Hamshahri corpus document

DOC ID : H-761210-40438S1

Date of Document: 1998-03-01

گشتي دريك خوابگاه دانشجويي 14 نفر دريك اطاق! يه جايي تو شمال شهره كه به نظر خيلي قديمي مي ياد. يه در كوچيك داره كه وقتي ازش عبور كني با يه نگاه به چپ يك اتاقك طوسي رنگ رو مي بيني كه يك پيرمردسالخورده و تكيده نشسته و نگهباني مي ده. آدم بدي نيست يا لااقل نمي خواد كه باشه ولي وقتي در موردش يك مسئله رو بگم ممكنه نظرتون نسبت بهش عوض البته بشه كاردرستي نيست كه آدم ديگران رو در نظر مردم خراب كنه ولي واقعيتهارو بايد گفت! يك شب يكي از بچه هاي تبريزي كه از درد زياد به خاطر سينوسهاش نمي تونسته تا صبح سركنه تصميم مي گيره با منزل خواهرش كه اون هم در تهران زندگي مي كنه تماس بگيره. به سراغ نگهبان خوابگاه مي ره و مي گه كه مي خواد تلفن بزند ولي اون اجازه نمي ده كه نمي ده. هر چي اين بنده خدا ازش خواهش مي كنه. مي گه نمي تونه بهش اجازه بده و بايد با مسئول خوابگاه هماهنگ كنه. با مسئول خوابگاه هم كه صحبت مي كنه مي گه من نمي دونم بايد بري و از خودش بخواي. يادش به خير اون روزها كه توي مدرسه بوديم. مدرسمون يه ننه و باباي پير داشت كه عين پدر و مادرت اونقدر بودن مهربون كه آدم فكر مي كرد توي خونه خودش داره درس مي خونه. اگه مي خوردي زمين مثل پدر و مادر خودت برات نگران مي شدن و فوري براي كمك بهت جلو مي اومدن. اگر يادت رفته بود، خودت از خونه خوراكي بياري بهت خوراكي مي دادن و ازت مراقبت مي كردن. گاهي اوقات هم وقتي خرابكاري مي كرديم مي يومدن وساطت پيش مدير و ناظم. چه روزگاري بود! نمي دونم چرا اون دوران دوباره تكرار نمي شه. چرا نگهبان خوابگاه به بچه ها توجه نداره. مگه چي عوض شده جز اين كه بچه ها چند سال بزرگتر شدن و به جاي مدرسه دارن مي رن دانشگاه. مگر محبت فقط مال بچه هاست. چرا اون وقتي مي بينه اون دختر، كه مثل دختر خودشه، توي دردسر افتاده كمكش نمي كنه، آيا واقعا اين سختگيريهايي كه ما داريم بخشي از قوانين مكتوب؟ هستند نه! اينها چيزي نيست مگر فراموش كردن مهر و محبت انساني. اون موقعها مردم تا مي ديدن يه نفر به كمك احتياج داره براي كمك به اون شتاب مي كردن ولي الان انگار مشكلات اقتصادي باعث شده كه مردم روز به روز از همديگر دور بشن. ولي خوابگاه جاي يكي شدن و همدليه جائيه كه براي با هم بودن لازم نيست همه فارس، همه ترك، همه كرد يا همه لر باشند از هرگوشه كشور عزيزمون بچه ها گرد هم مي يان و با هم زندگي كردن راتجربه مي كنن. از شمال و جنوب، شرق و غرب با با فرهنگهاي مختلف اين كه فرهنگهاشون متفاوته اما 10 نفر ممكنه زير يك سقف با هم زندگي كنند. خلاصه بعد از اين كه از اون در كوچيكه رد شدي و از ميان سنگفرشهاي حياط پردرختش هم گذشتي به ساختماني دو طبقه مي رسي كه با پنجره هاي كوچك و رنگيش آدم رو ياد خونه مادربزرگ ها مي اندازه. وارد ساختمون كه بشي بايد يه در ديگه رو هم رد كني تا برسي به يك راهرويي كه در سمت راست قرار داره و يك دستگاه تلويزيون در اون قرار داره و بچه ها مي توانند در طي روز، البته با توافق يكديگر، يكي از برنامه ها را انتخاب كرده، اجبارا با هم به تماشاي آن بنشينند كه بدون شك هميشه هم به توافق نمي رسند. سمت راست راهرويه اتاق 14 نفره است كه با تختهاي دو طبقه اش آدم رو ياد سرباز خونه ها مي اندازه با اين تفاوت كه در سرباز خونه غذا (هر چند نه چندان مطلوب ) هميشه آماده است ولي اينجا سربازها خودشون بايد غذا بپزن. حرف غذا شد بايد رفت سراغ آشپزخونه واي چه خبره! عين سالن انتظار قطار، پر از جمعيت و ولوله. هر كي داره يه چيزي درست مي كنه. بوهاي مختلف باعث ميشه آدم احساس كنه مشامش رو داره از دست مي ده. يه دختري كه خيلي سعي مي كنه موقع حرف زدن لهجه تركيش رو مخفي كنه مي گه: آخه بابا 17 شعله گاز نفر 70براي! يا مي گه 70 نفر مي خوان ظرف بشورن اون هم با سه تا سينك ظرفشويي. خوب معلومه اينطوري ظرفهاي غذا كثيف مي مونه كنار آشپزخونه تا فردا. البته بدهم نيست چون لااقل سوسكهاي عزيز از زندگي در خوابگاه راضي خواهند بود. ش. پ مي گفت: خودمون به مسئول خوابگاه گفتيم يه كسي رومي ياريم اينجا رو تميز كنه خودمون هم پولش رو مي ديم ولي قبول خودمون نكرد هم كه فرصت نداريم اينجارو تميزكنيم. معلوم نيست پولي رو كه بابت خوابگاه مي ديم چي ميشه و اصلابراي چي؟ مي ديم مي گم خيلي خوب بابا تورو خدا بذار برم بچه ها بالامنتظرن. خلاصه از دستش خلاص شدم. كنار آشپزخانه چند تاپله هست كه تو را به طبقه دوم هدايت مي كند. دوتا سرويس حمام و دستشويي و دو تا اتاق 6 و 8 نفره اون بالا هست كه لااقل حمامش كفاف 70 نفر رو نمي ده. بنابراين بچه ها مجبورن بعضي وقتا ليف و صابون به دست، پشت در حموم صف بكشن و توي صف همش غر بزنن. واي خدا! با ديدن دستشويي تازه مي فهمي اون آبي كه ازطبقه پايين روي سرت چكه مي كنه و تو از همه جا بي خبر مجبوري از زيرش رد بشي از كجا داره مي يابد! بله دستشويي درست بالاي سرته! آدم بايد همه جا حواسش به همه چي باشه و گرنه... از توي همه اتاقهاي پايين و بالا سرو صدا مي ياد بيرون يكي داره نق مي زنه كه آخه اين اتو چيه كه به ما دادن سيمش 20 سانت هم نمي شه. سالي به دوازده ماه هم كه خرابه هميشه بايد مثل گداهاي سر چهارراهها با اين لباسهاي چروك برم دانشگاه! ولي در همين حين يك سروصدايي بلندتر از همه اين سروصداها از اتاق دوميه بلند مي شه. ـ بزن تو سرش بره! ـ زري دمپايي رو بده من ـ آي داره مي ياد اين طرف، گمشو ببينم! چقدر هم بدريخته چند تا از دخترها از توي اتاق جيغ زنان فرار مي كنن و مي يان بيرون. بله. بالاخره زري خانم با ژست فاتحانه اي دمپائي به دست از اتاق مياد بيرون. كف دمپائي يه سوسك گنده بدهيبت چسبيده كه بي شباهت به قيافه شيطون نيست كه خدالعنتش كنه. گفتم بهتره برم يه كم آب بخورم تا آروم بشم. چهار تايخچال توي آشپزخونه بود كه نمي دونستم از كدومش مي تونم آب بردارم پيش خودم فكر كردم 4 تا يخچال با 70 نفر آدم هيچ تناسبي نداره مگر اين كه 18 نفر با هم يه يخچال داشته باشن! بچه ها هم همين رو گفتن. فكرش رو بكنين دو نفر آدم يه دونه يخچال براشون كمه چه برسه به 18 نفر كه هر كدام مي خواد غذاي خودش رو توي يخچال بذاره. يعني فكر مي كنين هركسي بخش مخصوص خودشو توي يخچال؟ داره نه. چون اگر يكي از بچه ها بخواد غذا توي يخچال بذاره و در يخچال رو باز كنه و ببينه جا نداره غذاهاي بچه ها رو مي ذاره بيرون تا غذاي خودشو توي يخچال جابده! كه معلومه بعدش چه بلوايي به پاخواهد شد! پس تا دوباره جارو جنجال راه نيفتاده خداحافظ. ندا دانش