Hamshahri corpus document

DOC ID : H-770208-41169S2

Date of Document: 1998-04-28

امامت در چشم انداز كلام شيعي جستاري در فلسفه امامت امامت به معني پيشرو ديگران بودن است وشخص پيشرو بايد به روش كار، از همه آگاه تر وكاردان تر باشد جستار گشايي: بنيادي ترين و به واقع بحث برانگيزترين پرسمان تاريخ تشيع، امامت است. واژه امام را درمعناهاي گوناگون، آورده اند فرمانده، پيشرو، راهنما، امير و... كسي كه به دانايي و آگاهي و كارداني نامور بوده و از همه مردم پيشي جسته است. در معناي اصطلاحي و ديني، امام به جانشيني گفته مي شود كه پس از پيامبر گذارده شده (نصب آن از سوي خداو به ميانجي پيامبر شكل مي گيرد ) تا دين را پاس داشته و مردم را به دريافت درست معارف ديني رهنمون گشته و برداشتهاي نادرست را از پهنه دين بزدايد. بي گمان تعريفي كه از امامت در بالا داده مورد شد، توافق همه انديشمندان و بزرگان دين نبوده و ديدگاههاي فراوان برگرد آن تنيده شده كه شايان بحث و بررسي فراوان است. جستار حاضر، بحثي است در فلسفه امامت و دريافتهاي گوناگون فكري از آن و نويسنده كوشيده تا اين مسئله رااز سويه هاي مختلف پژوهيده و پرتوي در اين راستا بيافكند. توجه خوانندگان گرامي را به اين مطلب جلب مي كنيم. سرويس معارف نوشته: دكتر اصغر دادبه مهمترين اصل اعتقادي مذهب تشيع. در تعريفاتي كه براي امامت آورده اند، كلماتي مانند امارت و يا رياست و گاهي خلافت بكار برده شده است. امام چون دركارهاي مخصوص به خود از همه داناتر است، و راهنماي ديگران هم هست، از اين جهت بايد امير و فرمانده آنان هم باشد; زيرا راهنمايي كردن، بدون فرمان دادن به كارها و روشهاي معين، ميسر نمي شود. لفظ ديگري كه گاهي در تعريف امامت بكار گرفته شده، رياست است; زيرا امامت به معني پيشرو ديگران بودن است و شخص پيشرو بايد به روش كار، از همه آگاه تر و كاردان تر باشد; اين برتري در آگاهي وكارداني را رياست مي گويند. هر كس پس ازديگري و يا به جاي او برگروهي فرماندهي كند و كارگرداني آنان را بر عهده بگيرد، كارگرداني او را خلافت و خود او راخليفه آنچنان مي گويند كه موسي به هارون گفت: اخلفني يعني در نبودنم كارم را انجام بده و زحاج گفته است: فرمانروايان دين را خليفه خدا درزمين مي گويند، زيرا جز خداوند، ديگري سزاوار فرماندهي نمي باشد و اينان به جاي او فرماندهي مي كنند، چنانچه خداوند به داوود گفت: يا داوود انا جعلناك خلفه في الارض از آنچه گفته شد برمي آيد كه نسبت ميان اين سه مفهوم مانند امامت، رابطه ميان جنس با نوع است; زيراامارت اعم از همه است، و رياست اخص از آن است، و خلافت اخص از همه است، و پس از اين دانسته خواهد شد كه ولايت مانند فصل اخير براي امامت است. تعاريف اصطلاحي امامت: در پاره اي از كتب اهل سنت، امامت چنين تعريف شده كه گفته اند: امامت فزوني و برتري يافتن يكي از مسلمانان بر همه آنان در كارهاي ديني و دنيايي ايشان است; اما چون اين تعريف شامل نبوت هم مي شود، تعريف بهترش اين است كه گفته شود: امامت به جاي پيغمبر گذارده شدن يكي از مسلمانان است، تا او دين را نگهباني كند و آن را بپا دارد و مسلمانان را زير بيرق واحد گرد آورد، بدان گونه كه همگي از آن يك نفر پيروي كنند. تعاريف ديگري هم از متكلمان شيعي با اندك اختلافي رسيده است; جز آن كه در پاره اي از آنها به جاي خلافت پيغمبر، نيابت بكار رفته است، و يا كلمه بالاصاله برآن افزوده شده است. تا شامل كساني نشود كه از سوي امام به كارهايي گمارده مي شوند، و در پاره اي از آن تعريفات كلمه في دار التكليف افزوده شده همه است اينها تعريف به صورت ناقص مي باشند، زيرا در هر يك از آنها بخشي از آثار و نتايج امامت و يا لوازم ديگرش آمده است; اما دو تعريف ديگر براي امامت آمده كه در يكي گفته شده است: هي التقدم فيما يقتضي طاعه صاحبه و الاقتداء به فيما تقدم فيه علي البيان يعني امامت پيشرفته تر بودن و فزوني داشتن در آشكاربودن دانستنيهاي نهفته براي دارنده آن است كه آنها براي ديگران نمودار نيستند. به علت همين فزوني و برتري است كه بايد فرمانش را ببرند و او را پيشواي خود گيرند. تعريف دوم امامت اين است كه گفته اند: امامت برتري ديني داشتن كسي بر همه مسلمانان است كه اين برتري سبب روي آوردن همه مسلمانان به نگهداري از خوبيهاي ديني و نيكو شدن كارهاي دنيايي آنان گردد و بازداشته شدن آنان را از كارهايي كه زيان ايشان در آن است ايجاب نمايد. در اين دو تعريف به حقيقت ولايت نيز اشاره شده است، و آن ركن اصلي امامت است و مانند فصل اخير آن مي باشد و فصل اخير هر چيزي جزء مقوم آن نوع است; بنابراين دو تعريف آخر بهترين تعريفي است كه به روش شيعه اماميه براي امامت آورده شده است. امامت و رابطه آن با ولايت: براي كلمه ولايت در كتب لغت و جاهاي معاني ديگر، بسيار و گوناگون آورده شده است مانند: دوستي كردن، ياري دادن، به دست گرفتن به كاري، دست گرفتن كار كسي، فرماندهي داشتن، و جزآن. اما از دقت در آنها چنين برمي آيد كه درهمه يا در بيشتر اين معاني، اجزاء مشتركي وجود دارد و ازمجموع آنها مفهوم مشتركي بدست مي آيد، و آن سزاوارتر بودن به چيزي است توضيح بيشتر اين است كه گفته شود ولايت كمك رساني گفتاري و كرداري از روي مهرباني به نيازمنداني است كه با كسي گونه اي از وابستگي قبلي دارند، و او بايد در برآوردن نيازشان به آنان كمك رساني كند و آنان نيز بايد در اختيار او قرار گيرند، و سخن او را ازهر جهت بپذيرند، وگرنه كمك رساني تحقق نخواهد يافت. در اين تعريف نكته ها و اصولي چند گنجانده شده است كه اكنون به اجمال يادآوري مي شود، و در مطالب پس از اين بيشتر روشن خواهد باري گرديد ولايت گونه اي از تسلط و حاكميت بر اداره كردن كارهاي كسي يا چيزي مي باشد، و اين تسلط و حاكميت داراي علتي است كه آن را پديدآورده ولايت است سببيه يا توليديه شامل موارد بسياري مي شود، و از آن جمله ولايت پدر بر فرزند، و ولايت كشاورز بركشت خود اوست، و ولايت صنعتگران بر فرآورده صنعتهاي خودشان نيز قسمتي ازآن است; سلطه مالكيت بر داراييهانيزاز همين ولايت سببيه يا توليديه ناشي مي شود. ولايت سببيه يا توليديه شامل جايي هم مي شود كه كسي زمينه موجود شدن انديشه اي يا عقيده اي را درديگري فراهم كند، و يا به هر نوع رشدفكري وعلمي او كمك برساند; و اين كه حضرت پيغمبر ( ص ) فرمود: انا و علي ابوا هذه الامه به همين ولايت سببيه و توليديه نظر داشته است. ولايت به تقسيم اول بر سه گونه است ) 1 ولايت شخصيه و آن لزوم سرپرستي كردن در كارهاي مربوطبه توليد شدنيهاي معين است; ) 2 ولايت جزئيه كه زير عنوان ولايت پيماني مي آيد; ) 3 ولايت كليه ومطلقه الهيه كه به همين عنوان خواهد آمد. تقسيم دوم براي ولايت از اين روي است كه اگر شخص توليد كننده و يا بوجود آورنده چيزي خودش به ولايتي كه دارد رفتار كند نسبت به خود او ولايت اصليه و ذاتيه مي باشد، و چنانچه كار خود را به ديگري واگذارد، براي شخص دوم ولايت فرعيه و يا تبعيه و يا عرضيه، در مقابل ذاتيه خواهد بود و باز هر يك از اين اقسام به تشريعيه و تكوينيه تقسيم مي شوند، اگر چه اين اصطلاح شايد در همه جا بكار برده نشود. اما به هر صورت از ضرب كردن آنها در يكديگر مجموعا دوازده قسم براي ولايت پيدا مي شود. ولايت مطلقه و كليه الهيه، به معني حق حاكميت همه جانبه و همه جايي و هميشگي خداوند بر همه چيزهايي است كه آفريده خود او هستند و چنانچه گذشت اين حق حاكميت مطلقه از وابستگي وجودي ميان واجب و ممكن پديد مي آيد; زيرا چيزي كه در اصل هستي خودش به ديگري وابسته و نيازمند است، در همه دگرگونيهايي كه به ماندگاري يا بهبود هستي او كمك مي كند، به وجود آن ديگري نيازمند خواهد بود و نيازمندي مطلق، حاكميت مطلق و محكوميت مطلق را فراهم مي كند. ولايت نبويه: سخن از ولايت نبويه در اينجا براي اين به ميان مي آيد كه هر چه درباره اش گفته شود، به روش شيعه اماميه، در امامت هم همان گفته مي شود; زيرا در لغت خلافت گذشت، و پس ازاين هم مي آيد كه چون خداوند موجودي ادراك ناشدني است، و با كسي روبرو و طرف گفتگو نمي شود، پس ناگزير كساني از خود مردم را برآنان مي گمارد، تا به جاي خود او با مردم گفت وشنود كنند، و حق حاكميت و فرمان دهي خداوند را به مرحله اجرا و تحقق برسانند، و فرستادن اينان لطف و مهرباني از سوي او به مردم است و چون ولايت نبويه همان ولايت الهيه است، به همين ملاحظه خداوند در يك جا مي فرمايد: من يطع الرسول فقد اطاع الله (نساء) 80 و باز مي فرمايد: و ما ارسلنا من رسول الاليطاع باذن الله (نساء) 64 و در جاي ديگرآمده است وما اتيكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا (حشر) 7 و باز آيات بسيار ديگري درباره كمك رساني پيغمبران به رشد فكري مردم و آموزش دهنده بودن ايشان رسيده است. (129 151 بقره; آل عمران; 144 جمعه 2 و آيات ديگر ). درباره حدود ولايت پيغمبر در قرآن كريم آمده است كه النبي اولي بالمومنين من انفسهم (احزاب).بيشتر 6 مفسران اماميه از اين كه كار معيني ذكر نشده كه اولويت به آن مقيد شده باشد، چنين استدلال كرده اند كه پيغمبر در همه كارها بر مومنان اولويت دارد. بنابراين سزاوارتر از ديگران است و نخست بايد او از هر چه نياز دارد و بخواهد بهره بگيرد و پس از او به ديگران نوبت مي رسد، و نخست او را بيش از همه كس بايد دوست داشته باشند و از او دفاع كنند و جان خود را و همه چيز را برايش فدا كنند و نخست بايد فرمان او را اجرا كنند و تا كاري را كه او فرمان نداده انجام ندهند، بايد به كار ديگري نپردازند; زيرا فرمان او بردلخواه همه كس مقدم است; بنابراين در هيچ موردي به دلخواه خود نبايد كار كنند و دستور هر كاري را از او بايد جويا شوند. زيرا او جز به سود خود مردم فرمان نمي دهد و او به اين كه سود آنان در چه كاري است از خودشان هم آگاه تر است; و بنابراين اين سود مردم در همان كاري است كه او به آنان فرمان بدهد. از اين آيه جز ولايت پيغمبر بر همه كارهايي كه در رابطه او با مردم است چيز ديگري برنمي آيد و از ولايت تكوينيه يعني تصرف در موجودات چيزي نامبرده نشده است. ادامه دارد