Hamshahri corpus document

DOC ID : H-770116-40943S2

Date of Document: 1998-04-05

من از شهري به نام مرودشت مي آيم من همكار پزشكي هستم كه پس از فوت بيمار در دنياي بي خبري خيلي راحت زير برگه جواز دفن نوشت ايست قلبي، تنفسي! من از مرودشت مي آيم شهري كه زادگاه من است شهري كه 17 سال آن را ترك كرده و ديگر هرگزنتوانستم به دلخواه خود به آنجابازگردم، شهري كه دوهفته پيش براي بدرقه پدرم تا آرامگاه ابديش به آنجا رفتم. پدرم اهل جنوب بود و ساكن شهري به نام مرودشت، جلگه اي حاصلخيز در شمال استان فارس كه شهري به همين نام را در خود جاي داده است. شهري كه خيل عظيمي از فرزندانش را تقديم اسلام، انقلاب و جمهوري اسلامي نموده است. شهري كه هم بهشت زهرا دارد وهم بهشت زينب. شهري كه مردماني بسيار صميمي، ساده، كم درامد و كم توقع دارد. شهري كه همه ساله حرف اول كشاورزي و برداشت محصول ذرت گندم، و چغندر قندر را در سطح كشور مي زند. شهري كه هر روز كارخانه هاي ريز و درشت در كناره هاي آن مثل قارچ سر از خاك برمي آورندو نيروي كار آنان را مردماني با دست هاي زخم خورده، پينه بسته و دلهاي خونين از همين شهرتامين مي كنند. شهري كه هر چند گاه مرداني ازآن زيرغلتكها يا داخل كوره هاي آهك يا تانكرهاي آمونياك مرگي فجيع را در آغوش مي كشند و كسي نيست كه به فريادشان برسد. شهري كه درامدهاي سرشارش نصيب از ما بهتران مي شود. و.. شهري كه بيمارستاني شبيه به درمانگاه دارد، بيمارستاني كه بايستي جوابگوي نيازهاي بهداشتي و درماني جمعيت چهارصد هزار نفري مرودشت و حومه باشد. بيمارستاني كه كپسول اكسيژن در آن پيدا نمي شود و بيمارانش براي گريز از سرما و لرز، پتوو ملحفه ديگر بيماران رامي ربايند. شهري به نام مرودشت ديروز من از اين شهر بازگشتم با كوله باري از اندوه و تنهائي و اين امتداد خطي است كه 17 سال است با آن خو گرفته ام. هر بارپدر بدرقه ام مي كرد اما ديروزتنها برگشتم، تنهاي، تنها، با شانه هاي لرزان و دلي پردرد، هنوز ضجه هاي مادر و شيون دردآلود تنها خواهرم در گوشم موج مي اندازند. تنها برگشتم و كسي بدرقه ام نكردزيرا پدرم مرده بود. پدرم در بيمارستان همين شهر وبر اثر بي توجهي وعدم امكانات كافي جان داد زماني كه رسيدم مرده بود. اما وقتي كه جريان مرگ پدر را برايم تعريف كردند، گر گرفتم، سوختم واشك ريختم اما پدرم مرده بود. پدرم در بيمارستاني مرد كه متخصص قلب و عروقش حاضر نشد بر بالين بيمارش لحظه اي توقف كندو زماني كه او را با عجز و ناله بر بالين بيمار حاضر آمپولي مي كنند، نوشته و مي رود. نمي دانم چه امر مهمي او را به خارج از بيمارستان مي كشاند كه كارش را بر مرگ يك انسان ترجيح مي دهد و به وظيفه انساني و قانوني خود عمل نمي كند. و من همكار خانمي هستم كه آمپول ديازپامي در وريد بيمار شوت كرد و رفت تا در تنهائي خود بميرد. من همكار كساني هستم كه حتي اجازه ندادند از همراهان بيمار كسي بر بالين او حاضرباشد. من فرزند مردي هستم كه تنهاي تنها مرد و زماني كه متوجه مرگ بي سروصداي او شدند براي تبرئه خود و خاموش كردن سروصداي اطرافيانش دوراورا احاطه كرده و بقول Rخودشان. P.C انجام دادند. من 17 سال آرامش وجواني خود رافداي اين ملت مملكت و سيستم بهداشت و درمان آن كرده ام. من سال 17 دور از خانه پدر كاشانه مادر، همسر و فرزندانم ودر راه اعتلاي آرمان هاي جمهوري اسلامي تلاش كرده ام. من سربازم، سرباز ارتش كه بقول امام ره ارتش امام زمان است. سربازي كه هنوز بوي عطرخون هزاران مجروح جنگي ازدستانش به مشام مي رسد. سربازي كه لكه هاي خون هزاران مجروح راكه در جبهه هاي جنگ به آغوش كشيده و بر زخمهايشان بوسه زده، آيا رواست كه خود قرباني كم توجهي و بي مبالاتي؟ شود من در سيستم بهداشت و درمان اين مملكت خدمت مي كنم. همان سيستمي كه پدرم در بيمارستانش پس از تزريق يك آمپول وريدي جان داد و كسي اجازه نداد حتي يك نفر بر بالين او به هنگام مرگ حاضر باشد. بيمارستاني كه حتي پرستارانش نفهميدند كه بيمارشان كي مرده است. من همكار پزشكي هستم كه پس ازفوت بيمار در دنياي بي خبري خيلي راحت زير برگه جواز دفنش كلمه ايست قلبي، تنفسي را نوشت. و من همكار كساني هستم كه همگام با سازمانهاي بين المللي شعار بهداشت براي همه تا سال دوهزار را فرياد مي كشند، كساني كه از استانداردهاي جهاني فرسنگها فاصله دارند، در حالي كه زمان بسرعت و شتابان خود رابه سمت سال موعود دو هزارمي كشاند. كساني با ادعاي بهداشت براي همه تا سال دو هزار كه ازتهيه كپسول اكسيژن براي بيماران عاجزند. كساني كه بخوبي از زير و بم كارآگاهي دارند و مشكلات را به وضوح لمس مي كنند، اما در جهت رفع آن تلاش نمي كنند. هدف من از بررسي علت و عوامل مرگ پدرم، محكوم كردن و ياانتقام گرفتن از كسي نيست اماروشن شدن اين عوامل شايد بتواندراه گشا شود و جلوي مرگ بسياري از مردان و زنان اين ديار رابگيرد. تنها بيمارستان شهر ماجوابگوي نيازهاي بهداشتي ودرماني جمعيت چهارصدهزار نفري مرودشت و حومه نيست و به گفته مسئولين بيمارستان ياد شده بيمارستانهاي مركز استان كه كيلومتري 40در شهر ما واقع شده به بهانه هاي واهي چون وجود بيمارستان در مرودشت و نداشتن تخت خالي از پذيرش بيماران اين شهر خودداري مي كنند. در شهر ما مردان و زنان بالاي چهل سال فراموش شده اند وچنانچه به مشكل حادي چون ضربه مغزي و سكته قلبي مبتلاشوند به بهانه كهولت سن و عدم كارائي براي جامعه پذيرش نمي شوند و بنابه گفته مسئولين بيمارستان، بيمارستانهاي مركزاستان در صورت داشتن تخت خالي آن را به بيمار جواني اختصاص مي دهند كه در صورت درمان بتواند براي جامعه مفيدباشد، و اين سخن به آن معني است كه افراد بالاي چهل سال يا نبايد بيمار شوند، يا اگر بيمار شدند بايد بميرند. نام محفوظ