Hamshahri corpus document

DOC ID : H-761228-40914S1

Date of Document: 1998-03-19

ديد و بازديد! در حاشيه و متن تعطيلات نوروزي بهار دلكش به زودي از راه مي رسد و همچون هر خرامان بهار.نوروزي، ديگر نويدگذشتن سالي ديگر از عمرمان سالي رامي دهد كه در آن ما پير شده ايم و جهان، جوان نوروز مي شود براي ما، هر سال تازگي خاص خود را دارد. نه فقط خانه هامان، بلكه دل هامان را نيز غبارروبي مي كنيم. زنگار تلخي ها را با پارچه هاي سفيد دوستي پاك مي كنيم و به استقبال سالي مي رويم كه براي همه، آرزوي سلامتي داريم. يكي از جلوه هاي ويژه نوروز، بلكه دوست داشتني ترين و جذابترين واقعه نوروز، ديدوبازديد است. البته ديدوبازديد در زندگي ما ايرانيان، جايگاه خاصي دارد و ارج و قربي بسيار بالا. اما ديدوبازديد نوروز هر چه باشد چيز ديگري است. ماجراي ما هم از همان روزي شروع شد كه حسن آقا با خانم و بچه ها تصميم گرفتند براي اجراي همين مراسم باستاني به خانواده ما افتخار حضور بدهند. البته آنها از قبل اعلام كرده بودند كه چون در همان حوالي منزل ما، يكي، دو تن ديگر از اقوام و آشنايان هم منزل دارند صبح منزل ما را به قدوم خود مزين مي فرمايند تا از وقت گرانبهايشان استفاده كرده و بتوانند ديگران را هم از ديدارشان مستفيض! فرمايند. الغرض صبح حدود /10 5ساعت بود كه حضرات تشريف آوردند. بازار ماچ و بوسه و عيدي داغ بود، داغ تر هم شد. در طي پذيرايي، صحبت از بهار بود، باران، گراني ميوه و آجيل و بعد هم در اين زمينه نظريه هاي كارشناسي بسياري داده شد، كه بسيار مفيد هم بود! بعد از طي زماني، معلوم شد كه وقت ناهاررسيده و نمي شود ميهمان را از دربيرون كرد،؟ مي شود بالاخره بعد از صرف ناهار، ميهمانان عاليقدر اطلاع دادند كه به خواببعدازظهر بسيار علاقه مند هستند. در اين فاصله، دختر نوجوان آنهاپاي دستگاه ضبطصوت نشسته بود ونوارهاي گوش خراشي را كه در منزل فرصت نكرده بود گوش كندامتحان مي كرد، ما هم فيض! مي برديم. پسر كوچولوي آنها تارسيد، با دختر كوچك برادرم مشغول بازي شد. اما پسرك به گمانم از اثرات ديدن كارتون هاي تاق و جفت ژاپني، احساس سامورايي! بودن مي كرد زيرا چندقدمي عقب رفت و با يك دورخيزجانانه، لگد محكمي به شكم بچه زد و جيغش را به آسمان بلند كرد. ما هم بالاجبار و بنا به رسم شريف ميهمان نوازي بچه خودمان را ساكت كرديم چون حسن آقا، خيلي ناراحت مي شود اگركسي از گوشه چشمش به آقازاده نگاه چپ بكند! بالاخره خواببعدازظهر هم به پايان رسيد ونوبت پذيرايي عصرانه شد. ماهم غرغركنان و با لبخند اعلام كرديم كه خودمان هم قصد بازديديكي از بزرگان قوم را داريم. سركار خانم حسن آقا فرمودند: خب شما برويد. ما هستيم چون بچه ها مي خواهند برنامه هاي عصر تلويزيون را تماشا كنند. مجبور شديم از رفتن اعلام انصراف بدهيم! در حين تلويزيون تماشا كردن بچه ها، صحبت هاي بزرگترها بسيار گل انداخته بود، حالا ديگر بحث راجع به مصالح ساختماني - خريد و فروش اتومبيل و.. به پايان رسيده بود وبه اصطلاح گپ خودماني شده بود. اول از همه، بايد به اطلاع همديگر مي رسانديم كه چه كسي، كجا رفته و چه چيزي گفته، يا چه پوشيده و يا حتي چه؟ خورده! بازار اين جور حرفها عموما خيلي داغ است ولي بالاخره كفگير به ته ديگ خورد. ما ديگر خسته شده بوديم و در فكر بوديم كه: خدا كند حضرات تصميم به رفتن بگيرند. البته از طرفي هم نگران بوديم كه نكند بگويند منزل ما آن طرف شهر است و ما را توي رودربايستي بيندازند كه ببريم دم منزل خودشان پياده شان كنيم! خلاصه، يكي از ما بر سبيل تعارف گفت: امشب كه خيلي خوش گذشت، كاشكي شما هم همينجا بمانيد!! چه تعارفي و چه گرم! آنها هم دوري راه و خستگي بچه ها را بهانه كرده و شب ماندند. فردا صبح دعاي ديگري كرديم و گفتيم خدا كند به فكر بيفتند براي ديدوبازديد به منزل ديگري بروند و سر يكي ديگر آوار! بشوند تا ما بتوانيم بنده منزل را كه شباهت به ميدان جنگ (البته در اثر افاضات آقازاده )پيدا كرده سروساماني بدهيم. ياحتي به كارهاي عقب افتاده خودمان برسيم، خير. اما خداوند امروز دعاي ما را استجابت نكرد كه نكرد بالاخره سور و سات ناهار امروز هم برگزار شد و بالاخره ميهمانان جليل القدر اعلام كردند كه تصميم رفتن دارند و عجبا كه در رفتن تعجيل هم دارند. اين ديگر باور نكردني بود. يعني واقعا ؟ مي رفتند بعله. رفتند و ما مانديم و اين فكر كه چه قدر ديدوبازديد خوباست، چقدر عيد و بهار زيبا ومفرح است، چقدر گفتگوهاي صميمانه، جذاب است، اما اي كاش يادمان باشد كه تعادل رارعايت كنيم تا هميشه قدممان برچشم صاحبخانه! باشد.