Hamshahri corpus document

DOC ID : H-761223-40860S3

Date of Document: 1998-03-14

روايتگري يا؟ عملگرايي! صحنه اي از نمايش حكايت ناشنيده ازسرزمين آريان نقد نمايش نمايش حكايت ناشنيده... كوششي است در نشان دادن نفس اعمال، سرشت و بن مايه رفتاري كه مي پنداريم با به عمل رساندن آن، از ما دور شده است نگاهي به نمايش: حكايت ناشنيده از سرزمين آريان نويسنده و كارگردان: حسن علي كرمي بازيگران: محمدرضا الهام عليمرداني، عسكري، حسن علي كرمي اسفند 76 خانه كوچك نمايش در غاري حاشيه مرز، سربازي از سپاه آريان، سالهاست كه به ديده باني مشغول است. غريبه اي وارد مي شود، به هيئت مردي كشاورز كه مدعي است، سالها پاي همين كوه به كشاورزي مشغول بوده سرباز است به ديده شك در غريبه مي نگرد; چرا كه ظاهرش به كشاورزان و گفتار و كردارش به سرداران مي ماند. در كشاكش ميان آن دو، غريبه نقاب از چهره برمي دارد و خود را سردار سپاه آريان مي خواند. سرباز به پاي سردارش مي افتد. سردار، وفاداري او را تحسين مي كند، اما مي گويد كه جنگ يك سال پيش پايان يافته واكنون صلح برقرار است. سرباز با شنيدن اين خبر درهم مي شكند و اين همه، برايش مثل كابوسي مي ماند كه نه در خواب بلكه در بيداري مي گذرد با واقعيتي در برابرش; سنگ نبشته اي در غار كه همين حكايت را از زمانهاي دور بر سينه خود دارد... نمايش، لايه هاي ديگري هم دارد. هر شخصيت، علاوه براين كه دل در گرو عشقي دارند، اما مدام در رويا و بيداري با نيمه ديگر خود در جدال اند. اين كابوسها، نه ناشي از جنگ، كه از برقراري صلح حاصل شده است. صلح براي سردار، جزدربه دري و آوارگي و براي سربازجز فراموشي و در انزوا شاهد مرگ خود بودن، نتيجه ديگري نداشته است. سرباز در تمام طول زندگي اش، جزمام وطن عشق ديگري در سر نپرورانده است. اما مام وطن وقتي به ثبات وآرامش مي رسد، وقتي از گزنددشمنان درامان مي ماند و ديده باني سرباز برايش امري تمام شده است، به راحتي او را فراموش مي كند و بي هيچ پيك و خبري او رادر همان مخفيگاه رها مي سازد. سربازمي كوشد، ارتباطي ميان حكايت سنگ نبشته و داستان سردار كه برابربا همان در پيش ورويش اتفاق مي افتد، بيابد، اما رمقي برايش باقي نمانده است. سردار هم به نوعي ديگر دچار اوهام است; عجوزه اي كه همه جا بااوست، از همه چيز خبر داردوفراتر از زمان و مكان حركت مي كند، عقوبتي است براي چندين و چند فرمان مرگ و ويراني كه صادر كرده است و خونهايي كه ريخته است. سردار و سرباز اگرچه به ظاهر سرنوشتي مشابه دارند، اما در حقيقت آنها مثل دو خط متنافرند; سرباز معتقد به كشف بصيرت و نداهاي درون و گوش دادن به آنهاست و سردار حقيقت را در رفتن و جستجو كردن معنا مي بخشد. حقيقتي كه نزد اوست و در كنار دستش، اما غافل. نمايش حكايت ناشنيده... كوششي است در نشان دادن نفس اعمال، سرشت و بن مايه رفتاري كه مي پنداريم با به عمل رساندن آن، ازما دور شده است. غافل از اين حتي كه، كوچكترين اعمال آدمي نيز، مثل بومرنگ به فرستنده برمي گردد وفاعل را هدف قرار مي دهد. اما پرداختن به اين مفاهيم درنمايش، مستلزم ايجاد يك بستر دراماتيك است. نمايش بايد بايك ژانر ويژه، در يك چارچوب مناسب و به صورتي كاملا هماهنگ با ديگر عوامل نمايشي اجرا شود; تا علاوه بر ايجاد جلوه هاي بصري به شكلي القاي معنا نيز بنمايد. اما يك اجراي تئاتري در چه صورت جنبه عام انساني و مشترك پيدا؟ مي كند صرف بي نام بودن زمان شخصيتها، و مكان نمايش نمي تواند، بريك مسئله عام بشري انگشت بگذارد. علاوه بر اين براي جهاني شدن بايدهرچه بيشتر منطقه اي بود. نمايش حكايت ناشنيده.. نيز در گام نخست با همين معضل بزرگ روبه روست. زمان كي و مكان؟ نمايش كجاست در چه برهه اي از ؟ تاريخ است و مهمتر اين كه، اين جنگ ميان كدام ملت ها و امپراتوريهاصورت گرفته؟ است روشن شدن اين نكته ها، نه اين كه ضربه اي به نمايش نخواهد زد، بلكه سبب مي شودكه باتوجه به موقعيت، دست به انتخاب زد براي زبان نمايش، لباس شخصيتها، اكسسوار صحنه و.... براي مثال همين شمشيري كه سربازدر دست گرفته مي تواند به خوبي زمان و مكان نمايش را مشخص كند، كه كارگردان با تكيه برشكل اول، اين ويژگي را مدنظرقرار نداده است و باعث تضاد در بي زماني و زمان بندي شدن نمايش شده است. علاوه بر اين مي توان به نام سپاه، يعني آريان اشاره كرد، كه باتوجه به تعريف لغتنامه اي، هيچ وجه تشابهي با نمايش به دست فرهنگ نمي دهد معين، آريان را چنين معني كرده است: دختر مينوس و پاسيفائه، وي به تزه كه براي جنگ با مينوتور به اقريطش (كرت ) آمد، رشته اي داد كه به كمك آن، وي پس از كشتن غول توانست از لابيرنت بيرون آيد. اما اگر منظور، كنايه اي به قوم آريايي باشد، نمايش در شكل لباس، مكان نمايش و اكسسوار با روايت تاريخي دچار تضاد مي شود و اين همه تاكيد براي برداشتن درست قدمهاي اول چرا است كه سهل انگاري و عدم دقت در اجراي هريك از موارد فوق، كليت اثر را مخدوش مي كند. نكته مهم تر، روايت گري وحكايت پردازي است كه بايد به شدت از آن پرهيز براي كرد مثال در شروع نمايش ما سربازي را نمي بينيم كه يك سال را در غاري گذرانده است - كه براي يك ديده بان از يك سنگر معمولي كمي بزرگتر است - و به همه كنار وگوشه هاي آن آشناست و حتي چشم بسته هم مي تواند وجب به وجبش را به ما بنماياند، بلكه انگار براي اولين بار است كه به چنين محيطي قدم مي گذارد و همچنين در برخورد با غريبه، كنجكاوي اش به گونه اي نيست كه تماشاگر را با خود همراه كند. براي همين متوسل به تكرار گفته اي مي شود كه من يك سال است اينجايم، در حالي كه ما بايد اين را در عمل ببينيم، در تاثير تنهايي و انزوا بر او و نحوه برخورد تازه اش با رويدادها. اين روايت گري حتي به صورتي كلي تر، بر تمام نمايش سايه افكنده است. يعني بازيهاو ميزانسنها چيزي فراتر ازروايت متن نيست. روايتي كه خيلي به ندرت به بعد شخصيتي آدمهاي نمايش نزديك مي شود. بنابراين در رساندن معنا نيزعاجز مي ماند، درنتيجه به جاي عمل فقط به بيان آن عاملي اكتفامي شود كه به شدت باعث عدم ارتباط تماشاگر با نمايش مي شود و اگر گامي فراتربگذاريم، حتي طراحي صحنه نمايش نيز به صورتي روايتي خودرا به تماشا تحميل مي كند. چراكه صحنه در رابطه اي تنگاتنگ بابازيگر، جان مي گيرد. صحنه وابزار صحنه زماني صاحب هويت مي شوند و زماني از شي ء وارگي و خامي بدر مي آيند، كه به نوعي شخصيت نمايشي مبدل شوند. خاصيت تئاتر در باوراندن و باورپذيري وقتي است بازيگر طبق قراردادي ضمني با تماشاگر مي پذيرند كه اينجا يك غار است، اين باور شكل مي گيرد، در ذهن تماشاگري ساخته مي شود، بي هيچ لزومي به ايجاد ديوار و صخره هايي سه بعدي. نمايش با همه ضعف و كاستي هايش - كه بخشي از آن هم مربوط به سالن خانه كوچك نمايش است، مثلا عدم امكان نورپردازي و استفاده از يك نور تخت در تمام طول نمايش و.. - مفهومي بزرگ و انساني را دستمايه قرار داده است. مفهومي از عشق به خاك و وطن، با همه سختي ها و افت وخيزهايش. محمدرضا بي گناه