Hamshahri corpus document

DOC ID : H-761220-40845S2

Date of Document: 1998-03-11

خشونت سياسي خشونت در عرصه سياست يا ميان گروههاي اپوزيسيون و نظام سياسي حاكم خود را نمايان مي سازد و يا ميان نيروهايي است كه در درون يك واحد و نظام قرار دارند. همچنين خشونت گرچه به لحاظ ارزشي منفي است اما در عالم واقعيت گاه غير قابل اجتناب بوده و پذيرفتني است; مانند انقلاب كه هميشه با خشونت همراه است. روي سخن ما با آن نوع خشونتي است كه يك يا چند گروه حاضر در يك واحد، مثلا يك نظام سياسي، مبتلا به آن هستند. زماني كه برخي گروههاي وابسته به نظام موجودبراي حذف رقيب از ابزارخشونت بهره مي برند بايد اولا زمينه هاي روي آوري آنها به ستيزرا جويا شد ثانيا ويژگي هاي چنين گروههايي را بررسي كرد و ثالثاپيامدهاي اين گونه رويكرد به فعاليت سياسي را به بحث گذاشت. بايد گفت با وجود همه اختلافاتي كه ميان فرهنگ سياسي يك جامعه با جوامع ديگر وجود دارد بااينحال تقريبا در تمامي فرهنگ جوامع، سياسي راه حل هاي مسالمت جويانه را بر روش هاي خشن ترجيح مي دهد. اما در درون اين كليت، پاره فرهنگ هايي نيز به چشم مي خورند كه خشونت را باور دارند و با وجود آن كه خود از ملحقات نظام سياسي بوده و اهرم هاي متعدد فرهنگي، سياسي، تبليغي را در اختيار دارند اما ساده ترين و كوتاهترين - و متاسفانه بي ثمرترين - شيوه را جهت مقابله با پيچيده ترين مسائل در اختيار مي گيرند كه هماناخشونت است. ويژگي مهم اين گروهها آن است كه سهم خود را از قدرت را رو به صفر مي بينند. اينان يا صاحبان قدرت اند كه رقبايي قدرتمند درحال ستاندن قبضه قدرت از آنها هستند و يا ضعفايي - از حيث سهم بري از قدرت - هستند كه رقباي قدرتمند و شرايط سياسي حاكم بر جامعه آنها را رو به اضمحلال چنين مي برند حركتهايي با اينكه خوداز ملحقات نظامي هستند كه رقباي آنها نيز از همان نظام اند اما نمي توانند اگر قدرت تام دارند محدود شدن آن را ببينند و اگر ضعيف هستند، نابودي خويش را به انتظار بنشينند. حاصل چنين روندي، زماني كه فرهنگ سياسي خشونت وجودداشته باشد و دستگاههايي نيزمانع از خشونت نشوند، ستيز وهماورد طلبي خونين است. تبعات جبري خشونت هر چند شايدنه در كوتاه مدت اما يقينا در درازمدت فروپاشي همان گروههايي است كه به خشونت متوسل مي شوند; اين را تاريخ گواهي مي دهد. البته چنين جرياناتي از آنجا كه خود را معمولا حقيقت تمام اين مي بينند، گواهي تاريخ را اينگونه پاسخ مي دهند كه يا ما (و به زعم آنها حقيقت ) ياهيچ. اما اين قضاوت را تاريخ اصلا نپذيرفته است. اما مهمتر از آن اينكه اگردر دنياي كهنه فردي با كشتن برادر يا پدر خود (كه همه از يك نظام بودند ) تاج و تخت سلطنت آنها را مي ربود و قدرت را به انحصار خود درمي آورد، در دنياي امروز اولا قدرت سخت است كه به انحصار درآيد و ثانيا كشتن و به عبارتي خشونت نيست كه قدرت مي آورد بلكه رضايت عامه است كه فراهم آورنده قدرت است. به هر صورت حذف خشونت ازمعادلات قدرت يكي از اركان اساسي سياست در جامعه ماست وبر اين اساس علاوه بر تلاشي كه با هدف جايگزيني قانون به جاي زور انجام خشونت گرايان مي گيرد، نيز بايد به اين درك سياسي رسيده باشند كه جامعه به دوره اي رسيده است كه ازخشونت روي برتافته است. محمد هاشم اكبرياني