Hamshahri corpus document

DOC ID : H-761210-40423S1

Date of Document: 1998-03-01

سهروردي; احياگر حكمت ايران باستان از حكمت خسرواني تا حكمت اشراقي (واپسين بخش ) جستارگشايي: در بخش نخست گفتگو، استاد هاشم رضي به بيان فشرده اي از دگرگونيهاي اجتماعي و سياسي ايران باستان پرداخته و آنگاه به بن مايه هاي پويايي فرهنگي در جوهره فرهنگ ايراني اشاره نمودند و از اين رهگذر به رازماندگاري فرهنگ ايراني پي برديم، اما نكته شايان توجه آنجاست كه فرهنگ ايران باستان دچار آسيب ونشيبهاي فراواني گرديد. بي گمان، عوامل افت آن را بايد در باورگاني شدن آيين زردشتي به دست مغان دانست و از همين جاست كه آن فرهنگ پويا كارايي و زايايي خود را از دست نهاده و در يك جريان فرهنگي پس رونده فرو مي غلتد ولي از بركت اسلام آوردن ايرانيان و تشويق اسلام به دانش اندوزي وبرابري همه انسانها در برابر خدا، جداي از پايگاه اجتماعي، خويشكاري و... آن فرهنگ زيستي نوين يافته و به شكوفايي مي رسد. در واپسين بخش اين اشاره گفتگو، به فرزانگان و بزرگاني چون حلاج، با بايزيد باباطاهرعريان، بسطامي، عين القضاه وسرانجام سهروردي، تكامل بخش فرهنگ و حكمت ايران باستان، به نمود نوين وگرانسنگي از فرهنگ ايران در پرتو اسلام مي رسيم. در واقع حكمت گزارش اشراق، نويني از ايران باستان همراه با دگرگونيهاي اجتماعي و سياسي ايران در آن زمان، به دست مي دهد. توجه خوانندگان ارجمند را به واپسين بخش اين گفتگو جلبمي نماييم. سرويس معارف همشهري: آقاي رضي، در واقع از خلال گفته هاي برمي آيد شما، كه هماره در بررسي تاريخ فرهنگ مي بايست ايران، دو روند و دوگونه جريان را از هم بازشناخت - 1 جريان پيش رونده و پويا كه در حكم واقعيت دروني و پوياي فرهنگ ايراني است و- 2 جريان پس رونده وواپسگرا كه هميشه به عنوان سد و مانعي در راه حركت رو به جلوي جريان نخست، رفتار مي كند، مغان را در روند دومين جاي مي دهيم و اما ريشه هاي جريان نخست را در كجا بايدجست و به كجا ره مي پويد و فرجام مناسبات ديالكتيكي ودوسويه ميان اين انديشه و ضدانديشه؟ چيست . هاشم رضي: اجازه بدهيد! در دنباله سخنانم، پاسخ تان رادريافت خواهيد كرد. براي نمونه بنگريد به داستان رستم واسفنديار. اصل داستان در اوستا نيست؟ چرا خوب معلوم است چون اين از حذفياتي است كه مغان انجام دادند. فردوسي در آغاز داستان علت جنگ رستم و اسفنديار رانمي گويد ولي بي گمان مي دانسته است. در اصل داستان مي خوانيم كه گشتاسب به اسفنديار مي گويد كه برورستم رادست بسته بيار، و همين و دنباله داستان. حال در اينجامي رسيم به آن مسئله اي كه در آغاز بحث اشاره كرديم. اينكه چرا نام رستم در اوستا و متون ديني پهلوي ؟ نيامده است در حاليكه بسيار شگفت آور است آن همه توصيفي كه فردوسي در شاهنامه از رستم به دست مي دهد و درمي يابيم كه رستم از زمان پيشداديان تا كيانيان چه خدماتي كرده ولي نام اسفنديار آمده و به پهلوان اساطيري و ديني ايران نامي گشته است. خوب اسفنديار سردار ديني ايران است و پيرو آيين زردشتي و براي آنكه ديگران زردشتي جنگ بشوند، ديني برپا مي كند. گشتاسب، اسفنديار را به سوي رستم كه فردي سكايي و ديني غيرزردشتي داشت، مي فرستد تا او رابه آيين زردشتي در آورد. رستم فرمانرواي نيمروز (سيستان )بود و در تاريخ طبرستان شرح آن آمده است. خلاصه آنكه رستم آيين بهي را نمي پذيرد و اسفنديار را هم مي كشد. حال ببينيد موبدان مزديسني مي توانند تحمل كنند كه رستم نامش در منابع باشد به عنوان كشنده سردار؟ ديني و اين است كه مي بينيم، رستم را از منابع خود حذف كرده اند. افول قدرت ساسانيان از اينجا شروع مي شود. ساسانيان، نماينده يك جامعه با شديدترين حكومت مذهبي بودند و جامعه ساسانيان يك جامعه كاملا كاستي و طبقاتي است. هيچكس از طبقه زيرين، حق و اجازه رفتن به طبقات بالاتر از خودش را ندارد. در داستان انوشيروان و كفشگر، اين مسئله را بوضوح مشاهده مي كنيم و جالب آنكه، انوشيروان هم خود، نمي تواند از اين سلسله مراتب طبقاتي در گذرد و قادر به انجام كاري نيست زيرا در واقع تخطي از آن غيرممكن ومحال است و اسلام تندبادي بود كه كاخ چوبين و موريانه خورده ساسانيان را لرزاند و ويران كرد. در جامعه اي باآن ويژگيهاي ياد شده، اگر كسي بيايد و نداي مساوات وبرابري سردهد، آيا پذيرش؟ ندارد قطعا پس چرا از سقوط حكومت ساسانيان و پذيرش اسلام توسط ايرانيان، آن جامعه طبقاتي از هم پاشيد و استعدادها و توانهاي نهفته در ذات و درون جامعه آزاد گرديد و علم و دانش شكوفا گرديد و ايرانيان در بسياري از زمينه ها از قبيل زبان عربي و دانشهاي وابسته بدان، معارف اسلامي و قرآني، كارهاي به يادماندني فراواني از خود بر جاي نهادند و در عرض دو سه سده، علم و دانش ايراني، حكمت و فرهنگ ايراني شكوفا و بالنده شد. نويسندگان و دانشمندان بزرگي چون فردوسي، ابن سينا، زكرياي رازي، فارابي، جابر ابن حيان و.. ظهور كردند. اين دانشمندان و حكيمان دنباله نسلي دربند و اسير وضعيت اسفناك و بغرنج طبقاتي دوره ساسانيان بودند كه اكنون از بند ستم و آزار مغان و شاهان ساساني رهايي يافته اند. علم در دوره اسلامي مانند يك چشمه فياض فوران كرده است. دين اقليت زردشتي كه پس از اسلام برجاي مانده اند، نه براساس آموزه ها وانديشه هاي ناب زردشت كه بر بنيان آموزه هاي مغان زمان ساسانيان شكل گرفته و از ذات فرهنگ اصيل ايراني دورشده، اما حكمت خسرواني بوسيله ايرانيان غير زردشتي كه در بند سلسله مراتب طبقاتي بودند، رواج يافت. همشهري: پس; آن جريان پيش رونده فرهنگ ايراني كه در بردارنده ذات بنيادين ومينوي فرهنگ ايراني است، به گونه حكمت خسرواني يا حكمت فهلويون، يا حكمت ايران باستان، به دست ايرانيان به ستوه آمده از آزار و تنگناي ناگزير طبقاتي دوره ساسانيان، نمودار مي شود. آقاي رضي، لطف كنيد بفرماييد كه رواج دهندگان و نخستين پيشگامان اين جريان چه كساني بودند و مشخصا در نزد چه انديشمند يا انديشمنداني آشكار ؟ مي گردد و ويژگيهاي بارز اين جريان و تفكر چه بوده؟ است . هاشم رضي: جريان حكمت خسرواني، نخستين بار در شعر و آثار شاعراني چون بايزيدبسطامي، حلاج، عين القضاه همداني و باباطاهر عريان مجال بروز مي يابد تا آنكه برسد به دست شيخ اشراق (سهروردي ) كه در واقع در صورت واضح و روشن آن را تحت نظام ويژه اي در آورد و براستي تكامل و اوج حكمت خسرواني را در نوشته هاي سهروردي مي بينيم. البته بنابه گفته سهروردي، وي پيرو فيلسوفي به نام ايرانشهري بوده كه متاسفانه از وي نوشته و اثري بدست نيامده است. سهروردي، در رسائلش، يكي از اجزايي كه به كار گرفت، حكمت خسرواني يا فهلويون بود. نظر شما را به اين نكته مهم جلب مي نمايم كه آيا سهروردي كه زنده كننده و احياءگر اصحاب نور يا حكمت اشراق يا حكمت ايران باستان به قول خودش است، از روي افكار ناسيوناليستي اين حرفها را مي زند يا از منابع ايران باستان آگاه؟ بوده مسلما بخش دوم درست است كه سهروردي با الهام گرفتن از دستاوردها و دستمايه هاي اساطير و ديني اوستايي و پهلوي، مجموعه اي چنين گرانقدر پديد آورده است. حمدالله مستوفي در كتابنزهه القلوب درباره سهرورد - شهر شيخ اشراق ـ مي نويسد: سهرورد از توابع زنجان است و مردمش به زبان پهلوي سخن مي گويند. پس سهروردي زبان پهلوي مي دانسته است. از سويي ديگر نام زردشت در كتابهاي ملل و نحل نويسان به نيكي ياد نمي شود!؟ چرا زيرا زردشتي كه اينان مي شناختند، زردشتي بود كه آلت دست مغان بود نه آن زردشتي كه سهروردي معرفي مي كرد. زردشت از نظر كلام و فلسفه و اخلاق، ثنوي و دو بن باور است ولي از جهت يزدان شناسي ( الهيات ) يكتاپرست. آيا زردشتي كه درگاهان مي گويد: اهورا مزدا به هر زن و مرد، خردي بخشيده، در جهان دو راه يكي هست، خوب و نيك و ديگري بد و اهريمني وانسان با خردش مي تواند، راه خوب واهورايي را برگزيند، آيا چنين كسي مي توانددر فرگرد اول ونديداد و يا در جاهاي ديگرآن، چنين اصراري بر ثنويت داشته آيا؟ باشد تعارضي بر اين دو گفته؟ نيست در تمام هفده سرود گاهان، حتي يكبار نام خداياني كه در ساير قسمتهاي اوستا آمده، براي نمونه ديده نمي شود اما در بقيه بخشهاي اوستا، نمي توان يك آيه يافت كه از اين خدايان نام نبرده باشد. لهجه گاهان كهن است. گاهان انديشه يك پيامبر، يك اصلاحگر يا رفورميست يا رستاخيزكننده است. پس همه آنها را مي گذار كنار (منظور خدايان ) از، آنها خبري هر نيست آدم منصفي كه گاهان را بخواند و آن را با ساير قسمتهاي اوستا، مقايسه كند، اين اختلاف را درمي يابد، بنابراين پس از اسلام، دو تفكر باقي ماند: آن فكر دربند، به صورت حكمت خسرواني شكفت، آن فكر ديگر كه به نام آيين مجوس باقي ماند، حكومت كريتري را تشكيل داده بود كه سرانجام از هم پاشيد. شما در گاهان، نمي توانيد حتي يك نمونه بياوريداز اينكه آتش، پسر اورمزد است و يا آن آتشي كه مغان براي آن سرود و دعا مي خواندند، تعظيم مي كردند و مي كنند به هيچ وجه، آتش نام برده شده در گاهان و حكمت خسرواني - كه دنباله راستين آموزه هاي ناب و گاهاني زردشت است - نيست; آتش در اينجا نماد نور است. آتش در حكمت خسرواني، روشني معرفت اهورامزد است، از سنخ همان آتشي است كه در كوه طور مي درخشيد. اين آتشي است كه بنابر مندرجات شاهنامه; از بهشت آمده وكس را هم نمي سوزاند و نشان راستين شناخت، حكمت و معرفت است و اينجاست كه پير مغان و مغان و تركيباتي نظير آن در اشعار حافظ و در آيين ميترا، مسلما با آن مغ يا موبدي كه وظيفه دارد از بامداد تا شامگاه در برابر آتش بايستد و مراسم ويژه اي را بجاي آورد و مواظب باشد تا مبادا هيزم آتش دود كند كه سبب خشم خداي آتش مي شود! فرق، دارد. سهروردي مي گويد: مغاني كه من از آنان حرف مي زنم، مجوس نيستند. مجوس و اصحاب مجوس كه گشتاسب، دين را بوسيله آنها آشكار كرد، نيستند، بلكه كساني هستند كه حكمت خسرواني، حكمت اشراق، اصحابنور، فهلويون را آشكار كردند. اينان معرفت و آشنايي كامل با حكمت و فلسفه ايران باستان داشتند و تفاوتي ميان اين دو نمي گذاشتند. اين بيانات كه درحكمت الاشراق به آنها اشاره رفته، از فردي آگاه، دانا و فيلسوف بر زبان رانده شده است. سهروردي، هنگامي كه به حكمت خسرواني، اشاره دارد، مي گويد كه منظورش از دين مجوس كه گشتاسب ظاهر كرد و مشخصه آن ثنويت است، نمي باشد. اما حكمت خسرواني ؟ چيست همان كاري را كه فردوسي به زبان پارسي در حماسه و تاريخ و داستان به نام شاهنامه، انجام داد، همان كار را سهروردي در حكمت و فلسفه به انجام رسانيد. نمونه مشخص كار سهروردي اسطوره شناسي است. در واقع او اساطير ايراني را عميقا و بخوبي مي شناسد. سهروردي پلي است مابين حكمت خسرواني و حكمت دوران اسلامي ايران. سهروردي اساطير حماسي ما را به صورت اساطير عرفاني در مي آورد. وي به افرادي مانند كيخسرو، جاماسب، فريدون، جمشيد و.. نه از بعد حماسي كه از بعد فلسفي و حكمي مي نگرد و در نگاه وي، اينان نخستين دارندگان حكمت بوده اند. مسلما اين ديدگاه برخاسته از معرفتي است نسبت به حكمت خسرواني كه در كوره حكمت الاشراق، اساطير حماسي ايراني به قالب اساطير عرفاني در مي آيند و اين زنجيره تا به ملاصدرا، آن هنگام كه از هوم (گياه مقدس اساطيري و ديني ) صحبت مي كند و از اينجاست كه مي رسيم به جهان مينوي و مثل افلاطوني و انعكاس مثل افلاطوني در حكمت اسلامي و دخالت حكمت خسرواني در تبيين هر دوي آنها يعني، تركيبي ميان مثل افلاطوني و جهان مينوي فهلويون يا خسروانيون. سهروردي از كيخسرو به عنوان كيخسروالمبارك، از زردشت با عنوان بالايي ياد مي كند، در حاليكه مورخان اسلامي، زردشتي را كه موبدان علم كرده اند، مي شناسند ولي حكماي اسلامي ايراني زردشت واقعي را مي شناسند. مدينه فاضله ايده زردشت است و انديشه حاكم حكيم در گاهان آمده است. در گاهان تعبير (دونگهويي =خشتره شهرياري نيك ) را داريم كه يونانيان از آن بهره گرفته اند. زردشت مي گويد كه پادشاه ستمكار و ناآگاه نبايد حكومت كند. سهروردي در آثارش از فريدون، كيخسرو، فرشوشتر، جاماسب و... به عنوان حكماي خسروانيون ياد مي كند. براي آنكه در شاهنامه آمده: همم شاهي وموبدي شاه - موبد، حاكم - حكيم. خسروانيون يا خسروان، پادشاهان حكمت خسرواني بوده اند. مثلا سهروردي راجع به جام جهان نما در جايي مي گويد: جام گيتي نماي، كيخسرو را بوده بيانهاي نمادين سهروردي در رساله لغت موران و تفسير اين اسطوره ايراني در بيان اسطوره عرفاني، برگشت و استحاله اي است از اساطير حماسي به اساطير عرفاني. خود شيخ مي گويد: زاستاد چووصف جام جم بشنودم خود جام جهان نماي جم من بودم يا حافظ مي گويد: سالها دل طلب جام جم از ما مي كرد آنچه خود داشت زبيگانه تمنا مي كرد همين جام جم و نگين انگشتري، اسطوره هايي هستند كه درباره اش سخن بسيار گفته اند يا درباره سيمرغ كه در واقع اسطوره اي ديني و حماسي است. هنگامي كه به بيان سهروردي مي رسيم، به جهاني از معنا پرمي كشيم و بايد كسي بيايد تا اسطوره را دوباره بازسازي كند. در بيان ويژه سهروردي دو تا تيرگز نبود كه اسفنديار را كشت بلكه اسفنديار را از برابر سيمرغ عبور دادند. سهروردي جايي مي گويد: به تنش جوشني كرده بود مانند آينه صيقل خورده و اسبش را از آهن صيقل خورده زره پوش كرده و سيمرغ انعكاس پيدا كرد در آن آينه اين بيان را سهروردي ادامه مي دهد: هنگامي كه رستم از جنگ با اسفنديار برنيامد، به نزد پدرش با زال رفت. زال براي چاره جويي به نزد سيمرغ شد. در سيمرغ آن خاصيت است كه اگر آينه اي يا مثال آن برابرش بدارند، هر ديده كه در آن آينه نگرد، خيره شود. زال جوشني از آهن بساخت. چنانكه جمله مصقول بود و در رستم پوشانيد و خودي مصقول بر سرش نهاد و آينه هاي مصقول بر اسبش بست. آنگاه رستم را از برابر سيمرغ در ميدان فرستاد. اسفنديار لازم بود در پيش رستم آمدن چون نزديك رسيد، پرتو سيمرغ بر جوشن و آينه افتاد و از جوشن و آينه عكس برديده اسفنديار آمد، چشمش خيره ماند، هيچ نمي ديد. توهم كرد و پنداشت كه زخمي به هر دو چشم رسيده زيرا كه دگر آن نديده بود. از اسب در افتاد و به دست رستم هلاك شد. پنداري آن دوپاره گز كه حكايت كننده دو پر سيمرغ بود. حال ببينيد! سيمرغ از لحاظ عرفاني، هم حكيم است، هم پيامبر و هم پهلوان، همچنانكه هوم حكيم، پهلوان، درمانگر و گياه است. و اين راز و رمز اسطوره شناسي سهروردي است. نزد سهروردي، سيمرغ، ذات احديت و باري تعالي است، چنانچه عطار درمنطق الطير آورده. سهروردي در جايي مي گويد: پير را پرسيدم كه گويي در جهان همان يك سيمرغ بوده است. گفت: آنكه نداند چنين پندارد وگرنه در هر زمان سيمرغي از درخت طوبي به زمين آيد و اينكه در زمين بود، معدوم شود به قدري اين گفته عمق دارد كه حد ندارد. اين درخت طوبي، درست به مانند همان درخت دارنده همه تخم يا هرويسپ تخمه (taoxma Harvisp) در اساطير ديني اوستايي است كه سيمرغ در آن آشيان دارد و پس از هر بار برخاستن از آن تخم انواع گياهان و درختان از آن فرو مي ريزد و گيتي سرسبز مي گردد. گفت وگواز: محمدرضا ارشاد