Hamshahri corpus document

DOC ID : H-770123-41001S2

Date of Document: 1998-04-12

حلقه فروبسته هرمنوتيك جستارگشايي: رودلف بولتمن در سال 1884 در خانواده اي روحاني به دنيا آمد، پدرش كشيش لوتري بود، او تحصيلات دانشگاهي اش را در گوتينگن آغاز كرد و در دانشگاه برلين به پايان رساندو پس از خاتمه دوران تحصيل به تدريس رشته مـورد علاق -ه اش يعني الهيات جامع در دانشگاه ماربورگ مشـغ -ول شد و درسال 1921 اولين كتاب مهمش را به نام تاريخ اناجيل ه -م راي (synoptic of history The Tradition) نوشت. از ديگركتابهاي معروف او كتاب (وجود بشري و اسطوره ) (myth existenceand The) مي باشد. بولتمن از بزرگترين متالهين جهان مسيحيت است كه در پرورش الهيات نوين دنياي غرب ازسرآمدان روزگار ما محسوب مي شود. بسياري از متفكرين عالم هنر و انديشه تحت تاثير انديشه هاي او قرار داشته اند. سرويس معارف از زمان ارسطو به بعد براي تفسير متون ادبي قواعد هرمنوتيكي وضع شده اند كه ديگر جزء سنت ادبيات در آمده اند و مفسرين با اعتماد و اعتقاد كامل به بديهي بودن اين قواعد از آنها كوركورانه پيروي مي كنند. بنا بر عقيده ارسطو اولين شرط تحليل صوري يك اثر ادبي، توجه به ساختار و سبك آن مي باشد و هر تفسيري بايد تركيب اثر را مورد تجزيه و تحليل قرار دهد; جزء را به واسطه كل و كل را از رهگذر جزء تشخيص دهد. اين عقيده كه هر تفسيري در يك حلقه هرمنوتيكي در گردش است از آن مستفاد مي شود. وقتي پاي تفسير متون قديمي يا تفسير متني در زبان بيگانه در ميان است، انسان متوجه مي شود كه بايد تفسيري براساس قواعد دستوري ارائه دهد. حتي در مكتب دستوريون اسكندريه نيز لزوم دانش دستوري براي فهم زبان خاص هر نويسنده ضروري تلقي مي شود. به عنوان مثال درهمان زمان معيارهايي براي تشخيص صحت تفاسير آثار هومر بدست آمده بود. با رواج پژوهش هاي آثار تاريخي در آثار عصر روشنگري، مسئله كاربرد اختصاصي و خاص واژگان نزد نويسندگان مختلف وسيله درك كاربرد واژگان در زمان تاليف متن مورد تفسير، مورد توجه قرار درك گرفت روند تكامل تاريخي زبان با شناخت تكامل تاريخي به معناي اعم آن، همراه مي باشد; بنابراين شناخت محدوديت تاريخي تمامي مدارك ادبي به واسطه شرايط زماني و مكاني و علم بر آنها بايد به عنوان شرط هر تفسير، مبتني بر امور واقع به حساب آيد. دانشي كه كارش تفسير متون ادبي است و براي اين منظور از قواعد هرمنوتيك استفاده مي كند، فقه اللغه ناميده مي شود اما روند تكامل فقه اللغه نشان مي دهد كه تفسير ادبي در مقام هنر درك علمي بوسيله قواعد سنتي تفسير ادبي به اندازه كافي مشخص نگرديده است. هارالد پاتسر اخيرا نشان داده است چطور فقه اللغه كه در ابتدا از علم تاريخ به منظور تفسير استفاده مي كند، تدريجا به خدمت علم تاريخ در مي آيد. به عبارت ديگر به شاخه اي از علم تاريخ تبديل مي شود، علمي كه متون گوناگون از ديد تاريخي فقط به منزله شواهد و منابعي هستند كه از آنها مي توان تصويري از تاريخ را طراحي كرده و روزگاري سپري شده را بازسازي نمود. اين دگرگوني و فرايند تبديل، امري قابل درك است چرا كه ميان معرفت زبان شناختي و تاريخي هم حلقه اي بسته وجود دارد اما پيامد ماجرا اين بود كه فقه اللغه موضوع اصلي خود را كه همانا تفسير متون به منظور درك آنها بود، از دست داد. دليل بنيادي تر براي اين دگرگوني آن است كه فهم و درك درستي از نحوه فهم يك اثر وجود نداشت و چنين به نظر مي آمد كه با پيروي از همان قواعد تفسير ادبي مي توان از عهده كار برآمد، اما حال وضع دگرگون شده است; يعني برآمدن هرمنوتيك از مرتبه فقه اللغه به نوعي فن كه ديگر نبايد به گردآوري ساده دلانه واژگان محدود شود. يكي ديگر از دلايل اين دگرگوني از دست رفتن اعتقاد به فرايند ادراك مي شود كه آن همه مورد تاكيدشلاير ماخر بود. او نيز متوجه شده بود كه تنها با پيروي از اصول هرمنوتيك نمي توان به يك ادراك اصيل دست يافت. به بيان شلاير ماخر بايد به تفسيري كه بر پايه اين قواعد استوار است و نوعي تفسير دستوري مي باشد تفسير روان شناختي نيز اضافه شود. او معتقد است كه تركيب و وحدت يك اثر را نمي توان فقط با تكيه بر مقولاتي مانند تحليل صوري و منطقي - سبك شناسانه درك نمود. بايد خاطر نشان كنم كه اين امر طرح نخستيني بود كه شلاير ماخر نتوانست آن را كامل كند و جدال ذهني او در تمايز دو نوع تفسيردستوري و فني در آثار او مشهود است. تفسير دستوري به مشخصاتي بر مي گردد كه بين افراد يك فرهنگ، مشترك است و تفسير روان شناختي به تفرد و اصالت مضمر در اثر مولف نظر دارد. شلاير ماخر معتقد بود كه اين دو نوع تفسير را همزمان نمي توان بكار برد و توجه به تفسير دستوري يعني از ياد بردن نويسنده و توجه به تفسير روان شناختي يعني فراموش كردن وجوه عام او زبان تصور مي كرد كه هدف واقعي هرمنوتيك در همين تفسير نوع دوم ظهور مي يابد، زيرا مراد ما رسيدن به ذهنيت خاص مولف است و فرديت هر انساني تنها از رهگذر مقايسه و درك تمايزات قابل دريافت مي شود. شلاير ماخر معتقد است كه يك اثر در درجه اول به منزله لحظه اي تكرار ناشدني از زندگي بي بديل انساني معين است و به فهم صورت بيروني اثر بايد صورت دروني نيز اضافه شود كه اين امر مستلزم نه يك تفسير عيني، بلكه تفسير شهودي است. از اين رو تفسير كردن نوعي بازآفريني و ايجاد رابطه اي پويا و زنده با فرايند توليد ادبي است. امر فهميدن تبديل مي شود به بازآفريني آميزه پرتلاطم افكار، اما اين بازآفريني به آن جهت امكان پذير است كه فرديت مفسر و نويسنده اي كه مورد تفسير واقع شده است اين گونه نيست كه دو واقعيت غيرقابل مقايسه با يكديگر باشند. بلكه در اساس و بنياد، طبيعت عام انساني، بر هر دوي آنها مسلط است و اين دو عامل در بستر آن شكل گرفته اند و اين گونه است كه وجه اشتراك اجتماعي انسانها بخصوص در تكلم و ادراك امكان پذير مي شود. ديلتاي اين آموزه ها و انديشه ها را به نوعي فراگرفته و جزءانديشگي خود كرد، گرچه او موضوع فهم پذيري امر تاريخي را آماده نگرش فلسفي نمود اما متمايل بود كه راه حل موضوع را در سامان بخشي دوباره به معرفت شناسي جستجو كند. پرسش اساسي او اين بود كه معرفت تاريخي چگونه ميسر؟ مي شود او ويژگي مهم فهم را در دانش روانشناسي پي گرفت و منظور او بدست آوردن نوعي توانايي براي دخول در زندگي رواني ديگران بوده است. او مي گويد تمام تفاوت هاي فردي صرفا به تفاوت هاي كميتي اشخاص با يكديگر بستگي ندارد، بلكه به تفاوت رتبه فرايندهاي روحي و معنوي آنها مربوط بدينوسيله است مفسر، روحيات شخصي خود را براي دخول در يك محيط تاريخي مشخص آماده مي كند و از اين جابه بعد قادر مي شود بطور گذرا براي آناتي چند، بر بعضي فرايندهاي روحي تاكيد كرده و به آنها شدت بخشد و بعضي ديگر را حذف كند و بدين ترتيب يك زندگي بيگانه را در خود بازآفريني كند. شرط فهميدن در آن است كه، آن امري كه در بطن پرتلاطم من وجود ندارد قطعا در هيچ تفسيري نمي تواند ظاهر شود يعني تفسير، حاصل نوعي هنر فردي است و كامل ترين نوع تسلط بر تفسير، منوط به اصالت مفسر مي باشد و البته اين تفسير، متكي بر نوعي همدلي و خويشاوندي مفسر با روح مخفي اثر است. مي توان چنين گفت كه روح و دنياي روحاني يا حال و هواي خاص متن صرفامتكي به فرد مولف نيست. مانند هگل كه از روح فرهنگ ها حكايتها دارد، روحي كه نمي توانيم به آساني آن را به پديده اي رواني تقليل دهيم. به همين دليل ديلتاي به گروهي تعلق دارد كه برايشان اساسي ترين امر در علوم معنوي، فرد بود اگرچه مي توانيم فرد را در متن روابط اجتماعي در نظر آوريم اما در فرجام هر نوع پژوهش، فرد نقطه آغازين محسوب مي شود. در نهايت سوال اين است كه چگونه مي توان تجارب زندگي را به گونه اي در قالب مفهوم؟ نشاند ديلتاي مي خواست حيات معنوي را در نوعي كليت متبلور كند كه انسانهاي ديگر توانايي درك و فهم آنها را داشته باشند. مشكل اساسي هرمنوتيك و معضل پايدار آن تا عصر حاضر نحوه گذشت از فهمي است كه در ذات خود به توانايي جانشيني انساني در روح انسان ديگر اعتقاد دارد و رسيدن به تفسيري است كه فهم جلوه هاي زندگي مخفي در متون را آشكار كند واين زماني ميسر مي شود كه بتوانيم با تفسير، نشانه ها را بازآفريني كنيم زيرا درك زندگي رواني ديگران در تجليات بي واسطه شان ميسر تفسير نيست هميشه بر يك مسئله مشخص استوار است و هميشه مبتني بر پيش فهم قبلي موضوع انجام مي گيرد. تفسير در متن دنبال رديابي جلوه كامل آن كور سويي است كه پيشاپيش در ذهن مفسر جاي داشته است و اصولا پرداختن به متن و تفسير آن به كمك همين پيش آگاهي ميسر مي شود. آن موضوعي كه در متون مورد سوال ديلتاي قرار مي گيردزندگي است يعني زندگي فردي تاريخي كه در دل متون به شكل نشانه هايي رخ مي نمايند كه در دل متن به نوعي ساكن و جامد شده اند و بايد نوعي تفاهم همدلانه را در روان شناسي وارد كنيم يعني انتقال به ذهنيت رواني مولف و همزيستي تنگاتنگ با آمال و سوداهاي او. آن حيات روحي كه بايد بوسيله تفسير، از دل تجليات حسي متن مكشوف شود بايد مقصود نهايي مفسرين باشد. اما مي بينيم كه روند ادراك متون بسيار گوناگون است و بسته به اينكه بنياد يك تفسير چگونه تعيين شده باشد و استراتژي تفسير چه باشد ما را به جهات گوناگون راهنما مي شود و كافي نيست كه بگوئيم موضوع واحد تفاسير واحدي را درپي خواهد داشت زيرا در حقيقت هر نوع متني مي تواند با توجه به وجه نظر ديلتاي مورد تفسير قرار گيرد، يعني هر متني مي تواند به مثابه سندي از حيات تاريخي و شخصي افراد و اجتماعات تلقي مثلا شود من يك متن در مورد تاريخ موسيقي را براساس اين سوال تفسير مي كنم كه اين متن چه كمكي به من در فهم موسيقي و تاريخ آن مي كند و بسيار ساده انديشانه خواهد بود كه كسي تصور كند با همين يك سوال گنجينه سوالات به پايان خواهد رسيد. رودلف بولتمن مترجم: حسين نجفي برزگر