Hamshahri corpus document

DOC ID : H-770117-40951S1

Date of Document: 1998-04-06

زندگي كردن را در كدام ايستگاه جا ؟ گذاشته ايم در حاشيه مقاله از تجريش تا توپخانه به دنبال زندگي باور كنيد من اصلا نمي دانم شعار يعني؟ چه! بسيار شنيده ام كه خيلي از آدمها خواسته هايشان را در لباس كلمات مستتر مي كنند و با آهنگ صدا و يا حالت صورت، شايد هم دستهايشان نشان مي دهند كه اين جمله اي معمولي نيست، بلكه يك شعار است! اما بسيار هم ديده ام كه همان شعارهاي غيرمعمولي يا در كلمات محصور مي مانند و يادر قالب مشت آدمها زنداني مي شوند! بنابراين براي شما همشهري محترم كه معناي زندگي را گم كرده ايد، مثل خود زندگي صريح وروشن حرف خواهم زد. با اين اعتراف كه خودمن هم بسياري از اوقات در تميز زندگي كردن از زنده بودن درمي مانم و يا شرمنده خود زندگي مي شوم كه من زنده اي بيش نيستم! خوب است كه شما براي مصاديق زندگي كردن محدوده اي تعيين كرده ايد. از تجريش تاتوپخانه. اگر اتوبوس را هم محدوده مكاني اين پرسش قرار دهيم، تكليف آدمها وجيبهايشان هم مشخص مي شود و تبعا خواسته ها و آرزوهايشان كه به جبر پول متوسط و يكسان است معلوم مي گردد. پس سوال شما به اين صورت منطقي قابل بازنگري است: زندگي كردن براي آدمهاي معمولي بادرآمد وخواسته هاي متوسط حدفاصل ميدان تجريش تاتوپخانه يعني؟ چه! بهتر است از همان تجريش شروع كنيم. با اينكه مي دانم چشمهاي شما بسياراز ديدن مصاديق بارز زندگي به درآمده است، اما چاره اي جز گفتن نمي يابم. پيرمردي با پاهاي كج و معوج، در مركز معبرآدمها با چشماني كه شكل خود التماس است، زندگي را در ذهن شما بي رحم و بي عاطفه مي خواند. - آقا، خانم، توروخدا، از من چسب بخريد. آقا به من كمك كنيد... با چنان آهنگي كه فكر مي كنيد به گريه افتاده است و زماني كه به چشمهايش خيره مي شويد تا شكل گريه كردن يك بدبخت را ببينيد، درمي يابيد كه تا هميشه اشك با چشمان ملتمس او همراه خواهد بود. جلوتر كه مي آييد، پيرزني كه سكه هاي حاصل معاش همه گير تكدي را مي شمارد و در شمردن نيز از سوال و خواستن بازنمي ماند، مرد نابينايي كه جوراب زنانه يك بار مصرف مي فروشد، مرد معلولي كه بر تكه اي مقوا نماز مي گزارد. پيرمردي كه شالي سبز بر گردن انداخته و با خواندن ذكر ائمه از مردم مي خواهد كه به او كمك كنند، زندگي را براي شما، پاك بي رنگ و بي آبرو مي كند! و درست در دو قدمي آنها، آدمهاي ظاهرا بي دردي را مي بينيد كه لباسهايشان اعتماد به همراه مي آورد و دماغهايشان كه تا آسمان بالا رفته است، مثل خود غرور فخر مي فروشد. آدمهايي كه در ويترينها اشياء دست و پاگيري را مي جويند كه دل فلاني را كه دل آنها را سوزانده، بسوزاند. آدمهايي كه به ديدن بدبختهايي اين چنين، آن قدر عادت كرده اند كه مثل اشياء ضروري خانه، مثل رنگ آسمان، مثل درخت و... آنها را نمي بينند. بدبختهايي كه وقتي از خودشان در مورد آدمها مي پرسم، مي گويند: ما كه آدم نيستيم! و آن طرفتر دختران و پسران جوان با هياهوي زياد، خالي خالي گرفتار تيپ و چهره و خم ابروي يار مانده اند. موجوداتي كه بايدوجودشان مثل خود زندگي شما را سرشار از عشق و شور و طراوت كند، اما نمي دانم چرا با ديدن و گفتن از اين خوش تيپهاي بي مسئوليت، سرها با تاسف تكان مي خورد. اينجاست كه حتي چهره زندگي نيز درهم مي كشد و به وجود بي خبرشان تاسف مي خورد. فكر مي كنم ديگر بايد به ايستگاه اتوبوس رسيده باشيد. چهره هاي معمولي معمولي به انتظار ايستاده اند تا با تكرار از امروز به فردا تصوير برسند زني كه نگران دير رسيدن است و درگير اين مسئله مهم كه چي؟ بپزد! باعث اين فكر مي شود كه: اگر اساسي ترين سوال جفت آدم اين باشد، مفهوم زندگي چقدر حقير مي گردد!! و يا جواني كه خودش هم باورش شده شكل تحصيلكرده هاي باكلاس است. و آن طرفتر پسر و دختر جواني با اشتياق درهم خيره شده اند. در دست چپشان بشارت حلقه اي، از رابطه اي مقدس مي دهد. با ديدن اين تصوير زيبا لبخندي بر كنج لب مي نشيندو درمي يابيم كه اگر زندگي را گم نكنيم به تعابير مقدس و زيبايي دست مي يابيم. مي شنويد كه مرد جوان براي همسرش لطيفه اي مي گويد و زن با خنده اي از ته دل او را به ادامه دادن تشويق مي كند. شما هم خنده تان مي گيرد با اينكه لطيفه چندان چنگي بر دل نمي زند. اما مي دانيد كه خنده مشتاقانه زن متاثر از داستاني كه شنيده است، نيست. خنده زن يك اعتراف است، انگار كه بگويد: همه چيز تو براي من قابل توجه است. حتي جوكهاي بي مزه ات! چرا كه دوستت دارم! و حالا بايد سوار شويد. حرص زدن براي نشستن روي صندليهاي فايبرگلاس و تجاوز به حقوق ديگران در موقع شلوغي و يا ترديد انتخاب محل نشستن مناسبتر زماني كه فرصت تعيين كردن داريد، شما را با ريشه هاي جرم شناسي، اجبار، دلايل بر هم زدن نظم اجتماعي مانوس تر مي كند و مفهوم فرصتهاي يكسان و عدالت و برابري را مشخص تر. يكي مي گفت زندگي سبقت گرفتن در يك خيابان شلوغ و گل آلود است. در حالي كه شمابا لباسهايي آراسته قصد داريد به ميهماني باشكوهي برويد. حال اگر بتوانيد طوري گامهايتان را برداريد كه در زمان مناسب به ميهماني برسيد كه نه كسي لباس شما را گل آلود كند و نه خود شما سهوا و يا حتي براي سبقت گرفتن و رسيدن كسي ديگر را نيازاريد كه چه بهتر وگرنه كه... در همان اتوبوس كوچك ما نيز اين مفهوم حتي هويداست در دستيابي به يك حق ناچيز (نشستن بر روي صندلي ) گذشتي وجود ندارد و هركس براي رسيدن به حق خود، اين حق را به خود مي دهد كه حق ديگري را زير پا بگذارد! اين جاست كه شايد من و شما و ديگران از خود بپرسيم: زندگي! به چه؟ بهايي! زندگي كردن همان حقي است كه براي رسيدن به آن حقوق اساسي ديگران و خودمان را زير پامي گذاريم. زندگي كردن همان علمي است كه ما را از خودزندگي بيزار مي كند. و مهمتر اينكه زندگي كردن يادآوري هر لحظه اين حقيقت است كه ما انسانيم! هرچند انسانيتمان لگدمال شده باشد. زهرا مرانلو