Hamshahri corpus document

DOC ID : H-761205-40064S1

Date of Document: 1998-02-24

از ميدان تجريش تا توپخانه به دنبال زندگي يك اتوبوس، يك پيرمرد، سه كيلو پرتقال، يك عروسك و يك روزنامه چه كسي به اين سوال پاسخ خواهد داد كه اگر شهدا زنده بودند اكنون ؟ چه مي كردند به جاي جمله كلي ترويج فرهنگ شهادت كاش يك نفر پيدا شود و بگويد اگر او زنده بود چگونه مي خوابيد، مي خورد، كتاب ورق مي زد، عصباني مي شد بعدا فهميدم 72 ساله است. سه كيلو پرتقال دو كيلو سيب دو كيلو خيار را به توصيه همسرش و آن عروسك را به تقاضاي نوه اش خريده بود. در اتوبوس تجريش، توپخانه (ميدان امام خميني ره ) كنار او نشسته بودم. كنجكاوي حرفه اي چشمانم را به سمت روزنامه اي كه زيربغل داشت كشانده بود. اما پيرمرد تصور كرد به عروسك اش نگاه پس مي كنم با لبخندي پر از شور زندگي گفت: اين عروسك را براي نوه ام خريده ام. و بعد گفت كه بزرگترين لذت زندگي اش بازي با نوه دختري است و اينكه پرتقال شهسواري (تنكابن ) بوي پرتقال مي دهد ولي نوع خارجي اصلا بو ندارد و سپس او بليت اتوبوس و سفر و اي يادش به خير و همسر خوب گفت و به فشار خون و غذاي بي نمك و خاصيت سيب و اينجور چيزها رسيد. دو ايستگاه بعد پياده شد اما روزنامه را جا گذاشت. در ميان اخبار روزنامه با خبري مواجه شدم كه مي خواستم از آقاي راننده بخواهم نگه دارد تا به دنبال پيرمرد عروسك به دست بدوم. اما خيلي كارهاهست كه آدم قصد آن مي كند ولي انجام نمي دهد! به هر حال از آنجا تا مقصداتوبوس فقط مردم را نگاه كردم. سوالي كه خبر روزنامه برايم به وجود آورده بود لحظه لحظه بزرگتر مي شد. اتوبوس شلوغ بود و من در اين شلوغي چيزهاي عجيبي كشف كردم. مثلا قرعه زندگي به نام كودكي كه در صندلي جلويي در آغوش پدرش بود افتاد و او به جاي ميليونها احتمال ديگر ثمره ازدواج پدر و مادرش گرديدومتولد شد. و يا به خودم انديشيدم كه مرگ - بي آنكه قبلا از من پرسيده باشد علاقه مندم ميرا باشم يا جاودان - به سراغم خواهد آمد. و بعد به همه نگاه كردم. به آقايي كه به جاي دو بليت يك بليت داده بود، به مردي كه چرت مي زد، به پسر جواني كه مواظب بود كفش اش را لگد نكنند، به مردي كه بيرون خيره شده بود و در خيال لحظه اي زندگي مي كرد. و كشف كردم كه ميان آغاز (تولد ) و پايان ( مرگ ) كه بي توجه به تصميم ما وقوع پيدا كرده است، چيزي هست كه مي توانيم درباره آن تصميم بگيريم وآن زندگي كردن است. ظاهرا زندگي كردن انواع مختلف اين دارد را از روي خبرهاي همان روزنامه كشف كردم. مثل زندگي با ذلت، زندگي با افتخار، زندگي در استعمار، زندگي در استقلال، زندگي در جنگ، زندگي در صلح، زندگي در زندگي سازش، بعد از مرگ فرزند، زندگي پس از برنده شدن يك دستگاه آپارتمان درقرعه كشي بانك ملت، زندگي بعد از اينكه يك دستت را زير اره چوببري از دست دادي، زندگي در محاصره اقتصادي، زندگي در نظام طرفدار غرب، زندگي در دوران خشكسالي، زندگي در جامعه مخالف سلطه آمريكا و هزار جور ديگر. همه اينها روش هاي مختلف زندگي است. اينكه چه نوع زندگي در كدام شرايط، خيلي بد، بد، معمولي، خوب يا خيلي خوب است، بحثي معتبر اما نظري است. ولي اينكه مصداقها و روش زندگي در هر كدام از اين شرايط چيست، بحثي عملي اما حياتي است. در ميان ما شعارهاي مختلف هر روز متولد مي شوند. مي گويند بعضي از اين شعارها بد و بعضي ها خيلي بدند. بعضي ها خوباند و بعضي ها خيلي خوب. بعضي ها هم نمي دانم خوباند يا؟ بد! برخي از آنها را روي چوب صندلي هاي اتوبوس حكاكي كرده اند. بر در و ديوار خيابانها هم كه اتوبوس، از كنارآنها مي گذشت نمونه هايي از اين شعارها به چشم مي خورد. در روزنامه هايي كه دستم بود نيز تعداد اين شعارها كم نبود، به ويژه در سرمقاله اش! اما نه بر روي حكاكي صندلي ها، نه روي ديوارها و نه داخل روزنامه ها كسي راه زندگي و مصداقهاي زندگي مبتني بر اين شعارها را ننوشته بود. اتوبوس، خيابان و مردم درون آن مي گفتند زندگي كردن يعني، درس در خواندن، صف اتوبوس ايستادن، خوردن، از روي جوي آب پريدن، بدون بليت سوارشدن، گريه كردن، قرض گرفتن، بچه شيردادن، به دادگاه احضار شدن، جوك گفتن، جايزه گرفتن، خيالاتي شدن، چرت زدن، ورشكست شدن، قبول شدن، كار دعوا كردن، كردن، نقشه كشيدن، ازدواج كردن، حسد ورزيدن، جلوي پاي يك پيرمرد بلندشدن، نذر و نياز كردن، خاك كفش لگد شده را با پشت شلوار پاك كردن، روزنامه خواندن، عطر زدن، پشت چراغ قرمز ايستادن، كنكور دادن، سبقت گرفتن، شهيد شدن، لباس دوختن، سفره هفت سين چيدن، صلوات فرستادن، راي دادن، به استاديوم ورزشي رفتن، به متكدي كمك كردن، در معني بعضي لغات گير كردن، تقاضاي طلاق نوشتن، كلاس زبان رفتن، دوران محكوميت را طي كردن، كلمات قصار را حفظ كردن، خانه تكاني كردن، واژه بررسي را با يك ر نوشتن، موسيقي گوش دادن، كتك خوردن، فيلم تجديدي ساختن، آوردن، نسخه بد خط نوشتن، بازنشسته شدن، دندان كشيدن و سه كيلو پرتقال و دو كيلو سيب و دو كيلو خيار و يك عروسك خريدن. با هر نوع آرمان، شعار و شرايط و در جامعه انساني اين موضوعات كه مجموع آنها مي شودزندگي كردن وجود دارد. همزاد من، در هر اتوبوسي در هر كجاي عالم اين چيزها را مي بيند. در امريكا، فرانسه، بوركينافاسو، لهستان، چين، هند، بوسني، آفريقاي جنوبي، فلسطين اشغالي، تبت، عربستان و.. همزاد من داخل اتوبوس و در خيابانها اين چيزها را مي بيند. اما نوع و كيفيت اين چيزها - كه زندگي را مي سازد -متفاوت است يا بايد متفاوت باشد. به طور كلي، هم جامعه معتقد يا مدعي به وجود دمكراسي و هم در جامعه اي استبدادي، همه آدمها مي خوابند، راه مي روند، به چراغ قرمز مي رسند، بچه به دنيا مي آورند، كنكور مي دهند، مي ميرند، كار مي كنند، به دنبال كار حرف مي روند، مي زنند، اعتراض مي كنند، شكايت نامه مي نويسند، هواداري مخالفت مي كنند، مي كنند و... اما نحوه اين اقدامات و شرايط حصول و وقوع آنها فرق مي كند. ظاهرا خيلي ها مدام درحال اشاعه تئوري هاي آرماني يا آرمانهاي تئوريزه شده هستند. اين خيلي ها را نوجوانان 1413 ساله تا بزرگسالان باتجربه شامل مي شوند. اما كمتر كسي يافت مي شود و يا اصلا يافت نمي شود كه بداند يابگويد مصداقهاي زندگي كردن در شرايطي كه در آن قرار دارد يا؟ قرارداريم چيست يك غربي شعارهايش به مصداقها تبديل شده و مي داند زندگي غرب باور چيست و آنگونه عمل مي كند. همزاد من در يك جامعه استبدادي مي داند زندگي كردن در استبداد يعني چه و مصداقهاي آن را مي شناسد و عمل مي كند. در كشور كودتاها يك مدير مي داند مصداقهاي مديريت و زندگي در چنين جامعه اي؟ چيست اما شعارهاي اطراف من با شعارهاي همزادهاي من متفاوت است و مصداقهاي زندگي با اين شعارها را كسي به من نشان نداده است. نمي دانم قضاوت در شعار نه شرقي - نه غربي يعني؟ چه كسي نگفته است مديريت در شعارجمهوري اسلامي يعني؟ چه آگاه نيستم خريد كردن، لباس عروسي پوشيدن، كردن، اعتراض كردن، فيلم ساختن و... در شعار مرگ بر امريكا؟ يعني چه من به همه اين شعارها احترام مي گذارم. حالا مي خواهم براساس اين شعارها روش زندگي كردن را، مصداقهاي رفتار را كسي بگويد تا تكليف خود را بدانم. اما چرا اينجوري شدم! تقصير همان روزنامه بود. چون در مملكت ما و 20 سال پس از پيروزي انقلاب و 9 سال پس از پايان جنگ تحميلي در روزنامه اي كه پيرمرد جا گذاشته بود از قول مسئولي خواندم: سياست آينده صدا و سيما درجهت ترويج فرهنگ شهادت است. درود و سلام بر روح پاك همه شهدا شهادت بخشي از زندگي است. اما چند سال ديگر بايد منتظر بود تا در اتوبوس روزنامه اي را بازكرد كه در آن از قول مسئولي نوشته شده باشد: سياست آينده ما در جهت زندگي كردن براساس عقايد و آرمانهاي اين جامعه و از جمله شهادت است! از بستر زندگي - كه در همين اتوبوس سي نفره هم جريان دارد - است كه نوع مردن از خودكشي گرفته تا شهادت بيرون مي آيد. چه كسي به اين سوال پاسخ خواهد داد كه اگر شهدا زنده بودند اكنون چه؟ مي كردند پاسخ را نمي دانم. اما مي دانم كه شعار نمي دادند. چون شعار ندادند و عمل آيا كردند اگر اكنون شهدا زنده بودند، بلافاصله شهيد مي شدند يا زندگي؟ مي كردند به جاي جمله كلي ترويج فرهنگ شهادت كاش يك نفر پيدا شود و بگويد اگراو زنده بود چگونه مي خوابيد، مي خورد، كتاب ورق مي زد، عصباني مي شد، رانندگي مي كرد، عريضه مي نوشت، حمايت مي كرد، اعتراض مي كرد، ازدواج مي كرد، آشتي مي كرد، لباس مي پوشيد، مديريت مي كرد، قضاوت مي كرد، گريه مي كرد، تصميم مي گرفت و خلاصه چگونه مي زيست. فقط خواهش مي كنم اگر كسي خواست جواب بدهد دوباره به سراغ شعار و شعر وشطحيات و آه و افسوس و اي دريغا و اين جور چيزها نرود. مثل آن پيرمرد، مثل مسافران اتوبوس، مثل مردم شهر من، مثل زندگي به دوراز شعر و شعار، رسمي و صريح بگوييد: زندگي كردن در جمهوري اسلامي تهران ايران - حدفاصل ميدان تجريش تا توپخانه - روز يكشنبه 19 بهمن سال 1376؟ يعني چه علي كدخدازاده