Hamshahri corpus document

DOC ID : H-761202-39940S1

Date of Document: 1998-02-21

آن عارف عاشق; امام جعفر صادق (ع ) ذكر امام جعفر صادق (ع ) در تذكره الاولياء آن سلطان ملت مصطفوي، آن برهان حجت نبوي، آن عالم صديق، آن عالم تحقيق، آن ميوه دل اوليا، آن گوشه جگر انبياء، آن ناقل علي، آن وارث نبي، آن عارف عاشق، ابومحمد جعفر صادق - رضي الله عنه -. گفته بوديم كه اگر ذكر انبياء وصحابه و اهل بيت كنيم، يك كتاب جداگانه مي بايد. و اين كتاب شرح حال اين قوم خواهد بود، از مشايخ، كه بعداز ايشان بوده اند. اما به سبب تبرك به صادق - رضي الله عنه - ابتدا كنيم، كه او نيز بعداز ايشان بوده است. و چون از اهل بيت بيشتر سخن طريقت او گفته است و روايت از او بيش آمده، كلمه اي چند از آن حضرت بيارم كه ايشان همه يكي اند. چون ذكر او كرده آمد، ذكر همه بود. نبيني كه قومي كه مذهب او دارند، مذهب دوازده امام؟ دارند يعني يكي دوازده است و دوازده يكي. اگر تنها صفت او گويم، به زبان عبارت من راست نيايد، كه در جمله علوم و اشارات و عبارات بي تكلف به كمال بود. و قدوه جمله مشايخ بود و اعتماد همه بر او بود. و مقتداي مطلق بود و همه الهيان را شيخ بود و همه محمديان را امام بود. هم اهل ذوق را پيشرو بود و هم اهل عشق را پيشوا. هم عباد را مقدم بود و هم زهاد را مكرم. هم در تصنيف اسرار حقايق خطير بود، هم در لطايف اسرار تنزيل و تفسير، بي نظير. و از باقر - رضي الله عنه - بسي سخن عظيم نقل كرده است. و عجب مي دارم از آن قوم كه ايشان را خيال بندد كه ] اهل سنت و جماعت را با اهل بيت چيزي در راه [است. كه اهل سنت وجماعت اهل بيت اند به حقيقت. و من آن نمي دانم كه كسي در خيال باطل مانده است. آن مي دانم كه هر كه به محمد - صلي الله عليه و علي آله و سلم -ايمان دارد و به فرزندان ويارانش ايمان ندارد، او به محمد - عليه الصلواه والسلام - ايمان ندارد. تابه حدي كه امام اعظم شافعي -رحمه الله عليه - در دوستي اهل بيت به غايتي بوده است كه به رفضش نسبت كردند و محبوس داشتند. و او در اين معني شعري گفته و يك بيت از آن اين است: شعر لوكان رفضا حب آل محمد فليشهد الثقلان: اني رافض نقل است كه يك بار داود طايي پيش صادق آمد و گفت: اي پسررسول خدا! مرا پندي ده، كه دلم سياه شده است. گفت: يا باسليمان! تو زاهد زمانه اي. تو را به پند من چه؟ حاجت. گفت: اي فرزند پيغمبر! شما را بر همه خلايق فضل است و پند دادن همه بر تو واجب. گفت: يا با سليمان! من از آن مي ترسم كه به قيامت، جد من دست در من زند كه: چرا حق متابعت من؟ نگزاردي اين كار به نسبت صحيح و نسب قوي نيست. اين كار به معامله اي است كه شايسته حضرت حق افتد. داود بگريست و گفت: بار خدايا! آن كه معجون طينت او از آب نبوت است، جدش رسول است و مادرش بتول، بدين حيراني است. داود كه باشد كه به معامله خود معجب ؟ شود. نقل است كه يكي پيش صادق آمدو گفت: خداي را به من نماي. گفت: آخر نشنيده اي كه موسي را گفتند: لن؟ تراني گفت: آري. اما اين ملت محمد است كه يكي فرياد مي كند كه: راي قلبي ربي. و ديگري نعره مي زند كه: لم اعبدربالم اره. صادق گفت: او را ببنديد و در دجله اندازيد. او را ببستند و در دجله آب انداختند او را فرو باز برد برانداخت. گفت: يابن رسول الله الغياث، الغياث. صادق گفت: اي آب! فرو برش. فرو برد. باز برآورد. گفت: يابن رسول الله! الغياث، الغياث. صادق دگر بار گفت: اي آب! فرو برش. همچنين فرو مي برد و برمي آورد، چندين كرت. چون اميد از خلايق به يكبارگي منقطع گردانيد، اين نوبت گفت: يا الهي! الغياث، الغياث. صادق گفت: او را برآريد. برآوردند و ساعتي بگذاشتند تا باز قرار آمد. پس گفتند: او رابرآريد. بر آوردند و ساعتي بگذاشتند تا باز قرار آمد. پس گفتند: خداي را؟ ديدي گفت: تا دست در غيري مي زدم، در حجاب چون مي بودم به كلي پناه بدو بردم و مضطر شدم، روزنه يي در درون دلم گشاده شد. آنجا فرو نگرستم. آنچه مي جستم بديدم و تا اضطرار نبود آن نبود، كه امن يجيب المضطر اذا دعاه. صادق گفت: تا صادق مي گفتي، كاذب بودي. اكنون روزنه را نگاه دار كه جهان خداي - عزوجل - بد آنجا فروست. و هر كه گويد كه خداي عز و جل - بر چيزست، يا در چيزست و از چيزست، او كافر بود. و گفت: هر آن معصيت كه اول آن ترس بود و آخر آن بنده عذر، را به حق رساند و هر آن طاعت كه اول آن امن بود و آخرآن عجب، بنده را از حق تعالي دور گرداند. مطيع با عجب، عاصي است و عاصي با عذر، مطيع. و گفت: مكر خداي - عز وجل - دربنده نهان تر است از رفتن مورچه، در سنگ سياه، به شبتاريك. و گفت: عشق: جنون الهي، است. نه مذموم است و نه محمود. و گفت: سر معاينه مرا آن گاه مسلم شد، كه رقم ديوانگي بر من كشيدند. و گفت: از نيكبختي مرد است، كه خصم او خردمند است.