Hamshahri corpus document

DOC ID : H-770120-40977S2

Date of Document: 1998-04-09

بحران فرهنگ در جوامع اسلامي معاصر اشاره: چرا ما عقب مانديم و ديگران؟ پيشرفت كردند چرا در به حركت درآوردن جامعه مان پيشبرد واقعيات و امروزي كردن امورمان بامشكلات بزرگي؟ مواجه ايم مشكل اصلي اين عقبماندگي و انحطاط در؟ كجاست اينها سوال هاي اساسي هستند كه در طي يكصد ساله اخير ذهن انديشمندان مسلمان را به خود مشغول كرده مقاله است زير نيز درصدد است به طور اجمال به سئوال هاي فوق پاسخ درخوري بر مبناي ارتباطمتعامل انديشه و عمل در جهان اسلام از يك سو وجهان اسلام با جهان غرب از سوي ديگر بدهد. سرويس مقالات نوشته: دكتر نجاح كاظم ترجمه: علي صباغيان منبع: فصلنامه الفكر الجديد ويژگي وضعيت معاصر انديشه و فكر در بسياري ازكشورهاي اسلامي حالتي از جمود، ركود و فقدان عناصر ابداع و نوآوري است. چنين وضعيتي در زمينه انديشه باعث شده كه اين كشورها پيشرفت نكنند و در برخي موارد سمت گيري حركت آنها نوعي عقب گرد باشد. اين امر در زمينه مسايل فرهنگي و تمدن و تاثير آن بر پيشرفتهاي اجتماعي، نهادهاي سياسي، فعاليتهاي اقتصادي و توليدات علمي باز است، به طوري كه شكاف موجود بين اين جوامع با كشورهاي پيشرفته كه با سرعت زيادي در حال حركت به جلو هستند، روز بروز گسترده تر مي شود. چيزي كه در اين جوامع ملاحظه و مشاهده مي شود، پيشرفتهايي است كه صرفا جنبه ظاهري دارد و از هيچ گونه عمقي برخوردار نيست. در اين جوامع تغيير اساسي در عمق انديشه و فكر يعني تعقل وتاثيرات آن بر ابعاد گسترده ذهني صورت نگرفته است. عقل عمق دروني انسان، محور ذهنيت و نيروي اساسي براي انديشه و توليد افكار به شيوه سازنده و مطلوب و همچنين نيروي تعامل مثبت انسان با محيط خارجي اوست. يكي از دلايلي كه در طول تاريخ، بزرگان و فلاسفه را از ساير افراد متمايز كرده، اهتمام آنها به فرايند تفكر و ادراك و فهم اين معني است كه انديشه هاي بزرگ جز از طريق تلاش و كوشش و طرح سئوالات و پرسشهاي زياد و ارزيابي و نقد پاسخ هاي ارائه شده كه در نهايت موجب تميز سره از ناسره و موارد مثبت از موارد منفي امكان پذير مي شود، نيست. توقف يا غياب تفكر و انديشه، به مفهوم نفي وجود انسان است. اين موضوعي است كه دكارت فيلسوف و رياضيدان فرانسوي در قرن هفدهم آن را در چارچوب استنتاج گفته مشهورش من فكرمي كنم پس هستم بيان كرده است. او بر شك در وجودش تاكيد كرده تفكر است و انديشه نياز ضروري انسان و جامعه اوست كه در صورت اشباع، واقعيت را به زير سئوال مي كشد. به گفته توين بي، فيلسوف و متفكر تفكر انگليسي، و انديشه پاسخ دادن و به چالش كشيدن آن پاسخ است. گذشته از اين، انديشه ها و آثار آنهاتاكنون تمدن هاي بزرگي بنا نموده اند، وضعيت هاي جديدي ايجاد كرده، پيشرفتهاي گسترده اي را موجب شده و تجارب عميقي براي تمدن انساني خلق نموده اند. به گفته نورمان كزنس: انديشه نيروي اساسي تاريخ انسان است به طوري كه بناي تمدن ها و شهرنشيني از طريق انديشه ها و نه ازطريق ابزار و آلات ايجاد شده است. در قرآن كريم نيز بر اهميت انديشه و تفكر وهمچنين اعطاي عقل از سوي خداوند به انسان تاكيد شده است. در آيات زيادي ذكرافلاتتفكرون وياافلا تعقلون بارها تكرار شده است و مهمتراز آن اين كه اين امر را در صيغه جمع قرارداده و مي فرماييدهل يستوي الذين يعلمون و الذين لايعلمون. دليل اين امر هم اين است كه انديشه هابه مرحله بلوغ نمي رسد مگر از طريق تعامل مراوده و آميختن با يكديگر، و اين بدان معناست كه انديشه به طور كامل مسئوليت اجتماعي است كه وضعيت آن تغيير نمي كند و تحول نمي پذيرد مگراين كه عقل بيدار باشد و جامعه در حركت پيوسته و مستمر. حركت جامعه انسان هسته جامعه است و چنانچه خلل يا پيشرفتي در وي حاصل شود آن خلل يا پيشرفت در جامعه انعكاس مي يابد ( ان الله، لايغير و اما بقوم حتي يغير و اما بانفسهم ) و اولين آثار آن در ميدان انديشه و بر وضع خارجي يعني محيط زندگي اوتاثير مي گذارد. اين محيطهاي كوچك يا شبكه هاي اجتماعي، واحدهاي كوچك تشكيل دهنده كل جامعه هستند. ارتباط و تعامل بين اين واحدهاي كوچك است كه حركت مطلوب در جامعه براي پاسخگويي به مقتضيات شرايط و اوضاع و متغيرهاي زمان ايجاد مي كند و زمينه هاي لازم براي انديشه و تفكردر مسائل جديد را باز مي نمايد. به طوري كه كمترين توسعه و پيشرفت بيانگر شدت همبستگي بين واحدهاي اجتماعي و عامل پويايي حركت وپيشرفت جامعه است. مسلمانان در بناي تمدن خويش حركت پويا وارتباط منطقي بين اجزاء مختلف را ايجاد كردند و در پرتو اين امر آنها براي مدت زماني قادر به توليد انديشه اي بارز نشات گرفته از پويايي دروني، داراي قابليت هاي ابداع، نوآوري، توسعه و استمرار شدند. اين حركت منجر به ايجاد تمدن فرهنگي و علمي بزرگي شد و مسلمانان با تعامل و ارتباط با تمدن يوناني و ترجمه تعداد زيادي از آثار آنها تمدن بزرگ اسلامي را پايه گذاري كردند. مسلمانان در دوران توليد تمدني خويش اعداد كه امروزه در غرب نيز مورد استفاده است را ابداع نمودند و سپس صفر را كه بدون آن علم انفورماتيك امكان پذير نيست، كشف كردند. نظام پيچيده و پيشرفته اي كه امروزه در علوم رياضي استفاده مي شود، قواعد آن در اصل به يكي ازدانشمندان دوران توليد تمدن اسلامي يعني خوارزمي برمي گردد. در اين دوران دانشمند و طبيب مسلمان و ايراني يعني ابن سينا بيماريهايي همچون آبله و حصبه را كشف كرد. همچنين بر خلاف آنچه درغرب توسط گروه زيادي ادعا مي شود، گردش خون دربدن انسان نيز در دوران توليد تمدن اسلامي توسطدانشمند مسلمان ابن خليل كشف شد. مسلمانان اصطلاحات تجاري همچون تعرفه و انبار كه امروزه در ادبيات بازرگاني مورد استفاده قرار را مي گيرد، براي اولين بار به خدمت گرفتند. شروع جامعه شناسي و ظهور آن به عنوان يك علم تخصصي، دربين مسلمانان آغاز شد به طوري كه معروفترين عالم اين علم ابن خلدون آنچه است ذكر شدصرفا نمونه هاي كوچكي از توليدات تمدن اسلامي است كه آن نيز به نوبه خود بيانگر و مشخصه وضعيت مسلمانان در دوران مراحل تجديد فكري وتمدني است. گنجينه هاي اين معرفت راه خود را به سمت اروپاي غربي در پيش گرفت و شرايط لازم براي عصر رنسانس را در آنجا فراهم نمود و تاثير بزرگي بر تمدن جديد غرب برجاي نهاد. اين دادوستد تمدني و نزديكي جغرافيايي باعث آشنايي اروپايي ها با درياي وسيع معرفت مسلمانان شد كه در نتيجه آن نهضت بزرگ ترجمه متون وكتب عربي به لاتين آغاز گرديد به طوري كه حتي هنگام بررسي و رجوع به منابع يوناني در اروپا ابتدا به متن يا اصل عربي آن مراجعه مي شد. اين حركت نقش عمده اي در تحول حقيقي و زمينه سازي براي انفجار علمي و معرفتي در عصر بيداري و رنسانس ايفا كرد. نهضت رنسانس بر اهميت ارزش عقل و طبيعت تفكر وانديشه پويا، كه در آن زمان در نزد مسلمانان وجود داشت، براي مبارزه با وضع موجود و شرايط حاكم بر انديشه در جامعه آن روز غرب و ايجادانديشه هاي جديد كمك كرد. پويايي انديشه، مشاهده عيني را تقويت كرد و توجه به مسائل را كه عنصر اساسي ايجاد انقلاب صنعتي اول (عصر ماشين ) در قرن هيجدهم برانگيخت بود.سپس، پيشرفت آنها در اين قرن باعث انقلاب صنعتي دوم موسوم به تكنولوژي اطلاعات (انقلاب ذهني ) شد. در اين دوران اعتراضات و مخالفتهاي شديد عمومي، از سوي جوامع اروپايي نسبت به وضعيت سيال و تغيير مستمر كه به ويژه در اوايل اين قرن (عصر برق ) شاهد آن بود، صورت گرفت و اين روند به عنوان اقدامي منفي كه به سقوط ميراث و تزلزل روياهاي داخلي منجر مي گردد، تلقي شد. حقيقت اين است كه نوآوري فكري و فرهنگي و تكنولوژيكي بر تار و پود واحدهاي اجتماعي حاكم شد و ذهنيت باز و اساسي براي انديشه هاي پويا را ايجاد اين كرد امر نيز تكنولوژي و توسعه اقتصادي را گسترش داد و ثبات سياسي و نظام هاي دموكراسي را ايجاد كرد. در اينجا سوالاتي در خصوص وضعيت تاسف بار جوامع اسلامي به شرح زير مطرح مي شود: - چگونه به اين وضع دچار؟ شديم - چرا ما عقب مانديم و ديگران پيشرفت؟ كردند - چرا در به حركت در آوردن جامعه مان و پيشرفت واقعيات و امروزي كردن امورمان با مشكلات بزرگي؟ مواجهيم - مشكل اصلي اين عقب ماندگي و انحطاط در كجا پنهان؟ است قبل از پاسخ دادن به اين پرسش ها بايد به بررسي عامل تاريخي بپردازيم. گروهي از تحليلگران ومتفكرين علت اين عقبماندگي و انحطاط را به دوران بعد از سقوط بغداد در سال ميلادي 1258 به دست مغولان و نابودي كتابخانه ها و بي توجهي به نقش علم و معرفت نسبت مي دهند. گروهي ديگر علت اين موضوع را در دوران تاريكي كه جوامع اسلامي تحت سيطره خلافت عثماني قرار داشت آن هم به مدت چهار قرن در عصري كه جوامع اسلامي مي توانستند با برخورد مثبت و تعامل فرهنگي به رشد و شكوفايي خود ادامه دهد، نسبت در مي دهند اين دوران جوامع اسلامي به طور كامل از تغييراتي كه صورت مي گرفت به دور ماندند. اين وضعيت جمود حاكم بر جوامع اسلامي در قرن اخير با بازگشايي در اين جوامع بر روي غرب صورت پيچيده تري به خود گرفته به است عقيده اين گروه دوران تاريك امپراتوري عثماني در فروپاشي فرهنگي تجلي يافت و آثار منفي گسترده بر عناصر و اجزاء تمدن اسلامي و عربي به ويژه بر جنبه تفكر و انديشه برجا گذاشت. در دوران توليد تمدن اسلامي كه انسان تحرك، نوآوري و خلاقيت داشت، او و معلوماتش حلقه اتصال بين دوران مختلف رشد و توسعه بودند. به عبارت ديگر در اين دوران انسان شاهد حركت و نهضت عقلي نسبتا كوتاهي بود كه پيامدها و آثار آن بر اجتماع و جامعه ملموس است. اين حركت به انسان امكان بحث و بررسي در حقايق زندگي و تلاش براي فهم اسرار وجود طبيعت را اعطا كرد. اما در دوران تاريكي اين انسان به سمت ركود و راحت طلبي گرايش يافت و از تلاش و كوشش در جهت تغيير ونوسازي جامعه دوري گزيد. به عبارت ديگر در اين دوران بر انسان به عنوان هسته جامعه خللي وارد شدو سپس آثار آن در سطح واحدهاي انساني گسترش يافت و در نهايت به عنوان يك پديده اجتماعي ظاهر شد. در اين دوران مباحث فكري جامعه اسلامي صرفا در حول وحوش مسائل گذشته متمركز شد و سايرجوانب زندگي اجتماعي مورد بي توجهي شديد قرارگرفت. مهمتر اين كه در اين دوران شيوه مباحث فكري با همان روشها وابزارهايي كه در طول قرنهاي گذشته انجام مي شد، ادامه يافت و امورمختلف را از همان زاويه و با همان معيار ثابتي كه در طول اين قرون به آن نگريسته بودند مورد نگرش قرار دادند. بدون شك بحث بر سر مسائل مربوط به تاريخ و ميراث گذشته جامعه و مسائل عقيدتي آن ضروري و اساسي است امااين بحث نبايد جوانب ديگر زندگي كه در برگيرنده انسان، نيازها و زندگي در حال تغيير او با تحول زمان است را ناديده انگارد. يعني بايد بين جوانب مختلف زندگي انسان توازن وجود داشته باشد. در اين خصوص حضرت علي (ع ) مي فرمايد: براي دنيايت چنان كار كن كه گويا تا ابد در آن زندگي خواهي كرد و براي آخرتت نيز آنچنان كار كن كه گويا فردا خواهي مرد. از سوي ديگر نوسازي و تحول و تعمق فكري بيانگر بيداري عقل است و آن را در حركت و فعاليت مستمر قرار مي دهد. اين امر نيز به نوبه خود باعث مي شود كه به مسائل عقيدتي نيزبا نگرش جديدي كه نسبت به نگرش گذشته از شناخت و معرفت بيشتري برخوردار است نگريسته شود. اين عمل به نوبه خود منجربه تعالي انسان و ايمان هنگام كناكنش او با جنبه عقيدتي حيات است. در عين حال ايمان و مسائل عقيدتي نيز از نظر شناختي و معرفت شناسي در تعامل و تبادل مستمر با جنبه هاي مختلف بحث در هستي و طبيعت قرار دارد به طوري كه علم و ايمان در يك مسير متعالي يكسان قرار مي گيرند. در پي جويي علل ركود تمدن اسلامي به يك نكته مهم ديگر برمي خوريم و آن اهتمام مسلمانان به ظواهر دين است يا آنطوري كه سيدمحمدحسين فضل الله (در كتاب حوارمع السيدفضل الله نوشته محمد عبدالجبار ) آن رااسلام آئيني مي نامند. يعني اسلامي كه در آن به جاي توجه به عمق مفاهيم و احكام و دستورات صرفا بر ظواهر احكام و آئين ها تاكيد مي شود. شيوع چنين وضعيتي بر فرايند تفكر و انديشه، ويژگي ها و توانايي آن بر ايجاد افكار و انديشه هاي جديد و بهبود بخشيدن شيوه ها و ابزارهاي مطابق با واقعيت هاي زندگي تاثير گذاشته است. يعني جاگير شدن در وضع موجود و يا عقب گرد به دوران گذشته بدون تعامل و كناكنش با واقعيات براي حركت به جلو و ترسيم آينده. اين ركود فكري نياز به وجود تجربه كه عنصر اساسي براي حركت فكر و انديشه و پيشرفت آن است را ناديده انگاشته و نفي كرده است. به عبارت ديگرافكار و انديشه هاي نظري به تجربه هاي اجرايي كه براي تحول جامعه نقش زيادي دارد، تبديل نشده است. دليل اين امر هم آن است كه تجربه آگاهي بشر را نمو مي دهد و معرفت و شناخت و شعور اجتماعي جامعه را نيز به حد بلوغ مي رساند و آثار آن بر ساير جامعه فعاليتها، را به سمت دقت و تيزبيني مي كشاند. از سوي ديگر ابداع و ابتكارشكوفا نمي شود و پيشرفت نمي كند مگردر شرايط تراكم تجربه هايي كه به طورمدام بين واحدهاي اجتماعي و درارتباط آنها با يكديگر شكل مي گيرد و محيط و جو سالمي براي تراكم فعاليتهاي فكري يا حالت تحول و استمرار تمدني و همچنين استمرار ارتباط ارگانيك بين گذشته و حال فراهم مي كند. متقابلا عدم وجود تحرك فكري نيز مانع از ايجاد عوامل مشوق و انگيزه هاي لازم براي عمل و فعاليت افراد وزيرمجموعه هاي جوامع مي شود. روي آوردن و باز كردن در جوامع اسلامي به طور كامل بر روي تمدن غرب به ويژه در قرن حاضر منجربه ايجاد نوعي به هم ريختگي و تزلزل اين جوامع شده است. اكنون در جوامع اسلامي ما شاهد آن هستيم كه گروهي به طور كامل به تجربه و علوم تجربي چسبيده اند و در طرف مقابل گروهي ديگر به طوركامل آن را رد پيامدهاي مي كنند اين تجربه، ايجاديك نوع حركت ناقص و مبهم كه بيشتر تحت تاثيرفشار خارجي (جنگ ) و فروپاشي داخلي اين جوامع شكل گرفته، مي باشد. اين وضعيت سوء و پيچيده حساسيت شديدي در خصوص مسئله مدرن سازي و همگامي با تغييرات زمان و تلاش جامعه براي به كارگيري دستاوردهاي مثبت تمدن غرب كه در دو قرن اخير كسب نموده، آن هم در يك زمان نسبتا كوتاه ايجاد كرده است. اين مسئله همچنين باعث مشكلاتي در زمينه تشخيص و تميز بين بد و خوب در مورد باز كردن در جوامع اسلامي بر روي تمدن غرب و همچنين شيوه كناكنش و تعامل با آن شده است. ادامه دارد