Hamshahri corpus document

DOC ID : H-770118-40966S1

Date of Document: 1998-04-07

پيرامون فرهنگ سياسي از ميان تمام جامعه شناسان اروپايي، ماكس وبر در شكل دهي پژوهش درباره فرهنگ سياسي موثرتر بوده است اشاره: فرهنگ سياسي در تحليل رفتارهاي سياسي اعضاي يك جامعه نقش اساسي دارد. به اين جهت توجه بسياري از سوي پژوهشگران و انديشمندان به اين مولفه به عمل آمده است. در انديشه سياسي غرب، افلاطون اولين فيلسوفي است كه به صورت منظم و مدون به پديده فرهنگ سياسي پرداخت. پس از او ارسطو نيز دقيق تر موضوع را بررسي كرد. نوشتار حاضر با نگاهي به انديشه هاي اين دو فيلسوف، به تاثير و تاثر برخي رشته هاي علوم انساني با فرهنگ سياسي مي پردازد. در ادامه مقاله به خاستگاه مطالعات نوين فرهنگ سياسي اشاره مي شود. در اين بخش از نوشتار به نظرات ماكس وبر توجه شده كه در واقع گسترده تر وعميق تر از ديگران فرهنگ سياسي را به بحث گذارده است. در پايان، رابطه ميان تئوري سياسي و فرهنگ سياسي مورد نظر قرار مي گيرد كه طي آن نظرات گوناگوني - هر چند به اختصار - طرح شده است. سرويس مقالات انديشه هاي پيشين نظريه فرهنگ سياسي به قدمت آنچه كه آدميان درباره سياست گفته اند و نوشته اند پيرامون ماوجود داشته است. پيامبران در اندرزها پيش گوئيها، و هشدارهاي خويش، رفتار و رغبت ها وتمايلات گوناگوني را به اقوام مختلف نسبت داده اند، مورخان و شاعران و نمايشنامه نويسان رومي و يوناني نيز درباره فرهنگ و خصايص ايوني ها، دوري ها، اسپارتي ها، آتني ها و فنيقي ها كرتي ها، و كلداني ها نظريه پردازي كرده اند. مفاهيم و مقولات مورد استفاده ما در تحليل فرهنگ سياسي مانند خرده فرهنگ، فرهنگ سياسي نخبگان، جامعه پذيري سياسي و تغيير فرهنگي در نوشته هاي قديمي هم بكار رفته اند. در هيچ اثري مهمتر و شيواتر ازجمهوريت افلاطون مطلبي درباره اهميت فرهنگ هنگامي سياسي نمي يابيم كه مي گويد همانگونه كه انسان حالات و عادات گوناگوني دارد، حكومت ها نيز مختلف اند و همانگونه كه مي توان صفات متنوعي در انسان سراغ گرفت، مي توان حكومت هاي متعدد و متنوعي تصور كرد. به همين دليل ما نمي توانيم تصور كنيم كه حكومت مااز چوب و سنگ ساخته شده و جداي از عادات فرمانروايان و فرمانبرداران است. افلاطون چگونگي جوامع و سياست هاي دموكراتيك اليگارشيك، و اشرافي را بوسيله انواع صفات غالب و متداول فردي شرح مي دهد كه اين صفات نيز به نوبه خود از طريق صورت مثالي ( ايده آل ) خانواده و يا تعليم و تربيت، جاه طلبي و ثروت اندوزي پدران، سيطره، شكست و... شرح داده مي شوند. افلاطون همان اندازه كه هم در جمهوريت و هم درقوانين اهميت زيادي براي جامعه پذيري سياسي قايل شده به موقع و كاملا بجا ارزش و اهميت فرهنگ سياسي را نشان داده است: از ميان همه حيوانات، بشر تربيت ناپذيرترين آنهاست چونكه داراي سرچشمه و منبعي از عقل و منطق است كه هنوز شكل نگرفته، او موذي تر، تيزهوش تر و سركش تر از حيوانات است، به همين دليل بايد بوسيله لگام هاي زيادي كنترل شود. مادران و مربيان، پدران و مبلغان و مسئولين سياسي همگي نسبت به هدايت و اصلاح اين حيوان چموش به مسير فضيلت مدني، ملتزم و متعهدند. يك بخش كامل از آخرين كتاب ارسطو يعني سياست نيز به تربيت اختصاص يافته پلوتارك است نيز از چگونگي تنظيم منش و خصوصيات اسپارتي ها توسط ليكورگ از بدو تولد تا هنگام سخن گفتن گزارش مي دهد. مانند: سفارش به زنان براي شستشوي نوزادان در شراب براي لطيف شدن پوست كودكان، عدم استفاده از نوار قنداق از سوي دايه ها بخاطر اينكه اندام كودكان آزادانه و بدور از فشار و حبس شكل گيرد و نيز عدم تنوع و خوشمزگي در غذاي آنها و كسب جرات در مواقع تنهايي و تاريكي. ارسطو در مقايسه با افلاطون نوگراتر و در بررسي فرهنگ سياسي علمي تر است زيرا نه تنها براي متغيرهاي فرهنگ سياسي اهميت قائل مي شود بلكه صريحا از رابطه آنها با متغيرهاي طبقه بندي اجتماعي از يكسو و با متغيرهاي ساختاري و سياسي از سوي ديگر بحث مي كند. او اظهار مي دارد كه بهترين شكل قابل حصول حكومت يك شكل تركيبي است كه در آن طبقات متوسط برتري دارند. حكومت مركب يك نوع سازماندهي مبتني بر اصول دموكراتيك و اصول اليگارشيك به طور توامان است از اينرو تعدادي از مناصب حكومتي هم به ثروتمندان و هم به فقيران اختصاص مي يابد. البته چنين حكومتي زماني به وجود مي آيد كه ثروت وسيعا توزيع شده و يك طبقه متوسط نيرومند وجودداشته باشد. او خاطرنشان مي سازد كه: بهترين ميزان بهره مندي از همه مواهب، درميانه حالي است زيرا آنانكه در اين حال هستند گوش به فرمان خرد دارند. وانگهي مردم طبقه متوسط كمتر سوداي نام و جاه در سر دارند و اين سودايي است كه سخت به كساني زيان حكومت هاست كه از مواهب، اعم از ثروت و دولت و خويشاوند به حد افراط برخوردارند از فرمانبرداري بيزارند و راه و رسم آنرا نيز نمي دانند (و اين عيب را از زمان كودكي يافته اندكه زندگي پرتجمل خانوادگي چندان خوي آنان راتباه مي كند كه حتي در دبستان، سخن استاد را هم به چيزي نمي گيرند ) از آنسو كساني كه از اين مواهب بي بهره اند به زبوني و كمينه سازي خودارند. كشوري كه از اين دو گروه پديد آيد فقط داراي بنده و خودكامه است، نه آزاده، گروهي ازمردمش حسود و گروه ديگر خواركننده هم ميهنان خويش اند. و اين حالت، بسيار دور از رفاقت و صميمت و شراكت سياسي اي است كه ارسطو به عنوان مباني فرهنگي بهترين و آخرين شكل حكومت به آن اعتقاد داشت. تصور ارسطو از حكومت مختلط با برتري طبقه متوسط با آنچه كه ما در سالهاي اخير به عنوان فرهنگ مدني شناخته ايم ارتباط مي يابد، فرهنگي كه در آن يك احساس وآگاهي واقعي و اساسي درباره مشروعيت نهادهاي سياسي و جهت و قلمرو سياست عمومي و اغماض وتحمل گسترده از سوي يك اكثريت هم علقه درانتقادپذيري و توزيع وسيعي از آگاهي نسبت به صلاحيت سياسي و اعتماد چند جانبه ميان شهروندان وجود دارد. فرهنگ سياسي و جامعه شناسي اروپايي رشته جامعه شناسي در قرن 19 با درك اهميت متغيرهاي ذهني در توضيح پديده هاي سياسي واجتماعي گسترش يافت. سن سيمون براي باورهاي مذهبي - ايدئولوژيك در تداوم ثبات اجتماعي و نيل به پيشرفت اهميت بيشتري قائل بود تا باورهاي اقتصادي و مادي. اگوست كنت جوهره و اساس جامعه را نظام تصورات اخلاقي مشترك مي دانست و ماركس ايدئولوژي را سلاحي مهم در دستان بورژوازي براي تاخير در روند انقلاب و آگاهي سياسي طبقه كارگر (به عنوان شرط ضروري انقلاب كارگري ) معرفي مي كرد. اميل دوركيم تصور خويش از وحدت اجتماعي را بروجدان جمعي يا نظام ارزش ها، باورها واحساسات مشترك اعضاي جامعه مبتني ساخت و مفاهيم فعاليت منطقي و غيرمنطقي پارتو راجع به بقايا واشتقاقات بخش هايي از نظريه اساساروان شناسانه ساختار سياسي - اجتماعي و تغييراجتماعي بودند. اما از بين تمام جامعه شناسان اروپايي، ماكس وبر در شكل دهي پژوهش درباره فرهنگ سياسي موثرتر ازهمه بود. به عقيده وبر جامعه شناسي بايد علمي همدلانه باشد. يك جامعه شناسي تفسيري و تفهمي كه در آن، نگرش ها، احساسات و متغيرهاي ارزش ها، توضيحي مهمي باشند. شايد و برنخستين دانشمند اجتماعي جديد بود كه مفاهيم اش اساسا تجربي بودند. او از لحاظ روش شناختي كاملا آگاه و نوآور بود، ازپرسش نامه استفاده كرد و شكلي از تحليل محتوايي را تكامل بخشيد و از مشاهده منظم ميداني بهره برد. كار وبر در جامعه شناسي مذهب پاسخي بود به نظريه جامعه شناختي ماركس كه بر ساختار اقتصادي (روابطتوليد ) به عنوان ساخت بنياني موثر بر نهادهاي اجتماعي و ايده ها و تصورات پاي مي فشرد. بررسي تطبيقي مقررات و آداب و رسوم اقتصادي دنياي وسيع مذاهب از جانب وبر نشان مي داد كه ارزش ها و تصورات در تغييرساختار اقتصادي و نهادهاي سياسي مي توانند عوامل تقويت كننده اي باشند، انواع اقتدار سياسي از نظر وبر ( سنتي - كاريزماتيك، قانوني - عقلاني ) مقولاتي ذهني اند و دلايل سه گانه و مولفه هايي هستندبراي توضيح دليل اطاعت پيروان از رهبران يعني مباني آرماني مشروعيت سياسي اند. بدين ترتيب تفاوت هاي بنياني ميان نظام هاي سياسي تابعي از مقولات ذهني به حساب مي آيند انواع اقتدار سنتي گونه هايي اند كه در آنها از حاكمان به دليل اينكه بر اساس نقش ها و سنن قديمي انتخاب شده اند و بر اساس چنين نقش هايي عمل مي كنند اطاعت مي شود. شكل اصلي نظم عقلاني - قانوني كه وبر بيان مي دارد بوركراسي است كه در آن ازمناصب اطاعت مي شود زيرامناصب بر اساس نقش ها وقوانين مكتوب عقلاني و قابل اجرا انتخاب شده و عمل مي كنند. اقتدار كاريزماتيك نمونه اي استثنايي و گذرا از نظم سياسي است كه با تصوري از انسان برتر يا ويژگيهاي ابر انساني يك رهبر تشخص و تعين يافته است. نوع شناسي احزاب سياسي (ازسوي وبر ) نيز مبتني بر دلايل ذهني اعضاء و حاميان است. احزاب طبقاتي احزابي اند كه بر اساس توسل به علايق و منافع طبقاتي، حمايت گران را بسيج مي كنند، احزاب تشويقي و حمايتي بر اساس وعده قدرت و منصب و ساير امتيازات مادي به حمايت كنندگان توسل مي جويند در حالي كه احزاب ايدئولوژيك و جهان نگر بر تشبث به ايده آل ها و آرمانهاي حاميان سياسي مبتني هستند در نتيجه مقولات بنياني انواع فعاليت اجتماعي وبري - سنت گرايانه - احساسي - عاطفي و عقلانيت ارزشي و ابزاري - عميقابر تئوريهاي توسعه و نوسازي اي كه وارد پژوهش فرهنگ سياسي شده اند اثر نهاد. شارح اصول وبر در ايالات متحده تالكوت پارسونز بود. كارهاي پيشين وي برخي مقولات اصلي وبر را تكميل كرد. پارسونز در استنباطش ازجهت گيري نسبت به عمل اجتماعي از رويكردهاي ادراكي، احساسي و انتقادي سخن مي گويد. الگوي متغيرهاي پارسونز پيوستگي روش هاي تمايز جهت گيري نسبت به عمل تاثير هم وبر وهم دوركهايم را منعكس به مي سازد نظر وبر تخصص گرايي - كل نگري - انگيزه و محرك كار - اختلالات وضعف عاطفي، از صفات ساختار و فرهنگ عقلاني است در حالي كه پراكندگي، دلبستگي و عطوفت صور و جنبه هاي سنت گرايي هستند. اين مقولات پارسونزي نقش مهمي در مطالعات نوسازي و نيز درك پژوهش فرهنگ مدني ايفا مي كند. ادامه دارد