Hamshahri corpus document

DOC ID : H-770203-41121S5

Date of Document: 1998-04-23

متكلمان انگليسي الهيات در جهان مدرن (بخش پاياني ) جستار گشايي: در شماره هاي پيشين به بررسي روند دگرگونيهاي كلامي در پهنه آيين مسيح پرداخته شد و به اين نكات برجسته اشاره رفت كه يزدان شناسي (الهيات ) و كلام مسيحي همگام و همگاه با تحولات اجتماعي و دانشي بشر به رويشي ويژه دست يافته است. واپسين بخش اين جستار، اختصاص داردبه ديدگاه انديشمندان و متكلمان انگليسي درباره كلام. توجه خوانندگان ارجمند را به اين مطلب جلبمي نماييم. سرويس معارف متكلمان انگليسي جمعي از متكلمان متاخر و معاصر انگليسي كوشيده اند، محتواي اصلي عقايد مسيحي را در پرتو علم و تاريخ نگاري مدرن محدودا بيان كنند. تلاش آنان در اين باب هر چند جاذبه الهيات پويشي را نداشته اما به نحو بسيار دقيقي انجام شده است. ما با ارائه شش نمونه از كار آنها در طيفي از محافظه كار تا ليبرال، سهم كليساي انگليسي رابررسي خواهيم كرد. تشخيص اين نكته مهم است كه متكلمان ليبرال درست به اندازه متكلمان محافظه كار به خداباوري در جهان مدرن ارج مي نهند وگذشته از آن مانند متكلمان پويشي با تكيه بر مباني ديني از الهيات طبيعي هراسي ندارند. برعكس اكثر پروتستانهاي قاره اي اروپا ] به استثناي [انگليس از الهيات طبيعي بيمناكند. نوشته هاي متعدد اريك ماسكال، دفاعي بديع و پرشور از الهيات عمدتا سنتي توماسي است. توميسم نوعي الهيات است كه از دروس قديس و حكيم كليساي قرون وسطي، توماس اكوئيناس ريشه گرفته است ). ماسكال در الهيات انجيلي بسيار محافظه كار بود چنانكه گويي از حوزه مهم نقد انجيل مي گريخت و لذا الهياتي طبيعي و اصول گرا را پذيرفت كه عقلانيت و ثمربخشي خدا باوري كلاسيك مسيحي را به خواننده معتقد به كليساي انگليس نشان مي داد. دو كتاب او كه مي توان در اينجا از آنها نام برد، عبارتند از: او چه كسي؟ است و مجموعه سخنرانيهاي پامپتون تحت عنوان الهيات مسيحي و علوم طبيعي. كتاباو چه كسي؟ است به تشريح جزئيات استدالالهاي سنتي در دفاع از وجود خداوند مي پردازد. علاوه بر آن اين كتاب دفاعي است در مقابل تجربه گرايي كه پس از عصر روشنگري، فلسفه غالب در جهان انگليسي زبان بود، او در سخنرانيهاي پامپتون مواجهه مفصل تري با علم مدرن دارد. در آن سخنرانيها ماسكال به تشريح كيهان شناسي و آفرينش، جبر و اختيار، ذهن و مغز و بنيان و تكامل حيات مي پردازد و مي كوشد ضمن نشان دادن سازگاري علم و دين بي كفايتي و ناتماميت ديدگاه علمي محض را آشكار سازد. -آستين 2 فارد كه مانند ماسكال در همان سنت توماسي تربيت شده بود، در نوشته هايش از كتابمتناهي و نامتناهي گرفته تا كتابايمان و خيالپردازي توان استدلال و نوآوري بيشتري را آشكار فارد ساخت را بايد اولين متاله قائل به كلام فلسفي دانست. او بياني منسجم داشت و از نگاه خدا باورانه به جهان دفاع مي كرد. فارد به ويژه در كتابهاي آخرش دفاع بسيار جالبي از مشيت و فعل الهي و به تبع آن از اينكه چرا خداوند وجود شيطان و رنج را در جهان خود روا دانسته است، دارد. كتاب كوچك او تحت عنوان علم خداوند الگويي است براي شيوه تفكر در باب رابطه ديدگاه علمي و باور به خدا. فارد با تجربه گرايان و پوزيتوليستها در تقابل كاملي بود و تلاش مي كرد با تلفيق حقايق عقلي، تاريخي و تجربي حقانيت خداباوري را نشان دهد. او در آثارش مفهومي را كه من، عقلانيت دروني آموزه مسيحي مي نامم به شكل جسته و گريخته اما بسيار ماهرانه توصيف كرده است. -جان 3 مك كواري گرچه به گونه شگفتي آور درعالم فلسفه و الهيات مهجور مانده اما در ميان اعضاي معاصر كليساي انگليس كارهاي معدودي درزمينه الهيات سيستماتيك انجام شده است وكتاب اواصول الهيات مسيحي يكي از اين كارهاست. اولين بخش اصلي اين كتاب تحت عنوان كلام فلسفي تمهيدي است براي الهيات طبيعي با روشي نوين. او در مقدمه كتاب، پيشاپيش محدوده علم و الهيات را به دقت مشخص مي كند. مك كواري الهيات طبيعي را با تحليل وجودي از انسان آغاز مي كند. تحليل او نوعي انسان شناسي است كه نسبت به از خود بيگانگي انسان و قابليت او براي ايمان حساس است. مك كواري خداي اديان را همان وجود مقدس مي داند. به نظر او طلوع ايمان ديني از تجربه وحياني وجود مقدس آغاز مي شود. مك كواري به تحليل وجودي قانع او نمي شود تحليل وجودي را به انتولوژي وجود و منشا متعالي و اسرارآميز موجودات پيوند مي زند، منشائي كه هم مسبب بودن موجودات است و هم خود را تمام و كمال به صورت وجود مقدس درون موجودات جهان و در ميان آنان (به ويژه انسان ) متجلي مي سازد. اين رهيافت مشخصه اصلي كارهاي اخير مك كواري يعني كتابهاي در جستجوي انسانيت ودر جستجوي الوهيت نيز او هست در كتاب اول نوعي انسانشناسي در باب من استعلايي انسان ارائه مي كند كه خداوند را خصوصا در هنر و دين، منبع، حامي و هدف حيات انسان مي داند. در كتاب دوم در خود، جستجوي الوهيت مفهوم خداباوري ديالكتيكي را مطرح مي كند. پيش از طرح اين مفهوم، خدا ناباوري تحويل گرايانه ديويد هيوم جايگزين خداباوري كلاسيك تلقي مي شداما مفهوم خداباوري ديالكتيكي او بسيار قانع كننده تر از خداباوري ديويد هيوم و بديل بهتري براي خداباوري كلاسيك است. مك كواري نشان داد كه طبيعت انسان حقايق مادي را به حقايق روحاني ارتقا مي دهد. او برهمين اساس، الهياتي طبيعي، قدري محافظه كارانه، بسيار كاتوليك و سيستماتيك ايجاد كرد. كار او را مي توان تلفيق تازه اي از نوآوري و سنت دانست. - 4 اسقف شهر دورهام; ديويد جنكينز در انتهاي نسبتا ليبرال تر اين طيف قرار مي گيرد. مي گويم ليبرال تر، چرا كه كتابراهنماي مباحثه در باب خداوند وزندگي با شك او نشان داد كه جنكينز مدافع سرسخت شناخت واقعي خداوند است و مدافع الهيات طبيعي، اما الهيات طبيعي پس از كپرنيك، در اين الهيات انسان مي تواند واقعيت وجود خداوند را بيازمايد. جنكينز ناگزير اين واقعيت را مي پذيرد كه ظهور علم و تكنولوژي مدرن شايد به شكل اجتنابناپذيري با ظهور الحاد مدرن مقارن بوده است. اما او چنين استدلال مي كند كه الحادبه دليل مرگ كليساي مدرن قوت يافته است. به زعم او تنها يك تجربه واقعي حاكي از وجود خداوند حي به ويژه از طريق كمك به رهايي انسان از قيد علم و تكنولوژي افسارگسيخته مي تواند اين روند را معكوس كند. از اين رو او در كتابشكوه انسان وتناقض مسيحيت نوعي اصالت بشر مسيحي و شكلي از الهيات سياسي را پيشنهاد مي كند كه تماما برگرفته از تصوير عيسي مسيح و الهيات تجدي (حلول لاهوت خداوند در ناسوت عيسي ) و تثليثي است. به شكلي كه تامل در مدلولات آن الهيات منابعي معنوي فراهم مي كند كه مي تواند انسان را از همه اشكال از خودبيگانگي و تضاد رها كند. در نگاه جنكينز اينكه افراد مثلا عشق به خدا را مي آزمايند و رهايي مي يابند خود بهترين دليل بر اين حقيقت است كه اين عشق هم واقعي است و هم كارآمد. - 5 جنكينز در سال 1966 راهنمايي براي بحث درباب خداوند نوشت. اين بحث با كتاب بسيارموفق اسقف جان رابينسون، به نام سوگند به خدا آغاز شده بود، كتابي كه بيش از يك ميليون نسخه از آن به فروش رسيد. رابينسون را مي توان چهره اي نسبتامحافظه كار دانست. او در واقع ملحد نبود، گرچه در آن زمان منتقدان ناآگاه چنين تصور مي كردند. برعكس كارهاي رابينسون نشان داد كه يك متكلم ليبرال يا آنگونه كه خودش دوست دارد ناميده شود، يك متكلم راديكال چگونه مي تواند گوهر اصلي خداباوري را در سياق مدرنيته حفظ كند. كار او دقيقا نشان دهنده وجوهي از تجربه است كه ما را به عنوان انسانهاي مدرن وامي دارد تا از جميع غايات و منابع كاملا شخصي موجود آگاه شويم. اينكه رابينسون سست و نامنسجم مي نوشت، امري است مسلم، جدال او عليه باور به امور فوق طبيعي آشفته و مغشوش بود و درباره راديكاليسمش بيش از حد مبالغه مي كرد، اما همان طور كه از آخرين كتابش جستجوي خداوند نيز مشهود است، او هيچگاه از اين اعتقاد دست بر نداشت كه مذهب عبارت است از پاسخ، پاسخ به حقيقتي غايي كه به مثابه امري متشخص به تجربه در مي آيد. الهيات رابينسون ذيل فلسفه من - تو مارتين بابر قرار مي گيرد. شهود ربط محضي كه در بن ساختاري وجود ما هست. او چنين ديدگاهي را هم در برابرخداباوري ماوراء الطبيعي و سنتي و هم در مقابل الحاد طبيعت گرا قرار مي دهد. رابينسون مايل است كه از خداي اديان توحيدي فراتر رود. او تاكيدمي كند كه گرايش او منعكس كننده اين نكته است كه خداوند را نبايد موجودي هم عرض واقعيتهاي دنيوي در نظر گرفت. او سه جسم متعالي و هدف كل وجود را كه در همه چيز وجود دارد و در همه چيزجاري است و از همه چيز برتر است، يك روح متشخص مي داند چرا كه سطوحي از حقيقت وجود داردكه از طريق تجربه هاي والا به آنها دسترسي مي يابيم و حقايقي كه ما را فراتر از قواعد رياضي و كمي مكشوف در علم قرار مي دهد. در پايان اين قسمت نگاه كوتاهي خواهيم داشت به موريس وايلز، استاد انتصابي در دانشگاه آكسفورد كه آراء ونوشته هايش به وضوح نمونه اي بارز از انتهاي ليبرال طيف است. وايلز به پاره اي از اصول عقايد مسيحي مثل تجسد و سنت الهي شديدا حمله او مي كرد به واسطه اين حمله هاي شديد و منتقدانه از سوءشهرت برخوردار است. وايلز عليرغم اين حملات و نيز برغم آشنايي با علم مدرن و نقد تاريخي به خداباوري اعتقادي راسخ داشت. وايلز در كتابش تحت عنوان ايمان معماي خدا بر اين اعتقاد شوبرت اگدن صحه گذاشت كه ايمان به خدا به مثابه مبناي اطمينان كامل به معناي غايي حيات، شرط لازم وجود هر يك از ما به عنوان يك فرد است اين تفكري است، انسان شناسانه در باب آنچه مي توان به عنوان وجود انساني در نظر گرفت كه حتي متكلمان ليبرال مانند ويلسون را از كنار گذاشتن زبان فردي در سخن گفتن از مبناي وجود بازمي دارد. در واقع ويلسون تا آنجا پيش مي رود كه نمونه اي بسيار جالب توجه از اعتقاد به خدا به مثابه روح ارائه مي دهد. در دهه هاي اخير دفاعيه هايي از خداباوري ارائه شده است كه از نظر كيفي بسيار برتر از تحليلهاي فلسفي دهه هاي پيشين است. جمعي از فيلسوفان مسيحي دين (و علم ) در عصر حاضر سهم عمده اي در چنين تحليل و دفاعيه هايي برعهده داشته اند. از ميان آنان مي توان به جمعي از دانشمندان نسبتا محافظه كار و با توانايي بسيار بالاي فلسفي در ايالات متحده اشاره كرد، مثل: الوين پلنتينجا، نيكولاس و لترستورف و جرج ماورودس. آنان درك ما از عقلانيت و باور ديني را به انحاء مختلف بهبود بخشيدند. ولتر ستورف و تا حدي پلنتينجا، بيشتر نشان دادند كه نگرش مبتني بر ايمان از عقلانيت دروني برخوردار است و لازم نيست اين ديدگاه را با نگاهي خنثي و بلادليل تصديق كرد. آنان به اين بينش كه بايد دانش انساني را بر مبناي كاملا مناقشه ناپذير بنا كرد، از موضعي فلسفي حمله كردند و از اين طريق نشان دادند كه نگاه خداباورانه به جهان عقلاني است. در اين مورد مي توان به كتابعقل و مرزهاي دين نوشته ولترستورف و مقاله هاي پلنتينجا در كتابهاي عقلانيت و باور ديني وايمان و عقلانيت اشاره كرد. همان طور كه ماورودس در مقاله اي در كتابايمان و عقلانيت اشاره مي كند، پلنتينجا، سهم عمده اي در موجه ساختن باور ديني داشته است، او اين دفاع را هم به شكل سلبي انجام مي دهد و هم به نحو ايجابي. شكل سلبي دفاع او را در نوشته هاي او در باب الهيات استدلالي مي توان ديد و صورت ايجابي آن را در دفاع برجسته اش از استدلال هستي شناختي براي وجود خداوند. ديدگاههاي درباره پلنتينجا، اين موضوعات در كتابخدا، اختيار وشر مشهود است. خود ماورودس هم در مقاله اي كه به آن اشاره شد و در كتاب اعتقاد به خدابه پرسشهايي مثل آيا اعتقاد به خداوند ؟ معقول است وآيا دليلي وجود دارد كه اعتقاد به خدا، يك اعتقاد صادق؟ باشد پاسخ مثبت مي دهد. در باب مشاجره بين بنيان انگاران و مخالفان آنها مي توان قضاوتهاي متفاوتي داشت، اما اين قضاوتها هرچه كه باشد، بايد اذعان كرد: توان فكري اين نويسندگان در دفاع از عقلانيت خداباوري نشان مي دهد; احكام ساده اي كه اعتقاد به خدايي عيسي در سياق مدرنيته را غيرممكن مي دانند، احكامي باطلند. جان هيك در نوشته هايش بر عقلانيت اعتقاد به خدا، تاكيدي مشابه دارد، اما براي اعتقاد به خدا، اقامه برهان نمي كند. در سه دهه گذشته او سهم عمده اي در فلسفه دين داشته است. كتاب كوچك اوچرا اعتقاد به؟ خدا كه با همكاري او و مايكل گلدر به رشته تحرير در آمده بسيار قابل ملاحظه است. براهين هيك تقريبا به طور كامل مبتني بر تجربه است. به نظر او تجربه ديني، عنصري مهم و ذاتي براي باور به خداست اما تجربه اگر به تنهايي و بدون حمايت استدلال مدنظر باشد، قدري مخرب خواهد بود. بازيل ميچل، در كتابموجه ساختن اعتقاد ديني و ريچارد سوئينبرن در كتابوجود خدا با استفاده از نظريه احتمالات، يك صورت برهان تجمعي براي اعتقاد به خدا ايجاد مي كند. به بيان ديگر او مجموعه اي از استدلالهاي عقلي را به گونه اي كنار هم قرار مي دهد كه در كل اين فرضيه را تاييد مي كند كه در پس كل فرايند جهان، ذهني بي نهايت خلاق وجود دارد. نوشته: برايان هبلت ويث ترجمه: دكتر سيدمرتضي مرديها