Hamshahri corpus document

DOC ID : H-770203-41121S4

Date of Document: 1998-04-23

عرفان عطار عطار چون ديگر عرفا دل را تجلي گاه حق و خانه سر او مي داند. عالم كبير را در عالم صغير كه دل است مندرج مي كند نويسنده: پوران شجيعي عارف در لغت به معني آگاه، دانا، واقف به دقايق و رموز. در اصطلاح تصوف عارف كسي است كه خداوند او را به مرتبت شهود ذات و اسماء و صفات خود رسانيده باشد از طريق مكاشفه. هدف عارف حقتعالي است. دست يافتن بدين هدف متعالي رياضت ها و مقاماتي را الزام مي كند. شيخ عطار اين مقام ها را به لفظوادي تعبير مي كند و در مثنوي مصيبت نامه از پنج وادي و در منطق الطير از هفت وادي سخن مي گويد. پنج وادي در اصطلاح شيخ ما عبارت است از: حس، خيال، عقل، دل و جان هفت وادي، چنانكه همه مي دانند عبارت است از: طلب، عشق، معرفت، استغناء، توحيد، حيرت، و فقر و فنا. رياضت را نيز هدف هاي چنديست: ابن سينا در فصل عرفان و تصوف كتاب اشارات براي رياضت سه هدف قائل است: ـ 1دور ساختن غير حق را از حق - 2 تابع ساختن نفس اماره به نفس مطمئنه تا قواي تخيل و وهم به سوي توهمات متناسب با امر قدسي كشيده شوند و از توهمات جهان زيرين خاكي روي گردان گردند- 3 لطيف ساختن درون براي تنبه و آگاهي از امر خداوندي. هدف نخست براي از ميان برداشتن موانع خارجي هدف است دوم به جهت از بين بردن موانع داخلي. هدف سوم تلطيف درون و آماده ساختن آن براي پذيرفتن امور موانع الهي خارجي، حيات مادي و ظاهريست كه آدمي اسير آن است. موانع داخلي دل بستگي ها، خواست ها و آرزوهايي است كه پيوسته در درون آدمي مي جوشد و او را ناآرام و بي قرار مي كند. آن كس كه مي خواهد در اين راه قدم گذارد بايد اين دلبستگي ها و آرزوها را كه چون آتشي در درون او شعله مي كشد خاموش كند و هيجان ضمير خود را با ترك اين علايق مادي آرام سازد و نفس سركش را سركوب شيخ كند در اين معني مي گويد: چه خواهي كرد زنداني بمانده پاي در غفلت گهي در آتش حرص و گهي در آب؟ شهواني زماني آز دنياوي، زماني حرص افزوني زماني رسم سگ طبعي زماني شر؟ شيطاني دنيا چاه و زندان است و ما زندانياني كه سرانجام به زير دار برده مي شويم! گيرم آنچه آرزويت بود بدان رسيدي. چون نخواهد بود گامي كام دل همراه تو پس تو بر هر آرزو انگار گشتي كامكار در اينجا گفته استادم شادروان فروزان فر را يادآور مي شوم كه گفت: مال و ثروت براي آن كس كه به حقيقت عارف است، هرگز موجب دوري از خدا و تزلزل خاطر نمي شود. زيرا لوازم زندگي و معاش در وصول آدمي به مراتب عاليه دخالت تام دارد و به منزله بال و پري است كه مرغ جان به همراهي آن به سرزمين مقصود مي رسد. از مرغ شكسته بال پرواز نيايد... دل بستگي و تعلق خاطر به امور دنيوي است كه او رااز هدف اصلي باز مي دارد. به چيزي دون حق گر زنده باشي به قطع آن چيز را تو بنده باشي به موئي گر تو را پيوند باشد هنوزت قدر موئي بند باشد هدف سوم كه تلطيف درون آدمي است از طريق عشق الهي حاصل مي شود. حديث عشق شرحي است طولاني كه در اين مقال نمي گنجد. عطار براي وصول به حق به گذر از وادي هاي مختلف معتقد است; در مثنوي مصيبت نامه پنج وادي يا چهل وادي و در منطق الطير هفت وادي; به اين شرح: - حس. نقش 1 عالم ظاهر با نيروي حس صورت مي بندد وعالم ظاهر جز پندار و خيال نيست. حد و فهم جهان ظاهر را خيال، حس و عقل درمي يابد و اين جملگي ازجنس همين عالم اند. بدين جهت سالك بايد از اين مقام كه مرتبه تكوين است بگذرد و به مرتبه تمكين كه زوال بشريت و درك عالم بي نشاني است نايل آيد. يعني از عالم حس وظاهر بگذرد تا به عالم جان برسد وجان را مصفا كند. و آنگاه از جان برآيد و به جانان بپيوندد و آنجا محو و فاني گردد. مرا بايد كه جان و تن نماند وگر هر دو بماند من نماند - خيال. اين 2 نيرو صورت هايي را كه حس مشترك ازحواس پنجگانه پذيرفته حفظ مي كند و پس از پنهان شدن محسوسات باز آن صور در اين قوه محفوظ مي ماند. سالك در اين مقام از خيال مي خواهد كه وي را به وحدت برساند، از تفرقه برهاند و به وادي محبت هدايتش كند. در گفت وگويي كه سالك با خيال در مصيبت نامه دارد، خيال مي گويد: من از آنچه تو مي جويي بسيار دورم. همه چيز اين عالم از صورت گرفته تا معني جز در پرده بر من آشكار و معلوم نيست و هيچ دري از درهاي معاني به رويم گشاده نمي باشد. به راه عقل رو. هركجا صورت جمال آرد پديد زو مثالي در خيال آرد پديد - عقل. شيخ 3 مي گويد: عقل منشا تكليف است و واسطه ميان حق تعالي و عالم خلق. كمال او به حس و خيال كه مرتبه نزولي عقل است مربوط مي شود. سالك از عقل مي خواهد به وي زندگي بخشد و او را به معبود و مقصودش رساند. اما عقل مي گويد: نمي بيني كه منشا اختلاف اديان از عقل؟ است انكارها و اقرارها از عقل؟ برمي خيزد و هزاران حجت و شبهت بي مجاز از او نمودار؟ مي شود او در تزلزل سرگشته و در تردد طالب سر رشته؟ است عقل اندر حق شناسي كامل است ليك كامل تر از او جان و دل است گر كمال عشق مي بايد تو را جز ز دل اين پرده نگشايد تو را احكام عقل مختلف ولي است حكم دل متفق. لذادل در شناخت حق كامل تر است و در توجيه مراتب عقل مي گويد: عقل ساده هرچند از روي نظم و ترتيب كارنمي كند ولي زودتر به مقصد مي رسد: دورتر باشد چنين عقل از خطر وي عجب مقصود يابد زودتر ساده انديشان ساده عقل با زبان دل با خدا سخن مي گويندلذا زود جواب مي گيرند: عقل را قل بايد و امر خداي تا شود هم رهبر و هم رهنماي عين عقل خويش را كن محو امر تا نگردد عين عقلت محو خمر و پيامش در اينجا اين است: عقل را در شرع باز و پاك باز بعد از آن در شوق حق شو بي مجاز تاچو عقل و شرع و شوق آيد پديد آنچه مي جوئي به ذوق آيد پديد -دل. مقام 4 چهارم دل است. عطار چون ديگر عرفا دل را تجلي گاه حق و خانه سر او مي داند. عالم كبير رادر عالم صغير كه دل است مندرج مي كند و مي گويد: دل بحريست كه دو جهان در آن قرار دارد. عارف پس ازشناخت دل به مقامي مي رسد كه اراده وي با اراده حق هم عنان مي شود. روح نفس را به عالم خود مي كشد و دل را آزاد مي كند آنگاه سر من كان الله، كان الله له در اين طور آشكار دل مي گردد او عرش و صدر او كرسي است. اينجاست كه عطار به عظمت مقام آدمي اشاره مي كند و مي گويد: به چشم خرد منگر خويشتن را مدان هر دو جهان جز جان و تن را دل خزانه عشق است و حديث دل و عشق گفتن دشوار. حديثي است كه بر سر دار بايد جاي گفتن ديگرمي گويد: دل موضع تجريد و سراي خلوت توحيد و منظر اعلاي حق است. در مقدمه مصيبت نامه آنجا كه به شرح تحول و تكامل آدمي از شيرخوارگي تا مرگ و سير و سلوك روحاني ونفساني مي پردازد، طبقات مردم را از جهات مختلف شغلي و اخلاقي وصف مي كند. سالك فكرت كه طالب حق است و روز و شب در جستجو، نزد جبرئيل و عرش مي رود و از عرش به فرش بازمي گردد. بر افلاك پيش ملك مي رود و فرود آب سوي سمك، و با اين همه گشت و گذارهاي فكري طرفي نمي بندد. مي گويد: فكرت عقلي بود كفار را فكرت قلبي است مرد كار را سالك فكرت كه در كار آمدست نه ز عقل از دل پديدار آمدست اهل دل را ذوق و فهمي ديگرست كان ز فهم هر دو عالم برترست هركه را آن فهم در كار افكند خويش در درياي اسرار افكند در مقاله 39 مصيبت نامه سالك نزد دل مي رود و با او به گفت وگوي مي نشيند و مي گويد: قربتي ده اين بعيد افتاده را بي دلي در من يزيد افتاده را دل جواب مي دهد مرتبه من عالم ظاهر است و مرتبه جان عالم باطن كي كند ظاهر چو باطن كار؟ راست قرب من به رياضت به دست آيد. تو ترك من گوي و سوي جان رو. زندگي دل زعشق جان بود عشق جان از غمزه جانان بود ديده را تاب ديدار جمال حق نبوده، از روي كمال لطف آئينه اي ساخت تا وي را در آن آئينه بنگريم، آن آئينه دل است. دل را پاك و منور و مصفاگردان تا او را در آن ببيني. گفت وگوهاي سالك با پير خود در اين سير و سفرهاي انفسي بسيار جذاب و دل نشين و زيباست. منطق الطير از هفت وادي سخن مي گويد. نخستين آن طلب است چيزي كه ابن سينا به اراده تعبير مي كند و مي گويد: اراده يعني ميل و تشبت و توسل به عروه الوثقي و بند محكم الهي پس از تصديق. خواه تصديق برهاني باشد يا ايماني، در نتيجه سرباطن او به عالم قدس حركت مي كند تا به روح متصل مي شود. عطار اينجا به چگونگي احوال سالك مي پردازد و مي گويد: وادي طلب مقرون به تعب و رنج وقت ها است بايد تا با جد و جهد بسيار حال ها دگرگون انتظار شود بايد كشيد، صبر و تحمل دردبسيار بايد كرد تا بوك راه به جايي توان برد. ترك همه چيزبايد گفت و ازآلودگي هاي جهان صوري پاك شد تا در سايه زوال ملك اين جهاني نور حق تافتن گيرد. در اين وادي طالب بايد لحظه اي از طلب نايستد و دمي آسوده ننشيند. از هيچ خطر نهراسد. و به يك جرعه بسنده نكند كه تشنگي سخت در وي پديد آيد. هرگاه به گنج گهر رسيد در طلب گرم روتر شود و خواهان يافتن سر جانان گردد و بداند كه هرگاه خود را به داشتن گوهري عزيز و محترم و به دارابودن سنگ خوار و حقير مي پندارد حق را با او كاري نيست. بايد كه هر دو در نظرش يكسان باشد و هر دو را از جانب حق بداند. خدا آدمي را بهر قرب خويشتن آفريد با اينهمه او به خود مشغول است و از حق غافل. خدا او را مي خواند، او پي شيطان دوان است. اما آنگاه كه پرده ها برافتد رسوائيها آشكار مي شود و آدمي از خجلت و تشوير در آتش مي سوزد. خدا مي خواندت تو خفته آخر چرا مي باشي اي آشفته آخر كم از اشتر نه اي اي مرد در كار كه بر بانگ درائي مي رود راه راه خدا پيش گيريد هرچند دشوار هرگام باشد كه به سوي او برداريد او مسافتي پيش مي آيد. اينجا شيخ بي گمان به اين حديث ناظر بوده است: من تقرب الي تقربت اليه ذراعا. مرغي است روز و شب گردنده و چون آتش بي قرار. پيوسته بر شاخ درخت چه نرم باشد و چه سخت منقار مي كوبد. اين مرغ به سليمان عاشق است و هر دم در عشق او بي صبرتر و بي قرارتر مي گردد. هر صبح نزد سليمان مي آيد و دزديده به او نگاه مي كند. روزي حضرت سليمان او را نزد خويش مي خواند و مي گويد: مي دانم بر من عاشقي، اگر وصال مرا مي جوئي حاجتي دارم آن را برآورده كن تا جاودان تو را باشم. و هرگاه نتوانستي به حاجتم دست يابي نه تو مرا باشي و نه من تو گفت را چوبي مي خواهم كه نه تر باشد و نه خشك، نه كج باشد و نه راست. عاشق بي قرار مي پذيرد. مست عشق گردشاخسارها به جستجو برمي خيزد. به هر شاخي منقار مي كوبد و همه جا نشان چنين چوبي را مي جويد. اما مرغك زار كجا مي تواندچنين چوبي در تمامي دنيا بيابد. شيخ عطار مي گويد جملگي خلق عالم در نشيب و فرار زندگي جوياي چنين چوبي هستند و اين طلب محالي است. از چنين چوبي تو را نامي بس است سوي تو يك ذره پيغامي بس است كس چه مي داند كه اين پرگار؟ چيست يا ازين پرگار بيرون كار؟ چيست اينجا عطار به جهل آدمي در برابرآفرينش جهان اشاره مي كند وچون حقيقت را مانند اكثر فلاسفه و انديشمندان در نمي يابد به بيان دريغ و درد و حيرت و سرگشتگي خود شرح چگونگي مي پردازد حيرت سالك در مقاله 12 مصيبت نامه و وادي ششم منطق الطير آمده است. و مي گويد: مرا اين چرخ چون صندوق ساعت ز بازيچه رها نكند به طاعت كمان حق به بازوي بشر نيست كزين آمد شدن كس را خبر نيست كه مي داند كه بودن تا به كي؟ داشت كسي كامد چرا رفتن زپي داشت. اينجا شيخ تصويري از رباعيات خيام مي سازد: از آمدنم نبود گردون را سود وز رفتن من جاه و جلالش نفزود وز هيچ كسي نيز دو گوشم نشنود كاين آمدن و رفتنم از بهر چه بود مولوي و ديگر شعرا نيز اين معني را پيروي كرده اند. در اين وادي سالك پيوسته در درد و حسرت است، هر نفسش تيغي بران و هر دمش با سوز و آه همراه است. نه روزش روز است و نه شب او شب. مرد حيران گم كرده راه چون بدين وادي مي رسد، هرچه برجانش رقم زده جملگي گم مي كند. نه هستي مي شناسد، نه نه نيستي درك فنا مي كند و نه بقا. گويد اصلا مي ندانم چيز من وان ندانم هم ندانم نيز من نه مسلمانم، نه كافرم. عاشقم اما نمي دانم بركه. دلم هم پر از عشق است هم تهي از عشق. در چنين حال منزل و دل ناپديد مي شود. ريسمان عقل و خانه پندار گم مي گردد و از حالت نفي و اثبات خارج در مي شود اين وادي شكايت شكر مي شود. كفر ايمان مي گردد، و ايمان هرگاه كفر در اين حالت بتواند راهي به حق بيابد به كل اسراي خواهد رسيد. عطار حال خود را در اين وادي چنين بيان مي كند: بسي رفتم. بسي اكنون جستم بي دل و بي خويش شدم. و دانستم كه هيچ دل بي تحير نيست. مي روم بي خبر از ابتدا و انتهاي در كار حيرتم كه اين ندانم ها از كجاست. دانائيم ناداني است و همه ناداني حيراني و سرگرداني. نه جان دارد خبر از جان كه جان؟ چيست نه تن را آگهي از تن كه تن؟ كيست نه از گردش فلك آگاهي اي و نه از جن و انس و ملك وشيطان خبري. خلقي از قطره اي به وجود آمدند و بدان قطره بسيار انديشيدند و در درك فطرت آن سرگردان در پرده پندار بماندند و سوداي بيهوده گفتند و گليم عجز در سر كشيدند. ادامه دارد