Hamshahri corpus document

DOC ID : H-770129-41052S2

Date of Document: 1998-04-18

تحول مفاهيم مذهبي حجت الاسلام والمسلمين محمد مجتهد شبستري موضوع بحث تحول مفاهيم مذهبي است. گرچه بهتر است از اين موضوع اين طور تعبير بشود: مفاهيم و تعبيرات ديني; زيرا اضافه شدن كلمه تعبيرات قدري مطلب را روشن تر مي كند. غرض از بيان اين مطلب در اين است كه روشن بشود ما اينجا يك بحث كلامي و تئولوژيك نمي خواهيم بكنيم. اين بحث به درد محافلي چون دانشكده الهيات مي خورد ولي بررسي تحول مفاهيم مذهبي و تعبيرات ديني نقش عمده اي در دنياي امروز، در تنظيم سياست خارجي هر كشور، ايجاد تفاهم بين المللي و تلاش براي رسيدن به برادري انساني داردكه امروز از طرف همه متفكران بشردوست و سياستمداران خيرانديش عنوان مي شود. يكي از عوامل جدايي انسانها و ملتها از يكديگر، سوءتفاهمهايي است كه درباره اعتقادات مذهبي يكديگر پيدا مي كنند. درك صحيح نداشتن از اعتقادات ديني يك ملت موجب دورافتادگي ملت ديگر از او و چه بسا خصومت با او مي شود. براي درك صحيح اعتقادات ديني يك جامعه به منظور تنظيم برخورد صحيح با آن جامعه چه در روابط بين المللي و چه در سياستگذاريهاي خارجي، به يك مطلب اساسي بايد توجه شود. آن مطلب اين است كه اعتقادات مذهبي مردم در جامعه هاي مختلف با مرور زمان تغيير مي يابد وشاخص آن، تحولي است كه در مفاهيم و تعبيرات ديني آن مردم پيدا مي شود. در هر عصري بايد ديددر فلان جامعه معين مردم تابع فلان دين با چگونه مفاهيم و تعبيراتي حقيقت ديني مورد اعتقاد خودشان را بيان مي كنند و چگونه درآن باره مي انديشند، يعني فعلا چگونه مي انديشند. براي درك صحيح وضعيت فعلي آنها اينكه چند صدسال قبل چگونه مي انديشيدند كافي نيست. آيا به ما نزديكتر شده اند يا اينهاست دورتر كه نقش پيدا مي كند در تنظيم روابط. بحث اين است تحول تغييرات ديني يك واقعيت است كه حاصل مي شود و وجود دارد و توجه به اين واقعيت براي سياستگذاران مسئله مهمي است. چند نكته را بايد توضيح بدهم. نكته اول اين است كه بايد تفاوت گذاشت ميان حقيقت ديني وحي شده بر يك جماعتي و مفاهيم و تعبيراتي كه پيروان آن حقيقت ديني براي بيان آن حقيقت ديني و حياتي به كار مي برند. اين يك مسئله است وبحث ما هم در همين مفاهيم وتعبيرات و تحول آنهاست نه درتحول حقيقت ديني وحي شده بر يك جامعه. نكته دوم سخن بيشتر در عرف اديان سامي است. من از نگاه اديان سامي كه معتقد به وحي الهي هستند وآن وحي الهي را كلام الهي مي داننديعني مسيحيت، يهوديت، و دين اسلام سخن مي گويم. نكته سوم اين است كه در ميان علما و متفكران اديان وحيايي اصل تحول مفاهيم و تعبيرات ديني پذيرفته شده است. متفكران مسلمان و متفكران مسيحي و يهودي اين مطلب را پذيرفته اند كه در طول تاريخ، تكون فرهنگ اسلامي و فرهنگ مسيحيت و يهوديت، مفاهيم و تعبيرات فرق كرده است. كسي منكر اين مطلب نيست مگر كساني كه نگاه عاميانه و سطحي به قضايا ولي دارند اين علما و متفكران اين پديده را دوگونه تفسير مي كنند و دو نظر درباره اش من دارند اين دو نظر را اينجا توضيح مي دهم و بعد به سراغ مثالهايي از اسلام و مسيحيت مي روم و بعدا از بحث نتيجه مي گيرم، نتيجه اي كه مناسب با اين محفل است. قبلا بايد تذكر دهم كه اين دونظر در ارتباط با مساله خاتميت به وجود آمده است. مسيحيها معتقدهستند; كه عيسي خاتم وحي بود ومسلمانان هم معتقد هستند كه پيامبر اسلام خاتم وحي بود. گرچه در مسيحيت وحي به يك معني است و در اسلام به معنايي ديگر. آنها خود عيسي مسيح را وحي مي دانند و مسلمانان قرآن را وحي مي دانند، كه بر پيامبر فرود آمده است. ولي به هر حال آنها معتقدند كه عيسي مسيح نقطه خاتم و پاياني وحي است. مسلمانها نيز معتقدندكه قرآن نقطه پاياني وحي حال است سوال اين است كه اگر عيسي آخرين بيان مجسم حقايق الهي است، و اگر در قرآن آخرين حقايق وحيايي گفته شده است، تحول مفاهيم و تعبيرات ديني در اين اديان چه معني؟ دارد در مقام پاسخ به اين سوال دو نظريه وجود دارد; يكي از اين نظريه ها اين است كه همه حقايق يكپارچه به صاحب دين وحي شده است، ولي اين حقايق صورتي ظاهر و باطني مضمر دارد. اين حقايق كه بيان شده است مانند اقيانوس است مردم زمان عيسي يا مردم زمان پيامبر اسلام بايك قشر سطحي از اين اقيانوس تماس پيدا كرده اند و آنچه را كه درمي يافتند، با مفاهيم و تعبيراتي بيان كرده اند. مردم عصرهاي آينده با بطنهايي از اين اقيانوس تماس پيدا مي كنند و آنچه را كه درمي يابند، با مفاهيم و تعبيرات ديگري آن را بيان مي كنند. بنابراين، همه حقيقت ديني يكباره وحي شده، و در اختيار انسان قرارگرفته است و هرچه به صورت مفهوم وتعبير تازه اي گفته مي شود، تعبيرجديدي است از آنچه يكباره آمده است. مفاهيم و تعبيرات ديني درعصرهاي مختلف به علل گوناگون لباسهاي جديد مي پوشند، مثلا متفكران و متكلمان يك دين مي بينند سوءفهم هايي در حقايق دين پيدا شده، براي جلوگيري از آن سوءفهم ها يك سلسله مفاهيم و تعبيرات جديدي را كه در آن عصر مشخص تر و به اصطلاح مرزدارتر و كاملا روشن است به كار مي برند، يا اينكه مثلا سوالات و شبهه هاي جديدي درباره تعبيرات و مفاهيم موجود ديني مطرح مي شود و متفكران براي اينكه پاسخي به آن سوالات بدهند، تعبيرات جديدي به كار مي برند، اين يك نظريه است. اين نظريه، هم در ميان متفكران مسيحي طرفدار دارد و هم در ميان متفكران مسلمان. بنابراين، نظريه تحول مفاهيم ديني، تحول شكلي است نه تحول محتوائي، در روند تفسير دين حقايق ديني جديدي بركسي معلوم نمي شود. وحي نازل شده تام وتمام است و وحي جديدي بر كسي نازل نمي شود. نظريه دوم، كه هم درميان مسيحيان وهم درميان مسلمان ها طرفدار دارد، اين است كه وحي يك امر مستمر است. حقايق ديني الهي جديدي مكشوف مي شود. متفكران مسيحي مي گويند; در مقابله با وحي عيسوي كه در كتاب مقدس از آن سخن رفته براي مراجعه كننده اكتشافات تازه اي مي شود، منتها شرط اين اكتشافات مراجعه به آن وحي عيسوي و رودررويي با آن است. بنابراين نظريه، اصولا وحي الهي يك امر مستمر است و چيزي است كه هويت تاريخي دارد و تا انسان، انسان است استمرار دارد. اين نظريه در ميان مسلمانان هم طرفدار دارد، طرفداران اين نظر در ميان مسلمانان انسانهاي بزرگي هستند; آدمي مثل محي الدين ابن عربي وغزالي طرفدار اين نظريه اند. به نظراينان وقتي كسي به قرآن مجيد مراجعه مي كند و مي خواهد آن را بفهمد، حقايق ديني تازه اي براي او كشف مي شود، البته اين سعادت نصيب هر كس نمي شود، آمادگي هاي روحي، صفاي دروني و كمال معنوي مي خواهد، اين شرايط وجود دارد. بنابراين نظريه در واقع خود مفسر يك نوع دريافت وحي مي كند، منتها با مراجعه به قرآن، مراجعه شرط اشراق و كشف است. وقتي وحي تازه اي دريافت شد با مفهوم و تعبير جديدي بيان مي شود و بدين ترتيب مفهوم جديدي وارد عرف ديني مي شود. بنابراين، نظريه مطلب اين نيست كه وحي يكبار آمده و در هر عصري بايد آن را فهميد. البته اينان فرق مي گذارند ميان وحي تشريعي و تبليغي و وحيي كه جنبه تشريعي و تبليغي وحي ندارد تشريعي و تبليغي را مختص پيامبر اسلام مي دانند. به هر حال تحول تعبيرات و مفاهيم ديني در عرف اديان مطلب مسلمي است و حالا بايد توجه كرد كه مفاهيم در حوزه اعتقادي ملل مختلف چگونه تغيير پيدا مي كند. مثلا ما مسلمانها بايد به اين مطلب توجه كنيم كه در عالم مسيحيت يا يهوديت تحول مفاهيم و تعبيرات ديني چگونه صورت پذيرفته و مي پذيرد. آيا اين تحول به عرف ديني ما نزديك مي شود يا از عرف ديني ما دور؟ مي شود قضيه؟ چيست مثلا دراين اواخر در ميان مسيحيان نظراتي درباره عيسي مسيح گفته مي شود كه خيلي نزديك است به آنچه در قرآن درباره عيسي آمده است. قرآن عقيده دارد كه عيسي مصلوب نشده است. الان پاره اي ازآلهيون مسيحي هستند كه همين سخن را مي گويند. به نظر آنها مساله اين است كه در اعتقاد مصلوب شدن مسيح چه پيامي هست. نه اينكه اين حادثه به صورت تاريخي واقع شده يا نشده است. همين طور نظراتي درباره حقيقت كلام خدا در ميان مسيحيان به وجود آمده است. در قديم همه بخشهاي كتاب مقدس را باالفاظش وحي مي دانستند. پس از آنكه روش نقد و بررسي تاريخي در علوم تاريخي متداول شد و به نقد و بررسي كتب عهد قديم و عهد جديد سرايت كرد، امروز هيچ كس سخن از وحي بودن الفاظ كتاب مقدس نمي گويد. امروز مي گويند اين كتابها نوعي شهادت دادن به حقيقت عيسوي است. ما بايد از وراي اين سخنان و متون انساني كه آميخته به خطا هم است (چون هيچ انساني معصوم نيست ) سخن خدا را به دست بياوريم و ببينيم خطابخداوند در چيست اين نظريه كلام خدابه معناي الفاظ و جملات مكتوب در اين مجموعه ها نيست و معناي ديگري دارد. حالا بايد ديد اين نظريه چقدر نزديك شده به آنچه در اسلام درباره اين مجموعه ها گفته شده است. در اسلام گفته شده اين مجموعه ها وحي الهي نيست و نوشته هاي آميخته به خطاي انسانهااست. همچنين درعالم مسيحيت سخنان تازه اي درباره تشبث به ميان آمده كه فاصله اين عقيده راباعقيده توحيد اسلامي كم كرده است. مطلب اين است كه اگر بررسيها انجام شود، موجب درك صحيح ملل و پيروان اديان از يكديگر مي شود و وقتي اين درك صحيح پيدا شد و دوريها و نزديكيها مشخص گشت، آن وقت زمينه مناسبي فراهم مي شود براي آن تفاهم بين المللي - كه هم وظيفه ديني و هم وظيفه عقلي ماست - كه امروز آن را دردنياايجاد بكنيم. براي ما مسلمانان ضروري است كه بفهميم در جامعه هاي ديگر به لحاظ تحولات ديني و تفكرات ديني چه مي گذرد، در درجه اول مسيحيت شناسي و يهوديت شناسي داشته باشيم، همانطور كه غربيها از سه قرن پيش شرق شناسي و اسلام شناسي را راه انداختندو هروقت هم با ما تماس مي گيرند خوببلد هستند كه افكار ما را به دست بياورند و بفهمند كه ما چگونه فكر مي كنيم. اما ما ناشي هستيم در اينكه بفهميم ديگران چگونه فكر مي كنند و نمي توانيم افكار آنها را به دست بياوريم و غالبا با شيوه نزاع و خصومت واردمي شويم. آشنايي با تحول مفاهيم و تعبيرات ديني در جوامع ديگر يك مقدمه لازم براي ايجاد تفاهم بين المللي است.