Hamshahri corpus document

DOC ID : H-770206-41143S2

Date of Document: 1998-04-26

شعله ء طور جستاري در محاكمه حسين بن منصور حلاج اثر استاد عبدالحسين زرين كوب جستارگشايي: در شماره قبل ويژه نامه اي در گراميداشت مقام علمي استاد عبدالحسين زرين كوببه خوانندگان عزيز تقديم شد. اين صفحه، شامل جستاري است كه به خامه جذاب استاد زرين كوب تحرير شده و براي نخستين بار به چاپ مي رسد. اين نوشتار كه چهارمين فصل از كتاب آتي ايشان به نام شعله طور درباره زندگي و محاكمه و بردار كردن حسين بن منصور حلاج چنين است عنواني دارد: گزارش يك خفيه نويس اين فصل كه با اندكي تلخيص به دليل كمبود جا به خوانندگان ارجمند تقديم مي شود از سوي استاد بزرگوار در اختيار ما قرار گرفته است و ما بدين وسيله شاكر لطف ايشانيم و توجه شما را به آن جلب مي كنيم. سرويس معارف درهارا ببنديد. محكمه سري خواهد بود. صداي گرفته و بيحال عالي جناب حامدبا اين لحن آمرانه فراشان را به بستن درهاي تالار واداشت. با اين حال آهسته زيرلب منگيد: اين دفعه هم ممكن است امير حاجب نصر قشوري به خاطر مرشد و پير خود حلاج، خليفه و مادرش سيده را بر ما به بشوراند ا ين پچ پچ او گويا هيچ كس توجه نكرد و اين كه بنده، كاتب خفيه نويس صاحب شرطه به حكم وظيفه در اين گزارش آن را شايسته يادآوري يافتم براي آن است كه خاطر صاحب كه شرطه، خدايش عزت و نعمت دهاد، مطمئن باشد در آنچه به وسيله اين ناچيز به عرض مي رسد هيچ نكته اي از آنچه در جريان محاكمه روي مي دهد ناشنيده و ناگفته نخواهد ماند و جناب خلافت پناه هم چون اين عريضه را از جانب صاحب شرطه دريافت كند، تفاوت آن را با آنچه از جانب كاتبان ديوان وزارت به عرض وي خواهد رسيد به عنايت درخواهد يافت. البته اين ناچيز خود را در اين محكمه در بين فراشان مامور حفاظت جا اما زد آنچه را اكنون مي نويسداز ضبط حافظه مي نويسد چرا كه در آنجا ميل نداشت هيچ كس خفيه نويس صاحب شرطه رابازشناد و اين نكته را كه حضرت صاحب شرطه درتمام بغداد به هر گونه هست از همه چيز به هنگام، آگهي درست دقيق خواهديافت دريابد. به هر حال، به اشارت عالي جناب حامد بن عباس محاكمه حلاج به طور سري و در پشت درهاي بسته آغاز شد. چند لحظه بعد نگهبانان شيخ صوفي را با خشونت بسيار به درون تالار محكمه راندند. مرد، تكيده، زار ونزار اما استوار و مصمم بود. دستهايش از پشت بسته بود و پاهايش كه گويا تازه چوب خورده بود به سختي حركت مي كرد. هنگام ورودش يك غلام ترك، كه دشنه بر كمر و تازيانه در دست داشت آمرانه فرياد زد: - قرمطي را لعنت كنيد! اما هيچ صدايي بر ضد مرد برنخاست. در حالي كه عالي جناب حامد بي اختيار امابا بيحالي و بيخيالي در مسند خود جابه جا مي شد جمعيت به احترام حلاج از جابرخاست. غلام كه در نگاه بيحال وزير، موج خشم و كينه اي اظهار ناشده را دريافت سيلي سخت برگونه نزار به گودي نشسته حلاج نواخت. حلاج كه در مقام متهم اجازه جلوس نداشت همچنان استوار و تاثر ناپذير در مقابل مسند حامد ايستاده بود. گردنش را راست گرفته بود ودر خطوط چهره اش هيچ نشاني از ترس، خشم، ياناخرسندي ظاهر نبود. به هيچ جا نگاه نمي كرد و گذاشته بود تا نگاه سرگردانش بي هيچ ترس و وحشت فضاي آكنده از رعبو وحشت محكمه را همه جا بكاود. در اين هنگام نگاه كنجكاو من به نگاه بي حوصله عالي جناب وزير افتاد كه خاموش اما آمرانه با نگاه غلام حرف مي زد: - دبزن، قرمطي ملعون را دبزن! و غلام كه از نگاه خاموش وزير آنچه را او نمي خواست بر زبان بياورد درك كرده بودحلاج را به زير رگبار سيلي هاي پي درپي گرفت: يك، دو، ده، چهل، بيست، شمردم شصت درست هشتاد سيلي بر صورت و گردن مرد زد و با دشنه اي كه بر كمر داشت گردن و صورتش را به طور وحشيانه اي مجروح كرد. زمزمه نارضايي در فضاي محكمه پيچيد. حاضران كه معدودي از آنها دوستداران حلاج بودند و تعدادي از آنها براي مشاهده محاكمه يك قرمطي ملعون آمده بودند، از آنچه در محكمه روي مي داد به شدت به خشم آمده بودند. بعضي آهسته زبان به اعتراض گشودند و عده اي خشم و ناخرسندي خود را با فريادهاي كوتاه و بريده نشان مي دادند. قاضي كلان و يك دو قاضي جوان كه در كنار او و نزديك مسند عالي جناب نشسته بودند، در اعتراض به اين بيرسمي چين بر ابرو انداخته بودند. وزير كه همچنان آرام، خاموش و بي اعتنا برمسند خويش تكيه داده بود و از شادي و خرسندي پره هاي بيني اش از هم باز شده بود با لحن سرد آكنده از بيحوصلگي، بانگ برداشت: - دست نگهدار، غلام. اينجا محكمه عدالت است. اين مرد قرمطي باشد يا نباشد نبايد قبل از حكم قاضي دست بر روي او بلند كرد! قاضي كلان، كه در خراسان املاك وسيع و اموال بسيار دارد با وحشت و اضطراب به چهره منشي و به طوماري كه در دست او مي لرزيد چشم دوخته بود. دو قاضي ديگر كه نزديك وي نشسته بودند با رنگ پريده سرهاشان را به هم نزديك كردندو در حرفهاشان نشانه بيم و نگراني پيدا بود. عالي جناب، اما آرام و خاموش مانده بود. چنان با بي اعتنايي به گزارش منشي گوش مي داد كه گويي سرايت آشوب وتهديد به بغداد برايش اهميت ندارد، چيزي كه اهميت دارد جز اجراي عدالت در محكمه نيست. اطوار و احوال او به گونه اي بود كه گويي متهم را براي اولين بار مي بيند و حلاج در زندان خانه شخصي او محبوس و مورد تعقيب وشكنجه نيست! مرد با چه صلابتي بر اعصاب خود تسلط دارد و با چه اطميناني احوال عصر و مردم زمانه را مي شناسد! - قرمطي، آيا تو در نزد اين قوم خود را به اين نامها ؟ خوانده اي - من هرگز آنها را نديده ام. اين تنهاجوابي بود كه حلاج تا اين لحظه به سوالهايي كه از او شد به زبان آورد. تا اين لحظه خاموش، بي اعتنا و آرام مانده بود و در اطوار و احوال خود نشان داده بود كه اين مجلس راجز به چشم يك نمايش ظاهري نمي نگريست. من، كه يك لحظه در طرز لباس و زبان و اطوار ژنده پوشان تامل كردم، تقريبا بدون احتياج به تامل، بسياري از آنها را شناختم. جناب صاحب شرطه، اينها عده اي گدايان حرفه اي بودند كه از گوشه و كنار شهر جمع آوري شده بودند. از آن كسان كه در مقابل دريافت پول، حتي در مقابل دريافت وعده پول، از هيچ بي آبرويي بلكه از هيچ جنايت روگردان نبودند. اينان گداهاي حرفه اي بودند با لهجه ها و لباسهاي گونه گون كه همه جا در اطراف شهر پراكنده بودند و جاسوسي جيببري، و حتي آدم ربايي را بر موجب اشارت و دستور انجام هر مي دادند روز به صورتي و هر جا به شكل ديگري ظاهر مي شدند. در بغداد هر دسته شان، به تناسبمولد، زبان، يا لباس خود به نام خاص خوانده مي شد مكي، شجوي، حاجور، مزيدي و نامهاي مشابه ديگر. بسياري ازآنها بارها به خاطر جنايتها يا فضاحت هاشان به زندان صاحب شرطه افتاده بودندو شبگردان صاحب شرطه بسياري ا ز آنها را به نام و نشان مي شناختند. اين نمايش هم چيزي بر متهم الزام نكرد. تكرار گونه اي از همان اتهام هايي بودكه منشي محكمه از پيش بر حلاج وارد كرده بود. قاضي كلان كه حضور اين گونه اشخاص را در يك محكمه اهانتي در حق محكمه تلقي مي كرد، با تشدد و خشونت از منشي خواست تا آنها را از ساحت محكمه دور كند. منشي با اشارت دست آنها را به بيرون از محكمه فرستاد و به اشاره عالي جناب بي درنگ به قرائت طومار خود ادامه داد. دنباله طومار هم چيزي جز همان تكرار اتهام هاي سابق نبود. اتهام قرمطي بودن، اتهام دعوي الوهيت و اتهام قصد براندازي دولت. در اين ميان، بين حامد و منشي محكمه نگاه رمزآميزي مبادله شد كه رعب و هيبت حاكم بر محكمه آن را از بسياري انظار مخفي نگه داشت. بلافاصله منشي روي به حلاج كرد، باچهره برافروخته و صداي گر گرفته اي بر او بانگ زد: - ملعون، آيا راست نيست كه تو در يك نامه خويش، در خطاب به دوستانت خود را رحمن رحيم و علام الغيوب؟ خوانده اي باز صداي حلاج شنيده شد: - دوستان يا دشمنان هر يك مي توانند هر نام و عنواني را كه مي خواهند بر من بگذارند. اين به من مربوط نيست به خود آنها مربوط اما است اينكه در نامه من چنان عنواني باشد يا نباشد درك و تفسير آن عنوان در حد ادراك هر كسي نيست. اين همان چيزي است كه ياران ما آن را عين الجمع مي خوانند و امثال حامد و قاضي كلان و ياران ايشان از عهده درك آن برنمي آيند. شان آنها بحث در اين اقوال و احوال نيست، شان آنها اخذ اموال و مصادره مردم و توطئه واحتكار و حبس و آزار خلق است. عالي جناب كه تا اين لحظه، خود را در جريان محكمه بي تفاوت نشان داده ناگهان بود، از كوره در رفت. اما باز ماهرانه متانت خود را حفظ كرد. روي به منشي محكمه كرد و با لحني كه ظاهرش پرسش بود و در باطن از انكار و ناخرسندي مايه داشت پرسيد: - اين قول عين الجمع چيزي جز يك نام ديگر كه بر دعوي الوهيت نهاده باشند به نظر نمي رسد. آيا از صوفيه بغداد و ياران جنيد هيچ كس ديگر هست كه اين گونه دعوي را تاييد ؟ كند منشي محكمه يك بار ديگر همچنان حقيرانه كرنش كرد: - اين قول را اصحاب جنيد رد كرده اند. حتي شبلي كه بر خلاف جنيد اوقات خويش را همه در سكر مي گذراند و اهل صحو نيست گفته است مدعي را از اين گونه سخن بايد بازداشت. صوفيه هم به خاطر همين دعوي است كه اين قرمطي را از بين خود طرد كرده اند. فقط يك شيخ حنبلي، اين دعوي را تاييد كرد و منكران آن رابي اعتقاد خواند. - يك شيخ؟ حنبلي و قاضي كلان از اينكه يك صوفي حنبلي چنين قولي راتاييد كرده باشد خود را متعجبگونه نشان داد. مي دانست كه در آن ايام حنابله بغداد مثل شافعي هايش آشكار و پنهان با حامد دشمني مي ورزيدند - و حمايت خود را از حلاج اعلام مي كردند -اين را هم مي دانست كه در بين داوران و فقيهان محكمه هيچ كس حنبلي نيست. با اين همه، با ناباوري پرسيد: - اما اين صوفي حنبلي؟ كيست منشي محكمه، به پيرامون خود نگاه كرد و با قدري ترديد و احتياط نام او را بر زبان راند: - ابن عطا آدمي، ابن عطا! ناگهان عالي جناب كه گويا، به علت طول تسلط محاكمه، بر اعصاب خود را از دست داده بود منفجر شد و با پرخاش داد زد: - آن شيخ؟ ملحد صوفي ديوانه كه در ديوان وزارت زبان درازي كرد، به مقام والاي خلافت اهانت ورزيد وسزاي خود را نيز؟ ديد در محكمه شرعي نام آن ملحد رانبايد برد. همين چند روز پيش به خاطر گستاخي هايش تنبيه شد. شيخ حنبلي نه، يك ملحد لجوج و بي اعتقاد! منشي محكمه اضافه كرد: - سزايش همان حكم عالي جناب بود. خادمان ديوان اورا در زير ضربه هاي مشت و كفش و چوب از پا درآوردند و او چند روز بعد در خانه خود به خواري سخت جان داد. خبر مثل صاعقه بر حلاج فرود آمد. ابن عطا نزديكترين دوست او بود. شنيده بودم حلاج در يك دونامه كه از زندان به او نوشته بود با او تقريبا عاشقانه خطاب كرده بود. در مدت زندان كه هيچ كس از صوفيان بغداد جرات نداشت نام او را بر زبان بياورد ابن عطا به ديدار او رفته بود. ابن عطا صاحب اسرار او بود و حلاج چنانكه در گوشه و كنار ديوان و زندان نقل مي شد امانتهاي شخصي خود را به او سپرده بود. و او اينك قرباني دفاع از عقايد حلاج شده بود. از حيرت و تاسف دهان حلاج باز ماند چند قطره اشك كه برگونه هاي زرد نزارش فرو غلتيد و در ريشهاي شانه نديده اش ناپديد شد. لبهايش آرام حركت هيچ كس كرد ندانست در آن ضايعه دردناك عالي جناب حامد را نفرين كرد يا به روح ابن عطا درود فرستاد. هرگونه بود، برخلاف انتظار وزير و قاضي كلان، بر سكوت و سكون خود مسلط شد وهمچنان استوار، بي اعتنا و بي تاثر برپاي ايستاد. منشي محكمه ادامه داد: - حلاج ملعون به خاطر همين دعوي ها سالها پيش توقيف شد. در آن زمان عالي جناب علي بن عيسي وزارت مي راند. مدعي كذاب به شكنجه دار و زندان محكوم شد. اماشبانه از دار آزاد شد، از بغداد گريخت و به طور مرموزي در تستر روي پنهان كرد. هيچ كس ندانست چه كسي او را از دار و زندان رهايي؟ داد همين ابن عطاي حنبلي بوديا كسي كه در درگاه خلافت نفوذ بسيار داشت و به حلاج به هرسببي بود ارادت مي ورزيد. به احتمال قوي رهانندگان وي كساني از خويشان زنش بودند كه از مدتها پيش با صاحبالزنج مربوط بودند و اين اواخر گويا به قرمطي ها پيوسته بودند. هرچه بود، صاحب بريد تستر از روي تصادف از وجود وي در تستر آگاه شد. نهانگاه او را كشف كرد و او را با شاگردش ابن فاتك نام بازداشت آنگاه كرد به امر والي تستر، مدعي ملعون را چنانكه شايسته يك قرمطي بود بر شتر برهنه نشاندند و با طبل و كوس و رسوايي بسيار به بغداد فرستادند. هنگام ورودش به بغداد يك غلام والي كه زمام شتر وي را گرفته بود فرياد مي زد: - بياييد مردم. اين يك قرمطي بياييد است و تماشا كنيد. و حلاج را از راه، در بين شور و شادي مردم به زندان بدين بردند گونه بود كه سابقه احوالش كشف شد. ارتباط او با آشوب قرمطي ها معلوم گشت و رهبر دوم قرمطي ها در بغداد بدين سان به چنگ عدالت افتاد. منشي اول، كه در اين مدت سكوت كرده بود، دنباله حرف رفيق خود را گرفت و باز از روي طومار ادامه داد: - آري، كسي كه در اظهار دعوي الوهيت از فرعون هم گستاخ تر و بيباك تر بود، كسي كه مثل ابومسلم خراساني يك دعوت جديده پنهاني را به زيان خاندان خلافت رهبري مي كرد، كسي كه همانند مازيار و افشين نقشه شوم براندازي خاندان خلافت را طرح كرده بود با رسوايي بسيار و با همان خواري كه بابك و مازيار را به سوي چوبه دار رهبري كرد، به بغداد وارد شد و به زندان رفت. حلاج براي بررسي فعاليتهاي پنهاني و كشف شبكه گسترده و مهيب همدستانش مدت طولاني در زندان بازداشت بود و اينك كه ارتباط او با آشوب قرمطي ها آشكار شده است در اين محكمه عالي، فرمان عدالت كه حكم تازيانه، دار، و سوختن است در انتظار اوست. بايد به سزايي كه به امثال بابك و افشين و مازيار داده شد برسد. بايد با صدور حكم اعدام او قرمطي ها هشياري و آگاهي ديوان و درگاه خلافت را دريابند و از فكر هجوم و محاصره بغداد دست بردارند. اعدام او بي هيچ ترديد بغداد را از اين كمبود خواربار كه شهر را به قحطي تهديد مي كند آزاد خواهد كرد تا محكمه عالي در اين باب چه تصميم مناسب اتخاذ كند و در اين كار تا چه حد سرعت عمل به خرج؟ دهد در تمام اين مدت كه دو منشي در محكمه، آنچه رابي شك مكنون خاطر عالي جناب حامد بن عباس بود اززبان خويش و از روي طومار منسوب به منشي سابق فرومي خواندند محكمه در نوعي حالت كرختي فرو رفته بود. حلاج هم بي حركت و خاموش مانده بود و همچنان سكوت خود را حفظ مي كرد. گويي محكمه و داوران و اتهامات را كه عالي جناب با آن ابهت و جلال به خود بسته برآن حكم مي راند ناچيزتر و بيقدرتر از آن مي دانست كه در مقابل آنها از خود دفاع كند. با اين حال شكل جريان محكمه نشان مي داد كه محكمه حتي قبل از آغاز كار او را براي قرباني شدن در پاي منافع دولت نشان كرده بود. به چهره حامد نگريستم. با آنكه در امواج آن هيچ نشانه اي از خصومت شخصي ديده نمي شد از اينكه با قتل حلاج يك متهم قرمطي خوانده مي تواند سيل ناخرسنديي را كه در تمام بغداد برضد حكومت او به خروش آمده بود از خود بازگرداند، پرتو خشنودي در آنها به مي تافت چهره حلاج نگريستم. چنان آرام و بي تفاوت و خالي از تاثر بود كه گويي مرگ و حياتش هيچ تفاوت نداشت. انگار از بلاي سختي كه خود را در آن مي يافت خشنود بود و براي رهايي از آن كوششي نمي ورزيد. عالي جناب كه گويا هواي گرم و سنگين محكمه دربسته او را به شدت كلافه كرده بود خود را با يك ورق كاغذ ستبر دولايه كه از آغاز محاكمه در دست داشت باد مي زد و در هر دو سوي اين كاغذ، چند كلمه با خط روشن و خوانا نوشته شده بود: - حكم خليفه: تازيانه، دار، كشتن و سوختن. قاضي كلان كه اين چند كلمه را با حيرت و كنجكاوي بر روي كاغذ وزير مي خواند، آنچه را وزير و خليفه در اين محكمه از او انتظار داشتند دريافت. سرانجام روي به متهم كرد: - خونت حلال، حلاجك رعنا. آيا اين دعوي عين الجمع قول؟ تست اين قول كه چيزي جز آنچه فرعون بر زبان مي راند چيز ديگر نيست! عالي جناب كه تا اين هنگام، خود را در پيش حاضران محكمه تا حد ممكن بيطرف، بي اعتنا و خالي از هرگونه جانبداري نشان داده بود ناگهان با حالت دستپاچه كاغذي را كه در دست داشت نزديك قاضي كلان روي زمين گذاشت. آنگاه دوات مرصع و زيبايي را كه پيش رويش بود، پيش روي قاضي نهاد و گفت: - قاضي كلان، همين يك كلمه ات را اينجا بنويس. اين كلمه حكم قاضي بود، حكم محكمه كه به زبان حاكم شرع اعلام گشت. قاضي تصور مي كرد هنوز درباره متهم حكمي صادر نكرده آن است كلمه تكيه كلام او بود كه گه گاه در محكمه ها خطاب به متهم بر زبان مي راند و در ايراد آن تكيه كلام به هيچ وجه قصد انشاء حكم نداشت. از اين رو در اينكه آن را بر كاغذ بنويسد اظهار ترديد كرد. منشي اول محكمه، جلو رفت و قلم را به دست او گذاشت. قاضي بالاخره با تحير و تغير جمله را نوشت: - خونش حلال است. حلاجك رعنا اين دعوي كه مي كنددعوي الوهيت است. اين را نوشت و ناچار به مهرخويش امضاء كرد و سپس مثل بچه اي كه چيزي رارونويس مي كند در ذيل حكم از روي آنچه در كاغذ عالي جناب مي خواند نوشت: تازيانه، دار، كشتن و سوختن. دو سه قاضي ديگر كه از زير چشم به كاغذي كه عالي جناب آن را به جاي بادبزن به كار برده بودمي نگريستند حكم قاضي كلان را تاييد كردند. محكمه به پايان آمد. حلاج حكم را چنان تلقي كرد كه گويي جز آن را چشم نداشت. نه دفاع كرد نه اعتراض. اگر گزارش نويس ديوان، چنان فرانمايد كه او در مقابل محكمه تضرع كرد يا لغو حكم را درخواست دروغ محض است. سكوت حلاج، ظاهرا بيان اين نكته بود كه او محكمه را چيزي بيش از يك نمايش نمي داند و لاجرم حكم آن را به عنوان يك داوري تلقي نمي كند. از اين رو بود كه او در مقابل اين حكم هيچ اعتراض نكرد و نگهبانان با چوب و سيلي او را به زندانش كه هم در خانه وزير بود برگرداندند. درهاي محكمه بازشد. عالي جناب با رضايت و خرسندي محكمه را ترك كرد. قاضي كلان و يارانش باشتاب به سوي مسجد روانه شدند تا از نماز ظهر بازنمانند. كساني كه براي مشاهده جريان محكمه آمده بودند نجوي كنان در كوچه هاي اطراف پراكنده شدند. گمان مي كنم جناب صاحب شرطه همين امشب يا فردا بر جريان اجراي حكم محكمه نظارت خواهند داشت. اگر اين گزارش كه به عرض جناب صاحب شرطه مي رسد با آنچه از ديوان وزارت به پيشگاه خليفه عرض خواهد شد از همه حيث موافق نباشد اميد است مقام صاحب شرطه كنجكاوي فضولانه و باريك بيني فوق العاده اين ناچيز را به وي ببخشند.