Hamshahri corpus document

DOC ID : H-770125-41026S1

Date of Document: 1998-04-14

بيكرانگي دل جستارگشايي: حج راهي است به رهيدني رستگاري، است بروني و دروني بر گردحرم پاك كعبه، خدايي، با دلي وارسته از خواسته ها و آرزوهاي گيتيانه. در نوشتاري كه از پي مي آيد، با نويسنده، در انداختن گزارش گونه اي ازديده ها و تجربه هاي فردي و با بهره گيري از دستمايه هاي عرفاني در اين باره، نگاره اي زيبا از اين سفر مينوي را به ما عبدالوهاب مي نماياند مدب، اهل تونس، نويسنده و استاديار دانشگاه ييل و ژنو است. از كتابهاي چاپ شده وي كتابمزارابن عربي و ترجمه رساله قصه الغربه الغربيه سهروردي است. در پي بازگشت خجسته سپيد جامگان رستگاري از حج ابراهيمي، شايسته ديديم كه اين گزارش را همچون ارمغاني معنوي، پيشكش حج گزارده ها و خوانندگان گرامي بنماييم. سرويس معارف نوشته: عبدالوهاب مد ب ترجمه: ميراسماعيل پايدار چون ذره اي بي مقدار در انبوه موج جمعيت، انسانها را دنبال مي كنم و به صحن مقدس پا مي گذارم. كعبه مكعبي سربرمي افرازد، است پوشيده در پارچه اي سياه باحاشيه هايي چشم نواز و سربندي از حروف زرين به خطي خوش. آدمي را سخت تكان به مي دهد كعبه سياه نزديك مي شوم، از ميان انبوه زائران سپيدپوشي كه اين محوطه فراخ را سرتاسر پوشانده اند، راه باز مي كنم. درمي يابم در نقطه اي هستم كه حس جهت يابي در آن محو مي شود. هر جاي جهان كه بودم، از شرق تا غرب، ازشمال تا جنوب، نگاهم به قبله، اين آماج نمازگزاران، خيره مي شد: و هر اينجا، جا كه مي ايستم، كعبه در مقابل ديدگانم است و از هر سو اين قبله را قابل رويت مي سازد. نيازي به يافتن جهت درست قبله نيست: بر زائر است كه جايي براي سجده بيابد و نمازش قبول است. چنين است كعبه، مكعب سيه جامعه اي كه از ديرباز و در خلال قرون، هزاران هزار دست التماس و تمنا به سويش دراز شده و همه محرابهاي جهان روي بدان كرده اند. محرابهايي با ديوارهاي بسته كه ديدگان نمازگزار آنها را مي گشايد. اي كعبه، چنين كهنسالي و با اين همه، با چشمهايي كه از هر سو به سمت تو همسو مي شوند هر روز جواني از سر مي گيري! چندين و چند كلام به هر زبان بر جامه سياهت نشسته و ديوارها و پيهايت را سيراب كرده است! تو از سنگي، از دل سنگلاخي برآمده اي كه در اعماقت ريشه دارند، همواره فروتني پيشه كرده اي، تنها هنگامي رنج برافراشتن بر خود هموار كرده اي كه اراده اي بيگانه با تو چنين خواسته است. رابعه، عارفه بزرگ قرن هشتم، گفته است: كعبه، بتي كه بر زمين پرستش مي شود، هرگزاو بدان پاي ننهاده وبا اين حال هرگز از آن پاي بيرون ننهاده است. غرق در حيرت از اين معما، به سوي اين مكعب پيش مكعبي مي روم، كه تجسم باور به خدايي حاضر وغايب، مرئي و وصف ناپذ ير، آشكار و متعالي، نزديك و دور است. از اين روست كه ذكر نام او با سوم شخص صورت مي گيرد و رابعه، همچون همه عارفان، با او سخن مي گويد. مي دانم كه با حركت خود اسطوره را احيا در مي كنم زير آفتاب سوزان راهم را از ميان جمعيت سپيدپوش مي گشايم. مي دانم كه به معبد، به خانه نزديكتر شده ام: من يك زائرم، به سوي آن گام برمي دارم. همه توانم غرق در اين هدف است. باز هم نزديكتر مي شوم. به دايره هاي كعبه وارد مي شوم. مي خواهم كه درسه طواف نخست، همچنان كه مناسك حج تجويز مي كند، شتاب كنم، تا از سرنوشتي كه در درونم رقم خورده بود بگريزم، آن را پاك كنم و ورودم را به آغازي نوسرعت بخشم. انديشه اي از عمق درونم سر برمي آورد ومرا به سوي حل معمايي كه رابعه بزرگ طرح كرده است مي راند. كعبه، همچون دل آدمي، نمي توانداو را در بربگيرد. از اين رازگشايي به وجد مي آيم نيمي خندان، نيمي گريان، حس مي كنم كه به مكعب نزديكتر شده ام. در يك سو سايه اش بر من فرو مي افتد. حرمت طوافم را پاس مي دارم و در همان حال به گفتگوي درونم گوش فرامي دهم. دل آدمي معبدي است نهان، بسي فراختر از زمين و آسمان. هيچ چيز به پاي بيكرانگي دل نمي رسد. انديشه هايي كه اكنون به ذهنم آمده اند درهم مي آميزند و در مدار قلبم چرخ زنان گسترش مي يابند: به مردمي شباهت دارند كه در كنار من گرد عبادتگاه مي چرخند. لوحي زرين به خطي ناشناس خداوند گنجينه اي در كعبه به وديعه نهاده است. پيامبر خواست كه بر اين گنجينه دست يازد و به مصرف رساند، اما پشيمان شد و آن را در نهانگاه خود رها خليفه كرد دوم، عمر، نيز كوشيد آن را به در آورد، اما از اين كار روگرداند و به پيروي از پيامبر وفادار اين ماند گنجينه هنوز در دل كعبه جاي دارد: سوسوي آن را مي بينم. حكايتي را به ياد مي آورم كه ابن عربي، متاله اندلسي، نقل كرده است. در سال 1201 وقتي ابن عربي در شهر محبوبم تونس بود لوح زرين ترك خورده اي از اين گنجينه به دستش رسيد كه ضخامتش يك انگشت و پهناي آن يك وجب بود و خطي ناشناخته بر آن كنده شده بود. اما ابن عربي از قبول آن سرباز زد و خواست كه آن را به جاي خود برگردانند. او همچنان نيز، كه بايد، از سرمشق پيامبراطاعت كرد. او مي دانست كه پيامبر از سراتفاق تصميم نگرفته بود كه بدان دست نزند. اگر از آن استفاده مي كرد، آشوب و فتنه جهان را فرا مي گرفت. تنها مهدي كه قرار است آخر زمان را بشارت دهد مي تواند آن را تصاحب كند. شباهت ميان كعبه و دل آدمي و عرش خداوند دم به دم قوت مي گيرد. كعبه، دراين معنا، چون صحنه نمايش دوگانه است: از يك سو درون آدمي و هرچه راكه بر آن ثبت يا حك شده است نشان مي دهد و از سوي ديگر، عالم آخرت وفضاي ماوراءالطبيعي را، كعبه نمايانگراين بسط دوگانه در جهان ناديدني است: حلقه پيوند ميان درون نو آمده و ملكوت است. هوا بسيار داغ است. خورشيد غوغامي كند. در سپيدي جامه ها و سنگ مرمرزير پا، نور خيره كننده تر و كوركننده تر مي شود. همچنان كعبه را دور مي زنم. سرخوشم. مي انديشم كه چه چيز در انتظار من است تا زيارتم كامل شود و بار ديگر زاده شوم. در مي يابم كه براي چنين زيارتي چه روح قهرمانانه اي لازم است و نمي توانم تصوير حلاج را كه از دوردست قرن نهم به سراغم آمده است، از ذهنم دور كنم، هنگامي كه اين شهيد آينده را در مكه يافتند، در جايي نه چندان دور از كعبه، زير آفتاب بر سنگي نشسته بود و عرق چنان از تنش فرو مي چكيد كه سنگ نمناك شده بود. شاهدي كه او را در اين حال اطاعت غرورآميز و قهرمانانه ازمطلق ديد سرنوشتي را كه در انتظار او بود پيش بيني كرد: اين چنين راهي تنها به مرگ تواند انجاميد. دروازه افراط قفل در خانه ايثار را مي گشايد. پيكارجويي با افراط مرگ آفرين است. از خود مي پرسم آيا در اين آفتاب سوزان ذوب؟ نمي شوم نه، سپيدي، اين همباز لشكر فرشتگان، حافظ من است. دلم مي خواهد شب شود، نه از اين رو كه مجالي، آرام و قراري فراهم مي آورد، بل نيز براي آنكه نام كعبه را تصديق مي كند. نام دار يا خانه از سر هوا وهوس بر آن نهاده نشده است. براي آنكه درستي اين نامگذاري را احساس دريابي، مي كني كه ميلي سركش وادارت مي كند تاشبي رادر آنجا بگذراني، در جوار حرم به سر بري، تا بينش راستين رادر منزل روياهايت رويت كني، و نيز با آن منزل ديگري كه در زير پاهاي شبح گونه ات خش و خش مي كند - يعني منزل آخرت - ازرهگذر قياس خواب، آشنا شوي. مگر نبايد آماده باشيم تا از هر آنچه، از راه جلوه خفي، خودرا به ذهن و احساسهايمان عرضه مي دارد، رمز گشايي؟ كنيم تجربه هاي بزرگ معنوي اغلب در تاريكي محض رخ داده اند. تاريكي با ادراك و روشن بيني توافق سفر دارد پيامبر به افلاك، معراج او وصعودش از نردبان ( سلم ) همه شبانه، روي داده اند. نيمه شبان بودكه توانست تا مرزهاي ادراك، تاسدره المنتهي پيش رود. در انتظار شبانگاه در انتظار مي كوشم شبانگاه، با پيروي از مناسك، شناختم را از بيت الله الحرام كاملتر كنم. در مي يابم، آنگاه كعبه را در خواهم شناخت كه نفس حقيقي خود رابشناسم. ميان كعبه ودل چه سير وسفرهايي است! ي [منزلگاهها ]موقفها حج با درون نگري، باتلاشي كه بايد بر خود رواداشت، باكوششي كه منطق دروني فرد را محك مي زند، تطابق دارد. مي دانم كه با كنارگذاشتن لباسهايم همه متعلقاتم راكنار گذاشته ام، و با رهايي از جامه هاي دوخته، خود را از قيدهاي بسيار رها كرده ام. در متني از سادگي خودرا آسوده مي بينم و از پيچيدگي روي مي گردانم، خود را مي شويم و پاكيزه مي كنم. براي آنكه چنين كنم به حمام مي روم و در آنجاست كه تاريكي را، كه در آن رازها برملا مي شود مي يابم. عرياني جمعي مرا به گونه اي تمرين روز رستاخيز و روزجزا آشنا مي سازد. در اين محل داغ و نمناك، از همان ابتدا و پيشاپيش، دوجنبه تشكيل دهنده موجود زنده را شناخته ام. حج، چون شكل بيروني بيت الله الحرام، بر چهار پايه استوار است: طواف كعبه، پس از احرام بستن (كه باز هم تكرار مي كنم، حاصل تطهير و پوشيدن پارچه اي است سپيد كفن آدمي ) سپس، وقوف عرفات توقف ] در عرفات [ و [دويدن ]سعي بين صفاو مروه. برگرد من بگرد وقوف عرفات تكميل معرفت را به همراه مي آورد (عرفات از عرفه به معناي شناخت گرفته شده است ). اين توقف در بيرون از محدوده حرم صورت مي گيرد. حج طي مراحل مختلفش، از طريق ديالكتيك مقدس و نامقدس (حرام و حلال )تمديد يك، نهي وابطال آن روي مي دهد. نماز جماعت در همين بخش غير حرام برگزار مي شود: زائران پراكنده، آشفته موي و خاك آلود، همه جامه هاي دوخته را از تن به در مي آورند، موي از سر مي سترند وآن قدر مي ايستند كه پاهايشان به درد مي آيد، در برابراو از همه عاري شده اند. ذكرشان آرام، دروني و به زمزمه است: از دل به دل، در سكوت، در ميان جمع، تا اينكه او با هر يك به تنهايي، از نزديك، درنهان سخن بگويد، در سير آواي درون، در درون. بين صفا و مروه، به شتاب از يك حال به حال ديگر مي روم: از اندوه (برخاسته از پشيماني ) به موهبت نفس. در ته دره سرعت مي گيرم، مي دوم، تا زماني هر چه كوتاهتر در اين محل گود افتاده، ماواي شيطان بمانم. در اينجا، سنگ حكمرواست، حقيقت دو گانه سنگ بر من فاش مي شود: از يك سو، از ميان سنگهاست كه چشمه بيرون مي جوشد (و آب مايه حيات است ) و، از سوي ديگر، سنگ تنها موجودي است كه همواره رو به فرودست دارد، يعني هم عبوديت و هم سرپيچي از اطاعت امر خداوند. سنگ خود به خود برنمي خيزد و اگر از جايش بركنندنيرويي مقاومت ناپذير آن را به پايين مي كشد. اين دوحقيقت را در اعماق قلبم مي پذيرم. با قلبي آماده براي پذيرش نهاده هاي به خداوندگارم، هفت طواف روي مي آورم (طواف در ورود، در ميانه اقامتم در مكه و درتكميل وداعم ) در سه دور (شوط ) نخست بايد شتاب كنم، در چهار دور بعدي بايد با قامت استوار معمول گام بردارم. در هنگام طواف خود را به فرشتگان پابرهنه اي كه گرد عرش مي گردند تشبيه مي كنم. اين را نيز به ياد مي آورم كه كعبه با ابن عربي با كلماتي شمرده سخن گفته كعبه است به او گفت: برگرد من بگرد! قرنها بعد، همين كلمات را براي من نيز باز مي گويد. آب چشمه زمزم (كه در دل بيابان در مقابل هاجر و اسماعيل بيرون جست ) نيز با من به زباني شنودني سخن گفت: بنوش، تشنگي ات را فرونشان، از آبم سيراب شو! دوباره آن حكايت طولاني را به ياد مي آورم كه ميان ابن عربي وكعبه رابطه اي خاص پديد آورد: شبانگاهي سرد، كه بدر ماه در آسمان ابن بود، عربي از بستر برخاست: حالتي از سرگشتگي بر او غالب آمده خواب از چشمانش ربوده بودوضويي گرفت و بيرون رفت. شبي نمناك بود و ماه گويي در پرده اي از شبنم به نرمي مي درخشيد. ابن عربي به سوي حرم به راه افتادو به صحني رسيد كه كعبه برآن قرار دارد. تنها يك تن آنجا بود و حالي غريب در فضا موج مي زد; عارف خودرا سخت ناآرام يافت و بر آن شد كه راه طواف در پيش گيرد. بياييد گوش فرا دهيم و بشنويم. آن شب فرود آمدم، بر حجرالاسود بوسه زدم و طواف آغاز كردم. هنگامي كه روبه روي آبراه، پشت حجرالاسود، رسيدم، كعبه جامه اش را بركشيدبر فراز پايه اش برخاست و سپس مرا كنار زد. امان نمي داد كه به گردش طواف كنم و باصدايي برا با من سخن هراسان مي گفت شدم، هيچ نگفتم: هراسي عظيم بر من چيره گشت. براي آنكه پناهي بيابم و از هجومش در امان باشم، در پشت همچون حجرالاسود، پس سپري، پناه گرفتم، چون ضرباتي سهمگين بر من فرود مي آورد. سرانجام خشماگين فرياد برآورد: اگر ياراي آن داري، يك قدم به پيش بگذار، خواهي ديدچه به سرت خواهد آمد. تو نوآمدگان و مردان مشهور را بر من عزيزتر به؟ مي داري خدا سوگند، كه هرگز به تو اجازه نخواهم داد برگردمن بگردي! رفته رفته هراسي كه مرا بر جا خشك كرده بود از ميان رفت. آرام گرفتم. كعبه خود را از زمين كنده بود و جامه اش را مانند كسي كه در هنگام برخاستن ازنشستگاه به دست مي گيرد، بركشيده بود. جامه اش را بلند كرده بود تا بر من بكوبد. في البداهه بيتي چند بگفتم و با او از در سخن برآمدم، حمد و ثنايم را به آواز بلند كلام برخواندم موزون و مقفاي من خشمش را فرونشاند; ثناگويي ام اورا به پايه هايش بازگرداند. ازكلماتي كه شنيد خشنود گشت. به جايگاهش بازگشت و بار ديگر امانم و داد امر كرد كه طوافم را از سر گيرم. پس خود را برحجرالاسود افكندم و بار ديگر بر آن بوسه زدم، بندبندوجودم به لرزه درآمده سرگشته بود و حيران بودم، و سخت كوشيدم تا ذكر توحيد بر زبانم جاري گشت: لااله الاالله. اين كلمات همچون رشته اي از دهانم برآمد. حجرالاسود همچون جامه داني گشوده شد و من كف آن را ديدم. عمق آن يك ذرع بود وشهادتم به صورت طوماري درآمد ودر كف حجرالاسود جاي گرفت و دوباره به هم برآمد. سپس كعبه به من گفت: اين در گرو است: در روز جزا آن را به تو باز مي گردانم. از آن پس، ميان ما صلح برقرار است. تمامي اين شور و وجد، همه اين وهمها و تصعيدها در ذهنم راه گشود و شادمانم كرد. چه تصاويري، چه انديشه هايي از يادها و آثار همه كساني كه طي قرنها شهادت داده اند و شهادت خود را براي آيندگان به ارث گذاشته اند، به جا مانده است، تا شايد ما، با باورها وناباوريهايمان از آن بهره مند شويم!