Hamshahri corpus document

DOC ID : H-761204-40041S1

Date of Document: 1998-02-23

بنمار تنها نيست، همه جابنمار است! به مناسبت واقعه دلخراش زلزله در روستاهاي اردبيل عمري از شب مي گذرد به يادش كه مي افتي، درياي اشك چشمانت را تاراج مي كند. دوست داري بار ديگر آن صحنه ها را در ذهن تكراركني تا براي خودت تاكيد پلكهايت كرده باشي كه قاب مي شودتابلوي دست و پا شكسته بنمار ( ) 1 در نظرت متجلي مي شود. بنمار; بارها شنيده اي برايت خيلي آشناست. با ياد چهره معصومش دنياي خيالت ترسيم مي شود: صدايي مهيب در عمق ذهنت مي پيچد و بعد تكاني شديد وهولناك. دخترك را مي بيني كه فرياد مي كشد و يكريز صداي مادر، مادرش به آسمان مي رود. دخترك با موهاي خرمايي درهم در تقلاست كه خود را از زير آوار و توده خاك و خشت برهاند، دستان ناتوانش آخرين رمق مانده را بكار مي بندد و هر طوري هست خود را از زير آوار به بيرون مي كشد. اختيار انجام هر كاري از دستت ساقط است حتي قادر نيستي قدمي برداري، گويي خشكت زده باشد، ديوانه وارفقط مي نگري، بغض بر راه گلويت سد زده است، فريادهايت در سينه زنداني اند و سيل بي امان اشك يكدم چهره ات را رها نمي كند. از هر طرف صدايي، ضجه اي و ناله اي برمي خيزد، هر سو گريه ها تا آسمان روانند، هر گوشه خاكها بر سر ريخته مي شود و از هر جا صداي ياخدا به پروازدرمي آيد. سرت را كه برمي گرداني دخترك را نمي يابي و خود را به خاطر حواس پرتي ات سخت ملامت مي كني. دوست داري جلوتر بروي وپيدايش كني و در آغوشت بكشي. دلت مي خواهد موهاي خرمايي اش را بنوازي، شايد نمي داند كه ديگر تنهاي تنهاست و جز خداكسي را ندارد. تو خوب مي داني كه حسبناالله ونعم الوكيل ولي آيا مگر مي شود اين مفاهيم عميق را در كالبد ذهن كودكي 6 ساله وارد؟ كرد!قدمهايت سست و لرزانند و قادربه حركت نيستند ولي تو مي خواهي بروي و خواب كوچه و ديوارهاي ريخته را بياشوبي. با آهي بلندپاهايت را توان مي بخشي و راهت را مي گيري و مي روي. او رازانوزده، زير طاقچه شكسته خانه اش مي بيني كه سعي دارد تكه هاي شكسته آينه عروسي مادر را پيش هم بچيند و درهم بند كند. دوباره خشكت مي زند و طوفان آه نهادت را درهم مي كوبد. مي خواهي يكجوري به او بگويي كه ديگر.. متوجه خون غليظي مي شوي كه از پهلوي سرش از ميان موهاي خرمايي بافته اش بيرون مي جهد و او همچنان بدون احساس درد تكه هاي مهر مادر را براي خودتصوير مي كند و گاهي اشك را باگوشه آستين از چشم خود مقابلش پاك مي كند مي نشيني، سر برزمين دارد، با ديدن چادرت يادچادر مادر افتاده رنگ ازرخسارش مي پرد. يك آن سر به طرف تو بلند مي كند و بلافاصله ناراحت و پژمرده به زمين نگاه مي كند و گويي فكري كرده باشد به سوي راهي نامعلوم فرار مي كند وشايد تصور مي كند آغوشي در آن سوي سراب برايش باز است; صدايش مي كني كه نرو، برگردد. تابخواهي بلند شوي پايش ليزمي خورد و روي برفها مي افتد واندام تكيده اش نقش بر زمين مي شود. خون غليظ قرمزرنگي روي برفها جاري مي شود. احساسهايت همه مچاله شده اند. به او مي رسي و بي درنگ درآغوشش مي كشي. باگوشه چادر خون سرش را پاك مي كني و به او خيره مي شوي. گونه هايش تب كرده اند، چشمانش را بسته است چهره اش آرام ومعصوم و بي دغدغه به نظر مي رسدولي در نهان كودكانه اش بلوايي برپاست. كمي قرار گرفته است كه آرام پلك از هم باز مي كند. سعي داري لبخندي بزني - هرچند خشك و تظاهرآميز - لبخندت را بي جواب نمي گذارد و او هم لبخندي سرد بر لبان خودش مي آورد. مي پرسي، اسمت؟ چيست با سوال تو دگرگون شده و هراسان اندكي به اطراف مي نگرد و مي گويد: الگار ( ) 2 به افق مي نگري و در مفهوم اسمش محو مي شوي. مصمم مي شوي كه او را با خودت بياوري و با دستانش الگاري ناگسستني ببندي. تا به خودت بيايي در يك لحظه جستي مي زند و آغوشت را از هم مي گسلد و دوباره زاري مي كند: من مادرم را مي خواهم، مادرم؟ كجاست.. من سردم است! و تازه با اين حرفش بيادت مي افتد كه در اين برف سنگين او تنها يك پيراهن چيندار كوتاه بر تن دارد. صدايش مي كني كه بيا با روسري من خودت را بپوشان. ولي او داد مي كشد كه برو... از تو خوشم نمي آيد، من مادرم را مي خواهم. در گفته هايش كه محو مي شوي دوباره او را گم مي كني. فكر مي كني شايد او به همين جا تعلق دارد و جاي ديگر زندگاني برايش مقدور نخواهد بود. حالا مي تواني بدون رودررويي با چشمان پاكش او را بدرود بگويي. غمي بي پايان در دلت سنگيني مي كند و حتي يك لحظه ياد دخترك رهايت نمي كند. آخرين نظرهايت را به اطراف مي اندازي و مي داني كه بنمار تنها نيست اينجابنمارآباداست. همه جابنمار است و هستندبنمارهايي كه حتي باتمام آثار خود در زير خاك مدفون شده اند. مي داني كه تحمل اين همه درد از قدرت و توان تو خارج است. بلند مي شوي و مسيرت را مي گيري و آنهمه را به خودلايزال مي سپاري و صاحبان امر ولايت. چند قدمي نرفته صداي پايي در روي برف كشان كشان به گوشت مي رسد به پشت سرت كه برمي گردي; خودش است الگار... ف - محمدي - ساله 18 از شهرستان هريس - 1 بنمار يكي از روستاهاي زلزله زده اردبيل است. - 2 الگار اسم تركي دختر است به معني عهد و پيمان ناشكستني.