Hamshahri corpus document

DOC ID : H-770203-41115S1

Date of Document: 1998-04-23

احمق ها هم دراختراعات نقش ؟ دارند زنجيره اختراعات از غلتك برنجي ساعت تا ماشين كاغذسازي; اشاره: جيمز برك را با مطالب جذابي كه در مورد تاريخ پيشرفت علم و فن آوري تهيه كرده و در صدا و سيماي خودمان هم پخش شده است، مي شناسيم. در هفته هاي قبل، مطلبي از او، درموردارتباط توليد ابريشم با اختراع رايانه را در صفحه علمي - فرهنگي چاپ كرديم. مطلب امروز از اما، همه آن ها شايد جذابتر وخواندني تر جيمزبرك باشد در اين مجموعه از مطالب روندشكل گيري اختراعات را تا حدي وارونه بررسي كرده است. آيا به راستي احمق ها هم در اختراعات نقش؟ دارند و اما اين بار، داستانم را با جمله اي آغاز مي كنم كه اغلب به سرانيراك نيوتن نسبت داده شده (و البته اغلب هم به وسيله افرادي چون من مورد استفاده قرار مي گيرد ); جمله اي كه بيانگرچند وچون فرايند پيشرفت فن آوري است: اگر من بيشتر ازديگران ديدم، به سبب ايستادن بر شانه هاي غولان البته بود خوب، شايد چنين باشد، اما من فكر مي كنم كه سبق ها هم نقشي دراين نمايش داشته اند. و البته به عنوان نمونه وگواهي بر اين باور، قضيه غم انگيز ويك نمونه تراز اول ازانگليسي هاي عجيب و غريب را در نظر دارم: يك دريا سالار ناوگان بريتانيادر قرن 18 كه با نام عجيب و غريبترسركلادزلي شاول شناخته مي شد. شاول به دودليل مي تواند مدعي جايگاهي درزنجيره سترگ دگرگوني ها دليل باشد كلاه كوچكتر، گريل شاول (wig Shovel) است; يك اختراع پروپيمان كه روي سر قرار گرفته و دنباله هاي آن روي شانه هامي افتاد، كه در زمان خودش آن چنان مورد توجه بود كه باعنوان چيزي شبيه به يك قرص نان روي سر! توصيف مي شد. اين كلاه گريل هاي شاول آنقدرگرانقيمت بودند و نگهداريشان هم آن چنان پردردسر و پرهزينه بود كه دارندگان ثروتمندشان wig big خوانده مي شدند. (اين اصطلاح هنوز هم در زبان انگليسي براي اشاره به شخصيت هاي مهم كاربرد دارد - م ) و اما دليل بزرگتر - و درحقيقت بخش غم انگيز داستان - براي پرآوازه شدن شاول و بجاماندن نامش در تاريخ، اين است كه او غرق شد! اما اين، سانحه تا بدان حد چشمگير وقابل توجه بود كه سرآغازي بر رشته اي رخدادها گشت كه فراورده نهايي آن، يكي از جالبتوجه ترين و ضروري ترين دستاوردهاي تكنولوژي است، فراورده اي كه بي شك، بدون آن دنياي امروز به خوبي و قشنگي - و البته تميزي - كه امروز است، نبود. و اما شاول بدان سبب غرق شدكه يك احمق خودپسند بود، در يك شب تيره و تاريك سال به 1707 هنگامي كه ناوگانش را از جبل الطارق به بريتانيابرمي گرداند، با وجود آن كه همه جا را مه غليظي فرا گرفته بود و او هم، هيچ حدسي درباره موقعيت دقيق ناوگان نمي زد، با يكدندگي فرمان حركت بي مهابا را صادر كرد: به پيش! اما، بدبختانه كمي زياده از حد به ساحل جنوب غرب انگلستان نزديك شده بود. ناوگان به صخره هاي ساحلي برخورد كرد وهمه چيز به ژرفناي دريا فرو رفت; كشتي ها 2000 تن دريانوردو صد البته خود شاول. و اما به هر ترتيب سواي اين ناوگان كه در پي گم شدن براي موقتي، هميشه از صفحه روزگارمحو شد، كشتي هاي بي شمار ديگري نيز به همين سبب، هرگز به مقصد نمي رسيدند. از سوي ديگر از آن جا كه مستعمرات زرخيز و بسيار پرسود امريكايي امپراتوري بريتانيا همگي در فهرست بهره برداري بودند، براي سرمايه گذاران بهترين فرصت بدست آمده بود تا پول خود را در خطوط كشتي راني بين دو سوي اقيانوس اطلس بخوابانند، البته به شرطي كه چنين كشتي هايي تا ابد در دل اقيانوس نخوابند. بنابراين براي هركس كه مي توانست روش هاي تازه و دقيق تر براي رسيدن به مقصد وبازگشتن ابداع كند، جايزه بسيارهنگفتي در نظر گرفته شد. در 1794 ساعت سازي به نام جان هريسن يك راه حل به معناي واقعي به موقع يافت. مهمترين نكته در ناوبري اين است كه زمين در هر چهاردقيقه، صدكيلومتر (يا يك درجه كمان ) مي چرخد. بدين ظهر ترتيب، حقيقي - لحظه اي كه خورشيددر بالاترين نقطه در آسمان است - به ازاي هر 100 كيلومتري كه شما از بندر مبدا خود روبه غرب برويد، چهار دقيقه ديرتر فرا مي رسد و برعكس. بنابراين دانستن ساعت مبدا به صورت دقيق روشن خواهدكرد كه خورشيددر محلي كه شما در آن قرار داريد نسبت به مبدا چقدر ديرتر يا زودتر به موقعيت ظهر حقيقي رسيده است، بدين ترتيب چند ضرب و تقسيم و محاسبه ساده نشان مي دهند كه روبه شرق يا غرب چند كيلومتر از مبدا دور شده ايد و يا به عبارت علمي تر، اختلاف زماني بين مبدا و محل چقدر است. هريسن با هوشمندي دريافت كه ساعت هاي آونگي روي كشتي كه بردرياي خروشان دائما در حال نوسان است، چندان كمكي نخواهند بود. بنابراين او درساختمان ساعتش بجاي آونگ، يك فنر به كار برد. در انتهاي فنر فولادي ساعت، هريسن، يك غلتك كوچك برنجي قرار داد و از آنجا كه برنج با نسبت دقيقي در مقايسه با فولادمنقبض و منبسط مي شود، اين غلتك كوچك، در شرايط آبوهوايي گوناگون سراسر سفر دريايي با انقباض وانبساطمداوم خود، طول فنر فولادي را كه بدان چسبيده بود، دقيقا تنظيم مي كرد. زمان سنج هريسن در يك سفر دريايي رفت وبرگشت از بريتانيا به كارائيب تنها ثانيه 15 عقب ماند و از آنجا كه زمين در 15 ثانيه تقريبا هفت كيلومتر به دور خود مي چرخد، چنين دقتي بدين معني بود كه شما مي توانستيد با توجه به موقعيت خورشيد يا ستارگان، موقعيت خود را نسبت به بندر مبدا با دقت هفت كيلومتر تعيين كنيد و در مجموع، همه اين قضايا به معناي نيارميدن كشتي ها در دل اقيانوس ها بود، يا دست كم به تعداد كمتر. و چنان كه گفته شد، فنر ساعت هريسن به معناي واقعي تازه وشگفت آور بود، اما اين نوآوري به نوبه خود، مديون كار ساعت ساز ديگري به نام بنجامين هانتزمن بود. هانتزمن ديده بودكه بعضي از شيشه گران خرده هاي بطري هاي كهنه و شكسته را جمع مي كنندو پس از گداختن دوباره اين خرده شيشه ها در دماهاي بالا، شيشه تازه اي به دست مي آورند كه به روشني كيفيت ممتاز و بسيار بهتري دارد. در روزگار هريسن - و هانتزمن - فولادهاي مرسوم براي ساخت فنر مناسب نبودند، چرا كه زياد از حد ترد بوده و به سادگي مي شكستند. اما هانتزمن معجون اسرارآميزي ساخته بود كه هرگز راز آن را فاش نكرد كه با افزودن آن به خاك رس، ساختن كوره هايي را ممكن مي ساخت كه مي توانستند در برابر دماهاي بسيار بالاي لازم براي گداخت دوباره فولاد مقاومت كنند. بدين ترتيب كوره هانتزمن به آهنگران و فولادسازان اين امكان را داد تا با از نو گداختن فولادي كه به روش قديمي توليد مي شد، يك شكل تازه فولاد به دست آورند كه به مراتب محكمتر و نيز انعطاف پذيرتر بود و ساخت فراورده هاي تازه اي چون فنر زمان سنج هريسن را امكانپذير مي ساخت. از سوي ديگر، فولاد هانتزمن در عين انعطاف پذيري آنچنان سخت بود كه لبه تيزي ازآن مي توانست آهن راچون پنير و ببرد اين توانايي به نوبه خود روياي سراسر زندگي يك آهن ساز عقده اي ديگر به نام جان ويلكينسن بود. از جمله فرآورده ها و ساخته هاي او تابوت هاي آهنين (سه تا براي خودش و بقيه براي هديه به دوستان! ) يك، كليساي تمام آهنين، و پول هاي آهنين براي پرداخت دستمزد كارگرانش بودند. علاوه براين ويلكينسن هميشه با يك گوي آهنين در مشت مي خوابيد (حكمت اين فرآورده چنين بود كه اگر او در عالم رويا، نكته جالبي مي ديد و در خواب تكاني مي خورد، گوي از مشتش رها مي شد و سر و صداي افتادن گوي، او را از خواب مي پراند و بدين ترتيب مي توانست آن ايده جالب را يادداشت كند! ) اما سواي اين ابداعات و فرآورده هاي عجيب و غريب و بي مصرف، در سال 1774 ويلكينسن يك ماشين تراش تازه براي توليد سيلندر ساخت كه لبه برنده آن از فولاد هانتزمن ساخته شده بود. و اين ماشين تازه آنچنان دقيق كار مي كرد كه به ويلكينسن امكان مي داد تا سيلندرها و پيستون هاي سفارشي جيمز وات را بسازد. وات به گفته خودش، نيازمند سيلندرهايي بود كه دقيقا به ضخامت يك شيلينگ قديمي باشند و با به كارگيري اين سيلندرها او بتواند كوره خود را كه با بخار نيرو مي گرفت و اولين ماشين از اين دست بود، راه اندازي كند... و بدين ترتيب، انقلاب صنعتي آغاز شد. از اين پس، داستان ما در فرانسه ادامه مي يابد. كار ديگر ماشين اعجوبه تراش ويلكينسن، ساختن لوله هاي توپ بود، لوله هاي آنچنان ظريف و دقيق، كه در عين داشتن ضخامت كمتر، عملا قابل جانشيني با يكديگر - يا به زبان امروز ما، استاندارد - بودند. اين لوله ها، زير عنوان لوله هاي آب آهني به فرانسه (كه در آن زمان در حال جنگ با بريتانيا بود ) قاچاق مي شدند. اين لوله هاي توپ، به سبب وزن كمترشان، گسترش توپخانه اسبي را امكانپذير ساختند. و اين مورد آخري به كار يك نظامي به تمام معني فرانسوي ابعاد تازه اي مي بخشيد. ژان باپتيست - واكه دوگريبوال، بازرس كل توپخانه ارتش فرانسه، كه ويلكينسن لوله هاي توپ تازه اش را به سفارش او مي ساخت (ديگر مشتري هاي اين لوله ها، ترك هاي عثماني و امريكايي ها بودند كه البته هر دو - همچون فرانسوي ها - در حال جنگ با انگليسي ها بودند! ) از سال 1776 گريبوال، نوساماندهي توپخانه ارتش فرانسه را آغاز كرده بود برپايه اين برنامه كاليبرهاي گوناگون توپ ها به تنها چهار كاليبر تقليل داده مي شد و همه تجهيزات و ملزومات توپخانه از مهمات گرفته تا اندازه چرخ ارابه هاي توپ ها استاندارد مي شد. اكنون، به يمن كارويلكينسن، گريبوال سلاح هاي متحركي در اختيار داشت كه مي شد در كوتاه زماني از يك سوي ميدان نبرد به سوي ديگر حركتشان داد. و در آن زمان، اين شيوه، يك راه و رسم به معناي واقعي كلمه غيرعادي بود. چرا كه برپايه حساب و كتابهاي ژنرال ها و طراحان نظامي موضع گيري توپخانه در موقعيت هاي تعيين شده، يك روز تمام وقت لازم داشت و البته براي دوباره جابجا كردن توپ ها، مي بايست سراسر فرداي آن روز را هم در برنامه منظور بنابراين كرد توپ هاي متحرك گريبوال چهره نبرد را تغيير دادند، و بويژه پس از آن كه يك افسر اخراجي توپخانه و از دلباختگان پر و پا قرص اختراعات قاره به نام ناپلئون بناپارت - كه در راهي گام برمي داشت كه سرانجام به تخت امپراطوري فرانسه ختم مي شد، اين ايده را با شور و شعف فراوان پذيرفت، و البته در پي آن، چهره اروپا را. پس از آن در 1810 هنگامي كه ناپلئون با بهره برداري استادانه از توپ هاي انگليسي اش سرانجام به تخت امپراطوري رسيده بود و برآن تكيه زده بود، برآن شد تا با روش هاي تشويقي و تعيين جايزه براي مخترعان فرانسوي، صنايع فرانسه را وارد قرن نوزدهم و يا به اصطلاح امروزي بهنگام - كند. البته نقشه بزرگ او خودكفا ساختن فرانسه در صنايع نظامي بود، تا هنگامي كه جنگ بعدي آغاز شد، ماده مورد نيازش، همچون خود واژه، فرانسوي باشد. اگرچه شايد عجيب به نظر بيايد، اما يكي از نخستين جوايز به يارويي به نام نيكلاس آپر داده شد كه شامپاين بطري مي كرد. آپر، كه دريافته بود هيچ ارتشي همچون فرانسوي ها، با تكيه بر اوضاع و احوال معده اش، رژه نمي رود مقداري سبزيجات در چند تا از بطري هاي شامپاينش ريخت، آنها را در آب جوش انداخت و با چند ساعت جوشاندن، ميكربهايي را كه اصولا از وجودشان خبر نداشت كشت. چند ماه بعد سربازان فرانسوي (يا به عبارت دقيقتر، افراد نيروي دريايي در جزاير كارائيب ) اين بطري ها را باز كردند و به مركز گزارش دادند كه آنها به خوبي سبزيجات تازه هستند. اين كشف نه تنها پاسخي براي بيماري اسكوروي، بلكه از نظر لجستيكي، روياي هر افسر تداركاتي بود. اندكي بعد، در پاريس، چند نفر انگليسي كه از فرانسه مي گذشتند، به آپر برخوردند و حقوق امتياز ثبت شده او را خريدند. و از آنجا كه يكي از اين رفيقي انگليسي ها، داشت كه مالك يك كارگاه قلع كاري بود، آنها قوطي هاي فلزي را جانشين بطري هاي آپر كردند. و به همين دليل است كه ما امروز غذاهاي كنسرو شده داريم. و اما در جريان همين سفر خريد امتياز، اين سرمايه گذاران انگليسي از قضا به پديده بسيار جالبتري برخوردند كه گام بسيار بزرگتري در پيشرفت صنايع فرانسه بود: يك ماشين خودكار كاغذسازي. اين ماشين به صورت خودكار خمير كاغذ را بوسيله يك تور سيمي لرزان و متحرك، به حركت در مي آورد و با گذراندن آن از ميان غلتك هاي غپ پوش آبش را مي گرفت و سرانجام خمير آب گرفته را براي خشك شدن، آويزان مي كرد چنين روشي تقريبا به صورت كامل نياز به دخالت افراد را برطرف مي كرد. در نتيجه: ديگر هيچ نيازي به همه آن كارگراني كه در صنعت كاغذسازي هركدام از اين مراحل را اجرا مي كردند نبود، و اين كارگرهاي بي كار شده، تفنگ به دوش، به عنوان سرباز، همراه توپخانه اسبي ناپلئون، دور اروپا راه افتادند، به دنبال دردسر! اما بازهم از قضاي روزگار، به سبب پاره اي دلايل عجيبو غريب، فرانسوي ها پس از مدتي اين ماشين هاي خودكار كاغذسازي را كنار گذاشته و به روش هاي سنتي روي آوردند، بنابر اين همان خريداران انگليسي، دوباره با در جيب داشتن حق امتياز اين ماشين ها، به خانه بازگشتند. و در سايه كار همين دستگاه ها كه هرساله حجم انبوهي كاغذ به قيمت ارزان توليد مي كردند در دهه 1840 چشم انگليسي ها به جمال پديده تازه اي در دكوراسيون روشن شد: كاغذ ديواري، كه البته اين فرآورده تازه، افق هاي نويني را در برابر جماعت هنرمندان و اصلاح گران اجتماعي چون ويليام موريس گشود، تا اين كاغذها را با طرح هاي نويد دهنده بازگشت به زندگي دهاتي بپوشانند، طرح هايي كه در كوتاه زماني در و ديوار هر خانه آبرومند و مد روز ويكتوريايي را پوشاندند. و اما آن خانه هاي آبرومند و مد روز با اضافه شدن يك فرآورده تازه آبرومندتر و مد روزتر شدند: دستشويي. علاوه برآن به يمن سه همه گيري گسترده و با (/100 000و جنازه بجا مانده ) در بريتانيا، شبكه هاي فاضلاب، لوازم بهداشتي ( C.هاي W سيفون دار و حمام هاي لعابكاري شده ) در هركجا سربر آوردند. و باز هم به يمن همان ماشين هاي كاغذسازي خستگي ناپذير فرانسوي (كه تا آن زمان انگليسي شده بودند. ) جماعت مترقي عهد ويكتوريايي، صاحب يكي ديگر از ضروريات اين سبك زندگي تازه، قشنگ و بهداشتي شدند: كاغذ توالت. خوب.. همه اين قضايا، از شاول آغاز شد. پس چندان به فكر شانه هاي غولان نباشيد، احمق ها هم در اين ميان نقشي داشتند - و خوب كسي چه مي داند، شايد هنوز هم داشته باشند! منبع ساينتيفيك امريكن. دسامبر 1997