Hamshahri corpus document

DOC ID : H-761101-37989S1

Date of Document: 1998-01-21

موي حيدر را به خون آميختند تعزيه حضرت امير مومنان علي (ع ) واي، گويا موي حيدر را به خون آميختند شيعيان مرتضي، كشتند باباي مرا درميان خونش آغشتند باباي مرا اي حسين و اي حسن خيزيد از جا اين زمان گوش داريد اين زمان، با ناله و آه و فغان . جبرئيل: . خاك غم اي شيعيان بر فرق عالم ريختند موي حيدر را ميان خاك و خون آميختند .حسن (ع ) و حسين ( ع ): . (به شيوه جفتي خواني ) واي اي خواهر اميرالمومنين را كشته اند شهريار و سرور اهل يقين راكشته اند ناله جبرييل بود و گفت با صوت جلي: از جفاي كوفيان، سلطان دين را كشته اند .حضرت زينب (س ): .. رويدجانب مسجد شما به ديده تر شوم فداي شما، اي دو لاله احمر . حسين (ع ): . در مدينه علم نبي فدات شويم صدا برآر به قرباني صدات شويم چرا كه خون شده از تاركت روان چون؟ آب چرا فتاده اي اين دم به؟ دامن محراب . حضرت امير ( ع ): .. هزار شكر كه قابل به كوي يار شدم به هر دو كون سرافراز و رستگارشدم حسن گذشته به من آنچه سرنوشتم بود از آنكه بهر شهادت همين سرشتم بود حسين فداي تو گردم، فدايي تو شدم اگر قبول كني، كربلايي تو شدم حضرت امير ( ع ) بلافاصله گويد: ندارم تاب ديگر در زمانه بريد از مسجدم برسوي خانه . حضرت زينب (س ):.رسيده اي تو به مطلب پدر، مباركباد قضا كمان ستم را به سينه تو نهاد ( غماوازقنبر در مجلس شهادت مولاي علي عليه السلام ) ناگهان جمعي پريشان روزگار آمدند از در درون با جان زار بخشي از مجلس شبيه خواني حضرت ابوتراب، امير خاك نشينان علي عليه السلام مربوط به شيوه و غماوازقنبر، خدمتكار و همدم روزهاي تنهايي علي (ع ) است. آن غلام آزاده اي كه حلقه مهرعلي ( ع ) بر گوش و گنجينه عشق علي ( ع ) بر سينه آن نهفته داشت قلندر از جهان رسته و به خدا پيوسته به آه شبگير و ناله جانسوز، تاثر خود از شهادت مولا ( ع ) را عيان مي سازد. آنگاه كه پهلوان عرصه شهامت و دانشور ميدان فضيلت از ضرب تيغ زهرآبداده ابن ملجم شقي، دربستر افتاده و خونابه چشمان به رخسار زعفراني روان ساخته بود، قنبر در غمسراي خود دلشوره مي گيرد و به شبگير برمي خيزد و عازم بيت الحزن علي ( ع ) مي گردد: قنبر: . براي ديدن آقاي خود، ايا ياران دلم گرفته بسي مي روم به خدمت آن بلافاصله مي گويد: ندانم اين چه خروش است، آه وواويلاست ميان خانه آقاي من، علي برپاست هر آن بلا كه در اين خانه روي خواهد داد بزرگوار خدايا، به جان قنبر باد گزيدگان رسول خدا، سلام عليك حريم طاهره مصطفي، سلام عليك منم غلام شما، قنبر وفادارم دهيد اذن كه در خانه پاي بگذارم قنبر، اذن ورود به سراي مولايش علي (ع ) را مي طلبد و هردم از دل علي، علي مي گويد ويا علي را سينجلي مي گويد. آه شرربار، امان حضرت زينب را مي برد و فرياد: بابا ياعلي حسنين، پرده شب خلوت كوفه را درهم مي درد. گوييا قنبر از حال مولايش خبر ندارد. بار ديگر به ادب رخصت مي طلبد تا پاي در خانه حبيب خود بگذارد.. قنبر: . منم غلام شما، قنبر وفادارم دهيد اذن كه در خانه، پاي بگذارم . حضرت زينب (س ):.غلام صحن و سراي علي، عليك سلام دو ديده ام به رخت منجلي، عليك سلام ببخش قنبر بيدل، علي پريشان است بخواب رفته و محزون و زار و نالان است بلافاصله گويد: برو قنبر، دم ديگر تو باز آ . قنبر: . معاذا... مفرما اين سخن را . حضرت زينب (س ):. برو قنبر، علي در خواب ناز است . قنبر: .مرا با شير حق، راز و نيازاست . حضرت زينب (س ):. برو قنبر كه نبود وقت ديدن . قنبر: گشا در، جان بي بي، بر رخ من . حضرت زينب (س ):.نمي بيني مگر با غم قرينم . قنبر: دلم خواهد رخ آقام بينم . حضرت زينب ( س ):ندارد سود ديگر شور و شينت .قنبر: .گشا در بر رخم، جان حسينت . حضرت زينب ( س ):نمي بيني مگر قنبر فكارم . قنبر: . به حيدر، سر از اين در برندارم . حضرت زينب ( س ): . ميسر نيست اكنون وصل حيدر . قنبر: . مياور عذر، در بگشا به قنبر . حضرت زينب (س ): . نگفتم عذر، قنبر دل ندارم به غير از گريه من حاصل ندارم برو اي قنبر محزون بي تاب دم ديگر بيا، با چشم پرآب . قنبر: . نمي روم به خداوند خالق اكبر نمي روم به حق شهسوار دين، حيدر نمي روم به حسن، جرعه نوش زهرجفا نمي روم به حسينت، شهيد تيغ جفا كنونكه در نگشاييد بر رخ قنبر نشينم از غم آقاي خود به خاكستر نشينم از غم حيدر، علي علي گويم حديث نادعلي را سينجلي گويم نه من تنها عزيزان خوار و زارم نه من تنها همي مولا ندارم شما اي شيعيان آقا نداريد علي شد كشته خون از ديده باريد طاير بشكسته بالم يا علي (ع ) يا علي بنگر به حالم يا علي (ع ) . حضرت امير ( ع ): . بگو زينب بيايد قنبر من ببيند صورت از خون تر من . حضرت زينب ( س ): قنبر محزون بي آقا بفرما اندرون من شدم بي كس توبي آقا، بفرما اندرون . قنبر: .سلام عليك اي امام مبين .حضرت امير ( ع ): . عليك سلام، قنبر دل غمين .قنبر: سلام عليك اي امام هدا .حضرت امير (ع ):.عليك سلام، قنبرباوفا قنبر: بميرم چرا عارضت خون شده .حضرت امير ( ع ): . زخون سرم، جبه گلگون شده . قنبر: . كه فرق تو بشكافت آقا دريغ .حضرت امير (ع ):.سحرگه بزد ابن ملجم به تيغ قنبر، غلام وفادار مولا علي عليه السلام، به زاري از او در مي خواهد كه يكبار ديگر اذن دهد تا قنبر، دلدل اسب زبان دان مولا را زين و ركاب بربندد و مولا براي لحظه اي و لمحه اي سوار بر دلدل ازكوچه هاي كوفه بگذرد تا قنبر به شادماني در كنار مولا بدود و فرياد نادعليا، عليا او در گوش اهل محل بپيچد. مولا جواب مي دهد كه اي قنبر: كه آه روز من اينك رسيده به سر برو سياه بپوشان به دلدل اي قنبر قنبر: . آه اي دلدل تو بي صاحب شدي من كه بي مولا تو بي راكب شدي آي پوشم من سيه اندر برت خاك عالم مي شود اين دم سرت حديث شهد شهادت نوشيدن ساقي كوثر مولاعلي (ع ) شاهد معني، جمالش بي نقاب جلوه گر آمد، به چشم بوتراب روي جانان ديد از مرآت جان لامكان را ديد اندر دل مكان كند دل از اين جهان، داراي دين داد جان را در ره جان آفرين مسافران شهرستان بقاء و كامراني، مشتاقان لقاي وجه رباني، عندليبان گلشن عليين، كيفيت عزم رحيل داراي دين به ساحت دلگشاي جنت الماوي را چنين نگاشته اند كه بعداز آني كه اثر زهر در بدن مبارك آن بزرگوار ظاهر شد، اذن عام داده، جميع مردم به زيارت آن سرور مشرف شدند. تا اينكه شب بيست و يكم رمضان آن رسيد عزيز خدا لب بر قدحي از شير آشنا نمود كه كودكي يتيم به شوق و اشتياق براي حبيب يتيمان آورده بود. آنگاه فرمود: اين آخرين روزي من است از دنيا. سپس فرمود: حضرت امير (ع ):.بياييد اهل بيت دل غمينم دم آخر شما را سير بينم حسن بنشين وصيت با تو دارم به تو سر امامت را سپارم چو مردم غسل ده، بردارم از خاك به تابوتم گذاريد، اي دو غمناك عقب تابوت گيريد اي دو رعنا جلو گرد بلند اي جان باباسخن با كس نمي گوييد اصلا مگر هر كس كه بشناسيد او را رويد اي نور چشمان از بر من كه دارم مطلبي با حي ذوالمن بزرگوار خداي بحق پيغمبر ببخش جرم عزادار ما همه يكسر چو نيست در نظرم غير نام اقدس آه اقول اشهد ان لااله الاالله . حسين (ع ):.بر سر زنيد اي شيعيان، آقاي قنبر كشته شد از ظلم و جور كوفيان، مير غضنفر كشته شد آنگاه كه پيكر مطهر مولاي عاشقان را برخاك سپردند و پرنده بيقرار جان پاك آن حضرت برهودج پران اعجاز اتراق كرد و تا اعلي عليين بال گشاده يتيمان و بيوه زنان و شكسته دلان بسيار - دريافتند كه آشناي رخ در نقاب شبهاي تار مدينه العرب كه انبان نان بر دوش مي گرفت و حلقه بر درها مي كوفت و دستي بر سر يتيمان مي كشيد و غماواز بيوه زنان را به گوش جان مي شنيد و در خرابه هاي همسان بيت الحزن ها با فقيران مي نشست و همدم نابينايان عاجز از ديدار جهان مي شد - اينك جهان خاكي را ترك گفته و به آستان حضرت معبود رسيده است. يكي از گوشه هاي غم انگيز مجلس شبيه خواني: شهادت مولود كعبه حضرت حيدر صفدر، آگاهي مردي دلشكسته و كور و از خرابه نشينان كوفه، از ماجراي شهيد شدن اميرالمومنين علي عليه السلام است... او چشم انتظار آمدن مولا بوده است تا به رسم هرشب لقمه ناني براي آن مرد كور ببرد و همنشين آن غريب آزرده دل شود.. اما انتظار او طولاني مي شود و مولاي عاشقان قدم در آن غمسرا نمي گذارد. پيرمرد نابينا تنگدل مي شود و از دست فلك مي نالد: پيرمرد نابينا: فلك به درد غريبيم مبتلا تا؟ كي چه كرده ام به تو اي بي وفا، جفا تا؟ كي همين بس است كه كردي زديده ام عاري چرا مضايقه داري زمن؟ پرستاري به كنج درد چو افكنده اي چنين خوارم زكرده هاي تو سهل است، كو؟ مددكارم حسنين ( ع ) از، كنار خرابه مي گذرند و ناله آن نابيناي غمگين را مي شنوند و مي گويند: حسنين ( ع ): اياغريب غم اند و ز كنج تنهايي ستم رسيده محزون زنور بينايي غريب و بي كس و غم ديده جهان، ماييم يتيم و دربه در قوم كوفيان ماييم تو كيستي كه چنين زار و مبتلا؟ شده اي زدوري كه چنين تعزيت سرا؟ شده اي در اين خرابه بي بام و در چه مي جويي بگو براي خدا، وصف كيست؟ مي گويي . كور عرض كند: من غريب كه در اين خرابه بيمارم بجز شكوفه حسرت نديده ديدارم سه سال شد كه من اين جا غريب و رنجورم زدست و پا شل و از هر دو ديدگان كورم به اين غريب، جواني زلطف دلجو بود طبيب بستر بيمارم زغم او بودسه روز شد كه طبيبم خبرنمي گيرد من ستم زده را او به برنمي گيرد نه خود رسيد و نه پيغامي از برش آمد زدست چرخ ندانم چه برسرش؟ آمد يقين نيامدنش خالي از قضايي نيست وگرنه مونس من، يار بي وفايي نيست . حسنين ( ع ) گويند: از آن جوان كه گل باغ او به جان داري بيان كن از صفت او، اگر نشان داري . كور عرض كند: نبود ديده كه بينم جمال آن مه را ولي بيان كنم از جان، صفات آن مه را دمي كه وارد اين خانه الم مي شد زبوش، كلبه من روضه ارم مي شد هميشه ورد زبانش بد آن سلاله دين كه انما انا مسكين، جالس مسكين . حسنين (ع ) گويند: نشانه هاي تو از باب ما است، واويلا همين صفات شه لافتي است واويلا . كور گويد: سرم فداي غم و درد بي شمار شما شما كه ايدو كه بد باب تاجدار؟ شما . حسنين ( ع ) فرمايند: ما دوتا نوگل بستان علي (ع ) حسنينيم و يتيمان علي (ع ) صاحب تاج و لواييم اي پير پسر شير خدائيم اي پير كور به حسنين ( ع ) عرض كند: اي مرا نوردل و راحت تن نونهالان شهنشاه زمن گوچه شد باب شما،؟ سروردين كز غمش گريه كنانيد چنين . حسنين به كور فرمايند: آه اي پير زچشمان شده كور وزجهان گشته زبينايي دور بابم از ضربت عبدالرحمان از جهان رفت سوي دارجنان اين سه روز است كه آن كلب لعين زده شمشير به فرق شه دين تيغ الماس گذشت از سر او شده در خاك نهان، پيكر او شرح حالش به چه سان بنماييم اين دم از مدفن او مي آييم . كور به حسنين ( ع ) عرض كند: شوم فداي شما اي دو نونهال اميد مرا به حق خدا، سوي قبر باب بريد كه من به باب شما عرض حاجتي دارم به او از اين دل پرخون، حكايتي دارم . حسنين ( ع ) به كور گويند: بنال بلبل اگر بر دلت نوا باشد كه اين رياض گلستان مرتضي باشد رسيده وقت كه با دوست شرح حال كني مگر معالجه جان پرملال كني كور خطاب به تربت پاك علي مرتضي ( ع ) گويد: ضياء ديده محروم من سلام و عليك انيس ساكن بيت الحزن، سلام و عليك چه شد كه بر سر بيمار خود،؟ نمي آيي به سوي بلبل گلزار خود؟ نمي آيي خبر زبستر بيماريم نمي پرسي زبي پناهي و بي ياريم نمي پرسي خبر نكردي و رفتي به جنت الماوي به سوي گلشنت آيم زپي چوباد صبا چو در زمانه نكردي دمي فراموشم توقع است كه اكنون كشي درآغوشم بزرگوار خدايا به حق پيغمبر (ص ) به حق صاحب اين قبر، ساقي كوثر به اين دو گوهر شه وار پربهاي علي (ع ) كه سازجان حزين مرا فداي علي (ع ) گوشه ديگري از مجلس شبيه خواني شهادت بهترين بندگان خدا، علي مرتضي (ع ) به حضور آن حضرت درصحن و سراي زنان شوي مرده و رسيدگي به حال كودكان پدر مرده بود. علي (ع ) دست بر سفره افطاري نمي برد، مگر آنكه مطمئن شود كه گرسنه اي در جوار خانه او وجودندارد. علي ( ع ) به مهر و ايثار حتي نان جوين و خشك حاضر در سفره افطاري خود را بين نيازمندان تقسيم مي نمود و بسيار هنگام ناشناخته و بي نام و نشان - آن خليفه دو جهان - حلقه بر در مسكينان مي زد و قدحي شير يا قرصي نان به آنان پيشكش مي كرد و گاهي خود را مورد خطاب و عتاب قرار مي داد و خطاب بخود چنين مي گفت: حضرت امير (ع )(با خود گويد ):يا علي بادت حرام اين آبو نان رفته از يادت مگر بيوه؟ زنان چون شب قدر است يك بار دگر من براحوال يتيمان سربسربايدم رفتن بپرسم حالشان سرنگون شد از جفا اقبالشان آنگاه كه به ملاطفت دست بر سر يتيمان مي كشيد، به آرامي ومهرباني چنين مي گفت: حضرت امير (ع ):بياييد اي يتيمانم بياييد ز رخ گرد يتيمي را زداييدشماگر بي پدر هستيد از غم من از ياري پدر بر هر دو هستم شماها چون پدر بر سر نداريد زمن اين نان و خرما را ستانيد امير ولايت عاشقان، بلافاصله در اين هنگام به پيشداوري بياد روز واقعه و حادثه كربلا مي افتاد و به شيوه گريز از يتيمي و اسيري نوگلان باغ محمدي ياد مي كرد: حضرت امير (ع ):ولي فرد يتيمان من زار به شهر كوفه گردند از جفا خوار با اينكه آن كاتب نقشنامه فتوت، به مروت در حق بيچارگان رفتار مي كرد، با اين حال هميشه ايام حزن و اندوه خود را از تماشاي زندگي آنان عيان مي ساخت و از اين دلشكستگان حلالي مي طلبيد: حضرت امير ( ع ): خجالت است مرا از شما ستم زدگان مرا حلال نماييد از دل و از جان ... همين يتيمان و فقيران و بيوه زنان و.. بودند كه وقتي خبر شهادت آن حضرت را شنيدند، غمباد بر گلو نشاندند و بر سينه ها كوفتند و فرياد پشت فرياد برآوردند كه: اميرمومنان شد كشته اي واي شه دنيا و دين شد كشته اي واي دكتر جابر عناصري