Hamshahri corpus document

DOC ID : H-761218-40829S1

Date of Document: 1998-03-09

زبان مناسب شعر در زمانه ما اينگه بورگ باخمان; يك مصاحبه ودو شعر از جمله شاعران آلماني زبان كه مقامي والا در وادي ادبيات معاصر آلمان دارد و نامي ناآشنا در پهنه سرزمين ما، اينگه بورگ باخمان، شاعر و نويسنده اتريشي است. وي در دوران عمر كوتاه 47 ساله اش دو مجموعه شعر، چند داستان كوتاه ونمايشنامه راديويي و يك رمان از خود برجاي گذاشت كه تمام اين آثار در خورروح پرسشگر و سرگشته اش بود. سال 1926 سال تولدش بود در كلاگن فورت شهري در جنوب اتريش. فلسفه را دردانشگاه آموخت و تا مرتبه دكترا به فراگيري اين دانش پيچيده بشري مشغول شد ودر سال 1950 رساله دكتراي خود را با عنوان برداشتي نقادانه از فلسفه وجودي مارتين هيدگر به پايان هر برد يك از شهرهاي بزرگ اروپا، هرازگاهي چندمسكنش مي شد. آنچه مي خوانيد گفتگوي برن اشتورف خبرنگار آلماني است كه از كتاب صحبت ها وگفتگوهايي با اينگه بورگ باخمان انتخاب شده است به همراه ترجمه دو شعر ازاو. باخمان به سال 1973 و در رم درگذشت. باخمان با پيش زمينه انديشه هاي فلسفي اش با دقت در همه چيز مي نگرد. درباره تمام بديهيات زندگي پيرامونش همواره از نو مي پرسد، حال پاسخي مناسب و يا متفاوت از ديگران براي اين پرسشها مي يابد، جاي تامل دارد. برن اشتورف: به عنوان اولين سوال، آيا به نظر شما در عصر حاضر كسي مي تواندشعر را بفهمد و يا آن را درك؟ كند در عالمي كه به واسطه سيطره تكنيك و غوغاي روزمره بسيار عقل زده شده است، آن هم در اينجا، در شمال اروپا، بدين ترتيبمي توان گفت، شعر و غزل قدر و قيمتي ندارند و شتاب زندگي روزمره انسانها برشعرفائق آمده است و ديگر آدمي وقتي و گوشي براي شنيدن شعر نمي يابد و شايد حتي شاعران با مانعي بزرگ براي يافتن زبان مناسب براي سرودن شعر مواجه هستند. باخمان: زماني كه شاعر حرفي براي گفتن داشته باشد، براي يافتن زبان مناسب هيچ مانعي وجود ندارد و اين مانع هرگز وجود نخواهد داشت. زمان نيز نه تنها مانعي در اين مورد محسوب نمي شود، بلكه زبان مناسب حالش را از شاعر مي طلبد. با اين وجود همواره اين سوال مطرح مي شود: چه حاجت است به شاعران در اين زمانه؟ عسرت شما اين سوال را به شكل ديگري مطرح مي كنيد: چه حاجت است به شعر در اين زمانه؟ عسرت و اين كلام هلدرلين ( ) 1 است. همانطور كه مي بينيد اين پرسش در زمان هلدرلين بسيار زود مطرح شده است. برن اشتورف: هلدرلين در آثار منثورش اين جمله را گفته؟ است باخمان: نه، در مرثيه اي به نام نان و شراب برن اشتورف: انتقاد از زمان در آن موقع وجود داشته است. زمان، براي شعر وغزل همواره موضوعي پيچيده و مبهم است. شما معتقديد، شايستگي دوره ما براي سرودن شعر از ديگر دوره هاي زماني كمتر نيست. من از عقل صحبت كردم كه خطر جدي باخود به ارمغان آورده است، بالاخص براي غزل و از سويي ديگر رهايي غيرقابل تصوري با خود به همراه داشته است. من فكر مي كنم در شعر تغزلي مدرن، بالاخص در غزلهاي شما، حضور عقل نقش مشخص و آشكاري دارد. تصاوير، استعارات و تصورات كهن كه از گذشته با آن انس گرفته ايم، آيا به واسطه همين عقل زدگي از بين رفته و يا تغيير شكل پيدا كرده؟ است باخمان: بله، اين مصاديق تغيير كرده اند. مي توان چنين فرض كرد. زبان رامي توان به شهري تشبيه كرد كه هسته مركزي و قديمي شهر وجود دارد و بخشهاي جديدي به آن اضافه مي شود و در نهايت با آمدن پمپ سطلهاي بنزينها، زباله وآنچه كه درحومه شهر ساخته مي شود، چهره اين قسمت شهر در مقايسه با هسته مركزي، زشت و نفرت انگيز به نظر مي رسد. ولي در هر حال تمام اين قسمتها به هم تعلق دارندو چهره امروزي شهر را تشكيل مي دهد. برن اشتورف: تصوير زيبايي ارائه داده ايد. با اين مثالي كه زديد، سئوال دومم را مطرح مي كنم. بديهي است كه بسياري از ما هسته مركزي شهر يعني قسمت قديمي اش را، زيباترين قسمت شهر مي دانيم و يا همانطور كه خودتان اشاره كرديد، قسمتهاي جديد اغلب سرد و بي روح و اندكي نفرت انگيز و زشت به نظر مي رسد، با آنكه براي ما بسيار مفيد هم هستند. اما براي اينكه چيزهاي نو را دريابيم، زمان ووقتي را كه در آن به سر مي بريم بفهميم و اساسا براي درك شعر تغزلي رمانتيك مدرن، كردن و شاعرانه كردن همه آنها مسلما يك اشتباه خواهد بود. باخمان: و براي بسياري، مانعي بزرگ. برن اشتورف: مي توانيد چند شاعر و يا يك شعري را نام ببريد كه اين چيزهاي نو را به تصوير؟ كشيده اند باخمان: احتمالا بهتر است از چند شاعر جوان آلماني يعني گونترايش ( ) 2 وپاول سلان ( ) 3 نام ببريم كه به گمان من توانسته اند اين كار را انجام بدهند. برن اشتورف: مي خواهم به تصويري كه از قسمت قديمي شهر ارائه داده ايد، برگردم. خيلي ها مي گويند: شعر كهنه، شعر روزهاي گذشته، شعر دوره رمانتيك. باخمان: بايد حرفتان را قطع كنم. مي بخشيد. من كمتر بر اين گمانم كه اشعار كهنه را بايد با هسته مركزي قديمي شهر مقايسه كرد. منظور من بيشتر خود زبان است كه مي تواند به مثابه يك شهر قلمداد شود كه كلمات جديد در آن رشد مي يابند و شعركهنه از كلمات و تعبيرات قديمي شكل مي گيرد و در كنار آن اشعار نو از كلمات كهنه ونو وبرخي از اين اشعار نو فقط از واژگان نووجديد شكل مي گيرند. برن اشتورف: و به نظر شما از آن جمله اند، واژه هايي نظير تكنيك، تمدن و انسان مدرن. اين حقيقتي است كه بسياري از واژه هاي امروز در گذشته ابدا وجودنداشته اما است آيا شعر كهنه به درد موزه مي خورد، حتي اگر حرفي براي گفتن داشته باشد و يا ما آن را زيبا بيابيم، مانند تابلوهاي قديمي در با موزه هاي قديمي اين حال آيا شعر كهنه چندان مناسب حال و روز ما؟ نيست و اين حرف، حرف حلقه كوچكي از آوانگاردهاست. مسلما اين حرف برخاسته از سوء تفاهمي بيش نيست. باخمان: بله، اين يك سوءتفاهم است، چرا كه مدرن بودن يك شعر غير از حضور يك شعر در زمان است. و من گمان مي كنم زيباترين اشعار كهن در زمان ما حضور خود را به اثبات رسانده اند. برن اشتورف: و مانند يك شعر نوي زيبا مي توانندمستقيما بر ما تاثير بگذارند. و اين بدان اصل بازمي گردد كه هنر بزرگ، مستقل از زمان پيدايش آن است. و در تمام ادوار، انسان را بي واسطه مورد خطاب قرار در مي دهد پايان سوال ديگري دارم كه به نقش طبيعت در شعر برمي گردد. در عصر موريكه ( ) 4 و آشين دورف ( ) 5 و گوته طبيعت چهره اي كاملا متفاوت در مقايسه با عصر ما داشته است. جنگلهاي انبوه با جويبارهايي در ميان و آسيابهايي در كنار. و واقعيت طبيعت در آن زمان خود رمانتيك بود است و نيازي به شاعرانه كردن و رمانتيك كردن طبيعت نبوده است. امروزه ديگر طبيعتي وجود ندارد. خيابانها و شاهراهها، طبيعت ما را بي بارو بر ساخته طبيعت است امروز يعني هيات غول پيكر اتوبوسها و وسايل نقليه. به جاي آواي بلبل، سروصداي ترامواها و متروها در فضا به گوش مي رسد. خانه هاي مسكوني و آپارتمانهاست كه جايگزين طبيعت بشر شده، طبيعت، مفهوم اصليش را از دست داده است. به عبارتي ديگر، طبيعت بخش كوچكي از تمدن به شمار مي رود و كاملا مغلوب و مقهور بشر و تكنولوژي شده است علاوه بر آن شاعر امروز، ديگر تصاوير گذشته را نمي تواند ترسيم كند و اگر اين كار را بكند، چنانچه بعضي از شاعران جوان هم اين كار را مي كنند، در واقع در دوره ما رشد نكرده اند و هنوز در عصر رمانتيك زندگي مي كنند. و اين خطر وجود دارد كه به شاعر گل و بلبل مبدل نظرتان شوند در اين باره؟ چيست باخمان: بهترين شاعران طبيعت سراي ما از اين لازم خطرگذشته اند است از ويلهلم لمان ( ) 6 كارل كرولو و همچنين گونترايش نام ببرم. برن اشتورف: لمان نمونه خوبي است كه طبيعت در دوره ما را به خوبي وصف كرده است، بي آنكه از تصاوير كهن سود جسته باشد. باخمان: او استعارات نويني را در اشعارش بكار برده است و مانند گونترايش ابهام و ايهام در عباراتش به چشم مي خورد. ايش مي گويد: چه كسي مي تواند بي تسلاي دل درخت زندگي؟ كند برن اشتورف: به عبارتي ديگر مي توان گفت كه شعر نوتلاش مي كند تا حدودي به باطن طبيعت نگاهي داشته باشد. پس از ويراني عناصر طبيعت به دست تكنولوژي و تمدن، شاعر دوره جديد به باطن اشياء و ساختار آن مي نگرد و اين خود راهي است به سوي سرودن شعر انتزاعي. همانطور كه علم تجربي پرده از راز ساختمان اتم و ماده برداشت و ناگهان ما در عالم با كلماتي نظير اتم، باكتري و مولكول مواجه شديم، در عرصه شعر مدرن نيز پرده برداشتن از راز ساختاري اشياء و همچنين پديده هاي مجازي و استعاري مدنظر قرار گرفته و است بدين ترتيب اشياء و پديده ها پيچيده تر و انتزاعي تر مي شوند. اما با اين وجود به بشر امروز، آنچه را كه مناسب زمانه است، ارائه مي شود. آيا شما نيز با اين نظر؟ موافقيد باخمان: نظر من هم اين است. توصيفات موريكه وياگوته را امروزه نه ديگر مي توان به كار برد و نه مجاز به كاربردن آنها چرا هستيم كه وقتي اين توصيفات از دهان ما بيرون مي آيند، تاثيري غيرحقيقي و ناملموسي را از خود به جاي مي گذارند. ما بايد عباراتي واقعي و منطبق با ذهن وعالم دگرگون شده امروزي بيابيم. و در شعر مدرن نمونه هاي كافي از اين دست وجود دارد. پاي در ره نه، انديشه! پاي در ره نه، انديشه! تا پرواز كلامي روشن برخيز و به آنجا برو كه فلزهاي سبك در نوسانند. آنجا، كه هوا تيز و گزنده است. و به سراي فهمي نو جايي كه سلاحها تنها به شيوه خاص خود سخن مي گويند و ما را صيد مي كنند موج، تخته چوبي را با خود بالا مي برد و فرو مي افتد تب، تو را در آغوش مي گيرد و از پامي اندازد ايمان، تنها كوهي را جابه جا كرده است. پاي در راه نه، انديشه! و آنچه كه ماندني است به حال خود واگذار! تنها درد ماست كه رسوخ كرده است زيبنده ما باش، تام و تمام! معما چيزي ديگر فرا نخواهد رسيد بهاري در كار نخواهد بود تقويمهاي هزار ساله پيش گويي مي كنند همان كلام خوب، تابستان و يا آنچه كه تابستاني است از راه نخواهد رسيد. نواي آهنگي مي گويد گريه براي؟ چيست و جز آن ديگر كسي چيزي بر زبان نمي آورد. - 1 شاعر بزرگ آلماني ( )Holderlin 18431770 Friedrich- - 2 نويسنده و شاعر آلماني ( ) 19721907 Eich Gunter - - 3 شاعر آلماني ( )Celan 19731920 Paul- - 4 شاعر آلماني ( )Morike 18751804 Eduard- - 5 شاعر و نويسنده آلماني ( )Eichendorff- 18571788 - 6 شاعر و نويسنده آلماني ( ) 19681882 Lehmann Wilhelm - ترجمه: ماريا ناصر