Hamshahri corpus document

DOC ID : H-770115-40930S4

Date of Document: 1998-04-04

به خاطر اينهمه احترام به معلم!! ... بعداز مدتها انتظار بالاخره در مهرماه امسال دفترچه شركت در فوق ليسانس ضمن خدمت فرهنگيان را دريافت كردم و با ذوق و شوق ادامه تحصيل در آن شركت كردم. روزهاي 26 و 27 آذر براي دريافت كارت و روز آذرماه 28 ( جمعه ) براي امتحان درنظر گرفته شده بود. روز پنجشنبه در هواي باراني تهران براي گرفتن كارت به آدرس مشخص شده در دفترچه تقاطع طالقاني - حافظ راه افتادم اما هرچه گشتم كمتريافتم. ضمن جستجو با دوستاني كه از شهرستان ساك به دست وبقچه بغل خسته از مسافرت شب در قبل، پايتخت دنبال آدرس مي گشتند، مواجه شدم. من كه درتهران زندگي مي كردم براي آنهاراهنما شدم. آنها مي گفتند شايد انتهاي حافظ يا طالقاني باشد و من مي گفتم، نه آدرس را كه اشتباه نمي نويسند! بالاخره احتياط كرده راه افتاديم، از هر كس سراغ گرفتيم گفتند آدرس كه همين جاست. خيابان حافظ را آمديم از خيابان انقلاب گذشتيم، بعداز تالار وحدت با ناباوري به محل توزيع كارت رسيديم. كه اينجا كجا وخيابان طالقاني؟ كجا در توزيع كارتها يك خانم به تنهايي و باحوصله جوابگوي هزاران نفر بود وبا دقت و بدون عجله دنبال كارتهامي گشت. پيشنهاد كمك داديم. گفتند همكارم براي نماز رفته كه الان برمي گردد البته بعداز چند دقيقه برگشتند ولي باز دو نفر جوابگوي متقاضيان نبودند. ناچار تشكيل صف داديم كه ترك عادت موجب مرض است. بالاخره كارت را گرفته و ساعت 8 را براي شروع امتحان رويت كرده برگشتيم تا خود را براي امتحان فردا آماده كنيم; روز جمعه ساعت 7 در حوزه حاضر شديم. تا ساعت 8 از سرما لرزيديم به داخل حوزه رفتيم و تازه فهميديم امتحان ساعت 9 شروع مي شود! امتحان گروه مابرنامه ريزي درسي در سالن ورزش دبيرستان پندارنيك مابين كالج و ولي عصر بود، وارد كه شديم احساس كرديم به زمهرير رسيده ايم. هوا به شدت سرد و صندلي هاي فلزي شكسته در انتظار ما بودند. هه اوركت به تن و دستكش به دست در جاي خود قرار گرفتيم. فكر كردم از خير امتحان بگذرم و قبل از آنكه از شدت سرما و عصبيت بميرم از آنجا خارج شوم كه يكي از مراقبان مژده داد دو تا رادياتور با شعله شمع مي سوزند! با لباس جنگي و اسكيمويي و مغزي انباشته از مفاهيم حفظ شده از منابع امتحاني ماننددر تعليم و تربيت احترام به شخصيت و حرمت انساني در راس همه چيز قرار دارد و.. منتظر شروع امتحان شديم. كه قسمت جالبتر داستان اتفاق مسئولين افتاد دلسوز حوزه!؟ دو نفر را با يك نردبان مامور بستن پنجره باز سالن كردند. وآنها با سروصدا بالاخره پنجره جرم گرفته را وادار به اطاعت و بسته شدن كردند ولي هنوز لطف شان درحق ماتمام نشده بود كه دوباره از نردبان بالا رفته مقداري پارچه جلوي كانال كولر گرفتند تا اصلا سرما به داخل نيايد! ما هم از خدا خواسته پاسخ به سوالها را رها كرده و به تماشاي آنها مشغول شديم. سرانجام باهزاران افسوس و ناباوري و درحال انفجار از عصبيت به خاطر اين همه احترام به معلم و حرمت آن! عطاي امتحان را به لقايش بخشيده و قبل از آنكه ديوانه شويم فرار كرديم! امروز بعداز 3 روز استراحت و بيماري مي خواهم با اعصاب آرام به كلاس بروم ولي بايد عقده هايم را خالي كنم. شروع كردم به نوشتن.. همين كه پيش روي شما قرار دارد..! موفق باشيد. ناهيد - ر - دبير منطقه (آموزش 18 و پرورش )