Hamshahri corpus document

DOC ID : H-761123-39386S1

Date of Document: 1998-02-12

پشت ميز محاكمه شاهد قتل مادر هولناك ترين اتفاق در زندگي يك كودك ساعت 11 شب شهريور 17بيمارستان چهره مرد آشفته نشان مي دهد، زن بي حال و خون آلود، فريادش ازته حنجره بالا نمي آيد، او را با برانكارد به اورژانس مي برند. دقايقي بعد... پزشك رو به مرد مي گويد: خون زيادي ازش رفته، قسمت طحال دچار خونريزي و جراحت شديدي شده، من نتوانستم كاري متاسفم بكنم.، مرد سرخ شده، سكوت مشت مي كند، به پيشاني مي كوبد، پاهايش تاب ايستادن ندارند، مي گويد: تقصير خودش بود... ولي؟ چرا! لحظه ايي بعد، زن روي در برانكارد، ملحفه اي پيچيده اند، او راهي سردخانه مي شود. با اطلاع به حوزه انتظامي، پابه خانه مي گذاريم... در يكي از شرقي ترين خيابانهاي تهران، در كوچه ايي تنگ وناهموار، در خانه ايي حياط گشوده مي شود خانه را اتاقهايي قديمي احاطه كرده اند، به طرف اتاق خانواده.... هدايت مي شويم. درب اتاق روي زمين افتاده است، امنيتي براي خانه نيست، يك كارد استيل با دسته ايي سياه، آغشته به خون در گوشه اتاق، و خونهاي پاشيده شده به ديوار رنگ و رو رفته گچي، خبرهولناكي را در خود نشان مي دهدو بساط درس و مشق و وجود كتاب، كودكي مدرسه رو را خبرمي دهد. صاحبخانه كه پيرزني سالخورده است، مضطربانه مي گويد: شب شده بود، آقا مرتضي رفت اومد، تو اتاقشون، كه بعد ازمدتي سروصداشون بلند شد، وقتي اومدم، در اطاق بسته بود، فكركردم جر و بحث هميشگي فهيمه باشوهرشه، به اتاقم برگشتم، ولي صداشون بلندتر مي شه، خونه رو گذاشته بودند روسرشون. گفتم: خدا به خير بگذرونه، از وقتي اينجارو اجاره كردن، آروم و قرار نداريم. يك مرتبه ديدم، مژگان دخترشون، در اتاقم رو باز رنگش كرد، پريده بود، به طرفم دويد، گفت: مامانم... مي لرزيد، زبانش بند اومده بود، دست مژگان رو مي گيرم و به طرف اتاقشان مي روم. درب اتاق شكسته و فهيمه افتاده روي زمين، اول فكر كردم حالش بهم خورده، گفتم: فهيمه... رفتم جلو دست زدم; تكانش دادم، دستم خيس شد، خون بود... شوهرش هم عصباني بود; دوراتاق مي چرخيد، گفت: خودش خودش زد، عصباني شد.. او رفت ماشين آورد، و فهيمه را بردند به بيمارستان; ديگه خبري ندارم. مرعشي همسايه خانواده... مي گويد: من آنشب خانه نبودم، خبر ندارم... فقط مي دونم، يك سيزده، چهارده سالي مي شد با هم زندگي اين مي كنند، فهيمه خانم همسر دومشه، اماهميشه با هم جر و بحث داشتند. جهت تكميل تحقيقات و اجراي دستورات قضايي، از پزشكي قانوني استعلام مي گردد; و سپس گزارش معاينه جسد از پزشكي قانوني واصل مي شود: پس از تشريح، وضع جسد و اعلام علت مرگ، با توجه به شكل جراحات و عمق آن، خودزني بعيدبه نظر مي رسد. ـ پرونده گشوده مي شود; قاضي! آقاي مرتضي... شما متهم به قتل همسرتان خانم فهيمه... هستيد، اظهارات خود را بيان؟ كنيد ـ مرد پشت ميز محاكمه مي ايستدمي گويد: من اين كارو گفتم نكردم، كه، خودش زد، خودش زد. قاضي: اختلافات شما بر سر؟ چه بود آيا خانم فهميه... همسردوم شما ؟ بود مرد: از همسر اولم، پنج فرزنددارم، به واسطه علاقه ايي كه به ايشان داشتم، او را به عنوان همسر دوم انتخاب كردم. اواما هميشه بهانه هاي زيادي مي گرفت، به من مي گفت شبهابايد زود برگردي، من ديگه طاقت اين اتاق نمناك رو ندارم. بريم يه جاي بهتر، منهم نمي توانستم تامين كنم. هميشه به همسر اولم حسودي مي كرد، مي گفت: براي او همه چيز تهيه مي كني، ولي براي من هيچي، بعد با هم جرو بحث مي كرديم. قاضي از شب حادثه بگوييد. مرد: از جرو بحث خسته شده بودم، من مي خواستم بروم بيرون، كه صداي فريادي شنيدم; برگشتم ديدم; زنم روي زمين افتاده و چاقو فرو رفته در سينه اش. قاضي: ثمره ازدواج شما يك دختر 12 ساله است آيا به آينده او فكر ؟ نكردي مرد: سكوت مي كند و... وكيل تسخيري پرونده در موردانگيزه قتل؟ مي گويد به لحاظ فقر فرهنگي، يك ازدواج مجدد غلط، عدم رعايت عدالت در زندگي انگيزه زناشويي و بهانه ايي براي مشاجره كه باعث بوجود آمدن حادثه اي تلخ شده است، يعني اين فرد باداشتن پنج فرزند، تصميم به اختيار كردن همسري ديگر كرده است، كه نتوانسته عدالت را درمورد آنها برقرار كند. بايد بگويم، در اول مسئله وجداني است، اگر مرد نمي تواندتامين كند، نبايد زن دوم بگيرد، اينها نتيجه هوس راني است. براي پيشگيري از چنين وضعيتي چه بايد؟ مي كرده اند ـ طبق قانون، اختلافات ازطريق دادگاه حل و فصل بجاي شود، بوجود آوردن جو تضاد ومشاجره، زن بايد مراجعه مي كرده به مراكز دادگستري، و خواستارمسكن مناسب مي شده تا با طرح تقديم دادخواست در دادگاه به وضعيت او رسيدگي مي شد. پشت ميز محاكمه خالي مژگان است، حاضر نمي شود حرفهايش رابزند، آنچه مي خوانيد، مطالبي است كه او براي بازپرس تعريف كرده است. من و مادرم بيشتر وقتها تنها بوديم، به مادرم مي گفتم كه وقتي بابا اومد، بهش مي گم كه چرا اينقدر مارو تنها؟ مي ذاره ولي هر بار كه بابام مي اومد، نمي تونستم بگم، انگار چيزي گلوم رو فشار مي داد. شب شده بود، مشقهايم را مي نوشتم، مادرم چراغ روشن كرد تا گرم شويم، كه در باز مي شود، پدرم بود بعداز يك هفته، مادرم كه چشمشش بهش دق مي افتد، دليهاي چندوقته را سرش خراب مي كند، مادرم مي گويد: كجا بودي راه مرد، گم؟ كرده اي پدرم مي گويد: گرفتار بودم، بچه ام مريض بود، نتوانستم. مادر مي گويد: فقط اونا فقط مهمند، اونا مريضي بي انصاف دارند.، يكبار مدرسه بچه ات سرزدي ببيني، چرا بچه ات؟ نمره نمياره پدرم روي چراغ گاز خودش راگرم مي كرد، كه يكباره به طرفم اومد گفت: اين آشغالهارو جمع كن، از جلوي چشمم دورشو. منهم كتابهايم رو جمع كردم رفتم تو صندوق خونه. مادر گفت به بچه چي كار حالا داري، دق دليتو سر اون خالي مي كني. كه مادر با او درگير شد. من ازلاي پرده نگاهشون مي كردم. مادرم او را هل داد به عقب، گفت، بزار برم، مي خوام از اين خونه برم تا از دست تو راحت بشم. كه يك مرتبه چشم پدرم افتادبه چاقويي كه روي ميز بود، ازروي گاز برداشت و مادرم راپس زد و چاقو را در سينه اش فرو كرد; چشمهايم را بستم، مادرم فرياد زد مرا كشتي... قطرات اشك مجالي براي حرفهاي مژگان نمي دهد.... مژگان 12 ساله پا به دوران نوجواني نگذاشته دستخوش آشوب و هوس ديگران مي شود، اوشاهد قتل مادر به دست پدراست. او صحنه قتل عزيزترينش را ديده است. آيا اين هولناك ترين اتفاق درزندگي يك كودك؟ نيست اين حادثه چه تاثير منفي در زندگي و آينده او؟ دارد به راستي چه كسي به او پاسخ ؟ مي دهد افسانه خليلي