Hamshahri corpus document

DOC ID : H-770118-40960S1

Date of Document: 1998-04-07

ملاحظه تازه اي در احوال و زندگي جيمز بالدوين ترجمه: محمود فاضلي بيرجندي كساني كه جيمز بالدوين را ديده اند بالجمله برشخصيت قوي و تاثيرگذار او صحه مي گذارند. بعضي از آنها از غرور او و اغراق و مبالغه هايي كه در وصف خود كرده ابراز نفرت كرده اند اما بيشتر آنها و بيشتر خوانندگان آثارش خود را در نقش هايي يافته اند كه او براي خويشتن و يا اطرافيانش آفريده است. بالدوين در حسب حالهاي متعددي كه نوشت داستان زندگي شخصي اش را به سادگي و با رنگ و جلايي رقم زد تا روشنگر راهي باشد كه به زعم او شاهدي است بر هر آنچه كه سياهان امريكا از سرگذرانده اند: كلام من جدي است و مبالغه نمي كنم. من پنبه جمع مي كردم، آن را به بازار مي بردم، در زير شلاق در راه آهن كار مي كردم.. دور نيست كه بالدوين در بيان گذشته شخص خود به اين صورت، مبالغه كرده باشد. اما چيزي كه هست او اهل پرده پوشي نبود. كودكي اش در فقر و فاقد گذشت و بعدها نيز زندگي بي سروساماني داشت. و بيست سال آخر عمرش هم در ضعف و ناتواني سپري شد. يكي اززندگي نامه هاي بالدوين او راصداي نياكانش و بازتاب رنجهاي مشترك سياهان امريكا توصيف مي كند كه با بيان ماجراهاي زندگي خود، سرگذشت و شرح احوال همه افراد نژادش را بارها و بارها از ابتدا تا به انتها روايت مي كند. مسئله نژاد يكي از نقاط عطف آثار بالدوين است. و بر اين منوال نه بيراه است و نه بي مورد كه او رانويسنده سياه بخوانيم. آنتي تز قديمي سياه و سفيد براي بالدوين مخلوق خيال بود. او هرگز حتي درخشمگين ترين احوال و افراطي ترين آثارش به تعاريف زيست شناسانه يا ماهوي ازسياهي كاري نداشت. لكن مسئله نژاد را واقعيتي جاري در دنياي معاصرتلقي كرده ناديده گرفتن آن را شراكت در ستمي مي دانست كه بر سياهان مي رود. بالدوين در سرتاسر عمر با تضادي دست به گريبان بود. او از طرفي جامعه اي را مي خواست كه در آن رنگ ملاك نباشد و از طرف ديگر خوب واقف بود كه سفيدها هرچند همين خواسته و ادعا را دارند فراگرد دردناك مواجهه باتاريخ را كه براي نيل به چنين جامعه اي لازم مي باشد از سر نگذرانده اند. بالدوين دراين ميانه دايما خود را بلاتكليف مي ديد: نژاد به معناي همه چيز بود; نژاد هيچ چيزي نبود. تاريخ، تاريخي كه در رنگ پوست آدميان تجلي مي يابد عيش بالدوين را منغص مي ساخت. لكن تاريخ و برداشت تاريخي او عميقا غيرتاريخي بود. در بيست ساله آخر عمر كه قوايش به سستي و ضعف گرائيده بود بارها از رماني صحبت مي كرد كه ماجراهايش در عصر برده داري مي گذرد. اما آن رمان به مانند پاره اي آثار ديگر كه صحبتش را مي كرد هيچگاه نوشته نشد. بسياري از نويسندگان سياه امريكا از رنسانس فرهنگ و ادب سياه در دهه 1960 نيرو و الهام گرفتند. اما شگفتا كه بالدوين برعكس آنها تعلق خاطري به اين موضوع پيدا نكرد و حال آنكه يكي ازچهره هاي شاخص رنسانس فرهنگي ادبي سياهان درهارلم معلم دبيرستان او بود. بالدوين يكبار درنطقي خطاب به دانشجويان كمبريج گفت: دركتابهاي تاريخ امريكا گفته مي شود كه آفريقا تاريخ ندارد. اگر چنين است پس من هم تاريخي ندارم. و در ادامه اعلام داشت: بديهي است كه من اين را راه پذيرفته ام ديگري اينها نداشتم تنها كتابهاي موجود و در دسترس ما بود. اما حقيقت آنكه كتابهاي ديگر هم كم نبود. كتابهايي كه آفريقا را داراي فرهنگ اصيل و عميق و تاريخي دراز معرفي مي كند. لكن بالدوين از اين كتابها سخني به ميان نمي آورد. بالدوين به موسيقي و كليساي سياه علاقه اما داشت همينكه پاي مسيحيت سياه به ميان مي آمد آن رايكسره شوم و تباه مي شمرد. تاريخ سياه از نگاه بالدوين ميراثي به حساب نمي آمد و او آن را جايگاهي براي احساس امنيت و آرامش نمي ديد. تاريخ سياه از نظر وي منزلگاه خصومتها و زدوخوردهاي نابخشيدني، برهوت برده داري، سلاخي و سركوب انسان بود. و به علاوه تاريخ براي بالدوين ماهيت ايستايي داشت. او در مقاله اي تحت عنوان جرم سفيد مي نويسد: نيروي عظيم تاريخ از اين واقعيت ناشي مي شود كه ما آن را بر دوش داريم... تاريخ در هر آنچه كه ما مي كنيم حي و حاضر است. گذشته فرايند يا جرياني از جنبش هاي اجتماعي خارجي نيست. چيزي است كه دروني شده، شيطاني است در درون كه همه ما - سياه يا سفيد - بايد با آن مبارزه كنيم. از اين جهت بود كه نظرگاه تاريخي بالدوين ماوراء طبيعي و شايد بتوان گفت مذهبي بود و واقعا صورت تاريخي نداشت. بالدوين در جريانات راديكالي طرفداران القاي بردگي در قرن نوزدهم و همسو با زمينه هاي انجيلي افكار آنان تنها راه نجات امريكا از بيماري نژاد را نه در مبارزات سياسي و اعمال فشارهاي بلكه اقتصادي، در تن دادن به عذاب شخصي اعتراف مي دانست. و در اينجا يكي از ايرادات وارده به بالدوين دوباره به ميان مي آيد كه او ابتدا سفيدهارا مخاطب مي سازد نه سياهان را و باز از طرفي جرم سفيد ابزاري بود كه با تمام بلاغت پرشور خود آن را مطرح مي ساخت. جيمز بالدوين به فرهنگ احياء شده آفريقايي امريكا تعلق خاطري نداشت و لذا در آثار و هم درحسب حالهايش فرد بدون زمينه اي ديده مي شود كه درجهاني غريب و در بي وزني به سر مي برد. جهاني كه او قسمت اعظم عمرش را در آن ساكن بود. اماهيچگاه نتوانست از سرگرداني و بلاتكليفي ياد شده كه آن را با شور و حرارت بيان مي داشت پا فراتر نهد و اين شايد از پيامدهاي همان نماي بيروني مذهبي وي باشد. نمايي كه البته به آن دست نزد و آن را در سرتاسر زندگي محفوظ داشت. بالدوين در نهايت براي حل مشكل نژادي همان راه سنتي و متعارف مسيحيت را فراروي مي نهد: عشق و دوستي اما هنر او بيشتر در طرح مسئله بود تا در حل آن. و آن گاه كه به اوج كارش مي رسيد هم عشق به معجون نامطلوب مسائل جنسي و عاطفه تنزل مي يافت. با همه اينها او حداقل صورت مسئله را مي ديد و مي خواند. جيمز بالدوين زندگي شخصي خود را همواره مسافرت توصيف مي كرد. و به واقع هم زندگيش سفر بود. سفري كه در عالم واقع هيچگاه به انجام نرسيد. اما سفري بود كه كسي ديگر حتي پاي در راه آن هم ننهاده است.