Hamshahri corpus document

DOC ID : H-761220-40841S1

Date of Document: 1998-03-11

از مغازه هاي آشنا خريد نكنيد; كه برمن رودربايستي را كنار بگذاريد هر چه كرد آن آشنا كرد بالاخره بعد از يك ساعت توصف بانك ايستادن، توانستم حقوق و عيدي را بگيرم. جمعا 60 هزار تومان. در راه برگشت به خونه دائما حساب مي كردم، اما حسابها درست از آب درنمي آمد. هزار 30 تومان بابت كرايه خونه مي ماند هزار 30فقط تومان ديگر كه بايد با آن پول براي دوتابچه ها كفش و لباس عيد مي خريدم. خودم و عيال هم كه قرار بود همان لباسهايي را كه داشتيم بپوشيم. راستش با اين گروني خيلي هنر فقط مي كرديم، براي بچه ها رخت و روز نو مي خريديم. آخه ازقديم گفتن، عيد مال بچه هاست. باز حساب خرج كردم شيريني، ميوه و آجيل، عيدي به خواهرزاده ها و برادرزاده ها... بعدش هم خرجي تا آخر فروردين... تو فكر اين حساب كتابها بودم كه به خونه رسيدم. سلام و عليكي كردم و نشستم. بچه ها سرحال تر و شادابتر از هر روز كنارم آمدند و گفتند: بابا امروز ديگه قراره بريم؟ خريد با لبخند ساختگي گفتم: آره باباجون. خوشحال به هم نگاه كردند وگفتند: بابا پس پاشو تا مغازه ها بريم نبستند...، هنوز جمله شان تمام نشده بود كه مادرشان مثل يك فرشته نجات رسيد و آنها را از دور و برم دوركرد و گفت: فعلا برويد، بازي كنيد تا باباخستگي در بكند، بعد همگي با هم مي رويم. خوشبختانه زود رضايت دادند و رفتند از اطاق بيرون. عيال ورق و مداد آورد و شروع كرد به حساب كردن. يك كم از اين طرف خرجها زديم، يك كم از آن طرف، بعد هم خبر مسرت بخشي بهم دادكه كلي ذوق كردم. او گفت كه ده هزار تومان ازچند ماه پيش براي عيد پس انداز كرده است. ازخوشحالي نمي دانستم چطور ازش تشكر كنم. واقعاكه زن خوب و صرفه جو نعمت بزرگيه. خلاصه نوشتيم و كم و زياد كرديم و قرار گذاشتيم كه براي نيمه دوم فروردين مساعده بگيرم تا شايد بتوانيم اين عيد را هم سر كنيم. دست آخر هم عيال گفت بهتراست، براي خريد لباس بچه ها به مغازه شوهردوستش در فلان خيابان برويم. اول به خاطر دوري راه مخالفت كردم و گفتم از همين دور و اطراف خريد مي كنيم و قال قضيه را مي كنيم. اما او گفت كه طرف آشناست و اجناسش هم ارزان و شيك است. بچه ها را شال و كلاه كرديم و راه افتاديم. حالاما شرق تهران و مغازه طرف غرب تهران. آن هم تو ترافيك شبهاي آخر سال و با آن كرايه هاي سرسام آور... آخرش با هزار دردسر و مكافات رسيديم به آدرس كذايي. مغازه نسبتا بزرگ وشيك و مرتبي بود. با لامپهاي پرنور، آيينه كاري در و ديوار و سنگهايي كه در كف مغازه كار شده بود و برق مي زد. تمام اينها جلوه خاصي داشت ومشتري را به وجد مي آورد. اما جاي تعجب بود كه چرا اين مغازه به اين لوكسي آنهم شب عيد اينقدرخلوت و بدون مشتري ؟ است پس از ورود ما آقايي خوشرو و بسيار مودب خانمم جلوآمد آشنايي داد و آن آقا كه انگار تازه متوجه شده بود كه ما سفارش شده خانمش هستيم، با من دست داد و احوالپرسي گرمي كرد. به اوگفتم براي بچه ها دو تا بلوز و شلوار بادوام وقشنگ مي خواهيم. در ضمن قيمت آنهم گران نباشد. صاحب مغازه گفت: مغازه متعلق به خودتان است. هر چي كه مي خواهيد، رفت برداريد و دوتا شلوار لي آورد و داد بچه ها. بعد از چند دقيقه هر شلوارها دو، را پوشيده بودند و جلوي ما مانورمي دادند و از خوشحالي آرام و قرار نداشتند. گفتم،؟ قيمت گفت: حرف قيمت را نزنيد كه ناراحت مي شوم. شما سرور ماييد... و از اين تعارفات كه چون خودم زياد اهل تعارف جملاتش نيستم، را فراموش كردم. دوباره رفت و اينباردو تا بلوز آورد و به بچه ها داد. آنها هم پوشيدند و پسنديدند. رفتيم پاي صندوق تا حسابكنيم. دوباره كلي تعارف تكه پاره كرد و دست آخر گفت 50 هزار تومان چشمهام گرد شد و گفتم... هزار 50... جواب داد: شلوار لي ها هر هزار 15كدام تومان و بلوزها هم هر كدام 10 هزار بعد تومان هم شروع كرد به تعريف كردن از جنس بلوزهاكه خارجيه و مال فلان كشور است و حرفهايي كه هيچ كدام جيب بي پول مرا قانع نمي كرد. بچه ها هم به قدري ذوق زده بودند كه دلم نمي آمد، لباسها را ازتنشان بيرون بياورم. اين بود كه رو به فروشنده كردم و آهسته گفتم: ارزانتر از اينها آخر؟ نداريد براي دو دست لباس بچه گانه 50 هزار تومان. مگر ما چقدر درآمد؟ داريم فروشنده نگاهي به سراپاي من انداخت و گفت: آقاي مهندس اين چه فرمايشي است، ماشاا... شما كه درآمدتان از مابيشتره من قيمت را گران عرض نكردم، قيمتهابالاست، تازه چون آشنا بوديد و سفارش كرديد كه قيمتش مناسب باشد، من اينها را آوردم. راستش تو مغازه من جنس زير 10 15 هزار تومان پيدانمي شه. كلي هم پز داد و پولش را به رخ من كارمند كشيد. از دست او عصباني شده بودم. باچرب زباني جنسهايش را دولاپهنا به ما انداخته بود. تازه من اگر مي خواستم اينهمه پول بدهم كه از همان نزديكيهاي خونه خريد مي كردم و احتياجي نبود، اين همه راه بيايم اين طرف شهر... تو اين فكرها بودم كه باز تعارف كرد. اصلا مهمون فكر ما، مي كنم براي بچه خودم خريدم. مبارك بچه هاديدم هالو گير آورده. از يك طرف لباسها رااندازه خون پدرش حساب كرده از آن طرف ترحم مي كند كه اصلا پول خيلي ندهيد حرصم گرفته بود. عيال را كه تا آن لحظه ساكت بود و به من ومغازه دار نگاه مي كرد، كناري كشيدم و گفتم: زن حسابي اين چه جايي بود كه ما را آوردي. اين باباكه از گران فروشهاي دور و اطراف خودمان بدتره ودارد به هواي آشنايي... خانم حرفم را قطع كرد وگفت: زشته. مي خواهي آبرويمان برود، بيا همان مقدار پولي را كه همراه داريم، بدهيم و از اوبخواهيم، قبول كند، بقيه اش را بعدا بدهيم. به ناچار قبول كردم هزار 300 تومان عيدي را كه صبح از بانك گرفته بودم، به اضافه ده هزارتومان پس انداز خانم، دو دستي تقديم آن آقاكرديم. چون آشنا بود، نه تنها نتوانستيم، چانه بزنيم بلكه طرف از موقعيت سوءاستفاده كرد وكلاه گشاد را سر ما گذاشت. ما هم گردن كج كرديم و با شرمندگي گفتيم ده هزار تومانش طلبتان، دراولين فرصت خدمت مي رسيم و او هم با سخاوتمندي فقط گفت: اشكالي ندارد. از مغازه بيرون آمديم. هواي خنك بهاري به صورتم خورد و حواسم كمي سرجايش آمد. تازه متوجه شدم كه چرا مغازه طرف، اين وقت از سال كه توي كوچه و خيابان سوزن اگر بيندازي، پايين اينقدر نمي آيد، خلوت بود. بچه ها خوشحال سر از پا نمي شناختند و جلوتر از ما مي دويدند. هنوز چند قدمي از مغازه دور نشده بوديم كه هر دو تا جلوي يك كفش فروشي ايستادند و با انگشتهاي كوچكشان هر كدام به يك كفش اشاره كردند و از من خواستند تا آن را برايشان بخرم. طفلكي ها حق داشتند. عيد مال آنها بود. نه مال من كه بايد پول شيريني و ميوه و آجيل و خرجي خونه را تهيه مي كردم. تازه ده هزار تومان بدهي هم به آن اضافه شده بود.