Hamshahri corpus document

DOC ID : H-770122-40990S5

Date of Document: 1998-04-11

هودجي از نور بياوريد و تاجواره اي از گل و آينه... براي شهردار خستگي ناپذير تهران سيدمصطفي هاشمي نسب كرباسچي آماده است! هودجي از نور بياوريد، اسباني ازنجابت و غرور، و تاجواره اي از گل و آينه كه عطر و تصوير همه بوستانهاي تهران را همراه داشته باشد. كرباسچي آماده است! پاهايش رااما زنجير كنيد تا مبادا ازبزرگراههايي كه خوب با آنهاآشناست، بگريزد، و دستانش تا را، مبادا همراه با هزاران فواره شهر آنها را به دعا - نه به نفرين - بر آسمان برد. چشمهايش را اما باز بگذاريد تا براي آخرين بار تهران امروز - شهري كه ساخت - را تماشا كند، و گوشهايش را تا براي آخرين بار سرود باشكوه تهران بزرگش را بشنود.. و زبانش را، هرگز نبايد آن را بگشايد، لبهايش را به هم بدوزيد تا روزنه اي براي طغيان درياي متلاطمي كه در دل نيابد دارد.، كرباسچي آماده است! تازيانه اي از خشم و انتقام بياوريد كه برروي آن با دندان كينه عبارت نفرت انگيزدوم خرداد حك شده باشد! اسبان نجابت و غرور را تازيانه زنيد تا چهار نعل بتازند وكرباسچي را از تهران، كه هر شاخه گلش او را به ياد مي آورد، دورسازند. اسبان اين هودج راه خويش را نيك مي دانند. كرباسچي از همان روز كه اولين گل تهران امروز را در خياباني ويرانه و متعفن در جنوب شهر شكوفا كرد، سرود رازواره اي در گوش اسبانش زمزمه كرد و نشاني همه راه هاي پيش رو رابه آنها آموخت. اينك اسبان غرورو نجابت راه منزل آخر اين قصه تاريخي را خوب مي دانند: خيابان اميركبير، كوچه كاشان، باغ و حمام فين! مگر كرباسچي هواي؟ طاهرشدن دارد مگر دراوين بر او چه گذشته؟ است اينجا اوين است، با ديوارهاي بلندش كه تاريخي در دل نهان دارد، با بندهايش كه قصه هادارند، با سلولهايش كه حرفها دارند، با زير هشتش كه رازها دارد... كرباسچي با اوين بيگانه اوين نيست هم او را مي شناسد. كرباسچي چشم برهم مي نهد، خواباست يا بيدار، آنچه مي بيند روياست يا چشم حقيقت هاله اي مي گشايد، از نوري مورب، سرشار از ذره هاي معلق، چشمهايش را خيره مي كند. با آسودگي چشم برهم مي نهد. اين صداي گرم طالقاني است كه درس قرآن مي گويد و آن زمزمه هاي بهشتي رجايي، و... ناباور چشم مي گشايد: نور، نور نور... كرباسچي، در هاله اي ازنور غرقه است. آسوده وار چشم برهم مي گذارد. كسي مشت بر در آهني سلول مي كوبد، كسي دشنام مي دهد، كسي آوازهاي كوچه بازاري زمزمه مي كند، كسي فرياد مي زند... كسي قهقهه مي زند.. كرباسچي چشم مي گشايد، برمي خيزد.. نه، مي خواهدبرخيزد، سنگيني نور مانع بازچشم است برهم مي زند. هودجي از نورآماده است، با اسباني از نجابت وغرور. - به كجا؟ مي رويم كسي مي پرسد. نيازي به پاسخ نيست. كرباسچي لبخند مي زند. اسبها راه را مي دانند: خيابان اميركبير، كوچه كاشان، حمام فين! - كرباسچي مگر قصد طهارت؟ دارد - مرا از پل جديد بزرگراه چمران ببريد، مي خواهم از فراز پل، پارك ملت را يك بار ديگر تماشا كنم... مرا از بزرگراه يادگار امام ببريد. بگذاريد بر اين پل طولاني به برادرم سيداحمد هم بينديشم او كه در افطاري هايم با رفتگران و كارگران، تا زنده بود تنهايمان نگذاشت. - مگر حالا؟ تنهايي -؟ تنها!... مي گذاريد در فرهنگسراي بهمن كمي در ميان جوانهاي محله كشتارگاه سابق پرسه بزنم. يا در فرهنگسراي خاوران، يا در فرهنگسراي اشراق يا فرهنگسراي خادم... - خادم چه كسي؟ است خائن امير؟ كيست كبير خادم است يا امير؟ خادم بي مزد بود و منت هر خدمتي كه كردم يا رب مباد كس را مخدوم بي عنايت بااين هودج تا كاشان، چند ساعت راه است تا باغ فين؟ چقدر تا حمام؟ فين... دلم براي اميركبير تنگ شده است... خاتمي ؟ كجاست گويا مي خواست مرا ببيند. مي توانم اورا؟ ببينم -؟ خاتمي! راستش بستگي دارد... اگر سرپرست قسمت ما اجازه بدهدمي تواني. آخر مي داني اين آقاي خاتمي توقعهاي زيادي دارد... - مگر خاتمي ديگر؟ رئيس جمهوري نيست - نمي دانم... راستش توي قسمت ما كه فرقي نمي كند. - خب پس من آماده ام... تا باغ فين چقدر راه؟ است خاتمي تنهاترين سردار در ميان ميليون 20 ياور غريبترين رئيس جمهور در ميليون 20ميان حامي خاموش ترين سالار در ميان 20 ميليون فرياد... كدام اقليدس اين مسئله را حل خواهد كرد: براي هر نفر چند اپسيلن قدرت اعتبار؟ اختيار... براي 20 ميليون راي ؟ چقدر كدام اينشتن اين نسبت را شرح خواهد كرد: انتقاد، توهين، سانسور تهمت تضعيف و زندان سهم منتخب 20 ميليون نفر قدرت، اختيار، ثروت، بازار، سهم چه؟ تعداد! كجاست حافظ تا بگويد: اين چه استغناست يا رب وين چه قادر؟ حكمتست كاين همه زخم زبان هست و مجال آه نيست صاحب ديوان ما گويي نمي داندحساب كاندرين طغرا نشان حسبه لله نيست غروب، اما غمگين نيست، خيابانها، كوچه ها و بوستانها نورباران است. شبهاي تهران حالا تماشايي است. اسباني از نجابت و غرور خيابانهارا درمي نوردند. - اينجا؟ كجاست ازدحام مردم، اشتياق بچه ها، اجتماع جوانها: - ما تو را مي شناسيم، به محله ماخوش آمدي كرباسچي! - من هم شما را شما مي شناسم بچه هاي محله رازي هستيد، مجتمع فرهنگي ورزشي رازي... - محله جمشيد سابق! ما همه بچه هاي كارگر و كارمند هستيم. - پدر من كارگر كارخانه بنياد است. - پدر من كارگر كارخانه سابق بنياد است، حالا فروخته شده. - چند فروخته؟ شده - نمي دانم آقا! - سهامدارانش چه كساني؟ هستند - نمي دانيم آقا! - پدر من كارگر كارخانه بريجستون دناست، سابق. - فروخته شد، به بنياد... - چند فروخته؟ شد - نمي دانيم آقا! - سهامدارانش چه كساني؟ هستند - نمي دانيم آقا! - عطر محبوبه هاي شب فضا را آكنده است. صداي شادمانه خنده بچه ها. اينجا؟ كجاست - مسگرآباد سابق، قبرستان.. خندق هاي ها، فاضلاب سابق... - پس اين همه عطر محبوبه شب... - حالا اينجا فرهنگسرا شده و آنجابوستان آزادگان و آن طرفتر... ازدحام مردم، اشتياق بچه ها، اجتماع جوانها: - ما تو را مي شناسيم، خسته نباشي كرباسچي! - خسته نباشي، حالا ما عصرهايمان را در فرهنگسرا مي گذرانيم، جمعه هايمان را در بوستان آزادگان، و روزهايمان را در مجتمع علمي اميركبير و ورزشگاه سعيدي... و از روي پل شبدري خيلي زود به خانه مي رسيم، خسته نباشي كرباسچي! - كسي روي ديوار مي نويسد: رابين هودايران، شهردار مادلن تهران، خسته نباشي كرباسچي! - ديگر خسته ام، بايد زودتر برويم. تا شب نشده بايد به فين برسيم. عطر محبوبه هاي شب با نور چراغهاآميخته. فواره هاي آب نگاه ها را به آسمان هدايت در مي كنند عمق آسمان ستاره ها متلاشي مي شود. كودك خردسالي مي گويد: بابا يك ستاره پاره پاره شد، يك ستاره مرد! پدر هم ستاره را ديده است. همه جوانهاي خاوران و جواديه و رازي و افسريه و دولت آباد هم ديده اند، همه مردم شهر ديده اند. پدر مي گويد: ستاره هيچ وقت نمي ميرد. هر ستاره به هزار ستاره ديگر تبديل مي شود. حالاآن همه ستاره را نگاه كن آن بالا! آسمان فين ستاره باران است. آسمان كوير جشنواره اي از ستاره برپا كرده. عطر شببوها و محبوبه هاي شب باغ فين را آكنده. اميركبير بر هودجي ازنور نشسته و اسباني از نجابت و غرورو تاجواره اي از گل و آينه عطر وتصوير باغي 120 ساله را بازمي تاباند. گلهاي شببو، گلهاي نرگس ياس، و ياسمن راه سنگفرش را درميان گرفته اند، آن را به سوي حمام راهنمايي مي كنند. اميركبير آگاه وخاموش بر هودج سرنوشت به سوي همسرش حمام مي رود - ملك بانو - محزون مي آيد، و مضطرب، گويي به فراست وقوع حادثه را دريافته است. مي گويد: امير به كجا؟ مي رود اين وقت؟ شب امير به همسر و يار هميشه اش مي نگرد، غمگين، اما مصمم و شيرين: - ملك بانو مي دانند كه امير هرگز به گمراهي نرفته. - سرورم امير، بانوي خويش را محرم؟ نمي دانند - محرمتر از تو كيست براي ملك؟ امير بانو نگران نباشند ساعتي ديگر امير هم به اندرون خواهد آمد. آنجا در حمام كسي منتظر است، باحكم واره اي در دست وچشماني سرشاراز شرارت و شرم. - امير مرا ببخشند، چاكر ماموراست و معذور. - من آماده ام! تيغ بياور جوان! امير چشم مي گشايد و در ميان آميزه اي از حقيقت و رويا خون خويش را مي بيند كه آرام آرام راه مي گشايد و كف حمام را رنگين مي كند. گوشهاي امير صداي سم شتابان اسباني را مي شنود كه چهار نعل مي تازد تا خبر را به تهران ببرند. چشمهاي امير اين همه ناسپاس و بي شرمي را تاب نمي آورد. همان بهتر كه اين چشمان پاك براي هميشه به روي پستي ها، بسته شوند. اسباني بال زنان از آسمان آمده اند با هودجي از نور وآينه. - امير آماده؟ است - فقط آماده ام نگران حال رعيتم و دارالفنوني كه برپا كردم و جاده هايي كه هموار كردم و كشوري كه ساختم... كاش كسي راه هاي ناتمامم را به آخر مي رساند... - امير! تو خسته اي، خسته تر از آنكه نگران راه هاي ناتمام باشي! اينك آسوده بخواب اميربزرگ! صدا از جنس بلور است، با طنيني از گونه باران. آرامشي عميق امير را دربر مي گيرد. اسبها بال مي گشايند. آسمان فين ستاره باران است. در عمق آسمان ستاره اي انتظار مي كشد. كرباسچي حالا ديگر قهرمان ملي است، ستاره اي درخشان كه هرگز نمي ميرد.