Hamshahri corpus document

DOC ID : H-770203-41120S1

Date of Document: 1998-04-23

مدرنيسم و پست مدرنيسم اشاره مدرنيته كه از پس تحولات پس از قرون وسطي و رنسانس در عصر روشنگري پديدار شد، دستورالعمل جديد زندگي رابراي جهان به ارمغان آورد، اما امروزه برخلاف مناديان مدرنيته، پست مدرن ها از عوارض منفي مدرنيسم سخن مي گويند و جهان كنوني جولانگه منازعات فكري اين دو مكتب شده چنين است منازعه اي ما را دعوت به فهم عميق اين دو انديشه بزرگ مي كند. فهم عميق نيز ابتدا با توصيف واقع بينانه همراه است. مقاله زير در نظر دارد با توصيف مدرنيته و پست مدرن در ابعاد مختلف زندگي، مقدمات شناخت نسبت به اين دو مكتب را فراهم كند. سرويس مقالات مدرنيته درك ديدگاه پسامدرن جز از طريق شناخت مدرنيته امكان پذير نيست. از اين رو بهتر است قبل از آغاز هرگونه بحثي درباره انديشه پسامدرنيسم مدرنيسم مورد بررسي واقع شود. مدرنيسم از واژه لاتيني به معني جديد و عصر ريشه گرفته است. اين واژه به عنوان مرجعي براي بازتاب انديشه هاي نو در عصر روشنگري مطرح شده است و شامل يك نگرش فلسفي - سياسي و اجتماعي به انسان و محيط مي باشد. امهات بحث مدرنيسم در مباحث معرفت شناسي آن نهفته است. در چارچوب معرفت شناسي مدرن، انسان هم موضوع و هم عامل شناخت است. در اين چارچوب مفهوم محوري انسان، فارغ از الگوهاي ماوراء الطبيعي تعريف شده و عقلانيت وي زمينه شناخت نوين از خود و محيط پيرامون است. مدرنيسم در قالب الگوي فكري - فلسفي جديد داراي شاخص ها و اصولي است كه به عنوان مباني قابل شناسايي است. اين اصول شامل انسان گرايي، عقل گرايي و مطلوبيت طلبي است. انسان گرايي فلسفه مدرن در فلسفه مدرن انسان از مقام و منزلت والايي برخورداراست و در واقع به عنوان هدف كليه امور تعريف مي شود. قصد متفكران فلسفه مدرن از تمركز برروي انسان، شناسايي موقعيت هايي بود كه وي براي زندگي اجتماعي - سياسي نياز داشت. با اين نگرش هر چيزي كه رضايت و سعادت انسان را تامين نكند، در واقع خارج از اين انديشه قرار مي گيرد و قابل تقبيح است. در فلسفه مدرن نظريه پردازان، انسان را مختار و آزاد و فارغ از الگوهاي محصور كننده تعريف كرده و اجتماع و نظم اجتماعي را بازتابي از اراده و عقلانيت انسان تعريف نموده اند. حاصل اين نگرش جانشيني قوانين موضوعه به جاي قوانين طبيعي بود. عقل گرايي شاخص اصلي عصر روشنگري، عقلانيت و عقل گرايي بوده و فلاسفه عصر روشنگري در جهت نيل به عقل گرايي در فرهنگ بشري تاكيد داشتند. عقل در فرآيند شناخت به انسان كمك مي كند تا وي رابطه ضروري خود با محيطش را سازمان بدهد و از اين طريق وسايل مطلوب را جهت تحقق اهدافش انتخاب لذا كند قدرت عقل انساني به عنوان يك واقعيت است كه به واسطه آن انسان توان رفع نيازهايش را به مطلوبترين شكل دارا مي باشد. عقل نخستين وظيفه اش، آموزش است. و دومين وظيفه اش نيز در حيطه كاركردي كه مي توان از آن انتظار داشت، ابزاري براي پيشرفت است. مطلوبيت طلبي بناي اساسي اين اصل برپايه فردگرايي قرار دارد. مفهوم خرسندي مساله مركزي فلسفه مطلوبيت گرايي است. بنابراين فلسفه، هر چيزي كه خرسندي انسان ها را مهياكند، مي تواند در تكامل و همچنين كاهش مشكلات آدميان موثر باشد. در حقيقت خرسندي ذهني، عرفاني و اخلاقي اي كه در گذشته معيار سعادت تلقي مي شد، از حوزه فكري انسان مدرن خارج شده است. واقعيت آن است كه مدرنيته جهت گيري خاصي است از سوي بخشي از بشريت در چند سده اخير در مقابل مسايل بنيادي اي كه هميشه براي انسان مطرح بوده است. اما در مدرنيته جهت گيري تازه اي در برابر پرسش از وجودو جايگاه انسان در عالم ايجاد شده است. جايگاه جديدنشان مي دهد كه نسبت ميان انسان و وجود به معني محور قرار گرفتن انسان در هستي در مقام شناسنده دچار تحول شده است. به عبارت ديگر مدرنيته پيرامون محور آن چالشي مي گردد كه در قرن هجدهم به نام عقل و علم و همچنين به نام انسان و انسانيت در گرفت. مدرنيته اعتماد و اتكاء به عقل انساني در مقام شناسات حتي اگر امكان شناسايي مطلق وجود نداشته باشد. همانگونه كه كانت مطرح مي كند، شي ء در ذات خود دريافتني نيست و آنچه ما درمي يابيم عالم پديدار است و بس. و راه حل تمامي مسايل ممكن، چه در حوزه شناسايي و چه عمل اخلاقي و عالم رفتاري عقل انسان ها است. چنين رهيافتي امكان رشد علوم جديد را فراهم نمود. علومي كه برخلاف گذشته ذاتيات را رها كرده و شناسايي طبيعت و وضعيت انساني را هدف قرار داده بودند. سرانجام اين اميد به وجود آمد كه انسان مي تواند با شناسايي عقلاني از بند طبيعت و تاريخ رهايي يابد. بنابراين بينش و آرمان، انسان با شناسايي طبيعت و ماهيت تاريخ، سرانجام به آرمان شهر كمال انساني خود دست يافت. ( ) 1 در قرون وسطي تماميت و كمال انساني در اتحاد با خدا دست نيافتني بود. اما جايگاه ما بعدالطبيعي انسان از ديدگاه مسيحيت، يعني بازگشت از عالم خاكي به عالم روحاني و تجرد مطلق، در دنياي جديد به ديدگاه متافيزيكي مدرن كه در آن سرمنزل غايي انسان آرمان شهر زميني تبديل است، شد. از اين رو برخي از انديشمندان آغاز مدرنيسم را اصولا پس از عصر رنسانس و دوره روشنگري ذكركرده اند و معتقدند تحول مدرنيته را نيز با كشف قاره امريكا، رشد جهان بيني عقلاني و عقل باوري فلسفي و ارائه مدل جهان مكانيكي نيوتني كه امكان شناسايي علمي را براي انسان مطلق مي كرد، انقلاب تكنولوژيك بايد ملازم دانست. تبلور چنين انديشه هايي اكنون در جهان امروز نيز قابل رويت است. بي دليل نيست كه بودريا يكي از انديشمندان پسامدرن، مدرنيته را مشخصه تمدن معرفي كرده، مشخصه اي كه به مقابله با سنت برمي خيزد. مدرنيته دائما با آنچه كه خود زماني نو و مدرن به شمار مي آمد، مخالفت مي كند. با ارزش كمتر در مدرنيسم از جايگاهي مطمئن برخوردار است، زيرا هر لحظه تازه ها جايگزين تازه هاي پيشين مي شوند. به بيان ديگر، تاكيد اصلي مدرنيته بر فرد است. تاكيد بر ظهور ساز و كارهاي تازه اي از هويت فردي است كه متاثر از نهادهاي مدرنيته شكل مي گيرند و در عين حال به آن نهادها شكل مي دهند. زندگي اجتماعي مدرن افزون برانعطاف پذيري نهادهاي خود، ويژگي ديگري مبني برفرآيندهاي عميق براي سازماندهي مجدد زمان و مكان است كه جزء لاينفك توسعه و كارهاي آزاد كننده در است اين روند بيش از پيش آشكار مي شود كه امكان هاي مختلف درانتخاب نوع زندگي در عصر روابط متقابل (دهكده جهاني ) باعث طرح مسائلي مي شود كه كنار نهادن آنها به سادگي امكان پذير نيست. ( ) 2 از جمله مسئله تقدير گرايي مسيحيت است كه از حوزه فكري، فرهنگي، اقتصادي و سياسي جامعه به تدريج خارج شد و انسان با رهايي از بند كليسا علاوه بر تعيين سرنوشت خود، مسئوليت تمام اعمال خود را شخصا برعهده گرفت. ( ) 3 براين اساس انديشه سياسي مدرنيسم در سه سطح مورد بررسي قرار گرفت: - 1 نظرات سياسي توماس هابز: وي سياست را مترادف دولت مي داند و معتقد است صلاح و سعادت انسان ها در يك پيكره به نام دولت معني مي شود. انسان در اين معنا براي فرار از وضعيت طبيعي، طي يك قرارداد سرنوشت خود را دراختيار دولت قرار مي دهد. پس دولت ماحصل قراردادانسان ها است كه به جز رضايت مردم و اراده طرفين چيزي ندارد. - 2 در دوره دوم سياست معناي جديدي مي يابد. هر چند ازاين دوره نيز با الگو قرارداد اجتماعي آغاز مي شود اما قرارداد مورد نظر روسو با هابز متفاوت است. درقرارداد اجتماعي روسو به دليل سلطه قانون و اراده عمومي، دولت قيدي برنمي دارد و به عبارتي هيچ مانع و حدي آن را تهديد نمي كند. اما در اينجا دو اصل آزادي و برابري وارد ميدان مي شود كه اولي معياري براي دولت هاي دموكراتيك و دومي معياري براي دولت هاي سوسياليست است. ( ) 4 - 3 دوره سوم مدرنيسم دوره مدرنيته عالي است اين تفكرتوسط انديشه هگل بنا شد. در اين تعبير سياست كاملامترادف با تحمل و آزادي است، از اين رو سياست تجسم عيني عقل و آزادي است. در فرآيند تاريخي، دولت به اوج روح خودآگاهي مي رسد و عقلانيت در تاريخ مساوي با آزادي طرح شده، در شكل دولت جا باز مي كند. تبلور عيني اين انديشه در حكومت هاي كل گرا و توتاليتر است. پسامدرنيسم از اواخر قرن نوزدهم در حركت عظيم مدرن سازي و فتح يك به يك سنگرهاي طبيعت از سوي انسان، ترديدهايي پديدار شد. نيچه نخستين متفكر بزرگي است كه در مقابل همه ارزش ها و آرمان هاي مدرن ايستاد و از چند و چون آنها پرسش كرد و كوشيد آن را مورد نقد و بررسي قرار دهد. او با تحليل جديدي از هستي، انسان و عقل، به انسان وعقل جايگاه تازه اي بخشيد و سعي نمود آن دوگانگي مطلقي را كه در انديشه دكارتي و كانتي ميان انسان و طبيعت ايجاد شده بود از ميان ببرد. جنگ جهاني اول و دوم اميد به پيشرفت مطلق در پناه انديشه مدرنيته را موردشك و تجديدنظر قرار داد. در واقع بحث درباره انديشه هاي پسامدرنيستي به شكل نوين آن به دهه 60 بازمي گردد. بررسي شرايط اجتماعي - سياسي آن دوران و ضرورت هاي تغيير در بافت نگرش افراد به جامعه، از رشد سرمايه داري در عرصه هاي مختلف زندگي حكايت مي كند. حضور گسترده تكنولوژي بر جاي جاي روابط اقتصادي - سياسي و اجتماعي، توان قواي انساني را در ابراز اراده مستقل كاهش داده بود. در واقع اين دستگاه ها بودند كه تصميم گيري مي كردند نه انسان ها. روابط اجتماعي در قالب مفاهيم علمي - تكنولوژيكي معنا مي شدند و به نظر مي رسيد آنچه انسان را وارد عصر مدرنيته ساخته بود به تدريج رنگ باخته است. ميل به آزادي. استقلال - هويت و.. همگي در چارچوبهاي اقتصادي و اجتماعي، تحت سيطره تكنولوژي درآمده بودند. در واقع برخي معتقدند از نظر جامعه شناختي مرحله اول سرمايه داري از نظر فرهنگي عصر روشنگري را به همراه دارد. در نوع دوم سرمايه داري، بين ساختار تجربه فرد و ساخت اقتصادي - اجتماعي فاصله افتاده و ذهنيت فرد در سيطره امپرياليسم قرار مي گيرد، اما در سرمايه داري نوع سوم يا معاصر يا چند مليتي، به علت تنوع و تكثر اقتصاد ( اتوماسيون، بورس، تجارت و بازرگاني ) پديده فرهنگي پسامدرنيسم را به همراه آورده است كه به نوعي مونتاژ و در كنار هم چسباندن است. در اين شرايط ديدگاه هاي جديدي در پاسخ و اعتراض به وضع موجود پا به عرصه اجتماع گذاشت. پسامدرنيسم نامي بود كه اين گروه از معترضين كه نسبت به موقعيت انسان در درون جامعه كنوني احساس نگراني كرده بودند و تمامي قالبها را تهي از محتوي مي ديدند، براي خود برگزيدند. شايد بتوان گفت نخستين نغمه هاي پسامدرنيستي در ادبيات هنر و خصوصا نقاشي و معماري پديدار شد. ( ) 6 رهبران اوليه اين مكتب هايدگر، ويتگنشتاين و نيچه هستند و در عصر حاضر نيز افرادي چون ژاك فرانسوا دريدا، ليوتار، رولان بارت، ژان بودريا، دلوز، فولو، از سردمداران برجسته اين مكتب مي باشند. بطور كلي پست مدرن را مي توانيم گذر ازمفاهيم بنيادي، آرمان ها و چشم اندازهايي بدانيم كه ازقرن 18 هدايتگر تمدن مدرن غربي بوده و از طريق آن جهانگير شده است. از سوي ديگر پسامدرن را شايد بتوان پايان جنگ انسان با طبيعت و جنگ انسان با انسان نيز دانست. زهرا نژاد بهرام ادامه دارد پانوشت ها: - 1 سنت مدرنيته پست مدرن اكبر گنجي ص 5 و 6 - 2 ماهنامه شرق سال اول دي 73 آنتوني گيدنز ترجمه اميرقاسمي - 3 روزنامه /10/75 18 ايران ص 10 پست مدرنيسم وانسان سياسي، بهزاد قاسمي نژاد - 4 همان منبع - 5 نشريه جامعه سالم شماره 12 سال 62 1372 ص و 63 - 6 حسينعلي نوذري - پسامدرنيسم - روزنامه ايران بخش دوم /1/1376 19