Hamshahri corpus document

DOC ID : H-761025-37617S1

Date of Document: 1998-01-15

او گره خواهد زدچشمان را با خورشيد دلها را با عشق، سايه ها را با آب... دردواره اي براي همسرم مصاحبه حجت الاسلام والمسلمين سيدمحمدخاتمي رئيس جمهوري اسلامي ايران با شبكه تلويزيوني سي ان ان، واكنشهاي مختلفي را برانگيخت. مطلب زير را يكي از خوانندگان در همين رابطه براي ما ارسال كرده است كه ازنظرتان مي گذرد. حرفهايش مثل يك تكه چمن، روشن بود او به آنان مي گفت: آفتابي لب درگاه شماست كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد... او به آنان مي گفت: آنكه نور از سر انگشت زمان برچيند مي گشايد گره پنجره ها را با آه... ديروز كه آمدم غمگين بودي، غمگين تر از هميشه. اندوه ناپيدايي لبها و چشمهايت را به روزه نشانده بود. روزه رمزآلودي كه حتي با اذان افطار هم گشوده نشد. سفره، سبزتر از هميشه بود، سبزي تازه داشتيم، اما نمي خنديدي. اين سفره سبزيك گل كم داشت، يا دست كم غنچه اي كه مي توانست لبخند گرم تو باشد ياشادماني كوچك بچه هايمان. اما اين سفره افطار را هيچ غنچه اي شادمان نكرد. گفتم: فاطمه؟ چته اتفاقي؟ افتاده چيزي نگفتي. فقط نگاهم كردي. حميد اما گفت: من مي دونم چيه. مي دونم چرامامان ناراحته. نگاهش كردم. گفت: به خاطر آقاي خاتمي. هنوز نگفته بودم چه؟ طور كه دويد و از آشپزخانه، روزنامه اي آورد و به دستم داد. دو روزنامه بود. عصرانه اي درون صبحانه اي، يا صبحانه اي در ميان صفحات عصرانه اي! صبح و عصر چه فرقي مي كنند وقتي سخن يكي است، و راه يكي و قلم يكي. خواندم و خنديدم; گفتم: عجب! بغضت به خاطر اين؟ ورق پاره هاست گفتي: آخه ببين چي نوشتن. گفتم: چي؟ نوشتن! مگه تازگي داره اين؟ حرفها از پيش از انتخابات تا توپخانه الان، اينها داره بي وقفه كار مي كنه. گفتي: آخه رو مردم اثر منفي مي گذاره. گفتم: كدوم؟ مردم اين دو نفر و نصفي رو؟ مي گي.. تازه مگه تو انتخابات توپخانه شان اثر؟ كرد گفتي: نمي دونم، بالاخره... گفتم: فاطمه! واقعا مي خواهي بدوني مردم چي؟ مي گن برو تو خيابونها، برو توتاكسي، ميني بوس، اتوبوس; برو تو صف فروشگاه سپه و قدس و سازمان گوشت و كوچه و بازار; برو پايين شهر، برو بالاي شهر، برو انقلاب، برو امام حسين ( ع ) برو، تجريش، برو جواديه... برو ببين مردم واقعي چي مي گن. ول كن اين دو نفر و نصفي را! و حالا همسر احساساتي و مهربان و مومنم، مي گويم برخيز! برخيز فاطمه! و به شهر برو. برو و ببين از روز پنج شنبه، چه اتفاقي در شهر افتاده است; برو و ببين چه حس تازه اي زير پوست شهر دويده است; برو و صداي مقدسي را بشنو كه پيش از اين هرگز نشينده اي. براي شنيدن اين صدا به سمعكهاي عجيب و غريب و به تجهيزات صوتي و سمعي و بصري و گيرنده هايي با فركانسهاي خارق العاده نيازي نيست. حتي نمي گويم به گوش دل - كه بايد خيلي بيشتر و پيشتر شنيده باشي - كه به گوش سر كه قادر است طبيعي ترين و عادي ترين فركانسها را بشنود، خواهي شنيد. كافي است گوش بخواباني و ترنم آرامي را كه زير اين هياهوي آدم و آهن و ماشين جريان دارد بشنوي. ترنمي كه پرده هايي از يك حس جديد، يك حس غرورآميز، يك باور متبلورشده، يك رويش تازه و يك شادماني همگاني را مي نوازد. اين ترنم، نغمه و نواي مردم است و براي آنها كه گوششان آموخته اين مردم آواست، معناي ديگري دارد; يك معناي واقعي، نه معاني خطي و جناحي و روزنامه اي و صداوسيمايي، بلكه نوعي معني اقيانوسي دارد با همه خصيصه ها و خصلتهاي اقيانوس وارش، كه گاه آرام است و گاه متلاطم; و گاه اگرچه آرام مي نمايد اما در دوم خرداد روزي، چنان طوفاني به پا مي كنند كه صدها ملوان ماجراجوي مدعي اما كم خرد و نابلدي را در برموداي هولناك خويش گرفتار مي سازد. براي شنيدن اين ترنم مقدس و روحاني، همسرم! به اقيانوس گوش كن و به زمزمه امواج ملايمي كه در بطن اين اقيانوس جاري است. آن وقت باور خواهي كرد كه ديگر در پهنه اين اقيانوس بي پايان، كاغذپاره ها ناچيزتر از آنند كه اندوهگينت گردانند و در ميان موجهاي سترگ و با شكوه آن، پارازيتها و برفكها بي قدرتر از آنكه دلگيرت سازند. مي گويي: مي دانم، مردم حرفشان با اينها فرق مي كند. مي گويم: مردم در خاتمي به يك نوع نگاه تازه و يك نوع باور تازه، از اگر زندگي رسيده اند به صدايشان گوش كني، مي شنوي كه مباركي قدم خاتمي را باور كرده اند. باور زيبايي كه در اوج سادگي و صميميت حتي بارش سخاوتمند آسمان خدا رانشانه اي از بركت قدم خاتمي مي داند... خوشايند ما باشد يا نباشد، اين باورشعله ور مردم است و آنان كه همچون سنگواره هاي عهد باستان چشم بر اين شعله هاي حقيقي بسته اند بيهوده گمان مي برند كه از عظمت و حقيقت شعله ها چيزي مي كاهند جز آنكه بر سنگوارگي خويش صحه مي گذارند. مي گويي: مي بيني راديو تلويزيون را، كه گاهي كوچكترين اتفاقها را تا چندين وچند ماه توي بوق مي كنند و آن وقت اين واقعه عظيم را كه تمام دنيا را تكان داده و آب در خوابگه مورچگان دوانده، از همان روز دوم به سكوت برگزار مي كنند. كلافه مي گويم: فاطمه! فاطمه! فاطمه! گوش نكردي چه تو گفتم هنوز باورنكرده اي كه اگر تلويزيون ما قادر بود افكار عمومي بسازد كه ديگر دوم خرداد، حماسه نمي شد. همسرم فراموش نكن آنچه كه شنيدني و ديدني است، صداي مردم است، صداي پنهان مردم، صداي دروني مردم. همين! مي گويي: ولي خاتمي خيلي نجيبه، كاري كه او كرد براي ما عزت و آبرو آورد. هر جاي ديگر كه بود، الان از او يك قهرمان ملي مي ساختند و تا يك هفته هلهله مي كردند. مي گويم: مگر اينجا اين هلهله راه؟ نيفتاده آنها كه نمي شنوند گوش شنيدن ندارند. اين موج را ببين كه تا آن سوي مرزها هم راه كشيده. مگر نشيندي داداش محسنت از انگليس چي؟ مي گفت يا فائزه از؟ سوريه يا مجتبي از؟ تركيه نمي گفتن بعد از پيام، ايراني هاي آنجا احترامشان بيشتر شده، حتي مسلمانهاي كشورهاي ديگر، عربها، فلسطيني ها چقدر خوشحال بودند و احساس غرور؟ مي كردند.. اين حسها را دست كم نگير! ساكت نگاهم مي كني. درخشش برق چشمهايت مرا سر ذوق مي آورد. مي گويم: شبيه همان احساسي كه اوايل انقلاب، از پيامهاي امام در بچه مسلمانهاي خارج از كشورايجاد مي شد.. خاتمي تنها كاري كه كرده آن را با زبان و ابزار امروز - كه سال هفتاد وشش است - بيان كرده همين. وگرنه حرف همان حرف است و اثرش همان اثر.... تو همچنان ساكتي و با سكوتت، حرف زدن را تشويق مي كني مي گويم: مطمئن باش اگر گاندي با شيوه مبارزه منفي، توانست شيوه تازه اي در مبارزه ابداع كند و همين عامل پيروزي مردمش بر انگليسي ها شود، شيوه گفت وگوي ميان تمدنهاي آقاي خاتمي هم يك روز به عنوان شيوه جديدي براي مبارزه مردم كشورهاي در حال توسعه، الگو قرار مي گيرد و جهاني مي شود. خاموش نگاهم مي كني. مي پرسم: هنوز شك داري؟ فاطمه با چشمهايت مي گويي نه. مي پرسم: پس؟ چي پاسخم را نمي دهي. به گمان آرامشت، آرام مي گيرم. به آشپزخانه مي روي. جلوپنجره طبقه چهارممان پرده مي ايستي را كنار مي زني و به كوچه نگاه مي كني. دقايقي بعد، بي صدا بر مي گردي طرف من. مي خواهم بخندم كه چشمهايت را مي بينم كه به اشك نشسته. مي گويم: فاطمه! هنوز آروم؟ نشدي به تلخي مي خندي: نمي دونم... يه چيزي روسينه ام نشسته. سنگينه. يه چيزي راه گلومو گرفته. دلم مي خواهد گريه كنم... مي گويم: ؟ چرا آخه؟ چرا يعني حرفهاي مرا باور؟ نداري مي گويي: چرا، به خدا دارم; ولي... ـ ولي؟ چي حرف بزن! ـ دلم براي اين سيد كبابه. خاتمي خيلي مظلومه. ببين چه توهين هايي دارن بهش مي كنن. مثلا رئيس جمهور مملكته. بيست ميليون نفر بهش راي دادن. يعني همه شكست خورده ها قلم بردارن و عوام فريبي كنند و به بيست ميليون نفر توهين كنند، مهم؟ نيست مي گويم: مگر تو خاتمي را نشناخته اي؟ فاطمه خاتمي يعني همين. يعني دشنام شنيدن و خاموش ماندن، يعني ترشرويي ديدن و لبخند زدن، درشتي شنيدن و نرم گفتن، تلخي ديدن و شيرين پاسخ دادن، زخم خوردن و دست نرمش كشيدن.. خاتمي يعني مهرباني محض مثل جدش حضرت رسول (ص ) خاتمي، يعني صبوري محض مثل پدرش امام حسن (ع ) خاتمي، يعني خاموشي نجيبانه مثل مادرش فاطمه ( س ) خاتمي يعني خاتمي، همان خاتمي پيش از دوم خرداد كه با لبخند دلها را تسخير كرد و باآه پنجره ها را.... مي گويم: فاطمه! باور كن آن شعر را كه مي گه مي گشايد گره پنجره ها را با آه انگار درباره آقاي خاتمي يه.... باور؟ نداري سرت را بالا مي آوري. آن غم ناپيدا، مثل يك پرنده غريب، پر كشيده و از چشمهايت رفته. پنجره را باز مي كنم. سرماي دلچسبي به درون مي خزد و قلقلكمان مي دهد. لبخندمي زنم، اما تو داري به دورها نگاه مي كني. رد چشمهايت را مي گيرم. حضور لحظه هاي روحاني افطار در نفس هوا جاري است و شهر با زمزمه قرآن، تنفس مي كند... چراغهاي روشن افطار شهر را ستاره باران يك كرده اند آسمان ستاره در آينه چشمهايت، شهر رمضان را باز مي تاباند. حميد در اتاق، شعر سهراب را مي خواند: در رگها نور خواهم ريخت و صدا در خواهيم داد: اي سبدهاتان پر خواب، سيب آوردم، سيب سرخ خورشيد! گل ياسي به گدا خواهم داد هر چه دشنام از لبها خواهم برچيد هر چه ديوار از جا خواهم بركند... من گره خواهم زد چشمان را با خورشيد، دلها را با عشق، سايه ها را با آب، شاخه ها را با باد... سر هر ديواري، ميخكي خواهم كاشت. پاي هر پنجره اي، شعري خواهم خواند... آشتي خواهم داد، آشنا خواهم كرد، راه خواهم رفت، نور خواهم خورد دوست خواهم داشت... مي گويي: مي دانم مردم، حرفشان فرق مي كند. مي گويم: مردم در خاتمي به يك نوع نگاه تازه و حس تازه اي از زندگي اگر رسيده اند به صدايشان گوش كني پيروزيها را از بركت قدم خاتمي مي دانند، اگرورزشكارهايمان مي برند، اگر اجلاس تهران موفق مي شود، اگر اروپا تسليم مي شود حتي اگر باران رحمت امسال فراوان و مداوم است، همه و همه را از بركت قدم خاتمي مي دانند.