Hamshahri corpus document

DOC ID : H-761125-39451S1

Date of Document: 1998-02-14

اين اشك از سر شوق است به مناسبت بزرگداشت عزت الله انتظامي در شانزدهمين جشنواره فيلم فجر (بخش آخر ) هامون دست آخر مي رسيم به قصه غصه بي انتهاي آدميان: عشق. به جرات مي توان گفت كه هامون خشن ترين فيلم رمانتيك مهرجويي و شايد تاريخ سينماي ايران است. آنچه كه اين فيلم را از همتاهاي خود متمايز كرده ظرافت شاعرانه نگاه فيلمساز به لحظه ها و جزييات زندگي است. اين همان چيزي است كه در اولين فيلمش گاو نيز به چشم مي خورد و در هر كدام از فيلم هايش به گونه اي هامون عمل مي كند فرهادي است كه به شيريني امروزي عشق مي ورزد كه به واسطه هزار سال شكاف بين اين دو، شيرين ديگر پذيراي فرهاد نيست، و چه زيباست وقتي كه ماي امروزي با فرهاد هزار سال پيش همدردي مي كنيم و نه با شيرين امروزي. دراين بين وكيلي وجود دارد كه پيوند دهنده قلبهاست. اما از او نيز كاري برنمي آيد تا جايي كه عاشق، اميد از او مي گيرد و خود دست به كار مي شود. اينجا شايد نكته قابل ذكر حضور عزت الله انتظامي در نقش وكيل است كه اگر او بازي نمي كرد، بود و نبود اين شخصيت لطمه اي به جايي نمي زد چرا كه از هم گسيختگي شخصيت باعث شده كه حتي هامون نيز اميد به او نبندد، نمي دانيم، شايد خواست كارگردان بوده. الله اعلم. ـ 2علي حاتمي شايد علي حاتمي را بتوان تنها فيلمسازي دانست كه دغدغه فرهنگ امروز جامعه را داشته است. حاتمي درآثار خود چندان با واقعيت هاي معاصر كاري ندارد وبيشتر دوستدار مناسبات سنتي به ويژه در خاندان قاجار است. البته اين گذشته گرايي از صافي ذهن علي حاتمي مي گذرد كه بدون شك بي دخل و تصرف نيست. همين مي تواند مقدمه اي شود براي بررسي آثاري چون حاجي واشنگتن، كمال الملك و جعفرخان از فرنگ برگشته كه همگي حاصل وقفه هايي بين ساخت هزار دستان هستند. حاجي واشنگتن حاتمي در حاجي واشنگتن همچون ديگر آثار تاريخي و غيرتاريخي خود سعي دربه تصوير كشيدن انسان تاريخ ساز دارد. حاج حسينقلي خان نوري ( صدرالسطنه ) از سوي ناصرالدين شاه به عنوان نخستين ايلچي (سفير ) ايران در امريكاانتخاب مي شود و راهي آنجا مي گردد. همين يك جمله نشان از انساني دارد كه قصد دارد واقعه اي مهم را در تاريخ ايران رقم بزند. از لحاظ بازيگري حاجي واشنگتن را مي توان روي ديگر فيلم گاو دانست: مردي به چيزي دل مي بندد اما در انتها آن را از دست مي دهد و ديوانه مي شود با اين تفاوت كه گاو خاستگاهي اجتماعي دارد و سازنده اش مهرجويي است وحاجي واشنگتن سند تاريخي دارد كه سايه حاتمي بر او افتاده است. بازي در حاجي واشنگتن جرات مي خواهد. اينكه يك تنه بتواني تمام علايق، دغدغه ها و افكار صدرالسلطنه را بي هيچ ياوري جز دوربين در تنهايي بازسازي كني و آن را با برداشتي كه حاتمي از تاريخ دارد مطابقت دهي. اوج بازي وي لحظه اي است كه با عروسكي حرف مي زند كه مي پندارد يگانه دخترش است. لحظه اي كه از دلتنگي خود مي گويد از دلتنگي انساني مي گويد كه از خود به عذاب آمده و نه از ديگران. حاجي واشنگتن قبل از علي حاتمي متعلق به عزت الله انتظامي است. كمال الملك تكيه حاتمي در طراحي قصه و نگارش فيلمنامه پيش از آن كه بر تحولات دراماتيك و منطق منتج از آن استوار باشد، بر پوسته قصه، يعني كلام استوار است. شخصيت ها خود را تعريف مي كنند يا به واسطه ديگران تعريف مي شوند. وجه غالب پيشبرد داستان نيز گفت و گوست و گفت وگونويسي حاتمي كه بسيار اديبانه است بيشتر شايسته استفاده در مقالات ادبي است و اينجاست كه كار دشوار بازيگر دشوارتر مي شود، همخواني شخصيت با كلام. در كمال الملك نيز اين معضل ديده مي شود. كلام شاه، نقاش، نگهبان و... چندان تفاوتي ندارند، پس بازيگر خود بايد تفاوت ها را ايجاد كند، بويژه در شخصيت شاه كه عصايي هم قورت داده! با اين اوصاف و با وجود آنكه ناصرالدين شاه را قبلا بازيگري به خوبي بازي كرده، انتظامي زندگي در نقش شاه را با آن حركت چشم ها و دست ها به خوبي القا مي كند واز اين امتحان هم سربلند بيرون مي آيد. جعفرخان از فرنگ برگشته كه كاش برنمي گشت! و اين همه را دچارعذاب نمي ساخت. جعفرخان... روايت پريشاني از شخصي است كه به فرنگ رفته و حالا بيكاره تر از قبل به ايران برگشته. فيلم مي توانست به كمدي موقعيت نابي تبديل شود، اما چيز! درهم و برهم و عجيب و غريبي شده كه ته هر نمابه سرنماي ديگر نمي خورد. فيلم تقابل دنياي سنتي و مدرنيزم است كه حرف هميشگي علي حاتمي است، اما حالا به گونه اي درآمده كه انگار علي حاتمي نيز حرف خود را قبول ندارد. گرچه انتظامي با همان قدرت و صلابت هميشگي از همه پيشي گرفته، اما بازهم اين نقطه قوت از ضعف كار هيچ نمي كاهد كه هيچ گونه همخواني با بقيه اجزاء هم ندارد. ـ 3ديگران از ميان آثار عزت الله انتظامي به سختي مي توان بهترين ها (از لحاظ بازيگري ) را انتخاب كرد، چرا كه وي هميشه آن چنانكه در خورپدر بازيگري ايران است جلو دوربين ظاهر اما گشته مي توان از بين آنها به دو فيلم ناصرالدين شاه آكتور سينما وروسري آبي كه شايد بيشتر از همه مورد علاقه خودش است، پرداخت. ناصرالدين شاه آكتور سينما تصوير عكاسي مي گويد: من اينجا بودم. تصوير سينمايي مي گويد: من اينجا هستم. (كريستين متز ) روزگاري انسان حتي در برقراري ارتباط ساده ( كلامي ) دچار مشكل مي شد. به حدي كه كم كم سعي در ايجاد زبان كرد. اما امروزه، افراط در برقراري ارتباط، انسانها را سردرگم و در نهايت به تنهايي كشانده. ناصرالدين شاه آكتور سينما بازگويي انسان ديروز است كه در تقابل با دنياي امروز قرار گرفته است. اين تقابل در فيلم لحظه اي نمود مي يابد كه ناصرالدين شاه كنار مشدحسن گاو شده. با اين تفاوت كه مشدحسن با مرگ گاوش به تدريج دچار دگرديسي شده و ناخواسته به هيات گاو در اما مي آيد ناصرالدين شاه از عشق گلناز مي خواهد آكتور سينما شود، بنابر اين برعكس مشدحسن خود خواسته نقش گاو رابازي مي كند، از اين رو شخصيت ناصرالدين شاه پيچيده و بدين ترتيب كشفش از طريق بازيگر به مراتب مشكل تر است. اما عزت الله انتظامي بازهم در مانوري بي نظير كه براي كمتر بازيگري پيش مي آيد همه را مرعوب خود كرده و در دو نقش مظفرالدين شاه و شاه باباجان (ناصرالدين شاه ) گلي ديگر را به ثمر مي رساند كه همين شايد باعث پيروزي بي چون و چراي وي بررقيبانش شد. روسري آبي از همان عنوان فيلم درمي يابيم كه با فيلم زنانه اي روبرو هستيم، پس بي شك لطافت برفيلم سايه انداخته است. فيلم از آغاز با صداهاي درهم و برهم زناني شروع مي شود كه براي كار روانه كارخانه مي شوند و بعد از اين نما - آوا با چهره ي مردي روبرو مي شويم كه با صلابت و در عين حال محبت براي سركشي كارخانه خود رفته و از همان اولين برخوردش نفسي راحت مي كشيم كه نه! خوشبختانه اين يكي، كارخانه دار بدجنس و پول پرستي نيست. پس حسابهايمان را با خود صاف مي كنيم كه با شخصيتي دوست داشتني روبرو هستيم. شخصيتي كه هم براي همسر عزيز از دست رفته اش اشك مي ريزد و هم براي دختري كه تاب و توان از او ربوده بدون اينكه نگاهي ملامت جويانه داشته باشيم كه جانبش را هم مي گيريم. انتظامي اين نقش را قبلا نيز تجربه كرده بود در فيلم قيامت عشق. با اين فرق كه در قيامت عشق شخصيت بين هوس و ايمانش در جدال است در حالي كه رسول روسري آبي بين احساس و عاقبت عملش سردرگم است. از سويي ديگر رسول روسري آبي را مي توان باليرشاه شكسپير قياس كرد. درليرشاه; ليرخواهان تقسيم مايملك خود بين سه دخترش است و با ناآگاهانه پذيرفتن دو دختر بزرگ خود كه مظهرشرند و راندن دختر كوچكش كه مظهر مهر است روزگار را بر خود و ديگران سياه و تباه مي كند. اما رسول، ليرشاهي است كه به آگاهي رسيده و با حرف دختركوچكش كه از تنهايي مي گويد مصمم مي شود كه دست به عمل بزند و با وجود مخالفت هاي پي درپي دو دختر بزرگش اجازه هيچ گونه دخالتي در امور زندگيش را به هيچ كس نمي دهد و راه خود را پيش مي گيرد. با اين همه آنچه درفيلم به نمايش در مي آيد، بيشتر ممنوعيت هاست تا اشتياق ها، كه توسط هم اطرافيان سركوب مي شود و با نگاه مرطوب رسول كه در سرتاسر فيلم با آن روبرو هستيم اين ممنوعيت ها را بيشتر مي بينيم. اماروسري آبي رسول را نااميد نمي كند و همچنان كه وي را در پي دختر در حالي كه گردوخاك مي كند مي فرستد به او مي گويد: نااميد نباش روسري آبي همان آسمان بالاي سر توست. منتها تنها به اندازه بالاي سر تو. و سرانجام و به قول عزيزي اينها همه هست و اين همه انتظامي نيست. انتظامي را بايد ديد، ديد و ديد. او را بايد هنگام نقش ساختن و هنگام جلو دوربين رفتن ديد (نمي گويم بازي كردن چون اين واژه را دوست ندارد ). انتظامي را بايد هنگامي ديد كه در خيابان ها در پي ديدن مابه ازاي نقشش در بين مردم سرگردان است و سرانجام بايد هنگامي ديد كه در سينما در برابر شخصيت خود ساخته اش اشك مي ريزد و ندانيم اين اشك از سرشوق است يا چيز ديگر. ما كه به انتظار ديدن جهان پهلوان تختي روزشماري مي كنيم. افروز فروزند