Hamshahri corpus document

DOC ID : H-761211-40481S1

Date of Document: 1998-03-02

روياها و سوداها نقد رمان مرگ عزيز بيعار اثرلطيفه تكين اشاره: لطيفه تكين سال 1957 در يكي از روستاهاي بخش بنيان شهرستان قيصري تركيه به نام كاراجافنگ به دنيا آمد. نه ساله بود كه همراه خانواده اش به استانبول آمد و دريكي از مفت آبادهاي اطراف اين شهربزرگ ساكن از شد دوران نوجواني به ادبيات دل بست ودر بيست وپنج سالگي اولين رمان خود را به نام مرگ عزيز بيعار منتشر كرد. محافل ادبي تركيه انتشار اين اثررابه عنوان يك حادثه بزرگ درادبيات معاصر كشورشان تلقي ظرف كردند ده سالي كه از چاپ نخستين آن مي گذرد اين رمان به زبانهاي ايتاليايي، آلماني، انگليسي وفرانسه ترجمه و چاپ شده است. آثار ديگر اين نويسنده عبارتنداز: افسانه هاي برجي كريستين درسهاي 1986 1984 شبانه و آخرين رمان اوكه به نام شمشيرهاي يخي در به چاپ 1989سال رسيده است. لطيفه تكين دراستانبول زندگي مي كند. شوهر و دوفرزند پسر دارد. همسر اولطيف دميرجي از كاريكاتوريست هاي مشهورتركيه آنچه است مي خوانيد بررسي اولين اثر اومرگ عزيز بيعار است كه به فارسي برگردانده شده است. اين روزها، همواره، مي شنويم ومي خوانيم كه دستيابي به ادبياتي جهاني كه از مرزهاي كشور بگذرد وچون پرنده اي بي مرز همه جا را درنورد در صورتي امكان دارد كه اين ادبيات نماينده واقعي ادبيات بومي و ملي خود باشد و چهره و زندگي انسانهايي را به تصوير بكشد كه برخاسته از سنت، فرهنگ، آداب و رسوم آن ديارند. اين جمله تكراري نيز به گوش هر خواننده تازه كاري رسيده كه رانندگان تاكسي كلمبيا نيز ماركز را مي شناسند. تا اينجا هرچه نوشته شد، حرف و حديث تازه اي تازه نبود و قابل بحث، كتابمرگ عزيزبيعار نوشته لطيفه تكين، نويسنده ترك، است. كتابي به سبك رئاليسم جادويي و پسزمينه مهاجرت، مهاجرت از روستا به شهر. همين دو ويژگي كافي است كه خواننده كم حوصله رابرهاند و به او بگويد: بازهم ماركززدگي، بازهم سوژه فقر ومهاجرت. اما به يقين مي توان گفت كه اين قضاوت شتابزده وغيرمنصفانه داستان است مرگ عزيزبيعار، اگرچه به سبك رئاليسم جادويي نوشته شده و سوژه آن چنگي به دل نمي زند، اما خالق كتابشخصيت هايي را آفريده، ماجراهايي را در دل داستان گنجانده و با چنان ديد وسيعي آداب و سنن مردم روستاهاي تركيه را به رشته تحريردرآورده كه به جرات مي توان گفت گاه فراتر از نوشته هاي بدعت گذاران رئاليسم جادويي مي رود. لطيفه تكين براي ايجاد فضايي فرا واقع گرايانه خيال پردازي نمي كند و خيال شاعرانه نمي سازد. اما ماركز گاه چنين مي كند; يعني خيالاتي را به تصويرمي كشد كه زمينه واقعي ندارد وپرداخته ذهن افسانه ساز او اگرچه هستند، اين خيالات به زيبايي درداستانهايش جا مي افتد. اما خالق مرگ عزيز بيعار، باتوجه به بينش گسترده اي كه نسبت به آداب و رسوم فرهنگ ملي و بومي خود دارد، ذهنش آنقدر انباشته از آداب سنت ها، و رسوم و حتي خرافات شاعرانه است كه نياز به نازك خيالي يا خيال زدگي ندارد. حتي وقتي به اشياء جان مي دهد يا كارهاي فرا واقعيتي مي كند، كارهايي كه اغلب از خرافه هاي بومي سرچشمه گرفته اند، پسزمينه واقعي آن را به خواننده گوشزد مي كند تا وي احساس نكند كه بازيچه خيالات شاعرانه نويسنده قرار گرفته است. مثل هجوم الاغهاي پير كه مردم تصوري خيالبافانه از آن دارند اما خواننده مي داند كه آن الاغها باركش هاي پيري هستند كه چون ديگر به كار نمي آيند در بيابان رها شده اند. اشياء نيز از اين قاعده مستثني نيستند. براي مثال تلمبه اي كه با ديرميت سخن مي گويد يا گياه پنيرك كه در پارك روييده است و... مي توان گفت لطيفه تكين كاربرد زندگي اشياء را در داستان به خوبي درك كرده و مي شناسد و البته بهتر است بگوييم نويسنده خودش با اشياءزندگي كرده است. رابطه اشياء باآدمهاي داستان رابطه انسان باشي ءبي جان رابطه نيست شي ء است باشي ء، و رابطه انسان است با انسان. مگر دستمالي كه عطيه به آن گره مي زند تا زبان شوهرش ( فواد ) را براي ازدواج دخترش (نوبر ) بندبياورد، كارساز نمي افتد. اشياء و خرافات در روستا رابطه اي تنگاتنگ با يكديگر دارند. شايد به جرات بتوان گفت كه داستاني تاكنون نوشته نشده كه تمام خرافات مردم را، كه زمينه هاي بومي دارند، چنين واقعي تصور كند. خالق مرگ عزيز بيعار گويا معتقد است كه حتي اگر خرافات را نيز با اعتقاددنبال كني جوابخواهي گرفت. داستان پر از خرافاتي است كه به واقعيت مي پيوندند، و نه خيال هايي كه رنگ واقعيت مي گيرند و اين نكته نكته قابل اعتنايي است. داستان اگرچه سوژه آن مهاجرت خانواده اي از روستا به شهر است، اما هرگز بيان و پرداختي تكراري ندارد. گويا سوژه مهاجرت فقطبهانه اي براي نويسنده داستان بوده تا اين خانواده 9 نفري را به انزواي شهر بكشاند و شايد اين مهاجرت ترفندي زيركانه است كه خوب به بار نشسته. اگر قرار بود اين داستان باتوجه به فرهنگ بومي و سنتي در روستا ادامه پيدا كار كند، به گره هاي كوري مي انجاميد كه باز كردن آنها امكان پذير نبود، چراكه شخصيت هاي داستان، در يك فرايند منطقي، مي بايست با افرادروستا درگيري و برخورد داشته باشندو نويسنده فرصت آن را نمي يافت كه شخصيت هاي داستانش را به تنهايي بكشاند و درون پر از غوغاي آنها رارو كند. اما شهر با بافت تناقض آلود خود - تناقض ميان تجددو سنت - اين امكان را به نويسنده مي دهد تا خانواده را براي جراحي دروني به انزوا ببرد و ديگر اينكه همين تناقض ميان تجدد و سنت باعث مي شود كه افراد خانواده در شرايطبحراني قرار بگيرند و رفتارشان با آن چه در درون نويسنده مي جوشد ودغدغه اوست متناسب باشد. اين دغدغه؟ چيست اين دغدغه، كه سوژه داستان را از دام تكرار نجات مي دهد و شخصيت هاي داستان را درنوع خود ممتاز و بديع مي سازد، روحيه سودايي بودن است كه در تمام افراد خانواده مي جوشد و هر كدام ازآنها را به سويي مي كشاند. به غيرازعطيه، نوبر و زكيه كه تقاص سودايي نبودن خود را مي پردازند. براي همين است كه اعتقاد دارم سوژه مهاجرت فقط بهانه است. افراد اين خانواده نه تنها در روستا گرفتار بيكاري و گرسنگي نبود و بلكه در شهر نيز پول صرفا به معناي عشق به پول نبود; فقط وسيله اي بودكه آنها گرسنه نمانند تا به سودايي خود بپردازند. سرآمد اين افراد سودايي فواد است. پدر خانواده براي برآوردن نيازهاي دروني و آرام كردن ذهن پرآشوب خودش دست به كارهاي عجيب و غريب مي زند. فواد ديوانه هر چيز تازه اي است، اودلش مي خواهد همه را با كارهايش بهت زده كند. فواد اولين كسي است كه اتوبوس به ده مي آورد. به روستايي كه مردمش از دست كشيدن به بدنه اتوبوس نيز هراس دارند. قبل از اتوبوس نيز بخاري آورده بود ومعتقد بود كه بخاري اختراع بسيار مهمي است. اما مردم به آن بي اعتنايي مي كنند و او از خشم ديوانه مي شود. بعد جعبه سخنگو (راديو ) مي آورد و چند نفر پاي راديو غش مي كنند. حتي زن فواد نيزبدعتي در روستاست: زن بيچاره روزهاي متمادي در ميان حلقه اي از زنان وبچه ها كه تنش را دستمالي مي كردند و براي اينكه بفهمندسرخي گونه هايش طبيعي است يا گوشه نه، چارقدشان را تف مي زدند و به صورتش مي ماليدند... همين فواد است كه وقتي نمي تواند چيز تازه اي به ده بياورد تصميم مي گيرد اسم روستا را اتم بگذارد و بعد ازاينكه اسم روستا اتم نمي شود و آخچالي نام مي گيرد، نام سگش را اتم مي گذاردو دل خوش است كه پيشنهاد تغيير اسم را او داده بعد است فواد مي رود و مدتي نمي آيد، گويا دل به كسي داده است. اما زنش عطيه او را با نيرنگ هاي مخصوص خودش باز مي گرداند. عطيه زني است باشخصيتي فراموش نشدني، او سدي است دربرابر روحيه سودازده اهل خانواده; گاه اين سد مي شكند و فرو مي ريزد. او درك وفهم خودش را از مسايل دارد و همين درك و فهم از مسايل است كه گاه ضعيف ترين ويا كوچكترين فرد خانواده را به جنون مي كشاند. عطيه مادري است بسيار قوي با حيله ها ونيرنگ هاي كارساز، اما نه منفي. او هر كاري كه مي كند، هر آزار واذيتي كه به ما مي رساند، بر گرفته ازاعتقادات، سطح فكر، فرهنگ و باورهاي خودش است، شايد به همين خاطر است كه وقتي محمود و ديرميت را در تنگنا قرار مي دهد، خواننده از عطيه متنفرمي شود اما نفرت خواننده از عطيه شبيه نفرت ديرميت از مادرش است كه هرگاه به ترفندي در بستر مرگ، ديرميت افتاد، همه چيز را از ياد مي بردو صورت مادر را مي بوسيد و در نوازش مي كرد اين خانواده عجيب وغريب، كه هر كس سودايي در سر مي پروراند، درگيري ها و دعواهايي به وقوع مي پيوندد، چنان خشونت هايي رايج است كه انسان گاه حيرت مي كند، اما متنفر و منزجر نمي شود. داستان، درنهايت، بيان زندگي تلخ مهاجران است، اما نفرت انگيز، سياه وچرك نيست، زيرا زندگي با ابعاد گوناگونش: عشق، نفرت، گرسنگي، رنج، مرگ، دوستي، همدلي و... پرطپش و واقع گرايانه در همه زواياي داستان حضور دارد. بررسي و تحليل شخصيت هاي داستان - خالد، سيد، محمود، ديرميت حتي ذكيه و نوبر - در يك نقد روزنامه اي نمي گنجد اما حقيقتي كه درباره افرادخانواده وجود دارد اين است كه اگر آنها روستايي و روستازاده اند اما باهوش و زيركند. پدر تا مرحله عرفان پيش مي رود - اگر چه عرفانش سطحي است -و تلاش مي كند روي آب راه برود. سيدكاررا روي هوا مي قاپد و سوداي تاسيس شركتي را با شراكت برادرانش در سرمي پروراند. خالد مي خواهد، بدون آن كه درس بخواند، مهندس شود. تن پروري اوواقعا ناشي از تنبلي نيست، تنبلي اوبه خاطر استعدادها و خلاقيت هاي بالقوه اي است كه در درونش به فعل در نيامده وهمانند مانده آبي او را مسموم كرده اند. همه افراد اين خانواده كم وبيش همين استعداد و خلاقيت را دارند. حتي محمودكه وسايل استادكارش را مي دزدد و بدون استاد با تمرين در خانه، قالبسازي راياد مي گيرد. گويا اگر شرايط مساعدي براي اين خانواده وجود داشت هر كدام از آنهادر كار خودشان سرآمد مي شدند. راز موفقيت اين خانواده سودايي همان داشتن روياهاي بزرگ است و بي دليل نيست كه ديرميت در مقايسه با ديگران آينده اي عميق تر بديعتر، و آرماني تر دارد; چرا كه روياهايش بزرگتر و تكامل يافته است. وبي دليل نيست كه نوبر به روياي كوچكش كه داشتن فقط و فقط يك زندگي معمولي است، نمي رسد. گويا اين نويسنده است كه در داستانش فرياد مي زند: روياها، روياها، و سوداهاي بزرگ... دراين خانواده هر كس سنگ راه ديگر است مي خواهد ديگري راتربيت كند و همه خودشان رابا روياهايي كه در سر مي پرورانند صاحب صلاحيت مي دانند. شخصيت ديرميت يكي اززيباترين و ماندگارترين شخصيت هاي داستان است. كودكي با روح شاعرانه كه زبان اشياء را مي فهمد. كودكي درمحاصره تربيت خانواده اي است كه اجازه نمي دهند حتي آزادانه نفس بكشد، اما چون رويايي بزرگ در سردارد بر همه غلبه مي كند و هموست كه وقتي روي ورقي كه اينك طوماري شده، خاطراتش را مي نويسد و بخشي از آن را باد مي برد، خالد دنبال نوشته مي دود و با حسرت مي گويد: كاش مي دانستم درباره من چه نوشته و اين همان افسون قلم است. و افسون رويايي بزرگ كه هنگام مرگ مادر، خالد ديرميت كوچك را تا حد مشاور پدر بالا مي برد و مي گويد: هر چه ديرميت مي گويد، مادر بايد آن دنيا بگوييد. و مادر كه مي داند ستون خانواده اي عجيب و غريب بوده و به ظن خودش نتوانسته بچه هايش را خوب بار بياورد و پيش خدا روسياه است، دنبال جوابي براي فرشته ها مي گردد. شايد به همين دليل است نويسنده نام مرگ عزيز بيعار را بر داستان گذاشته است. يكي از زيباترين تصويرهاي داستان صحنه اي است كه ديرميت دنبال تظاهركنندگان به راه مي افتد و فرياد مي زند: شعرهايم را پاره كردند، شعرهايم را پاره كردند. او تمناي فرياد زدن دارد و آنقدر فرياد مي زند كه همه به او مي گويند: دختركي جيغ تمناي جيغوست فرياد زدن تمناي رويايي بزرگ است و اين ديرميت است كه در آينده، قدمهاي دگرگون سازي جامعه را با مردم برمي دارد. اين دختركي كه با اشياء حرف مي زند، دلش مي خواهد دانه برفي باشد، دانه برفي كه بر روي خانه هاي قوطي كبريتي شهرمي نشيند و چون تحمل ديدن دردهاي مردم را ندارد آب مي شود. اين دانه هاي برف سمبل ديرميت كوچك است كه تحمل ديدن زشتي ها و غرورهاي پايمال شده را ندارد، حتي غرور پايمال شده نوعروس خانه ذكيه را كه برادرش با او همبستر نمي شود. چون از او بيزار است. داستان نثري شاعرانه و زيبادارد، اما احساس زده نيست. فضايي واقع گرايانه دارد اماخشك و بي روح نيست. داستان به مدد آداب و سنت هاي بومي و حتي خرافات پابه مرز فراواقعيت مي گذارد و خيال و واقعيت درهم گره مي خورند اما واهي وخيالبافانه نيست. شخصيت هاي داستان آدمهايي هستند با ابعادانساني با نقاط قوت و ضعف كه در نهايت به انسانيت خويش بازمي گردند. داستان زيبا، منسجم و شگفت انگيز است و هرقدر به پايان آن نزديك مي شويم، قويتر و پخته تر مي شودو البته پايان داستان كليدي ترين وپراهميت ترين بخش آن است. نويسنده، از ابتداي داستان عناصر را همانند ساچمه هايي روي زمين مي ريزد، زميني وسيع با سوراخ سنبه هاي از بي شمار صفحات دويست به بعد كتاب اين دلهره وجود خواننده را مي گيرد كه نويسنده چگونه اين تعداد شخصيت را با ماجراهايي كه آفريده اند به ثمر خواهد رساند. اماانگار خواننده آهنربايي را كه در دست نويسنده قرار دارد نمي بيند. همين در آهن ربا، صفحات پاياني داستان، همه ساچمه ها راچنان استادانه جذب مي كند و كنار هم مي چيند كه خواننده در بهت و حيرت فرومي رود. مادر كه بارها با ترفند مرگ يادر واقع تظاهر به مرگ، خانواده را ازبحران نجات داده دوباره به بستر مرگ مي افتد. اما اين بار مرگ است كه خودش آرزو كرده; چون دردهاي بي شماري آزارش مي دهند. ما در لحظه هاي آخر همه فرزندانش را مي طلبد و ناراضي است كه نتوانسته فرزندانش را عاقبت به خير كند و ازاين، روسياه است كه كار را به پايان نرسانده از دنيا فقط مي رود و فقط دل خوشي او نوبر است كه سروسامان گرفته! غافل از اينكه نوبر هم زندگي خوبي نداردو خالد و فواد اين راز را مي دانند و به او نمي گويند. تا مادر خيال كند لااقل يكي از فرزندانش را به سروسامان رسانده است. اما هنگام مرگ طبق سنتي از ديرينه، خدا مي خواهد كه آينده فرزندانش راببيند. اين جاست كه ضربه نهايي به خواننده وارد مي شود. همه خانواده به نوعي در جاده زندگي در مسيرهاي كه دوست دارند، قرار دارند به جز نوبر كه يكه وتنهاست با كودكي كوچك كه نشانه جدايي وي از شوهرش است. عطيه مي خواهد برخيزدو فرياد بزند اما سرش به در تابوت مي خورد و مي فهمد كه دير شده و ترجمه مرده است روان رضا سيدحسيني و حلال خسروشاهي از نكات قابل توجه كتاب است. احمد غلامي