Hamshahri corpus document

DOC ID : H-761130-39831S1

Date of Document: 1998-02-19

سرقت! پشت ميز محكمه رفع نياز و حوائج ضروري، اشتياق براي بهبود وضع زندگي، از عوامل مستعدكننده رواني، براي ارتكاببرخي جرائم به شمار مي روند ساعت 10 صبح روز دوشنبه از خانه بيرون آمدم، به قصد سرقت... از خيابانهاي خلوت وارد كوچه مي شوم جلوي پلاك 12 موتورم را پارك مي كنم، زنگ مي زنم، از پشت آيفون زني جواب مي دهد، تشريف بياوريد دم در. زن در را مي گشايد، من مامور تامين مي خواهم اجتماعي ام، مشخصات اهالي منزل را بنويسم، شروع به نوشتن مي كنم اما وانمود مي كنم خودكارم جوهر ندارد. زن باور مي كند. زن به داخل مي رود، كنار در دختر بچه چهارساله اي نگاهش را به چهره ام مي دوزد، از او درخواست يك ليوان آب مي كنم، او هم به داخل مي رود. با اين ترفند وارد منزل مي شوم. مظنون به سرقت 30 سال سن دارد ولي چهره اش بيشتر نشان مي دهد. روي نيمكت دادگستري نشسته، دستش قفل شده به دست قانون، به دست مامور. مي پرسم: شغلت چه؟ بود توي يه شركت كار مي كردم، ديگه نرفتم. چرا بدهي داشتم... تنها زندگي؟ مي كني نه، زن دارم، اما بچه.. حرفش را فرومي خورد... يك نخ سيگار مي خوام، حالم بده... چرا رفتي؟ دزدي از بي كسي، نداري... چاقو براي چه حمل؟ مي كردي مي خواستم صاحب خانه، آن خانم را بترسانم. فرم بيمه را از كجا؟ آوردي پيدا كردم، توي كيسه زباله، كنار خيابان. - دزد; دزد صداي فرياد زن از ته كوچه بود، زن مي دويد، خون آلود مرد از درون خانه به دنبالش; مرد چاقو بدست، با هول و هراس زن كمك مي خواست و مرد از مهلكه مي گريخت. بدنبالشان دويدم. (شاهد ماجرا مي گويد ) ساعت 10 و نيم صبح روز دوشنبه با موتوسيكلت راهي خيابان مي شدم، متوجه داد و فرياد انتهاي كوچه شدم، لحظه اي توقف كردم. مردي كه مي دويد، ترك موتورم سوار شد، پشت سر من، تهديدم كرد با چاقو گفت: راه حركتي بيفت نكردم، بلافاصله پياده شد، در چند قدمي رهگذران او را گرفتند. (شاهدماجرا گفت ) زن پشت ميز محكمه مي ايستد... سه بار زنگ مي زند، پشت آيفون، صداي مرد خود جواني است، را كارمند بيمه معرفي مي كند، مشخصاتمان رامي خواهد، مي خواهد يادداشت كند، اما اظهار مي كندخودكارش نمي نويسد، به اتاق مي روم، وقتي او برمي گردم، وسط حياط ايستاده. مي گويد: بچه ات را بفرست پايين نترسه! چند قدم به من نزديك مي شود. مرد مي گويد: كليدها را بده، صدايت هم در جلوتر نياد مي آيد، در يك آن، چاقو را زيرگلويم مي گذارد; به سختي نفس مي كشم، عقب، عقب به طرف هلم ساختمان، مي دهد. قلبم در سينه مي كوبد، فرياد مي كشد: درست راه برو، فشار دستش گردنم را منقبض مي كند، حس خفگي، بي تابم مي كند.. دخترم رنگ پريده و مات به ما نگاه مي كند.. مرد با تحكم: از پله ها برو پايين.. در پيچ پله ها فشار سنگيني را حس مي كنم، بوي مرگ مي دهد. به انتها مي رسيم، دستم به در بسته اتاق مي خورد، تيزي چاقو را زيرگلويم حس مي كنم اگر وارد اتاق ممكن شويم، است هر دويمان را بكشد، فكر زندگي دخترم مرادگرگون مي كند، با تمام نيرو دستم را روي لبه چاقومي گذارم، او را به عقب هل مي دهم، تيز و برنده، دستم را مي شكافد، تعادلش بهم مي خورد. با تمام نيرو مي دوم، فاصله پله ها تا حياط طولاني شده; فرياد مي كشم، مي دوم. انگار همه كر شده اند، كسي صدايم را نمي شنود; بدنبالم مي آيد، سنگيني قدمهايش را پشت سرم حس مي كنم. از زيرزمين بيرون مي دوم، در حياط راباز مي كنم، فرياد مي كشم، او مي دود، به وسط كوچه مي رسيم، كمك مي خواهم، درد شديدي در وجودم تابمي خورد. رهگذران به كمك مي آيند... اگر كشمكش ادامه مي يافت، ممكن بود قتلي اتفاق بيفتد (قاضي گفت ) رفع نياز و جوائج ضروري، اشتياق براي بهبود وضع زندگي، از عوامل مهم مستعدكننده رواني، براي ارتكاب برخي جرائم به شمار مي روند. گاهي اوقات، افراد تحت فشار وضعيت خاص براي نجات خود از گرفتاري و بهبود وضع زندگي خود و يا درحالت بحراني كه ناشي از تاسف از وضع خوب گذشته است مرتكب جرم مي شوند. سرقت و يا به قتل رساندن، براي تصاحب مال، از جمله جرائم ارتكابي است كه افراد در شرايط بحراني انجام مي دهند. از پشت سر صدايش در فضا مي پيچيد، صداي زني كه هر لحظه نزديك بي انصاف مي شود حالا من جواب اين بچه روچي بدم، وقتي بدنيا اومد بهش بگم بابات دزد بود. بابات پول نداشت. نتونست آبرومند زندگي كند. زن به ديوار دادگستري تكيه مي دهد، زن تاب مي خورد، چادربه چهره مي كشد، خم مي شود، عق مي زند، آنچه را مردانجام داده، زن بالا مي آورد، تنهايي را، غربت را، زن تكرار درد مادر شدن را بالا مي آورد. خبر دادن، حال همسرت بهم خورده، وقتي رسيدم، حالش خيلي بد بود، با آمبولانس رسوندمش بيمارستان سجاد. (متهم مي گويد ) بچه اي كه قرار بود به دنيا بياد مرده، بايد سقط برويد بشه، يك بيمارستان ديگه، اينجا هزينه جراحي گران است. (دكتر گفت ) اينهمه انتظار به سرم خراب شد، سومين بار بود كه بچه ام در شكم مادر مي مرد. همان شب در بيمارستان هدايت، دوبار همسرم جراحي شد، يك هفته درمان طول كشيد، درمان طولاني بامراقبتهاي ويژه، بيماري نادريه، هزينه زيادي دارد، خيلي هم نمي شود اميدوار بود. همسرم روز به روز ته مي كشيد، لاغر مي شد. براي چندمين بار، اجاره خانه عقب هر افتاد روزصاحب خانه مي آمد، با مشتري. حكم تخليه گرفته بود... چند جا مي رويم، اما اينقدر پول پيش مي خواهند كه برامون ممكن نبود. دستم تنگ بود، كلي خرج كرده بودم. هيچ كس، نداري نمي فهميد. قرار شد، اسبابهايمان را جمع كنند، بزارند بيرون... صبح از خانه بيرون آمدم، به قصد سرقت... افسانه خليلي