Hamshahri corpus document

DOC ID : H-761108-38586S1

Date of Document: 1998-01-28

روايتي موحش نقدي برسلمان تنها تازه ترين اثر ياشار كمال اشاره: سلمان تنها تازه ترين رمان ياشاركمال نويسنده ترك است. اين رمان را تيلدا كمال همسر نويسنده، به انگليسي برگردانده و آن Harvillانتشارات را در 311 صفحه به چاپ رسانده است. آنها كه بلنديهاي بادگير راخوانده اند به ياد دارند كه نلي دين، راوي درجايي داستان، سرگذشت هيث كليف راسرگذشت يك فاخته مي خواند. ياشار كمال نويسنده كرد هم با نگارش سلمان تنها شرح حال فاخته اي ديگر را به قلم آورده و اين يگانه وجه همبستگي اثر او با رمان عظيم اميلي برونته نيست. در بي سروساماني جنوب جنگ زده تركيه، مردي شريف و پاك، به نام اسماعيل آقا به پسرك كم سن و سالي برمي خورد كه برخلاف خودش كرد نيست. در واقع پسرك نه در شكل و شمايل، نه در زبان، كمترين قرابتي با هيچيك از اقوام و فرهنگهايي كه اسماعيل مي شناسد، ندارد. او به وضع موحشي نحيف و بيمار است و بوي چرك و عفونت مي دهد. با اين همه اسماعيل او را مي پذيرد و به دست مادرش مي سپارد تا با داروهاي خانگي درمانش كند و بعد بر آن مي شود كه او را چون فرزند خود بار آورد و از بذل هيچ محبتي به كودك دريغ آنچه نمي ورزد در قبال اين محبت نصيبش مي شود سرسپردگي سلمان (نامي كه پسرك را بدان صدا مي زنند ) به اوست; حسي كه از يك شيفتگي پرشور شكننده هيچ كم ندارد. هنگامي كه زارا، همسر پسري اسماعيل، به نام مصطفاي به دنيا مي آورد، شادي وصف ناپذيراسماعيل او را بر آن مي داردكه نو رسيده را بر سلمان رجحان دهد. در روند زندگي رونق يافته و پرهيزكارانه وي، اين يگانه افت او از كمال اخلاقي است. و بعدها ترحم، مهرباني فطري و نيز نوعي حس مسئوليت او را به دلجويي از سلمان سوق اما مي دهد سلمان را زخمي التيام ناپذير در رسيده است; او نسبت به مصطفاي خردسال نفرتي سبعانه در سر مي پرورد، نفرتي كه بر سراسر زندگي پسرك سايه اي از بيم مي گسترد. حال ديگر، سلمان فاخته اي است تمام عيار. سلمان ماند هيث كليف، معماي اخلاقي مهيبي است. خشونت پاره اي نازدودني از سرشت اوست و دستاورد آن براي او هيچ نيست مگر لذتي بدوي. يكي از فصول فوق العاده و سخت به يادماندني كتاب فصل دل بستن سلمان به كبكي است كه از چنگال مرگ رسته و حال همه جا در پي پسرك مي رود. سلمان كه رفته رفته از اين وضع دلزده پرنده مي شود، را پيش روي مارهاي زنگي مي اندازد تا آن را بكشند و چون چنين نمي شود، در برابر چشمان بهت زده پدر و برادر خوانده، سر كبك را از بدنش مي كند; عملي ناخواسته كه براي خود او نفرت آور است. تنها در اواخر كتاب است كه ما در مي يابيم برسلمان، پيش از آن كه كشف شود، چه رفته است - محروميتهاي ناشي از فجايعي جنگ، كه پيش چشمانش رخ داده، پيوستن او به خيل عظيمي از كودكاني كه براي بقا، باندسركشي از جنايت كاران و اوباش تشكيل داده اند و زباني خاص خود پديد آورده اند، و چون لاشخورها در حومه شهر پرسه مي زنند; برخي آدمكش اند، برخي زباله گرد. براي خواننده جاي هيچ شكي نيست كه سرگذشت سلمان به تراژدي مي فرجامد. كمترين دليل براي رفع چنان ترديدي، كاربرد همسرايان در جاي جاي رمان است. كمال آواي روستائيان و كشت كاران همسايه را به كار مي گيرد تاواقعه فرجامين را بر پرده آورد. همسرايان پژواك فرهنگ ارتداد، عامه، و ضربالمثل هادردامي فراخ و تو به تو ازبدگماني ها و كژخيالي ها هستند -دامي كه سرانجام بهتان زن وبهتان زده را توامان در خودفرو مي كشد. البته كه مردم مي گويند سلمان فرزند نامشروع اسماعيل است; البته اسماعيل (كه ما خود شاهد بوده ايم چگونه باتن دادن به ذلت بارترين كارهاي كمرشكن دامن خود را از فقر ودربه دري رهانيده ) به باورآنها، از راههاي ناصواب به نان و نوايي رسيده است، و البته كه نبايد هيچگاه به كردها اعتمادكرد... اين رمان، جدا از قدرت جاذبه اش، اثر چند وجهي است; و يكي از وجوه نه چندان كمرنگ آن توجه اش به تنش ها وتعصبات نژادي به مثابه عوامل تحريك كننده و ناشناخته هويت است. پشتيباني علني ياشار كمال از حقوق كردها (به ويژه در تركيه ) و زشت رفتاري دولت كشورش با او بر كسي پوشيده او نيست درسلمان تنها ما را روياروي زيبايي و نوعدوستي مي نشاند و دريچه اي از رنجها و جهان نگري كردهاي تركيه را برما مي گشايد. با اين همه، اگر چه نمي توان مشكلات زندگي اسماعيل وخانواده اش را از كرد بودن آنها جدا دانست، خطاست كه اين اثر را رماني عمدتا سياسي يااجتماعي بپنداريم. سلمان تنها تراژدي كج فهمي هاي خودسرانه است. اين اثر روايتي موحش نيزهست. زيرا كمال بينش تراژيك خود را به دنياي جانوران بسط مي دهد. رمان مملو از وصف زندگي حيوانات و پرندگان است. اما با وجود زيبايي شعر گونه بسيار صفحات و توجه بوم شناختي نويسنده در به تصوير كشيدن سرزميني مسحوركننده و زبان باشكوه، چيره بر اثر، زبان خشونت و رنج است. خشونت ورنجي كه بيشتر پيكره هستي رازير پنجه خود دارد. در هر يك از فرازهاي كتاب كه هنر كمال در شعر و انديشه به اوج غمناكي مي رسد، اين حقيقت جاندارتر است: [او ] ترس را در زندگي خويش شناخته بود، ترسي كه او را به جنون مي كشاند و از مرز فراتر نيستي، مي برد. شايد مرگ راستين اين بود، اين ترس فرساينده كه تلخ تر از مرگ بود، اين كه آدمي خود را فراسوي هر حسي بيابد، فراسوي عشق، عاطفه، شادي، دوستي، زيبايي، فراسوي ترحم، درد وايثار. اين ترسي كه بر كنه دل سلمان فرود آمده بود يا او را به انجام كاري جنون آميز مي كشاند، يا تطهير يافته، از مرگ فراترش مي نشاند... سلمان به طور حتم دست به كاري جنون آميز مي زند. آيا اين عمل او را تطهير؟ مي دهد نمي توان به جرات حدس زد. اما هرچه هست، در پايان اين اثر جسورانه روح خواننده تعالي مي يابد. نويسنده: پل بايندينگ مترجم: پرتو شريعتمداري منبع: Review Literary ژانويه 1998