جلوگيري از بدعت يا انحراف و يا حفظ اصول و يا نظم اجتماعي به شمار مي رود. با اين حال، تساهل و عدم تساهل سياسي يكي از مهمترين وجوه تمايز جهت گيريهاي سياسي و فكري دوران ما به شمار مي رود; در واقع، جوهره دموكراسي و توتاليتريسم به همين قضيه باز مي گردد. تساهل در اصل معنايي منفي دارد و به معني پذيرش امري است كه از نقطه نظرپذيرنده، مطلوب يا پذيرفتني نيست. تساهل اصولا همراه با انتقاد از موضوع تساهل صورت مي گيرد. طبعا در جامعه اي كه رعايت اصول مذهب در آن مرسوم است كساني كه اين اصول را رعايت مي كنند نمي توانند موضوع تساهل و مدارا باشند; تنها كساني كه چنان اصولي را مراعات نمي كنند ممكن است مورد تساهل قرار گيرند. بنابراين، موضوع تساهل معمولا مخالفان عامل تساهل هستند. هم ازنظر تاريخي و هم از حيث منطقي، تساهل منزلي بر سرراه نيل به آزادي است. متساهل بر آن است كه نبايد مردم را مثلا به خاطر عقايدشان مورد آزار قرارداد. از ديدگاه اخلاقي، تساهل به معني آمادگي براي تجديد نظر در اهداف در سايه وسايلي است كه فرد بايد براي رسيدن به آن اهداف به كار گيرد. به عبارت ديگر عامل تساهل مي سنجد كه آيا هدف موردنظر ارزش به كارگيري وسيله مورد نظر را دارد يا نه. بدين ترتيب اعتراض مندرج در تساهل اعتراضي نسبي است; هيچ امري نمي تواند في نفسه و بدون مقايسه مورد اعتراض قرار گيرد. بنابراين، شرط نخست تساهل آن است كه اعتراض نوشته شده در آن مطلق و كامل دانسته شود. در تاريخ تفكر سياسي از قرن شانزدهم به بعد تساهلي كه در غرب بيش از انواع ديگر مورد اعتراض قرار گرفته، نبودن تساهل عقيدتي (عقايد مذهبي و سپس عقايد سياسي ) بوده است. از لحاظ تاريخ انديشه سياسي، مفهوم تساهل مفهومي خاص بوده است. مسئله اصلي از اين نظر، نه نفس تساهل و نبودن تساهل در مفهوم منطقي آن، بلكه موضوع تساهل يا نبودن تساهل بوده است. از لحاظمنطقي، نمي توان از تساهل نسبت به بيرحمي ستايش كرد يا نبودن تساهل نسبت به بيرحمي را نكوهش كرد. اما از لحاظ تاريخي (و نه از لحاظ منطقي )، تساهل خوب ونبودن تساهل بد تلقي شده است. امانبودن تساهل را كه بد به شمار رفته است، بايد در رابطه با حوزه هاي اعمال آن در نظر گرفت زيرا از لحاظ منطقي تساهل يا نبودن تساهل به طور كلي قابل ارزيابي دقيق اخلاقي نيست. خلاصه آنكه تاريخ انديشه تساهل سياسي براي درهم شكستن انواع خاصي از نبودن تساهل پديد آمده است. طبعا در نبودن تساهل، اعتراض با رد و سركوب در آميخته است، نبودن تساهل مستلزم عمل سركوبگرانه است وگرنه با تساهل فرقي نخواهد داشت. تساهل در حدفاصل ميان نبودن تساهل و بي تفاوتي قرار مي گيرد كه تركيبي از نبودن اعتراض و رد است. لازمه تساهل، نخست، نامطلوب دانستن يا منفور شمردن چيزي و سپس تحمل آن است، حال آنكه در بي تفاوتي، منفور بودن امر مورد نظر اساسا منتفي است. از جمله مباحث تازه درباره تساهل، مبحث تساهل نظري است كه به بحث معرفت شناسي بيشتر ارتباط دارد تا به مباحث سياسي و اخلاقي. در اين مبحث، به تساهل نسبت به سازمانها، تشكلها، عقايد، رفتار و ويژگيهاي فردي يا گروهي پرداخته نمي شود، بلكه تساهل در پيوند با مسئله حقيقت يابي بررسي مي شود. تساهل نظري بيشتر به عنوان ابزار دستيابي به حقيقت در نظر گرفته شده است. مثلا، برينگتون مور تصور روشني از تساهل به عنوان وسيله به دست داده است. از نظر وي، تساهل لازمه رشد و پيشرفت علم است. مساله تساهل سياسي تنها ذهن انديشمندان سياسي را به خود مشغول نساخته، بلكه در واقع مشغله خاطر سياستمداران و نيز اقشار مختلف جامعه نيز هست. برخي از انديشمندان، تساهل سياسي را نمود و مظهري از اقتدار ملي، توسعه سياسي و عقلانيت اجتماعي تلقي مي نمايند زيرا در چنين فضايي، انديشيدن نهادينه مي شود. موريس دوورژه سياست را به ژانوس دو چهره اي اساطيري تشبيه كرده است كه يك چهره نشان دهنده نظم و همگوني است و چهره ديگر نمايشگر پيكار، مبارزه، تعارض و تضاد; هر چند اين دو گانگي در ماهيت قدرت نهفته است اما با رشد فرهنگ تساهل مي توان بعد نظم، همگوني و همنشيني را در زندگي مدني افزايش داد و سيماي سلطه جويي كه چهره ديگر سياست است را كاهش داد. به نظرميل، بي توجهي به ايرادات و اعتراضات نسبت به نظرهاي مقبول موجب مي شود كه آن نظرها از جايگاهي فراتر از جايگاه خرافات برخوردار نشوند. همچنين برخي از انديشمندان قرن نوزدهم، حصول حقيقت را به نحوي نتيجه فرايندي ديالكتيكي مي دانستند، به اين معني كه حقيقت همواره با غير حقيقت برخورد دارد واز درون آن پديد مي آيد. هربرت ماركوزه از جمله متفكراني است كه تساهل را به عنوان هدف تلقي كرده اند. به نظر او، تساهل جاري در جوامع دموكراتيك سركوبگرانه است و درنتيجه، تساهل واقعي مخدوش شده است. به نظر ماركوزه، تساهل في نفسه هدف و غايت و خير است، همچنانكه عدالت ياآزادي يا برابري ممكن است في نفسه به عنوان غايت تلقي شوند. ماركوزه معتقداست كه غايت تساهل حقيقت است و حقيقت به گمان او تنها در دست اقليت چپگرا ( انقلابي ) است. تا زماني كه اين اقليت بر مسند قدرت تكيه نزده است، در جامعه بايد تساهل وجود داشته باشد اما وقتي كه اين اقليت به قدرت رسيد، مي تواند اكثريت معزول و محكوم را سركوب نمايد. به عبارت ديگر از روزي كه جابه جايي در قدرت صورت مي گيرد و اقليت چپ به حكومت مي رسد، چون حقيقت به كرسي نشسته است، ديگر نيازي به تساهل نيست، پس اقليت نبايد ديگر نسبت به اكثريت محكوم تساهل نشان بدهد! پروفسورمك اينتاير كه يكي از شارحان انديشه هاي ماركوزه است، اين بخش از انديشه هاي او را مورد نقد قرار مي دهد: هدف تساهل نه حقيقت بلكه معقوليت است. ما بي گمان معقوليت را ارج مي نهيم زيرا با روشهاي عقلي يا معقول است كه حقيقت را كشف مي كنيم ولي ممكن است كسي معقول باشد اما عقايد نادرست داشته باشد و بر عكس كسي كه عقايد درست دارد چه بسا آدم نامعقولي از كار درآيد. كنت دوگوبينو مي گويد: اگر اعتقاد مذهبي را از ضروريات سياسي جدا هيچ كنيد، ديانتي جدي تر و شايد بي تعصبتر از اسلام وجود ندارد، درواقع همين تسامح وتساهل بود كه در قلمرو اسلام بين اقوام و امم گوناگون تعاون و معاضدتي راكه لازمه پيشرفت تمدن واقعي است به وجود آورد و همزيستي مسالمت آميز عناصر نامتجانس را ممكن ساخت. ادامه دارد