Hamshahri corpus document

DOC ID : H-761102-38112S1

Date of Document: 1998-01-22

يك اتفاق يك غفلت... پشت ميز محكمه مضطرب خود را پشت ميز محكمه جا مي دهد: آقا مانرديم; يعني نمي دونيم كي زد، تفنگ مال محمده، مال ما نيست آقا. /5 30ساعت دقيقه بعدازظهر تكرار مي شد اما در غروب آفتاب خسته از كار برمي گردم. به سر كوچه مي رسم، مي بينم جمعيت زيادي جلوي در خانه مان جمع شده اند يكه مي خورم. صداي همهمه مردم، نگرانم مي كند. چه خبر شده اين وقت؟ روز قدمهايم را تند مي كنم، هرچه نزديكتر مي شوم، اضطرابم بيشتر مي شود. صدايي مي گويد: پدرش اومد، نگاهها به طرفم خيره مي شود، يعني؟ چه مرا ؟ مي گفتند چه؟ شده؟ اتفاقي افتاده در خانه باز است، همسايه ها جمعند، جمعيت را پس مي زنم. پسرت را با تفنگ بادي زده اند، خورده به چشمش گفتم: ؟ چي! خانومم بر سر مي كوبيد و گريه مي كرد: ديدي چه خاكي بر سرم ؟ شد حالا پسرمو كجا؟ بردند - آقاي قاضي; يك نفر فرزندم را از محل حادثه با ماشين به بيمارستان فارابي برد، ولي از آنجا كه در آن بيمارستان وسايل و امكانات موجود نبود، در بيمارستان لبافي نژاد بستري شد و عكس و معاينات لازم انجام شد. ساچمه هنوز در داخل چشم راست فرزندم باقي است. و قرار است فردا در آن بيمارستان عمل شود. آقاي قاضي من از كساني كه اين كار خطرناك را انجام داده اند، شكايت دارم و بايد جوابگوي عمل خودباشند. - برگه اظهارات متهم روي ميز قاضي قرار مي گيرد. نام: مرتضي... سن سال 13 شغل: محصل اهل: تهران شكايت شاكي عليه شما قرائت شد، از خود دفاع نموده، مواظب اظهارات خود كمتر باشيد از 13 سال نشان مي داد; بلوز سفيد با شلوار سياه: مضطرب خود را پشت ميز محكمه جا مي دهد آقاما نزديم; يعني نمي دونيم كي زد، تفنگ مال محمده، مال ما نيست آقا. دادرس مي گويد: مرتضي; آرام و شمرده، از اول تعريف كن كه چي شد. آقا كسي خانه نبود، مشقهامون را مي نوشتيم، كه زنگ در به صدا درآمد. محمد بود: گفت: بيا فوتبال بازي كنيم. گفتم: وايسا، چند خط ديگر از مشقهايم بيشتر نمونده، مي آم. آقا، مشقهامون كه تموم شد، رفتيم توي كوچه، فوتبال بازي كنيم. كه محمد گفت: بزار تفنگم رو هدف بياورم، بكاريم و بزنيم، گفتم: منهم مي روم علي را صداكنم. علي اومد; محمد تفنگ در دستش بود; گفت: بچه ها بياييد يك كبوتر; تا خواست بزنه، كبوتر پريد. بعدش آقا يك شيشه نوشابه را گذاشت و زد; نوبت من كه شد باز همان يا كريم آمد. محمد گفت بگذاريد من ياكريم را بزنم، اما نوبت من بود، پريدم كه تفنگ را بگيرم، شلوغ پلوغ شد، يك تير در رفت و نفهميديم چي؟ شد محمد دوباره خواست درون تفنگ ساچمه بگذارد، ديديم: علي مي گويد: آي چشمم، آي چشمم. همه دويديم به طرف علي، ولي آقا محمد به خونه اش رفت تا تفنگش را قايم كند، و دوباره برگشت. چون مي خواست تقصيررو گردن من بيندازه، داد زد، مرتضي زده، مرتضي زده، در صورتي كه من نزدم آقا. دادرس مي پرسه: پس دقيقا معلوم نشد كه چه كسي شليك كرده؟ است مرتضي لب مي گزد و سرش را بالا مي برد و مي گويد: نه آقا. ما اصلا نمي خواستيم اينجوري بشه. دادرس: اسم آنهايي كه آنجا بودند؟ بنويس - من بودم و محمد و برادر كوچكش و علي. مصدوم به پزشكي قانوني معرفي و نظريه پزشكي قانوني در خصوص نحوه ايراد صدمه و طول درمان و نقص عضو اخذ و ضميمه مي گردد و آلت جرم از متهمين اخذ و جهت استعلام به نيروي انتظامي تحويل مي گردد. طبق پرونده باليني از بيمارستان لبافي نژاد چنين آمده است: به علت اصابت ساچمه تفنگ به چشم راست، مصدوم دچار پارگي قرنيه و آسيب نسج عنبيه و زوجاجيه شده است. طول درمان از زمان حدوث به مدت 2 ماه تعيين مي شود. رياست محترم دادگاه. اينجانب علي ساله 14000 از بيمارستان لبافي نژاد دربخش جراحي چشم به علت اصابت ساچمه به بستري چشمم، مي باشم. من از آنهايي كه چشم مرا ناقص كرده اند، راضي نيستم. بايد جوابگو باشند. در اين صورت تا عمر دارند، زندگي آنها مثل چشم من تاريك است. وجدانشان راحت نيست. دنيا اگر مال من شود، چشم من ناقص مي باشد و هيچ فايده اي ندارد. بعدازظهر تكرار مي شد، اما... مادر ساعتي است خانه را ترك كرده و پدر نيامده است. توپش را برمي دارد تا تنهايي اش را در كوچه قسمت كند، زنگ در خانه مرتضي را مي فشارد. دوستش را به بازي دعوت مي كند و با ضربات توپ به ديوار، انتظارش را به رخ مي كشد. كه يكباره با ضربه اي توپ در خانه همسايه مي افتد... محمد با چشمهايي پراشك به قاضي نگاه مي كند ومي گويد: مي دونستيم اگر زنگ در خونه آقاي كفايت را داد بزنيم، و هوار راه مي اندازه و آبرومون مي ره، شايد هم توپمون رو پاره كنه، چون يكبار اين كارو كرد; فكر تفنگ در ذهنش جان مي گيرد، مدتها توي انباري فكرش را مشغول كرده. مادر نيست، پدر نيست، بهترين فرصت... و محمد تفنگ بدست، بچه ها را به بازي دعوت مي كند... متهمين آخرين دفاعيات خود را مطرح كنند. مرتضي: پشت ميز محكمه مي گويد: - من اصلا نمي خواستم، اينجوري بشه، به خدا تقصير من نبود، يكهو شلوغ و پلوغ شد. من مي خواهم، پدر و مادر علي، خودشان را بزارند، جاي من. اگر بچه آنها اين كار را مي كرد، با او چه رفتاري داشتند. چه كار مي كردند، اگر مي ديدند پسرشان چنين كاري كرده است، چه برخوردي داشتند. و محمدبه دنبال صحبتهاي مرتضي: من اصلا نمي خواستم اينجوري بشه، خودم هم دلم براي علي مي سوزه، مي دونم چه احساسي؟ داره ما فقط مي خواستيم، بازي كنيم، هدف بزنيم، ببينيم كي قوي تره. اما يك مرتبه اينطوري شد، يك مرتبه صداي داد و هوار يكي بلند شد، ديديم، علي دستش را گذاشته روي چشمش و دولا شده، فرياد مي زند: آي چشمم، آي چشمم. پزشك معالج چنين مي نويسد: - 1 چشم راست متاسفانه قابل علاج نمي باشد. - 2 درصد %ضايعات 100 بر چشم راست است. - 3 چشم راست از لحاظ بينايي از بين رفته است و كم كم كوچك تر خواهد شد. - 4 مانده ساچمه در جمجمه مانعي ندارد و در آوردن آن ضرر بيشتري مي رساند. افسانه خليلي