Hamshahri corpus document

DOC ID : H-770123-41000S1

Date of Document: 1998-04-12

اسطوره تمدن نگاهي به انديشه هاي جامباتيستاويكو مساله اساسي در تاريخ پديده هايي سطحي نيست كه ويكو انگيزه ها و كردارهاي آدميان منفرد را در صف مقدم آنها بلكه برمي شمارد، آنچه تحقق مي يابد، پي آيند شكلهاي اجتماعي است كه كار تمدن ساز آدميان را امكان پذير مي سازد و بدون آگاهي افراد و به قولي در قفاي آنان انجام مي گيرد. علم در برخورد با هر رويدادي، تا آنجا كه اين رويداد عمل انساني آگاهانه تنها نباشد، به علت آن مي پردازد و هيچ گاه به هدفش توجهي اما ندارد هنگامي كه رنج و مرگ افراد مطرح است، ريشه هاي؟ رواني چرايي و مساله هدف چنان ژرف است كه هرگز نمي توان آن را به سكوت برگزار كرد. هنگامي كه كوششهاي آدمي در راه ساختن آينده اي سعادتمند براي همگان شكست مي خورد، هنگامي كه يوتوپيا، كه در آن عنصر تصادف محو گشته، تحقق ناپذير مي شود، بايد نوعي فلسفه تاريخ زاده گردد كه در پس آشفتگي واقعا موجود مرگ و زندگي بازشناسي مقصودي نهفته و خيرخواهانه را باور دارد كه در بطن آن واقعيت زندگي فرد، كه به ظاهر درك ناپذير و بي معنا مي نمايد، جايگاه و ارزشي كاملا تعيين شده دارد و در عين حال همين واقعيت، از رهگذر انديشيدن در باره خويشتن، به نوعي دانش دست اگر مي يابد بپذيريم كه ايجاد چنين معناي نهفته اي ذات هر فلسفه تاريخ راستين است، آن گاه جامباتيستاويكوي ايتاليايي نخستين فيلسوف تاريخ حقيقي دوران مدرن خواهد بود. هدف كار اساسي او در واقع نشان دادن آن است كه مشيت الهي بر تاريخ بشري حاكم است و هدفهاي خود را از خلال كردارهاي آدميان به انجام مي رساند، بي آنكه آنان به اين امر آگاهي كامل داشته باشند، و بي آنكه داشتن اين آگاهي براي آنان ضروري باشد. در حقيقت، اهميت ويكو نه در خوداين ايجاد فلسفه ] [تاريخ بلكه در پژوهشهاي تجربي است كه در اين راه انجام داده است. ويكو در 1668 در ناپل به دنيا آمد و دردر 1744 گذشت. اين مرد كاتوليك پارسا وخرده بورژوا كه نخست معلم سرخانه و سپس استاد تنگدست علم بلاغت در دانشگاه ناپل بود، در واقع نه تنها يكي از بزرگترين فيلسوفان تاريخ، بلكه جامعه شناس و روان شناس برجسته اي نيز بود. او به علاوه در زبان شناسي تاريخي نوآوري كرد و فلسفه هنر را پي افكند. توانايي تشخيص مناسبات فرهنگي در وجود وي چنان گسترده بود كه، به عبارتي، نه در زمانه خود همتا داشت و نه در سده هاي بعد. مثال ويكو به خوبي نشان دهنده باروري فراگير نوعي كار در باب تاريخ است كه به گزارش رخدادهاي سطحي محدود نمي شود، بلكه كشف مناسبات و قانونها را نشانه مي گيرد. ويكو خود نيز در مجادله با فلسفه دكارتي به درك همين نكته رسيد. دكارت در 1650 درگذشته بود. فلسفه او از بسياري جنبه ها ره گشاي آينده بود: نه فقط از جنبه نظري راه را براي بررسي بي پيشداوري طبيعت هموارساخت، بلكه با پي افكندن نظريه انتقادي شناخت، آغازگاه گرايشهاي ترقي خواه را درفلسفه بنياد نهاد. نيروهاي پرتوان عقلاني كه به شكوفايي و قوام علوم دقيق انجاميدند، به اين انديشه گر فرانسوي - كه بنيان گذار هندسه تحليلي نيز بود - وابسته اند و از روش وواژگان او استفاده مي كنند. اما اين نيروهادر اين بهره جويي تنها نيستند: آيين كاتوليك نيز كه سروسامان تازه اي به خودمي گرفت ابزارهاي شناخت دكارتي را براي انطباق ديانت با پيشرفتهاي تكامل فرهنگي به كار مي برد. در دوره ويكو، آيين دكارت شيوه رايج بزرگ فلسفي بود و نمي شد با آن دست و پنجه نرم نكرد. جامعه جديد هم خود را به مقياس گسترده اي به پرورش علوم دقيق، بر مبناي اختصاص رياضيات، داده بود و فلسفه دكارت پيامدفلسفي همين امر است. نيازهايي كه زاده تكامل مناسبات اقتصادي بودند و ضرورت چيرگي فن آورانه بر طبيعت بي جان، به در نظر گرفتن رياضيات در مقام يگانه صورت مطلقا مطمئن دانش انجاميد. مي انديشم، پس هستم دكارت و ملاحظات ژرف كتاب تاملات او در مجموعه آثار وي، وظيفه بنيان گذاري رياضيات در مقام يگانه دانش مطمئن را برعهده داشتند. دكارت با طرح مي انديشم به معيارهاي بداهت و روشني مي رسد، سپس آنها را در اساس فقط در رياضيات صادق مي يابد، اما پيش از كشف اين معيارها درمي انديشم آنها را به احتمال از رياضيات استنتاج كرده بوده است. مجادله گري با دكارت يعني بررسي آنكه آيا رياضيات تنها شناخت راستين، و در نتيجه انديشه رياضي، تجلي حقيقي ذات انسان؟ است اثر اصلي ويكو، علم جديد، اصول يك علم جديد مربوط به سرشت مشترك ملتها كه چاپ نخست آن در 1725 منتشر شد در سرلوحه خود تصويري استعاري دارد و در آن از جمله كره زميني ديده مي شود كه به محرابي متكي است. اين كره، كه زني بالدار روي آن ايستاده، در لبه محراب قرار گرفته و فقط به يك طرف آن اتكا دارد. مفهوم اين تصوير آن است كه واقعيت تاكنون فقط از يك از جنبه، جهت نظم طبيعي در نظر گرفته شده است. فيلسوفان هنوز واقعيت رااز جنبه اي كه با اين همه، خاص آدميان است كه آميزگاري (اجتماعي بودن ) از ويژگيهاي اساسي سرشت آنان است، در نظر نگرفته اند، دكارت از شناخت رياضي همانند يگانه شناخت مطمئن و حقيقي به دفاع برخاسته و به اندرز زير بسنده كرده است: ما جز آنچه را خود ساخته ايم حقيقتا نمي شناسيم - اصل فلسفي مشترك دوراني طولاني كه از بيكن، هابز و دكارت تا كانت و فيشته را در برمي گيرد و از لايب نتيس گذر مي كند. اين ما را شايسته آن است كه بر طبق الگوي منطق سنتي به تفكر انتزاعي فاهمه، به مجموعه دستگاه انديشنده منفرد، معنا كرد. ويكو اين اصل را تكرار مي كند: نمي توانيم جز آنچه را خود آفريده ايم بشناسيم. ويكو حتي اين اصل را چراغ راهنماي فلسفه خود قرار مي دهد، اما شكلي بديع به آن مي بخشد. آنچه آدميان خود آفريده اند و در نتيجه بايدبرترين موضوع شناخت باشد، يعني آفريده هايي كه ذات سرشت بشري وروح، مشخص ترين بيان آنهاست، نه ساخته هاي خيالي فهم رياضي، بلكه واقعيت تاريخي اند. ويكودرباره اقدام خويش اعلام مي دارد: اين دانش بنابراين دقيقا همانند هندسه عمل مي كند كه دنياي مقادير را خود بدين سان مي آفريند، كه اين دنيا را بر مبناي عناصرخاص آن مي سازد و مي سنجد، اما اين دانش به ويژه از آن رو واقعيت بيشتري دارد كه قوانين مربوط به امور انساني از خطها، نقطه ها، حجمها و شكلها واقعي ترند. ماكياولي در تاريخ جز در پي هنر اتخاذتدبيرهاي سياسي بي واسطه برنيامده هابز است، در بناي قرارداد اجتماعي خويش از چشم دوختن بر رخدادهاي واقعي باز نايستاده است. ماكياولي و هابز علوم بسيار دقيق (نه فقط رياضيات و علوم طبيعي، بلكه همچنين آموزه انسان ) را يكسره جدا و مستقل از تاريخ در نظر مي گيرند. به استثناي هگل و مكتب او، فلسفه جديد، تاريخ را در وهله نخست همانند تبيين رخدادهايي محسوبمي دارد كه مي توان از آنها در راه هدفي عملي يا سازنده بهره گرفت، اما هيچ معناو اهميتي براي آگاهيهاي نظري قطعي ندارند. مي بايست به انتظار سده نوزدهم نشست تا شاهد ردكارساز چنين متافيزيكي بود كه مدعي است بدون هيچ گونه پژوهش تاريخي اساسي، شناخت جهان واقعي و شناخت ذات آدميان را امكان پذير مي سازد. اما ويكو كه مخالف سرسخت دكارت بود، در رد نظريات او مي پذيرد كه تفكري كه فرد - به فرض مستقل - را مبنا قرار داده، ممكن نيست محدود و سطحي و پيش از هر چيز به ضرورت كاذب نباشد. شناختي كه انسانها مي توانند درباره خود به دست آورند، فقط بر پايه بررسي فرايندي تاريخي بنا مي شود كه آدميان در درون آن عمل مي كنند و نه آن گونه كه ايده آليسم ذهني در همه دورانها پنداشته، برپايه درون نگري صرف. اقتصاد، دولت، حقوق، دين، علوم و هنرها - تمامي آفريده هاي ويژه آدميان - در تاريخ حاصل ] [ شده اند. آنهارا نمي توان دريافت مگر اينكه نه افرادمنفرد، بلكه روابط آنان، و بنابه گفته ويكو صفت آميزگاري آنان را در نظر گرفت. اگر ويكو مشيت الهي راملكه امور انساني مي نامد، و اگر همان گونه كه خود آشكارا مي گويدعلم او بايد نشاني از مشيت الهي در مقام رويداد تاريخي باشد، آن گاه چنين مي نمايد كه مفهوم بنيادين فلسفه او، اعتقادبه معناي الهي و غايت مقدس تاريخ باشد. اما هنگامي كه مفهوم مشيت الهي را به طورانضمامي به كار مي بندد، آشكار مي گردد كه منظور وي در اين ميان اساسا جز مرجع ياقانوني نيست كه آدميان را به رغم غريزه هاي فردپرستانه، وحشيانه و خودخواهانه آنان به ساختن جامعه و فرهنگ مي كشاند. مساله اساسي در تاريخ پديده هايي سطحي نيست كه ويكوانگيزه ها و كردارهاي آدميان منفرد را درصف مقدم آنها برمي شمارد، بلكه آنچه تحقق مي يابد، پي آيند شكلهاي اجتماعي است كه كارتمدن ساز آدميان را امكان پذير مي سازد و بدون آگاهي افراد و به قولي در قفاي آنان انجام مي گيرد. بدين ترتيب، پژوهش اين قوانين نهفته به كارمايه راستين علم جديد تبديل مي گردد. ويكو خاطرنشان مي سازد كه معناي حقيقي واژه مشيت الهي معنايي است كه از اسم الوهيت و فعل به كنه چيزي پي بردن (Divinari) يعني پي بردن به نهفته ها گرفته مي شود. او هدف اثر اصلي خويش را آن مي داند كه تاريخ قوانيني باشد كه مشيت الهي، بي هيچ توافق يامشورت با آدميان، براين بزرگ شهر نوع بشر مقررداشته است. آنچه را بعدها هگل نيرنگ عقل ناميده، ويكو به الوهيت نسبت مي دهد: الوهيت است كه از خلال كنش آشوبناك آدميان، در غوغاي كارزار بي امان افراد، طبقات و اقوام، درميان انبوه درد و سيه روزيهاي تقدير آدميان، به رغم عطش حقارت، پول، سنگدلي، تعصب - و حتي به وسيله اين عوامل - نهادهاي شايسته آدمي را تحقق مي بخشد و به زندگي اجتماعي استوار بر مدار عقل مي انجامد. نوشته: ماكس هوكهايمر ترجمه: محمد جعفرپوينده