Hamshahri corpus document

DOC ID : H-761102-38139S1

Date of Document: 1998-01-22

برترين داستانها... نگرشي نو به سوره و قصه حضرت يوسف در قرآن مجيد جستار گشايي: شگفت داستانيست قصه يوسف يا احسن القصص. به راستي زيبايي آيات كتاب خدا در سوره يوسف به اوج مي رسد و آنگونه كه امام علي ( ع ) تعبيرفرموده است همه قصه هاي قرآن زيبايندولكن قصه يوسف (ع ) منها احسن. باري لطائف و حكمتهاي مندرج در اين داستان از همان آغاز چشم خردمندان و گوهرشناسان را خيره ساخته وهركس به فراخور حال تفسير و تعبيري از اين درياي گوهرخيز ارائه نموده است. اما به راستي بايد گفت كه پس از حضرات معصومين سلام الله برترين عليهم اجمعين، و ژرفترين تفسيرها را مي بايد در لابلاي تعابيرو تاويلهاي عارفان پارسي زبان كه عمدتا صبغه اي ادبي به خود گرفته دريافت. تاويلهاي عارفانه از كل يا از اجزاي سوره و قصه يوسف ( ع ) در آثار عرفاني ما با هيچ نمونه ديگري از لحاظ ظرافت و زيبايي وگستردگي قابل قياس نمي باشد. از سوي ديگر، با دستاوردهاي نقد و تئوري ادبيات وعلم تاويل (هرمنوتيك ) و بحثهاي تطبيقي در حوزه ادبيات داستاني، راههاي نويني براي گشايش رازهاي قصه ها و بخصوص اسرار بي منتهاي قصه يوسف باز شده است. با اين ابزارها شايد بتوان لايه اي ديگر به معناي اصيل و الهي آن نزديك شد، هرچند كه فهم نهايي قرآن در نهايت مختص اولياء خداوند و خاصان درگاه ربوبي است. مقاله حاضر، متن سخنراني آقاي دكتر عطاءالله مهاجراني است كه پنجشنبه هفته قبل در دفتر پژوهش و انديشه وزارت فرهنگ و ارشاداسلامي در فرهنگسراي نياوران انجام گرفته كه نكته هاو مباحث آن مي تواند آموزنده باشد. سرويس معارف بحثي كه من انتخاب كردم، سخن گفتن درباره يكي ازسوره هاي قرآن كريم است. همه ما با سوره يوسف وهمه ما با داستان يوسف آشنا هستيم. سوره يوسف، سوره دوازدهم قرآن و نيز در جزء تنها دوازدهم هست سوره اي است، در ميان داستانهاي قرآن كه مشخصا و منحصرا درباره يك داستان صحبت مي كند. موضوع سوره نيز داستان حضرت يوسف است. البته درموارد ديگري هم اشاره به يوسف شده، مثل سوره انعام آيه هشتاد و چهار، سوره غافر، آيه سي و چهارم اماداستان به شكل كلي و جامعش در سوره يوسف مطرح شده است. در شروع سوره اشاره اي است به قصه گويي خداوند متعال و اينكه اين قصه، قصه يوسف، بهترين قصه هاست. قصه گويي خداوند قابل انديشيدن معمولا است هنرمندان ما كه كار خلاقي مي كنند و قصه مي نويسند، اين خلاقيت در حوزه انديشه و خيال آنها شكل مي گيرد، خيلي در عالم واقع نقشي ندارند، تاثيري نمي توانند بگذارند. در عالم خيال و انديشه است كه شخصيتهايي را مي آفرينند، با اين شخصيتها زندگي مي كنند حتي گاه اگر شخصيتي در داستان آنها مي ميرد، غمگين شده و مدتها گريه مي كنند. در مورد بالزاك نقل مي كنند كه وقتي شخصيتي از داستان او مي مرد، وي با صداي بلند گريه مي كرد به خاطر اينكه آن شخصيتي كه در قصه آورده بود، شخصيتي كاغذي و بي ريشه و مصنوعي نبود. شخصيتي واقعي بود. در واقع آن شخصيتهايي كه در قصه ها هستند، از شخصيتهاي واقعي، واقعي ترند. زيرا در طول زندگي انسان، هزاران هزار انسان مي آيند، زندگي مي كنند و مي ميرند و فراموش مي شوند اماشخصيتهايي كه در قصه ها مي مانند، واقعي هستند. ما مي توانيم با آنها زندگي بكنيم، خداوند وقتي قصه مي گويد، اين قصه گويي از اين جهت امر شگفتي است كه خداوند از يك زاويه معمار هستي است. خود او آفريننده يوسف و زليخا، برادران يوسف و مدين، مصر و عزيز و.. است و از يك سوي هم قصه گو، معمار خودش است يعني; آنچه را كه معماري كرده، در هستي روايت به مي كند همين دليل چون نسبتي است ميان خداي آفريننده; خلاق بزرگ و ميان روايتي كه مي كند، اين روايت، روايت حق است. روايت تخيلي گمانه زني و خيال پردازي خداوند نيست قصه مي گويد در قرآن. واژه قصه در قرآن به معناي پي جويي است. در ادبيات جديد هم، زماني كه به داستان و عنصر داستان توجه كرده اند، امري كه تقريبا همه در آن نظر مشترك دارند اين است كه ما به عنوان داستان بايد اين دغدغه را داشته باشيم كه چه اتفاقي مي افتد. البته يك وقت داستان، مايه و هويت مستحكمي ندارد، بايد صفحات زيادي را بخوانيم تا ببينيم چه اتفاقي مي افتد. گاهي به دليل ضرباهنگ و تكاني كه انديشه و زبان در داستان دارد، گويي بعد از هر صفحه ما منتظر هستيم كه چه اتفاقي مي افتد نه بعداز يك فصل يا پس از دهها صفحه. البته يكي از بزرگترين داستان نويسان روزگار ما گفته است كه كاش مي توانستم داستاني بنويسم كه در هر سطر اتفاقي بيفتد. يعني خداوند وقتي سطري را مي خواند، در سطر بعدي اتفاق ديگري مي افتد و خواننده مجال نمي يابد كه قصه را بر زمين بگذارد. حتي سطر را نمي شود رها كرد. زيرا در هر سطر يك تكان و التهاب وجود دارد كه بالطبع، خواننده را نگه مي دارد. پي جويي معناي دقيق قصه است، حتي در سوره 28 قرآن مجيد كه داستان حضرت موسي مطرح شده نام اين قصص سوره، است، يعني سوره داستانها. در اين سوره از واژه قصه استفاده شده: قالت لاخته و هي قصيه; به خواهر موسي گفت و خواهر موسي در جستجو و دنبال موسي مي رفت. همگونگون سبد دريكي از شاخه هاي نيل حركت مي كرد. مادر موسي به خواهر موسي گفت كه تو به دنبال سبد برو و ببين كه آن سبد به كجا؟ مي رود همين گونه كه حركت مي كرد، اين حركت را قرآن مي گويد; وهي قصه قصيه، در جستجوي سبد بود كه به كجا مي رفت. گويي ما هم در مورد قصه به جستجوي آنيم كه به كجا مي رود و به كدام نقطه مي رسيم. اين واژه; قصه، در واقع قصه اي است كه نسبتي با حقيقت دارد و نه تنها با واقعيت. قصه هاي قرآن هم با امر واقع نسبت مي يابند و هم با حقيقت. به عنوان نمونه در سوره آل عمران در آيه 62 هست: ان هذا لهو قصص الحق. اين داستانها، داستانهايي هستند، متناسب در باحقيقت آيه دوم سوره يوسف مي خوانيم: نحن نقص عليك احسن القصص. ما براي تو قصه مي گوييم، بهترين قصه ها را. و يا درسوره اعراف آيه : فاقصص 76 القصص لعلهم يتفكرون; براي مردم قصه بگو كه بيانديشند. قصه براي انديشيدن است، نه براي فراموش كردن انديشه. گاه ممكن است كه ما گمان كنيم كه بايد قصه براي خواند، آنكه فراموش كرد، و نه اينكه قصه بايد خواندبراي اينكه انديشيد. نسبتي است ميان خواندن و ميان انديشيدن نه ميان خواندن و فراموش كردن آنچه كه ازاموري جدي است و انديشه برانگيز. اين قصه كه به عنوان زيباترين و نيكوترين قصه هاي قرآن مجيد ذكر شده، مورد توجه بسياري از مفسران ما قرار گرفته. در اينجا لازم است كه من اين نكته را عرض كنم - هرچند بحث مستقلي را مي طلبد - اينكه تفاوتي است ميان تفسير قرآن مجيد و تاويل قرآن مجيد. مفسر معمولا كسي است كه ابهام لفظ را برطرف مي كند، اما تاويل كننده كسي است كه پيچيدگيهاي معني را برمي شمارد. گاه يك لفظ نياز به پژوهش و بررسي دارد. گاه بايستي معاني مختلفي را جستجو كرد و به عمق آن معاني رسيد. در تفسيرعياشي در جلد يكم، بحثهاي گوناگوني را درباره شناخت قرآن مجيد ذكر كرده است و اين روايت بسيار مهم آمده است: ان للقران عبارات و اشارات و لطائف و دقائق. قرآن كتابي است كه مثل هر كتاب ديگري، آكنده از عبارتهاست. جملاتي كنار هم قرار گرفته اند و اين قرآن مجيد است. در كنار اين عبارات اگر دقت كنيم، اشاراتي هم درقرآن هست. يعني مي توان از هر عبارتي، اشارتي رادريافت. به اصطلاح نكته ها هست بسي، محرم اسرار ؟ كجاست در واقع در هر عبارتي مي توان رازي را پيدا كرد. در ميان رازهاي هر اشارتي مي توان لطايفي را پيدا كرد. اين مرحله بعدي است، كه يك نفر رازدان هست و مي تواند متني راكه مي خواند، بين سطور يا رازهاي متن راه بيابد و سايه روشنهايش را شناسايي كند و آنگاه پس از شناسايي، خواهد دانست كه در ميان رازها، رازهاي ديگري نيز هست كه مكتوم و پنهان شده و مي توان آنها را شناسايي كرد; رازرازها. و البته رازراز رازهايي هم وجود دارد دقايقي كه بايستي توجه كرد و به آنها عبارات رسيد براي افرادي است مثل ما كه اطلاعات محدود و متوسطي داريم. دل مي بنديم به عبارات قرآن مجيد. اشارات براي كساني است كه تلاش مي كنند، يك مرحله نزديك تر بشوند به كتاب آسماني ما. لطايف براي كساني است كه اشارتها، آنها را راضي نمي كند و دقايق براي كساني است كه در متن لطايف مي گردند و به دقيقه مي رسند و نكته مهم اين است ميان انسان خواننده و بين كتابي كه براي خواندن هست. قرآن يعني كتاب خواندني، يا كتابي كه يك نظامواره است، كتابي كه هماهنگ است، كتابي كه متفرق و پريشان به لحاظ هويت و ماهيت نيست. براي آنكه، اين نسبت را پيدا بكنيم كه انسان، آن اشارت، دقيقه و آن لطيفه را درست دريابد، بايد خود او هم چنين نسبتي پيدا كند. همانگونه كه شنيده ايم و در قرآن هم آمده; كساني كه پاك نيستند، به قرآن دست نزنند. اين دست نزدن، يك وقت، دست نزدن به لفظ قرآن است كه بله بايد انسان وضو داشته باشد، اما اگر خواستيم به معاني دست بزنيم، و طبيعي است، همانگونه كه بايستي براي كميت، لفظ و ماده، طهارت داشت، براي معني هم بايد طاهر بود. آن وقت امكان شناخت لطيفه و دقيقه هم فراهم مي آيد. يعني نسبتي است ميان كتاب و بين جان انسان كه مي توان آن را شناخت. در اينجا، هنگامي كه قصه شروع مي شود، زيباترين قصه ها، كه مورد توجه بسياري از مفسران قرار گرفته است، و بعضي هايش را من اشاره مي كنم. اندوه و شادي در اين قصه بسيار مي آيد، از اين رو نيكوترين قصه هاست. گفته اند; احسن القصص يعني: اوجع القصص، دردناكترين قصه هاست. به تناسب عمقي كه درد در قصه پيدا مي كند و غم پيدا مي كند، قصه زيبا نسبتي مي شود ميان غم و شادي است، شادي در سطح هست و غم در عمق حتما دقت كرده ايد، انساني كه شادمان مي شود، چهره اش گشاده و باز مي شود، گويي فيزيك انسان به فضاي بيشتري نياز دارد تا شادي خودش را نشان بدهد زيرا شادي در فضا و سطح توسعه پيدا مي كند ولي غم در عمق توسعه مي يابد، درست يك نسبت ديگري دارد همانگونه كه سطح، محدود است براي شادي، غم بي نهايت است براي غمگين بودن. غم هم يك تفاوتي با غصه خوردن پيدا مي كند. غمگين بودن براي سفره نيست، براي سفره مي توان غصه خورد، براي خانه كوچك مي توان غصه خورد اما غمگين بودن متناسببا مفاهيم ديگري است. اين تعبير زيباترين قصه ها را، حضرت امير ( ع ) هم توجه كرده اند كه همه قصه هاي قرآن زيبا هستندولكن قصه يوسف (ع ) منها احسن; همان تعبيري كه در قرآن هم ذكر شده است. البته اين نكته اي كه من عرض كردم درباره تفاوتي كه ميان فهم متن و آيات براي ما وجود دارد; خاص مسلمين نيست زيرا پيش از اين، مورد بحث و بررسي مفسران كتاب مقدس هم قرار گرفته است. يكي از تاويلگران كتاب مقدس به نام سوئيدنبرگ، تعبيري دارد كه كتاب مقدس مثل سه آسمان مي ماند: آسمان بالايي، آسمان مياني، آسمان پاييني. آسماني كه نسبتي با طبيعت پيدا مي كند، آسماني كه با معنويت نسبت پيدا مي كند و آسماني كه با امر قدسي نسبت مي يابد. در اين مورد بسيار بحث شده است و ازآن مي گذريم. نكته اي كه اينجا اهميت دارد، اين است كه قصه با يك خواب آغاز مي شود. خوابي كه يوسف يوسف مي بيند در كنار يعقوب در ميانه روز خوابيده، آفتاب هم بر چهره يوسف مي تابد يوسف خواب مي بيند كه يازده ستاره، ماه و خورشيد در برابر او سجده كردند. اين خوابي است كه متناسب با آفتابي كه بر چهره او مي تابد، همه قصه چيزي نيست، جز بازشدن همان خواب. يعني درست همان جمله و همان عبارت كه شروع داستان است كه يوسف براي پدرش نقل مي كند كه البته در كتاب مقدس در سفر پيدايش، يوسف، خواب را براي برادرانش تعريف مي كند. البته در آنجا دو خواب آمده. در خواب اول، يوسف مي بيند كه بافه هايي را چيده و آماده كرده اند در صحرا و يكدفعه بافه اي كه متعلق به يوسف است بلندتر قرار مي گيرد. يوسف، هنگامي كه خواب را براي برادران تعريف مي كند، مورد حسادت آنها قرار مي گيرد كه مبادا برآنها سروري يابد. اين خواب را قرآن نمي گويد. خواب قرآن، همان خواب سجده ستارگان، ماه و خورشيد است در برابر يوسف. اين خواب وقتي اتفاق مي افتد و آن روشنايي كه بر چهره يوسف است، در همه قصه به اين معني است. خداوند در قصه گويي خيلي توضيح به ما نمي دهد. ما در خواندن قصه مشاركت داريم، در فهم قصه. اينگونه نيست، و خداي رحمان هم در هر امري، قصه را توضيح نمي دهد. مثلا در موقعي كه يوسف در چاه است، قرآن مي گويد كه يك كاروان آمد. آن كس را كه آب مي آورد، دلو فرستاد خودش را در چاه انداخت. گفت: بشارت داديم، اين بچه را، اين پسر را. ديگر قرآن توضيح نمي دهد كه كاروان آمد ونزديك چاه رسيدند، به آب نياز داشتند، بعد گفتند كه تو برو آببياور... يعني همه مواردي كه در يك قصه اشاره مي شود، همه واژه هاتراش خورده است و البته كلمه هايي هم انتخاب شده اند كه اين كلمات نسبتهايي كه به لحاظ صوتي و لفظي برقرار مي كنند، يك نسبت و زيبايي را القاء مي كنند كه غير از آن است كه در واقع ما بتوانيم براي فعل و اسمي كه به كار مي بريم، يك تفاوتهاي ديگر را در ديگر زبانها به كار ببريم. به محض اينكه دلورا انداخت، مسلما مشاركت مي كنيم در فهم قصه، به اين شكل كه: وقتي دلورا در چاه انداخت، قرار بود آب از چاه بيرون بياورد، ولي يوسف چون رسن را ديد، آن را به دست گرفت و آمد بالا. و آن فرد گفت كه مژده اين جوان اينجاست و اين پسر اينجاست. در اين خواب براي ما قرآن نمي گويد كه پسران يعقوب، دوازده نفر بودند اما وقتي كه يوسف در خواب مي بيند، يازده ستاره، ماه و خورشيد، ما جستجو مي كنيم و درمي يابيم كه برادران او يازده تا بودند، مادر او خورشيد و پدر او ماه بود و همه در برابر او سجده كردند و نكته قابل توجه آنكه، بعدا يوسف آن نسبتي كه پيدا مي كند با آفتاب، اين نسبت در ادبيات ما مورد توجه قرار گرفته است! مثلا در نظامي مي خوانيم: - شعرموازي: 12/0 311 حاشيه ميانه 0 هر روز كه صبح بردميدي يوسف رخ مشرقي رسيدي به آفتابيوسف مي گويد: يوسف مشرقي يعني آفتاب. يعني هركس كه اين خواب را و در آن فضا ديد، خودش به چهره ديگري تبديل مي شود كه نكات شگفتي من در برخي تفاسيرديدم، كه قابل بررسي هستند. زيبايي يوسف را با زيبايي آفتاب تشبيه هنگامي كرده اند كه از كوچه هاي مصر مي گذشت، گويي آفتاب مي تابد. تمثيلي كه دارند، نسبت يوسف با آفتاب است. در توطئه، برادران، پيراهن يوسف را از تن وي به درمي آورند و سپس خون آلود كرده و براي پدرمي آورند كه گرگ، يوسف را خورد و اين هم بنابه تعابيري كه امروزه داريم، يك نوع آشنايي زدايي عجيب و غريباست، به نحوي كه يك باره گرگ در ذهن ما يك موجود معصوم جلوه مي كند، مايي كه به شكل معمولي در ذهنمان گرگ را يك موجود خطرناك و انسان كش مي دانيم در مقايسه با برادران يوسف حس مي كنيم كه اين گرگ مورد ظلم واقع شده است، وقتي برادران يوسف نسبت به يوسف - كسي كه در منتهاي لطف و صداقت است و در قرآن نيز بر اين ويژگي يوسف تاكيد شده و به عنوان مشخص ترين ويژگي يوسف از آن ياد مي شود، گويي همخانه و همراه با حقيقت زندگي مي كند، يوسف ايهاالصديق، تعبيري كه بارها در همين سوره از آن استفاده شده است. برادران پيراهن خون آلود را نزد يعقوب مي آورند. درست مانند قصه نويسي كه امروزه، هر نمادي را كه به كار مي برد، مترصد است كه دوباره در كجاي داستان اشاره هاي بسيار دقيق را به آن نماد داشته باشد، پيراهن در اين جا چنين نقشي را ايفا مي كند. چنانكه وقتي داستانهاي بسيار معروف رامي خوانيم، مي بينيم كه نويسنده در آغاز داستان و در بعضي از نقاط اشاره هايي را باقي مي گذارد كه بعدها مثلا در 200 صفحه بعد - و يا در پايان رمان باز مي شود. و خواننده به ياد آن اشاره اولي مي افتد كه در چنين جايي خود را نشان داده است. چنانكه اشاره كردم پيراهن در اين داستان، يكي از اين اشاره ها است خواب نيز مي تواند اشاره و نمادي ديگر به حساب بيايد، داستان با خوابيوسف شروع شد، اما خواب در كل داستان يوسف به نمادي كليدي تبديل شده و نقش خود را بازي مي كند، خواب يوسف، خواب دو نفري كه در زندان هستند، خواب ساقي فرعون يا عزيز، خواب آشپز فرعون و بعدها نيز خواب خود فرعون. اگر دقت كنيد اين خوابها به مانند زنجيره اي كنار هم قرار مي گيرد; به نحوي كه داستان با اين خواب شروع و اين خواب باز مي شود و همه نسبتي با خواب يوسف دارند، پيراهن هم چنين وضعيتي دارد، سه بار پيراهن يوسف در اين داستان مطرح شد، بار اول پيراهن خون آلود را برادران يوسف براي يعقوب مي آورند و عنوان مي كنند كه يوسف را گرگ خورد. برادران وقتي يوسف را مي ديدند به جاي اينكه، حقيقت روشنايي، پاكي و درخشندگي وي را ببينند، تاريكي هاي خودشان را مي ديدند. براي اينكه تاريكيهاي خود را جبران كنند ناگزير به ناديده گرفتن يوسف و در نهايت به چاه انداختن او شدند. مرحله بعدي كه پيراهن در داستان مطرح مي شود زماني است كه زليخا به دنبال يوسف است و پيراهن يوسف رامي گيرد. مرحله سوم پيراهن يوسف است كه برادران يوسف براي يعقوب مي برند و اين ازشگفتيهاي اين داستان است كه همان برادراني كه روزي پيراهن خون آلود را بر دست گرفتند و به نزد يعقوب آمدند و گفتند: يوسف را گرگ خورد همانان سالها بعد با همان پيراهن آمدند كنار يعقوب كه اين پيراهن يوسف است لذا مي بينيم كه اين پيراهن در سر فصلهايي بسيار تعيين كننده به عنوان نمادي استفاده مي شود. خوابها نيز كه به آن اشاره كردم چنين حكايتي دارند. يعني در مرحله خواب يوسف، خواب آن دو نفر و خواب فرعون، نسبتي كه اين سه (خوابها ) با هم و پيراهن با هم پيدا مي كنند، جالب توجه است. يوسف وقتي اين خواب را مي بيند، گويي اجمال وخلاصه شده زندگي خود را در آن مي بيند. زندگي او ( يوسف ) در اين خواب خلاصه شده است كه بايد در طول عمر يوسف گشوده شود. تعبيري كه بسياري از مفسران براي سوره حمد به كار مي برند كه گويي همه قرآن كريم در سوره حمد فشرده شده است و يا روايات متعددي كه تمامي قرآن را در بسم الله الرحمن الرحيم فشرده مي داند، همه داستان يوسف نيز در اين خواب چكيده شده است، منتها تفاوتي كه يوسف با ديگران پيدا مي كند، آن است كه معني اين خواب و كلمات آن را مي داند. تاويل كه در آغاز سخن اشاره كردم همين معني را مي دهد كه به واسطه آن انسان مي تواند نسبت به امري كه اتفاق مي افتد، فهم ديگري هم پيدا بكند، كه البته اين تاويل زماني درباره رفتارها است كه قرآن مجيد توضيح مي دهد تاويلي را نسبت به رفتارهاي كسي به مانند خضر كه به تعبير مفسرين دانش الهي داشت. موسي به نزد خضر آمد، مشاهده كرد كه خضر در حال سوراخ كردن كشتي است، موسي نگران مي شد و فرياد و پرخاش مي كرد. اما وقتي بعد خضر براي موسي توضيح مي داد، وي راحت چرا مي شد موسي پرخاش؟ مي كرد براي اينكه اطلاع نداشت، به همين خاطر هم خضر به موسي مي گفت: تو نمي تواني صبور باشي به خاطر اينكه استطاعت لازم براي صبوري را نداري، صبوري استطاعت و مي خواهد، كيف تصبر، مالم تحبه خبرا.. البته صبر هم خود انواعي دارد، صبر معمولي كه كسي صبور اما معترض است، صبر جميل، يعني صبور اما به مانند دريا آرام است هيچگونه اعتراض و پرخاش را در وي نمي بينيم. حافظ مي گويد: -شعرپله اي: 0 312 حاشيه من 0ميانه كه از آتش غم چون خم مي در جوشم مهر بر لب زده خون مي خورم و خاموشم اين اظهارات از آدمي است كه صبر جميل داردصبري كه; طوفاني در درون يك نفر برپا اما شده، وقتي به وي نظر مي افكنيم آرامش و وقار را در وي مي بينيم. در اين مورد كه مطرح است، وقتي يوسف خواب را مي بيند، اين امكان را دارد كه كلمات و رفتارها را تاويل كند. در قرآن مجيد به صراحت ذكر مي شود كه ما به يوسف، تاويل احاديث را آموختيم، كه البته در قرآن مجيد شش مفهوم مختلف براي تاويل در مواقع و مواضع متفاوت مطرح شده است. اين مورد ( خواب ) وقتي اتفاق مي افتد، يوسف نسبت به خوابي كه ديده است مي تواند تاويلي را داشته باشد، در مرحله بعدي اين تاويل نسبت به خواب دو نفري است كه در زندان پيش يوسف بودند و خواب خود را براي يوسف تعريف مي كنند. يكي گفت من خواب ديدم، ساقي پادشاه هستم و جامي در دست دارم و در حال پذيرايي از فرعون هستم، ديگري گفت كه: من سبدي از نان بر بالاي سرم گذاشته بودم و مرغان هوا از اين سبد تكه هاي نان را مي بردند. يوسف (ع ) در تعبير خواب آن دو مي گويد: تو كه خواب ديدي با جام از فرعون پذيرايي مي كني، برمي گردي و آزاد مي شوي و دوباره به پذيرايي از فرعون مشغول مي شوي. و تو كه خواب ديدي مرغان هوا از سبد نان تو برمي دارند و مي روند. اعدام و به دارآويخته خواهي شد و مرغان هوا مي آيند از گوشت بدنت تغذيه مي كنند. اين مورد كه در بخشي از قصه است متناسب باآن تعبيري كه از قوي ترين تصويرهاي قرآن شما مجيداست در نظر بگيريد، رودخانه اي را فرعون خواب مي بيند كه از متن رودخانه 7 گاو خوشرنگ و بزرگ بيرون مي آيند و اين گاوها در صحرا حركت مي كنند و بعد هم در ادامه خواب مي بيند كه هفت گاو لاغر، زشت و تيره رنگ به دنبال آنها حركت مي كنند و آنها را مي خورند كه بعدا يوسف ( ع ) آن را به هفت سال آباداني و هفت سال قحطي تعبير مي كند، و توصيه مي كند كه بايستي خود را براي زمان قحطي آماده بكنيم. تعبيري كه قرآن مجيد در باره خواب اول - خواب ديدن ستارگان وماه و خورشيد - به كار برده و بسياري از مفسرين ما به آن توجه داشته اند به گونه اي است كه گويي ستارگان و ماه و خورشيد، به شكلي هوشمندانه و از روي بصيرت و آگاهي سجده مي كنند. گويي كه زبان هستي زبان ديگري است. لذا اگر تعبير اين باشد كه منظور از ستارگان و ماه و خورشيد، همان برادران و خانواده يوسف هستند، هوشمندي معناي ملموس تري به خود مي گيرد، و اگر معني و تفسير با هستي و آفتاب هم تلاقي پيدا بكند، اين در زمره مواردي است كه مورد بحث قرار گرفت. در روايات ما ذكر شده خداوندمتعال نيمي از زيبايي را به يوسف داد و نيمه ديگر را به همه هستي. خب، در اين صورتي كه فردي نيمي از زيبايي همه آفرينش را دارد و بانويي مثل زليخا دلبسته او هست، در چنين مقطعي قرار مي گيرد، كه اتفاقا قرآن هم اين مواجهه را بسيار راحت توضيح داده است به نحوي كه آدمي فكر مي كند اگر اين سوره، سوره اي در قرآن مجيد نبود و يك قصه نويس، آن را مي نوشت و از ما درخواست صدور مجوز را مي كرد احتمالا ما به آن اجازه نمي داديم!! چرا كه فكر مي كرديم، ملاحظاتي كه در اين زبان هست را نمي بايست اين گونه به كار مي برديم. قرآن بسيار راحت اين گفت وگو و مواجهه را بيان مي كند. وقتي يوسف در اين موقعيت قرارمي گيرد نسبت به آنچه كه چشم مي پوشد، ارزش پيدا مي كند، يعني آنچه كه ازدست مي دهد، به وي ارزش و اعتبار مي بخشد. اين قصه سه گونه عشق راتوضيح عشق مي دهد، يعقوب نسبت به يوسف، يعقوب فرزندش را دوست دارد، و در اين عشق زياده روي مي كند، چرا كه به گونه اي عشق خود را ابراز مي كند كه ديگر فرزندان او تحريك مي شوند. آنها در هرزماني مي بينند كه يعقوب يوسف را در آغوش گرفته و يوسف سر بر دامن او گذاشته و خوابيده نوع است نگاه و گفت وگو، و همه اين حركات بر حسادت برادران دامن مي زند. ضمن اينكه برادران يوسف، پيامبرزاده اند و علي القاعده افراد بدذاتي هم نيستند ولي اين عشق سركش يعقوب به يوسف، برادران را تحريك حتي مي كند اين تغيير را به كار مي برند كه ان ابانا، لفي ضلال مبين اين ] باباي ما اصلا گمراه شده است. [ عشق زليخا نسبت به يوسف نيز عشقي سركش است. تعبيري را من در يكي از تفاسير ديدم كه براي زليخا آنچه اهميت دارد، تن يوسف است نه روح وي. زليخا اصلا كاري با روح يوسف ندارد. چرا كه، وقتي به هدف خودش نمي رسد، يوسف را متهم مي كند، آدمي وقتي كسي را متهم مي كند، كه براي روح او ارزشي قايل نباشد، وگرنه كسي وي را متهم نمي كند. بلافاصله وقتي يوسف را متهم مي كند، اين معني مي رساند كه فقط پيكر يوسف براي وي اهميت داشته اين است هم گونه اي از دوستي و عشق است. اما عشق ديگري كه در كل داستان ديده مي شود و مي تواند از جمله شگفتيهاي داستان مورد توجه اصحاب نظر باشد، مهر بيكران يوسف نسبت به همه آدميان است. برادراني كه وي را در چاه انداختند ومشقت ها و سختي ها را بر وي روا داشتند به نزد يوسف مي آيند. آنهابسيار نگران هستند، چرا كه كودكي راكه هيچ امكان دفاعي در مقابل يازده برادر قدرتمند نداشته است به درون چاه مي اندازند. حال همان برادران به نزد كسي مي آيند كه تمامي قدرتهاي نظامي، مادي و سياسي را در اختيار دارد، در زمان مواجه با آنان، حضرت يوسف مي گويد: من شما را سرزنش هم نمي كنم. اين گفته، از ظرفيت و مهري كه يوسف نسبت به همه دارد حكايت مي كند، حال، چرا يوسف اين ظرفيت را پيدا كرد، بديهي است كه دوستي و عشق ديگري نيز بايد در پشت صحنه اين داستان وجود داشته باشد كه بارقه اي از اين عشق و دوستي يوسف را بتوانيم با تكيه برآن، شناسايي بكنيم. يوسف به كدام نقطه تكيه كرده كه مي تواند اين گونه نسبت به دشمن مهر بورزد و در پرتو آن ذره اي انتقام گيري و خصومت و دشمني در ذهن او پيدانشود. طبيعي است كه عشق به خداوند متعال است كه چنين تكيه گاهي را براي وي پديد آورده است. خداوندي كه اين داستان را معماري كرد، يوسف را آفريد، يوسف در خواب ديد كه ماه و خورشيد و ستارگان در برابر او سجده مي كنند، همچنانكه درپايان قصه وقتي پيراهن يوسف را مي برند و چشمان تاريك يعقوب رخشان و روشن مي شود -درست به مانند اين كه آفتاب رفته - كه يوسف به عنوان تمثيل آفتاب زندگي يعقوب از زندگي وي خارج شده است. وقتي كه خارج مي شود، شب مي آيد، چشمان يعقوب نمادي از آفتاب گم شده اي است كه يوسف است، بعد كه پيام آفتاب بر مي گردد، چشمان يوسف روشن مي شود همه اينها وقتي كه پيش يوسف مي رسند تعظيم مي كنند و يوسف در آخر داستان به پدرش مي گويد اين همان خواب است. اين نكته كه بازگشتي به ابتداي داستان است در آخر قصه تكرار مي شود كه همه برادران و پدر و مادر در حال تعظيم به وي هستند. خلاصه كلام اين كه، هيچ واژه اي در اين قصه نيست كه به تعبير امروزين تراش حالا خورده نباشد زماني ما به عنوان مسلمان متدين چنين حرفي مي زنيم و يا خود را درفاصله اي قرار مي دهيم كه با نگاه به داستاني سطري 200 قضاوت كه مي كنيم پشت سر هم به صورت متوالي قصه روي مي دهد. حالا با همان تعبيري كه قصه نويسان هم دارند، مدام; طرح، توطئه، بازگشت و توضيح و همين گونه مداوم بي قراريم كه اين قصه به كجا مي رود و نسبتهايي كه با هم پيدا مي كنند چگونه است. گويي داستان منظومه اي كه مركزيتش خورشيد است، كه مداري پيدا مي كند كه خواب يوسف است. رايت اشهد كوكبا والشمس، والمقر، رايتهم ساجدين. يوسف كه مركزيت قصه وآفتابمدار است كه در تمام طول قصه وجود دارد. برادران در شروع قصه، مرحله دوم قصه را شكل مي بخشند (مدار دوم ) مدار سوم يعقوب است كه در قلب قصه جاي دارد و مدام ما بايد نسبت يعقوب ويوسف را شناسايي بكنيم. يك پدر هست كه در انتظار است و يك پسر هست كه فاصله گرفته. از يك طرف ما داريم در ذهن خودمان در قصه طي مي كنيم كه حالا يوسف كدام مراحل را طي مي كند و مدام هم ما در انديشه هستيم كه چرا يوسف، خبري از يعقوب؟ نمي گيرد گويي بايستي اين دغدغه و نگراني را همين جور نگه داريم تا برسيم به آن نقطه اي كه يوسف به اوج رسيده كه امكان سجده ستارگان و ماه و خورشيد فراهم بشود. يعني اگر در هر مرحله از قصه، يعقوب و يوسف زودتر به هم مي رسيدند، مدار اين قصه شكسته مي شد، يعني بايد حتما به اين اوج برسيم، تحمل بكنيم تا قصه يك منظومه روشن و جامعي را بتواند پيدا بكند. بالطبع، اين قصه، اين دريافت را هم به ما مي دهد كه در تقابل با يوسف يا در تقابل با يك پديده، انسان به پديده نزديك مي شود. براي شناسايي، انسان به قرآن مجيد نزديك مي شود، عبارات قرآن را مي خواند اما وقتي نسبت به عبارات دلبسته شد و جستجوگر بود، به اشارتهاي آيات هم دست پيدا مي كند. به اشارتها كه دست پيدا كرد، نهايتا به لطايف و دقايق هم مي رسد. براي آنكه در پايان سخن، نسبتي را پيدا كرده باشيم با همين بحثي كه داشتيم و اين دو گونه برداشت يا دريافتي را كه مي توان ديد، مولوي توجهي دارد به نوع برداشت و نگاه انسان -البته به يوسف - : - شعرموازي: 0 311 حاشيه ميانه 0 تا بدينجا بهر دينار آمدم چون رسيدم مست بيدار آمدم دنبال دينار بودم و هنگامي كه نزديك شدم ديدم كه چه؟ دنياري اصلا ديناري وجود ندارد. - شعرموازي: 0 311 حاشيه بهر 0ميانه نان شخصي سوي نانبا دويد دادجان چون حسن نانبا را بديدبهر فرجه شد يكي تاگلستان فرجه او شد جمال باغبان همچون اعرابي كه آب از چه چشيد آب حيوان از رخ يوسف كشيد به دنبال يك مقصد محدودي بود، يك خود طبيعي، دنبال طبيعت مي گشت. وقتي خوبباطبيعت نسبت برقرار كرد، ديد كه در متن طبيعت، معنويت جوش مي زند يعني; تكاپوي معنويت در متن طبيعت است. وقتي با معنويت دلبسته شد، متوجه شد كه در متن معنويت لطافتهاي سرشاري وجود دارند و به هر حال به يك نقطه اي رسيد كه اگر عشق نسبت به فرزند، يك مقدار سركش مي شد، موجب آسيب هم مي شد مانند عشق يعقوب به اگر يوسف عشق زليخا نسبت به يوسف سركش مي شد و از حدودي كه داشت خارج مي شد، در اين مرحله، عشق هرچقدر سركش تر بشود، شيرين تر است يعني; اساسا در اين مقطع هيچگونه سركشي نيست. پس اگر قرار شد كه انسان دوستي و عشقي را انتخاب بكند عشقي را انتخاب بكند كه به هر طرف رفت، هيچ مشكلي پيدا نكند: من از آن حسن روزافزون كه يوسف داشت، دانستم. حسني كه هر روز اضافه و افزون مي گردد نه حسني كه هر روز كم مي شود. زيبايي در دنياي ماده و طبيعت هر روز كم مي شود يعني; يك انسان فوق العاده زيبا به يك نقطه اي مي رسد و هر روز اين زيبايي كم مي شود اما مي توان يك حسن و زيبايي داشت كه هر روز اضافه شود. والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته