Hamshahri corpus document

DOC ID : H-761214-40777S1

Date of Document: 1998-03-05

تغيير روش شناسي در فلسفه جستارگشايي: هر دانشي بر پايه روش شناسي ( متدولوژي ) ويژه خوددر شناسايي و بازنمود پرسمانهاي بنيادين هستي ( انسان، جامعه و طبيعت ) مي كوشد و در اين پويش پرسشهاي بيشمار ديگري را پي مي افكند. در شناخت روش شناسي هر بايد دانش، به شيوه ها، راهها و نگرشها، ديدگاهها و مجموع واژگان و اصطلاحات ويژه آن، توجه در خور داشت. دانش فلسفه، برخاسته از نخستين پرسشهاي انساني درباره هستي است و به بياني، فلسفه بدنبال چرايي و دانايي بر واقعيت چيزها ( اشياء )آن چنان كه هستند و به بياني نوين، آن گونه كه خود را بر ماآشكار مي سازند، يا آن چنان كه بايد باشند ( اخلاق ) پديدار مي گردد. از آنجا كه فلسفه ريشه در واقعيتها دارد، پس به ناچار دانشهاي ديگر در گسترش و پويايي مفهومهاي فلسفي كاركردي برجسته دارند. دانشهايي چون: جامعه شناسي، تاريخ، اقتصاد، اسطوره شناسي، فيزيك، روانشناسي و... كه هر كدام به گونه اي ويژه، با نمودي از واقعيتهاي هستي درگيرند، ياري رسان فلسفه درتبيين، شناسايي و گسترش پرسمانهاي مهم فلسفي بويژه در عصر كنوني بوده اند. همچنانكه فلسفه به نوبه خود بر نگرشها و بررسيهاي آنان اثري شايان داشته است. در ايران ساليان درازي است كه مشكلي گريبانگير فلسفه شده وروش شناسي و موضوع شناسي آن را همگاه و همگام بادانشهاي نوين دگرگون ومتحول ساخته است. هم اينك در دانشگاهها و مراكزي كه فلسفه در آنها تدريس مي گردد، به فلسفه به عنوان دانش انتزاعي ( abstree) و به دور از واقعيتهاي ناظر بر انسان، جامعه و طبيعت، نگريسته شده و از اين رهگذر، روش شناسي نازاو بسته اي ارائه مي گردد كه به فرجام به دام كلي گويي و ناواقع گرايي وناتواني در بازنمايي پرسشي بنيادين از ايستار كنوني ساحت انساني و شناسايي و تعريفي واقعگرا، تجربي و عيني از واقعيتهاي هستي شناختي، در مي غلتد. در جستاري كه از پي خواهد آمد، نويسنده كوشيده تا اين معنا را به شيوه اي دقيق و نظري، گشوده و سدها و موانع و انديشه و تفكر فلسفي را بنماياند. توجه خوانندگان گرامي را به اين جستار جلب مي نماييم. سرويس معارف طرح متداول فلسفه به عنوان علم به حقايق اشياء، معاني كلي، وجودشناسي وعلم به علل اوليه و نهايي، در واقع متوجه دو مسئله دور از انسان هستند، زيرا پرسش از آغاز و انجام هرامري ما را به بي نهايت دور از ابتدا و بي نهايت دور از انتها مي كشاند. اگر آغاز تحقيق و تعمق از امر بسيار دور ازما باشد، در واقع غفلت از علل قريب و چشم پوشي از واقعيت هاي ملموس و فراموش كردن مراحل گوناگون سير تدريجي به سوي آن دو امر، مي باشد. طرح چنين مسائلي از زمينه ذاتي انسان سرچشمه مي گيرد، زيرا انسان بالطبع مي خواهد بداند و چرايي امور را درك كند. به عبارت ديگر تمايل انسان به دانستن مباني و اصول، يعني علاقه مندي او به آگاهي از علت اوليه و نهايي، از آغاز تفكر فلسفي در نزد فلاسفه ملاحظه مي شود كه خواسته اند تا اندازه اي با عجله، به ماده المواد و اصل اوليه امور دست يابند. جستجوي ماده المواد در نزد فلاسفه ايوني و يوناني مبين همين فكر اين است تمايل ذاتي، در طول تاريخ فكر بشر ادامه يافته و در عصر ما نيز مثلا ماترياليسم، امر عادي را زيربناي مشترك تمام اشياء عالم دانسته است. در نزد فلاسفه متاله نيز به صورت گرايش به وحدت و يگانه گري مطرح شده است. اين نگرش به عوض علت هاي نزديك با علت هاي دور، مسائل را تعبير و تفسيرمي كند. ولي از بررسي و ذكر دلايل موردي صرف نظر مي نمايد، يا آنها را در درجه دوم اهميت قرار بررسي مي دهد مسائل با علل دور، در عين اينكه خالي از جهت عقلي نمي باشد، ولي معرفت دقيق به دست نمي دهد و توانايي تاثير و تصرف در اشياء را ايجاد نمي كند. چنين نگرشهايي حاصل اعتقاد به اصل هو هويت مطلق است كه امور را مستقل و في نفسه تلقي مي نمايد. بنابراين نگرش ها، انسان، انسان است، خوب، خوب است و علت، علت اوليه است... گويي چنين فرض مي شود كه انسان و احكام وي منقطع از ساير عوامل و روابط باز، هم في نفسه همانست كه هست، اما قضيه انسان، انسان است، جز با انتزاع ذهني قابل درك نيست، زيرا ما انساني نداريم كه فقط در محدوده حيوان ناطق بماند و جدا از هر گونه روابط با وضعيت و موقعيت خود، فقط از تاييد و تكذيب عقلي تبعيت بكند. انسان واقعي انساني است كه علم دارد، يعني در ميان روابط عيني زندگي مي كند. انسان جز در ميان روابط، خود را نشان نمي دهد. علاقه مندي ما به درك بنيادي او، به صورت مستقل از روابط بيشتر يك امر انتزاعي و نظري بوده و خالي از فوايد كاربردي است. به عبارت ديگر، به جاي اينكه، تحقيق در باب انسان را از خود انسان واقعي ودر جهاني شروع كنيم، تعريف منطقي او را به عنوان علت اوليه تمام رفتارهاي انسان در دور دست ها قرار مي دهيم تا رفتارها و حركات قريب او را توجيه و تفسير نماييم و نقش فعال خود انسان را به تعريف مفهومي او مي سپاريم. با اين مقدمات، در اين مقاله سعي مي كنيم، لقاي تازه اي با فلسفه داشته باشيم و از تعاريفي كه بر مبناي اصل هو هويت مطلق و نه اصل هو هويت نسبي فراهم شده، انتقاد كنيم. بنابراين فلسفه را به صورتي طرح و تعريف خواهيم كرد كه دانشجويان و علاقه مندان آن را در كنار خود و با خود داشته باشند وبا ملاحظه واقعيت و نقش فلسفه در زندگي به آن دلبستگي پيدا كنند و بيزاري و اعراض از فلسفه به علاقه مندي و احساس نياز به آن مبدل گردد. بنابراين بهتر است دانشجويان و علاقه مندان به فلسفه، كار تفكر را نه از امور بي نهايت دور، بلكه از امور اطراف خود آغاز كنند و از مباني نيز غفلت نكنند، منكشف شدن مبناي اصلي را در هر استدلالي دنبال نمايند زيرا، جستجوي هر حقيقتي نهايتا جستجوي حقيقت مطلق، يعني خدا، نيز هست. طرح مبهم و مشكل مطالب فلسفي، ميزان فهم علاقه مندان را به فلسفه به حداقل تقليل مي دهد و همين مطالب مهم به مرور عنوان مطالب عميق به خود مي گيرد. زيرا معمولا آنچه حل ناشدني و مبهم است عميق ناميده مي شود. در واقع اطلاق عميق به يك مسئله، با نادان بودن نسبت به آن مسئله مترادف مي گردد. به عبارت ديگر لفظ عميق پرده اي است كه بر روي جهان نهان ما كشيده مي شود تا مايه شرمندگي نباشد. اينك به طرح مواردي مي پردازيم كه مانع بررسي صحيح و روشن مسائل فلسفي مي گردد: - 1 در تدريس فلسفه به تحولات گوناگون قرون اخير مخصوصا در ساحت علوم فيزيك كمتر توجه مي شود. به طور مثال تغييرات ماهوي انسان نسبت به دوران قرون وسطي در نظر نمي آيد و همان تعريف حيوان ناطق درباره انسان تكرار مي شود. در صورتي كه محتواي حيوان ناطق در عصر حاضر با محتواي حيوان ناطق در عصر قرون وسطي و قبل از آن تفاوت جوهري پيدا كرده است. - 2 فلسفه در دانشگاه ها بيشتر با روش هاي متداول به بررسي تاريخ فلسفه مي پردازد و تمرين و ممارست منظم براي به دست آوردن استنباطهاي تازه مشاهده نمي شود و براي اين كار برنامه ريزي منسجم وجود ندارد. فلسفه از نظريات تازه دور مانده است. تمرين براي بيان نظرهاي شخصي وجود ندارد. در صورتي كه دسترسي به سرچشمه استنباط جز با خروج از روش هاي متداول و ترك موضوعاتي كه در قالب مفاهيم مرده مطرح مي شود، به دست نمي آيد. فلسفه به نوعي سكون مبتلاشده كه گويي تبعيت از بزرگان فلسفه الزامي است. - 3 در مدارس و دانشگاه ها به جنبه هاي كاربردي فلسفه توجه جدي و منسجم نمي شود. در علم منطق نيز وضع به همين منوال است. مثلا با تعريف انسان به حيوان ناطق يا تعريف جسم به جوهري داراي ابعاد ثلاثه نمي توانيم قدرت عمل پيدا كنيم و در انسان يا در ماده تغييراتي ايجاد به كنيم هرحال، اگر طرح مطالب فلسفي در محدوده بحث هاي نظري باقي بماند و مصداق وكارآيي آنها، با توجه به مقدمات لازم، مورد توجه نباشد، احتمالا كمال مطلوبها، خواه در قلمرو فلسفه و خواه در قلمرو اخلاق، به صورت واقعيت تلقي مي شود. - 4 معمولا در مدارس مسائل و مباحث و سوالات فلسفي به تبعيت از اصل هو هويت مطلق يعني به صورت في نفسه تلقي كردن امور و مستقل انگاشتن آنها، مطرح مي شود. اين روش از لحاظ بي دغدغه بودن و عدم برخورد با عوامل و موانع واقعي كه در واقعيت اصيل حضور دارند، بسيار خوب و سهل است، اما در عمل دچاراظهار نظرهاي قاطع و پاسخ هاي جزمي مي گردد و به صورت بلي و خير، هست ونيست و درست و غلط و... ظاهر مي شود. - 5 طرح نامناسب مطالب موجب لاينحل ماندن مسائل مي شود گاهي مسائل فلسفي به نحوي طرح مي شود كه امكان پيدا كردن راه حل از بين مي رود. مثلا به جاي بررسي ناحيه اي و ملموس مشكلات زندگي، مفهوم زندگي به صورت انتزاعي و كلي مطرح مي شود. چون تبيين اين زندگي انتزاعي با كليت عام و شامل خود، در هيچ عبارتي نمي گنجد، بدين ترتيب سوال زندگي ؟ چيست لاينحل و بي پاسخ مي ماند. نوشته: دكتر محمود نوالي