Hamshahri corpus document

DOC ID : H-761227-40908S1

Date of Document: 1998-03-18

چمران بزرگ سلام! چمران بزرگ پدر محبوبم حاج حسن سلام! منم فرزندت مصطفي، مي دانستم، كه جذبه مهر پدري، ديري نمي پايد كه به پيشم مي آيي آي كانون مهرباني تو با تمام وجود، نه من، بل يكايك فرزندانت را دوست مي داشتي و ما ازما مردان مردي در روزگار قحطي وجدان پروراندي كه تا عالم و آدم باقي است تاريخ تو را از ياد نمي برد و من برداشتن چون تو فخر مي ورزم پدرم، از آن روزي كه قوت جواني داشتي و چشمهايت نوري داشت. پاي من و برادرانم را به مجلس وعظ وخطابه هاي مذهبي كشاندي و پاي منبر اين روحاني و آن واعظ نشاندي كوچه پس كوچه هاي سرپولك و حوالي امامزاده يحيي خاطرات تو را با فرزندانت از يادنمي برد به دبيرستان البرز كه پا گذاشتم، تو برمن، به خاطر جديت و تلاش فخر ورزيدي مادرم، با تمام داشت و نداشتهايت ساخت خانه قديمي و كلنگي ما هم، سبب ساز شد تا در همان خانه، همه ما را تا بدان سوي معارف رهنمون سازي آنروز، احساسي سرشار از درد و داغ، در من شعله مي كشيد درحالي كه تو در آتش عشق و مهر پدري برفرزند، مي سوختي مي دانستي كه شبهاي دلواپسي در راه است از نگاهت مي خواندم كه مرا تا فراسوي مرزها بدرقه مي كني و با لقمه ناني حلال مشوقم در كسب علم و عمل مي گردي تا جرعه هاي عرفان را در كام جانم بريزي آن روز، كسي چه مي دانست كه چه راز ونيازها كه با خدايت نداشتي نمازهاي مخفيانه ات به كنار، نماز و ناله هايت در كنج مسجد امام حسن مجتبي (ع )، يا در آستانه مقدسه امامزاده يحيي انعكاس بغض هاي نشكفته ات بود كه امروز انعكاسش را در نگاه مهربانانه مردم به تو مي بينم. آي مسجد بهبهاني تو با اين مردم شريف، شاهدي انكار ناپذيربر صفاي باطني پدرم هستي. همو كه بغض هايش را نسرود و آرميد. همو كه حب ولايت در اعماق جانش نفوذكرده بود. او مي گفت: اي علي ( ع ) در ياب ما را عاشقيم رخ متاب از ما، به مولا، عاشقيم او با تحكم حرف مي زد، با مهرباني، مهرپروري مي نمود، با ايستادگي، ايمان مي خريد و با اخلاص عمل، اخلاص را تفسير مي نمود. اينك اي پدر فرزانه استاد گرانمايه من، يعني مصطفي به تو خيرمقدم مي گويم. درهاي رحمت آخرت به رويت گشوده باد. قربان حسيني