Hamshahri corpus document

DOC ID : H-761207-40247S1

Date of Document: 1998-02-26

از حكمت خسرواني تا حكمت اشراقي جستاري در فرهنگ شناسي ايراني در واقع دومين دليل مانايي و پويايي واستمرار فرهنگ ايراني، ويژگي جذب و انعطاف پذيري آن است كه در برخورد با هرفرهنگ بيگانه، لباس ايراني به آن مي پوشاند. جستار گشايي: فرهنگ ايراني، داراي فراز و فرودهاي تاريخي بي شماري است. اين فرهنگ، پيش از همه و نخست، ريشه در تاريخ بسيار دور فرهنگ خانواده هند واروپايي داشته و آنگاه در فراشد تاريخي ويژه خود، ميراث بر فرهنگهاي آسياي باختري، ميان رودان (بين النهرين ) و مصر مي گردد. پارسيان ( هخامنشيان )نخستين ايرانياني بودند كه به استواري و پويايي فرهنگ ايراني، ياري رساندند و اين فرهنگ بر كام تاخت و تازبيگانگاني چون يونانيان زندگي چند صد ساله اش را دنبال نمود. زردشت، بزرگترين شخصيت ايران باستان كه بر بلنداي چكاد فرهنگ و سنت پيش از اسلام بر ايستاده، خود نماد و در بردارنده دگرگونيهاي فرهنگي آن سامان به شمار مي آيد. فرهنگ ايراني، در زمان اشكانيان به دليل چيرگي يونانيان، دچار گسست اندكي مي گرددولي با اين وجود، فرهنگ يوناني، از فرهنگ ايراني، بسيار بهره مي برد. در زمان ساسانيان كه نخستين حكومت ملي ايراني پديد مي آيد، فرهنگ ايراني، به اوج بالندگي خود مي رسد ولي نفوذ مغان; در واقع نمايندگان فرهنگ پسرو، از ميانه دوره ساسانيان، ترمز ايست فرهنگ ايراني گشته وآن را از پيشرفت و پويايي باز مي دارد تاآن كه با تاخت عربها به ايران، و اسلام آوردن ايرانيان، آن فرهنگ پسرو كه در حكم بندي بر آزاد انديشي و شكوفايي فرهنگي بوده از هم مي گسلد و به بركت اسلام، توانها واستعدادهاي پنهان در درونه جامعه رويان ايراني، و بالان مي گردند. در گفتگويي كه از پي مي آيد، استاد هاشم رضي، با وجود بيماري با شكيبايي فراوان به پرسشهاي ما در زمينه فرهنگ شناسي ايراني پاسخ گفتند و همگونگي و يكدستي فرهنگ ايراني - اسلامي را در روند تاريخ بازنمودند، توجه خوانندگان گرامي را به اين گفتگو جلب مي نمائيم. سرويس معارف گفتگويي با استاد هاشم رضي همشهري: آقاي رضي، اجازه بدهيد، به عنوان نخستين پرسش، ديدگاه شما را درباره بحثي كه سالهاست در ايران رواج دارد، جويا شويم و آن، اينكه مناسبات ميان فرهنگ ايراني پيش از اسلام با فرهنگ ايراني پس ازاسلام ؟ چيست و همانگونه كه بخوبي آگاه هستيد، در پاسخ به اين پرسش دو نگره ازديرباز بوده: نخست برخي بر اين باور هستندكه ميان اين دو فرهنگ، شكاف و گسست تاريخي وجود دارد و شماري ديگر بر اين ديدگاه هستند كه اصولا سخن گفتن از دوفرهنگ، اشتباه محض است و فرهنگ ايراني داراي روندي مشخص بوده، حال نظر شما دراين باره؟ چيست .هاشم رضي: فرهنگ ايراني -منظور از فرهنگ، صور مادي ومعنوي يك ملت است كه بنابراين تعريف، دين، ادبيات اساطير، توده و تكنولوژي هم در دل آن جاي مي گيرد - از آغازتا به امروز داراي روندي مستمر بوده و در آن گسستي وجود نداشته است. پس بنابراين اگر بگوييم; فرهنگ پس از اسلام و پيش ازاسلام، يك اشتباه محض است زيرا اين زنجيره مداوم تاريخي را قطع كرده ايم. ما در اينجا بايد از يك فرهنگ يكدست و همگون سخن به ميان آوريم چرا كه زبان پارسي - زبان ملي خودمان - را از دست زبان نداده ايم بار فرهنگ را بر دوش مي كشد و در واقع عامل استمرار تاريخي فرهنگ، زبان بوده است. اگر زبان مان عوض مي شد، ما مي توانستيم بگوييم كه در روند حركت انكسارها، تاريخي مان، شكستگيها و انقطاعهايي پديد آمده است، اما ببينيد، ما امروزه هنگامي كه زبان شاهنامه، رودكي ودقيقي و يا بسياري كسان ديگر مي خوانيم، به راحتي آن را درمي يابيم و حتي مردم كوچه و بازار هم آن را مي شناسند. به اين زبان، زبان زنده پويا وكارا مي گويند، زيرا از نسلي به نسل ديگر و از دوره اي به دوره ديگر، رواج داشته است. زبان پارسي، عامل عدم انقطاع فرهنگي ماست، زيرا از لحاظ چيستي (ماهيتي ) تغيير نكرده بلكه مرتبا غني تر شده است، حتي زبان پانزده قرن قبل ما، آنچنان ساده و پالوده است كه براي همگان آسان ياب است ولي براي نمونه، زبان نوشته هاي شكسپير را كسي نمي فهمد. زبان، عامل مليت نيز هست، شما نگاه كنيد به مصر، هنگامي كه زبانش (قبطي ) را از دست داد، مليتش را نيز به فراموشي سپرد ولي زبان پارسي و به دنبال آن، مليت ايراني تا به امروز باقي از است اين جهت، زبان، عامل استواري واستحكام مليت است. همشهري: پس به نظر شما، در روندتاريخ ما، عليرغم تاخت و تاز بي شمار ملتها و قومهاي گوناگون، هيچگونه گسست و شكافي، پديد نيامده و جوهره روح و انديشه وتفكر ايراني از رهگذر زبان پارسي به زيست پايدار خود تا به امروز ادامه داده؟ است . هاشم رضي: بله. ببينيد دوگونه تهاجم داريم - 1 تهاجم فرهنگي - 2 تهاجم نظامي، ما در تاريخ كشورمان با هر دونوع آن آشناهستيم. در زمان هخامنشيان، تعارض و جنگي ميان ايرانيان و يونانيان رخ داد تا به غلبه نظامي اسكندر كشيد. در اين غلبه نظامي اسكندر تا زماني كه سلوكيها برپا بودند، زبان يوناني رواج يافت. يونانيها داراي فرهنگ پيشرفته شهرنشيني بودند ولي هنگامي كه از لحاظ نظامي چيره گشتند، اين ايرانيها نبودند كه يوناني ماب شدند بلكه يونانيها بودند كه ايراني ماب شدند. يونانيها بودند كه همه آثار فارسي را به يوناني ترجمه كرده و دستور از ميان بردن آنها را دادند ولي هر كاري كردند نتوانستند فرهنگ شان را غالب كنند و فرهنگ ايراني را پذيرفتند. يك فرهنگ پويا بايد دگم نباشد و داراي مشخصه هاي تعصب و پافشاري در حفظ فرهنگ ملي در نباشد واقع دومين دليل مانايي و پويايي و استمرار فرهنگ ايراني، ويژگي جذب و انعطاف پذيري آن است كه در برخورد با هر فرهنگ بيگانه، لباس ايراني به آن مي پوشاند و آن را ايراني ماب مي كند. اگر اين ويژگي نبود، فكر زردشت، در همان زمان باستان، از ميان رفته بود. بنابراين يونانيان نتوانستند فرهنگ خودشان را غالب كنند، ولي ايرانيان آن دسته از عناصر زنده و پوياي فرهنگ يوناني را كه به كار فرهنگ ايران مي خورد، برگرفتند واينجاست كه انديشه هاي افلاطوني، نوافلاطوني، تلمودي و اصحاب كلام مسيحي در ايران نفوذ مي يابند اما لباس ايراني مي پوشند. اگر اين جذبها صورت نمي گرفت، همانا فرهنگ ايراني مرده بود، وام گيري فرهنگي، امري طبيعي است. همشهري: آقاي رضي، تا بدينجاكه شما از بررسي تاريخ فرهنگ ايران، تا زمان اشكانيان نمونه آورديد، ما باعنصرهاي سازنده و بن مايه هاي پويايي روبه رو هستيم كه درواقع هسته بنيادين انديشه وفرهنگ ايراني را شكل داده ولي، از ميانه دوره ساسانيان، اين فرهنگ زنده زايايي وكارايي خودش را از كف نهاده و به واقع ترمز ايست پويايي اجتماعي به شمار مي رود و در نتيجه در آن پيوست تاريخي، براي مدتي كوتاه درنگ و گسستي پديد نظرتان مي آيد در اين باره؟ چيست هاشم رضي: بله، اين يك درست است نمونه آشكار مي آورم ببينيد، حاصل نبردهاي سكاها وايرانيان، پيدايي داستان رستم -پهلوان سكايي - در ادبيات باستاني ما و از آن پس ادبيات نو ما بوده است ولي بايد دقت داشت كه نامي از رستم در منابع پهلوي و متون اوستايي نيست اما در منابع سغدي وعصر جاهلي عرب نزديك به آن زمان، يافت مي شود و از او ياد مي گردد، به راستي چرا نام رستم در اوستا نيست، در صورتي كه در خداينامه كه اساس كار فردوسي بوده، وجود داشته؟ است اين مطلبي است كه در جاي خود به آن اشاره خواهم داشت، عرض به حضور شما، همانگونه كه گفتيد، در اواسط دوره ساسانيان، از زمان شاپور اول، هنگامي كه كرتير; موبدموبدان، قدرت را به دست مي گيرد اين انقطاع فرهنگي براي زماني پديد مي آيد. درزمان كرتير، محدوديت براي آزادي كلام، مذهب و فكر پديدمي آيد و تعصب بسيارشديد موبدان يا تئوكراسي موبدان جايگزين آن آزادانديشي دوران كوروش و داريوش در مي شود واقع دين وسيله حكومت مي گردد كه سنگ نبشته هاي چهارگانه كرتير نشانگر آن است، همان عاملي كه باعث شكست هخامنشيان شد، شكست ساسانيان را به ارمغان آورد. كوروش و داريوش بسيار آزادانديش بودند. براي مثال كوروش پس از فتح بابل پ ) 580م ) در پرستشگاه مردوك پرستش به جاي مي آورد. دراورشليم به يهوديان پول مي دهدتا معبدشان را بسازند. آزادي عقيده در زمان داريوش هم بود اما طايفه مغان يامجوس، به عنوان عاملي نفوذي واز ميان برنده تداوم تاريخي فرهنگ هماره بوده اند. مغان گروهي از تيره هاي هفتگانه ماد بودند كه امور كهانت و ديني را در دست داشتند و پادشاهان ماد، بدون مشورت آنان كاري انجام نمي دادند، اينان توانايي ايجاد مشكلات براي پادشاه را داشتند. پادشاه در امور جنگ و سياست با آنها مشورت مي كرد. دردوران هخامنشيان، هنگامي كه حكومت به پارسها منتقل شد، اينان اساس كارشان بر آزادانديشي و يكپارچگي سياسي بود. مردم در تمام امپراتوري هخامنشيان، در انجام امورديني شان، آزاد بودند. مغان كه دوران زيادي حكومت كرده بودند، نمي توانستند شاهد اين جريان باشند. در واقع كودتاي گئوماتاي مغ در زمان داريوش، براي بازپس گرفتن قدرت بود. داريوش كودتاي او را شكست داده و او راكشت و از آن پس، بنابه گفته هرودوت، هرسال در آن روز، ايرانيان به خجستگي پيروزي برمغان جشني به نام مغ كشان برپا مي كردند. در اين جشن كه استرابون و پليني نيز، جزئيات آن را باز نموده اند، مغ ها از خانه هايشان بيرون نمي آمدند و مي ترسيدند از اينكه آسيبي بدانان پس برسد از داريوش، خشايارشا به پادشاهي مي رسد. خشايارشا، امپراتوريي را به ارث برد كه داراي استحكام و نظم سياسي و اجتماعي بود به همين جهت آسوده بود. مغان از زمان او در كار سلطنت نفوذ يافتند و از اينجاست كه مي بينيم، سياست تساهل هخامنشيان برگشت. خشايارشا در سنگ نبشته ديوان، مي آورد كه من به خواست اورمزد، معابد ديوان و دينهاي ديگر را ويران كردم. در واقع اين بيان از ميان رفتن تساهل و آزادي فكري و ديني است و از اينجاست كه مقدمات اضمحلال حكومت هخامنشيان پديد آمد. البته يكي ديگر از دلايل فروپاشي حكومت هخامنشيان، يهوديان بودند. شهبانوي خشايارشا زني يهودي بود. يهوديان از لحاظ اقتصادي و مغان از نظر سياسي و فكري ايران را فلج كردند. اين كار در اواسط دوره ساسانيان (شاپور اول ) هم تكرار شد و تا زمان نرسي ادامه يافت و كرتير، مدت زمان مديدي قدرت يافت. در سنگ نبشته كرتير، شدت عملش را مي بينيم كه مي گويد; من اعاده حيثيت مغان را كردم. مناصب، مقامات و تيولهايي را كه از دست داده بودند، به آنها بازگرداندم. آتشكده ها را دوباره برپا ساختم چه در داخل و چه در خارج ايران و دوباره ازدواج صلبي (خيتوكدس ) را رواج داده و به مقام بزرگ موبد اهورامزدا رسيدم (جانشين و نفس زنده اهورامزدا برروي زمين ) و از طرف اهورامزدا مجاز به انجام هركاري هستم و مي بينيم كه درست پس از آن قتل عام مانويان و ماني پيش مي آيد و نيز كشتار همگاني مزدكيان، و هركسي كه برخلاف حكومت مذهبي كرتير، علم مخالفت برمي داشت، مي كشتند و خونش هدر بود و در واقع شدت نفوذ مسيحيت در زمان خسروپرويز، واكنش در برابر اين تعصبهاي ديني بود و اين آغاز افول حكومت ساسانيان بود و هنگامي كه مغان نفوذ روزافزون و مخربي پيدا كردند، مردم براي گريز از اين وضعيت به مسيحيت روي آوردند. ايرانيان بسياري مسيحي شدند، كشتار مسيحيان در تاريخ ايران، نياز به تاريخچه اي طولاني دارد كه از بحث در اينجا خودداري مي كنيم. كرتير و مغان جانشين او در دستگاه ساسانيان، ماني را كشتند، حتي پوستش را هم كندند و مزدك را وارونه و زنده زنده در گورش كردند به گفته خواجه نظام الملك 15 هزار نفر از مزدكيان اگر كشته شدند كسي ترك دين مي گفت، اعدام مي شد و درونديدادآمده است كه بايد بندبند چنين كسي را از هم جدا كنيد وجالب اينجاست كه با بابك خرمدين، ابن مقفع و مازيارنيز، مغان همان كارها را تكرار كردند چرا كه مغان تا آغاز حمله مغول قدرت داشتند ولي مسلمانان، هيچ بلايي بر سر مازيار و بابك خرمدين و ديگران وارد نياوردند. در توضيح اين مطلب بايد بگويم كه زردشتيان ايران، به حكومت اسلامي، جزيه مي پرداختند و حكومت در قبال دريافت اين جزيه به آنها اجازه داده بود كه احكام و مراسم خود را برپاي دارند حكومت اسلامي، به زردشتيان آن زمان گفته بود كه اين افراد، بدعتگزاران آيين زردشتي هستند و لذا اجراي حكم را در مورد آنان به مغان واگذار كرده و بود مغان آن روزگار، در حق اين افراد همان كاري را انجام دادند كه درباره مزدك و ماني. گروهي پيش امام جعفر صادق (ع ) مي آيند و مي گويند: اي امام، اينها (مجوسان ) در مملكت اسلامي اين كارها را مي كنند: با دختران و خواهران خود ازدواج مي كنند. امام مي گويد: نسبت به اينها بدگويي نكنيد. اينها مطابق دين و شرايع خودشان، رفتار مي كنند. اگر مطابق احكام خود عمل نكنند و نيز مطابق با احكام اسلامي نبود، مي توان برآنان خرده گرفت. شايد اين روايت بر ساخته شعوبيان (ملي گرايان آن زمان ) يا مغاني بوده كه مي خواستند آزادانه به سنتها و احكام ديني خود ادامه دهند زيرا كه در اقليت بودند و اكثريت نمي پذيرفتند. ادامه دارد