Hamshahri corpus document

DOC ID : H-761202-39969S1

Date of Document: 1998-02-21

من آقاي رئيس جمهوري را به محل كارش رساندم عصبانيت رئيس جمهوري را هم ديدم در خيابان امام خميني (ره ) تاكسي مي راندم. مثل هميشه يك مسافر سوار كردم. هنوزبيست سي متري بيشتر نرفته بودم كه ترمز كردم. در اين هنگام يك آقاي روحاني را به همراه همسرشان سوار كردم. ايشان مقصدشان را دفتر رياست جمهوري اعلام كردند. علي بهجت پناه وقتي اين جملات را ادا كرد در صدايش لرزه اي افتاد و با هيجان ادامه داد: خيلي جاخوردم. باورم نمي شد. آن آقاشخص رئيس جمهوري محبوب و منتخب ملت ايران بود. من هر روز گروهي از مردم كشورم را سوار تاكسي مي كنم اما آن روز منتخب و عزيز اين مردم را سوار كرده بودم. حالا ديگر احساس مي كنم تاكسي من شكل كوچك شده كل كشورم است. علي بهجت پناه درباره گفت وگويش با رئيس جمهوري مي گويد: وقتي متوجه شدم ايشان هستند، گفتم، آقاي رئيس جمهور، دفتر رياست جمهوري كه چيزي نيست، هركجاي ايران كه بخواهيد برويد با جان و دل شما را مي برم. بهجت پناه از احساسش در آن لحظات مي گويد: تاكسي من كه تا قبل از آن پذيراي كارگران زحمت كش، كارمندان شريف، زنان و مردان خوب شهرمان بود و من آنها را به محل كارشان مي رساندم، اين بار ميزبان نماينده همه مردم خوب كشورمان بودم و او را به سمت مركز حكومت و تصميم گيري جمهوري اسلامي مي بردم. وي كه هنوز بغضي در گلو داشت، گفت: اشك در چشمانم حلقه زده بود. نمي دانم چرا اما به ياد شعارهاي انتخاباتي ايشان افتادم به ويژه آن جمله اي كه مي گفتند: انسان داراي كرامت، حرمت و شخصيت است. از اينكه مي ديدم رئيس جمهوري اين قدر من، مردمي است احساس غرور مي كردم. دلم مي خواست همه مردمي كه در آن خيابان در حال حركت بودند ايشان را مي ديدند. دلم مي خواست داد بزنم آي بر مردم، صندلي يي كه هر روز كارگر و زحمت كش و كارمند و بي پول و باشرف تكيه مي زندامروز رئيس جمهوري تكيه زده است. بهجت پناه چندان ميل نداشت از صحبت هايش با رئيس جمهوري بگويد، فقط گفت: ايشان از من پرسيدند: اوضاع و احوالم چطور است. من گفتم: خدا را شكر آقاي رئيس جمهور، وضع كار خوب است اما لوازم يدكي خيلي گران است. تاكسي من رنواست 21 و لوازم اش كم و گران. آقاي خاتمي پرسيدند: مگر تاكسيراني به شما لوازم؟ نمي دهد من گفتم: وقتي احساس كنند خيلي دير شده مي دهند! وي در اين باره چنين شرح مي دهد: وقتي به تقاطع سي تير رسيديم ايشان ناگهان عكس بزرگ خودشان را ديدند و بعد با خشم و فرياد و عصبانيت گفتند: مگر نگفته ام اين كارها را نكنند. اين چه كاري است انجام داده اند. چرا تصوير مرا نصبكرده اند، مقصر اين كار؟ كيست مردم هزار بدبختي دارند، آنوقت عكس مرا بزرگ مي كنند و به در و ديوار مي زنند. وي سپس با لبخندي رازآميز مي گويد: دلم قرص شد. فهميدم رئيس جمهور فقط نمي خندد و شايد من جزو معدود كساني باشم كه هم آرامش، هم لبخند و هم خشم رئيس جمهوري را ديده ام. علي بهجت پناه راننده اي كه آقاي رئيس جمهور را به محل كارشان رساند، درباره ميزان كرايه اي كه از ايشان گرفت مي گويد: وقتي به مقصد رسيديم ايشان خواستند كرايه بدهند، اما من گفتم: آقاي رئيس جمهوري حضور شما در اين تاكسي براي هميشه من و خانواده ام را بيمه كرده است و چه مزدي بالاتر از اين كه نماينده عزيز و محبوب كشورم را سوار كرده باشم. و هر چه ايشان اصرار كردند حاضر نشدم از ايشان و همسرشان كرايه بگيرم. آقاي بهجت پناه بعد از لحظاتي سكوت ادامه مي دهد: دلم نمي خواست به اين سرعت به محل كار رئيس جمهوري برسيم، اما رسيديم. وقتي ايشان خواست از پله هاي ساختمان رياست جمهوري بالا بروند بي اختيار نزديك شدم ايشان را در آغوش گرفتم و رئيس جمهوري محبوبم را بوسيدم.