Hamshahri corpus document

DOC ID : H-761024-37570S1

Date of Document: 1998-01-14

نخبگان و توسعه اگرچه براي مفهوم توسعه تعاريف مختلفي ارائه شده است اما همه آنها شامل اشاره به اين واقعيت است كه توسعه امري داخلي است و يا شاني دروني دارد اشاره: درباره توسعه، رهيافت هايي وجود دارد كه در بسياري از آنها به نخبگان فكري و اجرايي اعتباري ويژه داده شده است. در طي اين مباحث نخبگان از آن جهت اهميت پيدا مي كنند كه استراتژي توسعه را مشخص كرده و در سطح كلان مديريت اجرايي را بر عهده مي گيرند. علاوه بر اين توسعه به عنوان يك فرآيند نيازمند ضرورت هايي است كه بخش اعظم آنها ريشه در فرهنگ جامعه دارد. از اينجاست كه مي توان نتيجه گرفت توسعه، پديده اي درون نزاست و بايد توجه اصلي به شرايط و مقتضيات دروني معطوف شود. مقاله حاضر با طرح مباحث فوق به اين موضوع اشاره مي كند كه نقش نخبگان را نمي توان در عرصه هاي مختلف ناديده گرفت. فرهنگ و نيز درون نزا بودن توسعه نشان از آن دارد كه هدايت توسعه تنها توسط نخبگاني امكان پذير است كه بتوانند تفكر و عمل خود رامصروف توسعه نمايند. سرويس مقالات گرايش به سوي تكامل و ترقي از ويژگيهاي فطري بشر اين مي باشد ويژگي زمينه تكامل تدريجي زندگي انسان را در طول تاريخ فراهم نموده است. اما ازآنجائيكه در گذشته امكان متراكم ساختن معلومات و روشهاي تكامل آفرين به شكل امروزين آن وجود نداشت، تكامل از نظمي منطقي، سيري مستمر وسرعتي بالا برخوردار نبود. اما با دست يافتن بشر به دانشها و روشهايي كه اين مهم را امكان پذير ساخته است، اكنون تكامل طبيعي و بطئي جوامع بشري ابعادي عظيم يافته كه خصوصيت اصلي آن تراكم منظم و مستمر دستاوردهاي علمي است. يك نتيجه مهم اين امر، تبديل موضوع كوچك تكامل جمعي به مسئله پر اهميت توسعه جامع و همگاني مي باشد. اكنون اين مسئله بسياري از بزرگترين دغدغه هاي هميشگي نوع بشر مبني بر برخورداري از امنيت، رفاه، معنويت و ديگر ابعادضروري يك زندگي انساني، در سطح فرد و اجتماع را در برمي گيرد. اگرچه توسعه يافتگي نتيجه خصوصيت طبيعي و فطري تكامل گرايي است و همچون محصولي ممتاز از فرآيند انديشه بشري شايسته نكوهش يا بي توجهي نيست، اما به دليل واقعيتهاي پيچيده و پر اهميت جهان امروز از ضرورتي حياتي و غير قابل چشم پوشي برخوردار شده است. زيرا پيشرفتهاي جديد علمي تمامي سطوح زندگي ابناء بشر را در معرض تاثيرقرار داده اند. سنتهاي پيشين جوامع بشري ناظر بر واقعيت زمان خود بود و اينك كه بسياري از واقعيتهاي زندگي دستخوش تغيير شده است، مجموعه جديدي از كيفيتهاي فرهنگي لازم است تا توجيه گر واقعيت موجود و راهنماي حركت در آن باشد. اين مهم يكي از دغدغه هاي اصلي انديشمندان حوزه توسعه را تشكيل مي دهد. همچنين پيشرفت علم فرصتهاي جديدي را براي همه جوامع انساني جهت بهره برداري از نيروها و منابع طبيعي انساني و مادي فراهم آورده است. ايجاد چارچوبي مناسب براي استفاده صحيح از اين فرصتها نيازمندتوجهي همه جانبه به اهداف، واقعيتها و اصول حاكم بر زندگي جوامع بشري است. و نهايتا اينكه اگر در شرايط نوين جهاني انفعال اختيار كنيم مانع از تاثيرتحولات جديد بر خود نخواهيم شد، بلكه امكان تاثيرپذيري خويش را بالا مي بريم و فرصت بررسي امكانات جديد و امكان تطبيق آن با سنتهاي پيشين و حفظ ارزشهاي گذشتگان را نيز از كف خواهيم داد. توسعه و نظريه پردازي توسعه چون هر امر منطقي ديگر، محتاج چارچوبي فكري و پايه اي نظري است. براين اساس نظريه انسجام دروني در صدد ارائه پاسخي معقول به اين نياز است. هسته اصلي چنين نظريه اي اينگونه قابل طرح است: دستيابي به توسعه ملي مستلزم متمركز شدن نيروهاي سازنده بر شان داخلي توسعه و اولويت بخشيدن به ساخت زمينه فرهنگي توسعه با لحاظ نمودن ضرورت حصول اجماع ميان نخبگان قدرت فكري، و ثروت كشور از طريق عمل پيشتازانه نخبگان فكري است. محورهاي اصلي عبارت فوق به ترتيب زير طرح و تشريح مي گردد: توسعه و تمركز بر داخل اگر چه براي مفهوم توسعه تعاريف مختلفي ارائه شده است اما همه آنها شامل اشاره به اين واقعيت است كه توسعه امري داخلي است و يا شاني دروني دارد. يعني بيانگر تغييري خاص در وضعيت داخلي يك مجموعه سياسي و جغرافيايي است. اين نكته اولين كه اشاره اي به مفهوم داخل و خارج دارد، چندان مورد اعتنا ومحل بحث نيست، بلكه اين مفهوم در سطحي ديگر محور بحثهاي توسعه مي گردد. آنجا كه سخن از خلق و ايجاد توسعه و مركز آفرينش آن به ميان مي آيد، توسعه درون زا و برون زا مطرح مي گردد و آنگاه كه بحث عوامل موثر بر توسعه مطرح مي گردد به عوامل داخلي و خارجي به ديده اهميت نگريسته مي شود. آيا توسعه ناشي از عمل عوامل داخلي است. يا اين عوامل خارجي اند كه ؟ توسعه سازند تاثير اصلي از آن كدام يك مي باشد و بالاخره براي پي ريزي بناي كشوري توسعه يافته، فرزندان كشور بايد توان خود را در كدام طرف صرف؟ نمايند از آنجائي كه توسعه امري داخلي است، هر عاملي لاجرم بايد مسير تغيير داخلي را جهت تاثير بر فرآيند توسعه پشت سرگذارد. يعني هر روندي به سوي توسعه نهايتا محتاج تغييري داخلي است و مسير توسعه چه از خارج آغاز گردد و چه ازداخل شروع شود، به داخل ختم خواهد شد. بنابراين تغيير داخلي بر خلاف تغييرخارجي جزء لازم توسعه است. همچنين مي توان پيشرفت فرايند توسعه را از هر دو طريق داخلي و خارجي تصور نمود و ممكن دانست. يعني اين امكان وجود دارد كه قدرتي چون آمريكا، كشوري چون كره جنوبي را به سوي توسعه سوق دهد. همچنانكه كره جنوبي خود مي تواند در اين فرايند نقش اصلي را بازي كند. بنابراين نمي توان با مهم جلوه دادن عوامل خارجي يا داخلي و يا به نمايش گذاشتن سابقه كشورهاي توسعه يافته، يكي از اين دو راه را به طور كلي منتفي دانست. زيرا منطقا دليلي وجود ندارد كه يكي از اين دو را غير ممكن بپنداريم. اما آنچه مهم است و شايسته توجه مي باشد آن است كه براي دستيابي به توسعه كدام راه سزاوار سرمايه گذاري و توجه؟ است به دلايل ذيل مي توان مدعي گرديد كه عوامل داخلي بايد در فرايند توسعه مركزتوجه واهتمام نيروهاي داخلي قرار گيرند: الف ) عوامل خارجي به طور معمول از دسترس كنترل و تاثير ما دور مي باشند و نمي توان انتظار داشت همانند عوامل داخلي در كنترل ما قرار گيرند. ب ) از آنجائي كه هر تغييري به سوي تكامل بايد به تغييري داخلي ختم توجه گردد، به سوي عوامل خارجي از مركز و تاثير برآن به منظور اثر گذاشتن آنها برتغييرات داخلي مسير فرآيند توسعه بخش را طولاني تر و نتيجتا زمان دستيابي به توسعه را بيشتر مي سازد. ج ) هر تحولي در مسير توسعه محتاج نرخي از سرمايه گذاري است، با توجه به محدوديت حاكم بر امكانات سرمايه گذاري كه در همه كشورهاي توسعه نيافته عموميت دارد، گزينش راهي بر اساس كمترين نرخ سرمايه گذاري ضرورتي حتمي است. طبيعي است كه نرخ سرمايه گذاري در محيط خارجي يك پديده كه سطحي وسيعتر دارد عموما بالاتر از نرخ سرمايه گذاري در داخل خود پديده باشد. همچنين منطقي مي نمايد كه عوامل داخلي كه دسترسي به آنان سهلتر است و سازگاري بيشتري با محيط درون دارند با خرج كمتري تغييرات مطلوب را ايجادنمايند. د ) در جهان امروز انگيزه ها يا علل چنداني وجود ندارد كه كشور يا مركزي خارجي بهاي توسعه كشوري ديگر را بپردازد. اين امر تنها در شرايطي استثنايي و مقطعي مجال بروز مي يابد. و از آنجائي كه منطق توسعه در هر كشوري، منطقي دقيق، ويژه، مشخص و متناسب با شرايط ويژه آن كشور است كاملا بعيد مي نمايدكه اهداف خارجي دقيقا بر اين منطق منطبق گردد. همچنين عوامل خارجي معمولا مايلند تاثير خود را بر كشورهاي متاثر شونده حفظ نمايند در حالي كه روند توسعه به طور كلي روندي استقلال آفرين مي باشد. بر اين موارد بايد اضافه نمود كه عوامل خارجي به طور اصولي هيچ گونه تعهدي به رساندن بار توسعه به سر منزل خويش لذا ندارند تضميني براي استمرار و حركت منظم آن وجودندارد. همچنين اگر واقعا تاثيري مناسب از خارج بر توسعه داخل در جريان باشد، نيروهاي داخلي در اين شرايط چگونه مي توانند به بهبود و تسريع روند توسعه كمك نمايند. در هر حال اين پرسش همچنان باقي است كه موثرترين اقدامي كه از نيروهاي داخلي ساخته است،؟ چيست روشن است آنها با از ميان برداشتن موانع احتمالي، مي توانند راه رسيدن كمكهاي خارجي به فرآيند توسعه كشور را هموار نمايند. اما از اين گذشته، زمينه اصلي كه قادر است تمام ظرفيت آنها رابراي اقدام موثر، جذب نمايد، زمينه داخلي است. بنابراين در هر دو صورت يعني وجود عامل خارجي مساعد يا عدم وجود آن، اقدام مناسب از سوي نيروهاي داخلي توجه به داخل است. همچنين افزون بر اين بحث بايد به تجارب كشورهاي توسعه يافته توجه نمود كه پرونده توسعه يافتگي آنها حاكي از سابقه اي جدي در توجه به داخل و تكيه بر نيروهاي داخلي است. توسعه و زمينه فرهنگي در ادامه نكته انتهايي مبحث پيشين مي توان اضافه نمود كه نتايج بررسي تمدنهاي بشري و كشورهاي توسعه يافته همچنين بيانگر حضور دو گونه تحول ياپيشرفت در آنهاست: الف ) تحول فرهنگي ب ) تحول مادي آنچه ابتدا به چشم مي آيد پيشرفت مادي يعني پيشرفت در ابزارها، كاركردها و روشهاست. اما تامل در اين پيشرفت به خوبي نشان خواهد داد كه تمامي اين تحول، مستظهر به پشتيباني نظري و پشتوانه اي فكري است كه در سطح بينشها، ديدگاهها، ارزشها و اعتقادات فرهنگ عمومي جريان يافته است. بدين ترتيب مي توان براي هر بخش از پيشرفتهاي عملي، تحولي فرهنگي را نشان داد كه زمينه ساز پيشرفت مزبور گرديده است. يعني اين تحول فرهنگي بوده است كه مقدمه و زمينه تحول مادي را فراهم ساخته اين است قانونمندي تاريخي از قوانين حاكم بر رفتار فرد و جامعه نيزدور نيست. در عرصه عمل فردي يا اجتماعي نيز هراقدام ارادي و معقول بايد با فرهنگ فردي يااجتماعي حاكم بر آن پديده، از در سازش درآيد. به عبارت ديگر هر اقدام عملي محتاج و متاخر بر توجيهي نظري است. براي اثبات اين اصل مي توان از اين قاعده طبيعي بهره گرفت كه درهرعمل انساني، فرايند ذهني بر اقدام عيني مقدم است. آنچه پس از اين مقدمه مهم مي افتد آن است كه اگرتوسعه محتاج مقدماتي نظري يا فرهنگي است، اين مقدمات يا خطوط و محورهاي اصلي آن ؟ كدامند زيرا دنياي فرهنگ و نظر دنيايي بسيار وسيع است و توجه برابر و بي هدف به تمامي ابعاد آن در چارچوب مسئله توسعه عملي معقول نمي نمايد. زيرا توسعه به معناي مادي آن خود دربرگيرنده كاركردها، روشها و ابزارهاي ويژه اي است كه طبيعتا محتاج فرهنگ و مقدمه ذهني خاص خود مي باشد. از مطالعه اوضاع كشورهاي توسعه يافته شرايط فرهنگي مشتركي استخراج مي گردد كه مي توان آنها را مطرح ترين يا معتبرترين مقدمات فرهنگي توسعه قلمداد نمود اين موارد عبارتند از: حل بحران مشروعيت: در چارچوب اين بحث اساسي لازم است تكليف دو طرفه سه حوزه يا مقوله مهم در واحد ملي حل شود. اين سه حوزه مهم عبارتند از: قدرت، ثروت و فكر. و طرفين اين مقولات عبارتند از: حركت اعضاي واحد ملي ( شهروندان ) به سوي دستيابي به ارزشهاي موجود در اين حوزه ها از چه مشروعيتي برخوردار؟ است صاحبان اين سه نيرو (نخبگان ) به چه دليل و براساس چه مشروعيتي مبادرت به اعمال نيروي خود؟ مي نمايند به دنبال طرح اين چارچوب كوچك مسائل بزرگ و پرسشهاي فراواني پديدار مي گرددچون پرسشهاي زيرين: - آيا همگان از مشروعيتي برابر براي دستيابي به مراتب متوالي و متكامل علم، ثروت يا قدرت؟ برخوردارند - چه كساني واجد اين مشروعيت؟ مي باشند - آيا مي توان از شهروندي يا گروهي از شهروندان حق تحصيل علم يا قدرت راستاند و آن را تنها به عده اي؟ بخشيد - آيا استفاده نخبگاني چون انديشمندان از امكانات فكري خود براي تاثير بر محيط پيرامون از مشروعيتي برخوردار؟ است - اين مشروعيت مطلق است يا؟ محدود و اگر محدود است چه ضوابطي آن را ؟ محدودمي سازد براي گذر توفيق آميز از اين مرحله لازم است پرسشهايي اين چنيني پاسخهايي منطقي و علمي دريافت نمايند. به ويژه مناسبات پاسخهاي مزبور و قابليت حركت جامعه به سوي توسعه مطلوب و ميزان سازگاري آنها با شرايط واقعي و عيني جهان امروز از اهميتي اساسي برخوردار است. روشن ساختن فلسفه حيات: عنوان مزبور ناظر بر مبحثي است كه از نگاه به انسان آغاز مي گردد. لازم است تاملي عميق در انسان، ابعاد وجودي وي، ويژگيها وارزشهاي طبيعي وي به عمل آيد تا اولا نگرش و ديدگاه كلي ما نسبت به انسان پديد آيد و ثانيا موضع ما در برابر خصوصيات و ارزشهاي انسان مشخص گردد. همچنين در ادامه بحث با توجه به جهان پيراموني و امكانات موجود براي رشد و تكامل انسان، موضوع انسان نمونه رخ مي نمايد. يعني انساني كه آن را باابعاد ويژه وي به رسميت شناخته ايم، شايسته و لايق دستيابي به چه مراتبي سپس است اين مسئله مطرح مي شود كه چگونه مي توان انسان را در مسيري قرار داد كه از واقعيت اولين به سوي مطلوب بازپسين حركت نمايد. چگونه مي توان زمينه شكوفايي همه استعدادها و تواناييهاي انساني وي را فراهم ساخت. آيا مسيري واحد براي همگان وجود دارد و آيا هر شهروند محق است كه خود مسير خود را برگزيند يا محدوديتهايي وجود؟ دارد و يك نكته مهم ديگر آنكه در تمامي اين فرايند علم چه نقشي دارد و جايگاه دقيق آن؟ كجاست نظام تربيتي: حل بحران مشروعيت و روشن ساختن فلسفه حيات محتاج انسانهايي است كه فكر و شخصيت آنان در بستر صحيح رشد يافته باشد. همچنين براي آنكه موارد فوق الذكر در اجتماع عموميت يابد نياز است كه نظام تربيتي معقولي دست و پاشود. نظام تربيتي معقول مسئوليت فراهم ساختن عناصري ذهني و فكري در عرصه اجتماع را به عهده دارد كه از طريق تربيت و براساس اهداف توسعه وارد اذهان عمومي مي گردد. بديهي است هرچه نظام تربيتي موفق تر باشد انسانهاي تواناتري خواهد آفريد و توسعه از ناحيه اين توانائيها قوت وعمق بيشتري خواهد گرفت. برقراري آموزش نظم، تفكر آموزش استقرايي، مباني و شيوه هاي كار دسته تساهل نسبي گرايي، جمعي، و اخلاق تحمل، و مسئوليت اجتماعي از موضوعات مهمي است كه در اين چارچوب مورد توجه قرار مي گيرد. توسعه و نخبگان: نخبگان كه از آنان به عنوان صاحبان اصلي فكر، ثروت و قدرت در يك جامعه يادمي شود، طبقه اي را تشكيل مي دهند كه بيشترين امكانات معنوي و مادي كشور را در اختيار دارند. نتايج بررسي جوامع توسعه يافته بيانگر نقش تعيين كننده و پيشگام نخبگان كشور در امر توسعه مي باشد. براي اين امر مي توان دلايل ذيل را مرتب نمود: - نخبگان كشور به طور نسبي بيشترين سهم از امكانات توسعه را در اختيار دارند. - نخبگان عموما مغز متفكر پيكر جامعه را تشكيل مي دهند و ديگر طبقات اجتماعي تا حدود زيادي متاثر از فكر و نظر آنها مي باشند. - برخورداري نخبگان از سطح نسبتا بالاي تواناييهاي علمي و عقلي اين امكان رابراي آنان فراهم مي آورد كه نسبت به طبقات ديگر اجتماعي واكنش دقيق تر روشن تر، و مبتني بر درك بالاتري در برابر مقولات منطقي و علمي چون توسعه نشان دهند. - ميزان آشنايي عمومي اين طبقه با پديده توسعه و دستاوردهاي آن بيشتر ازسايرين مي باشد. - توانايي نخبگان در پذيرش تغييرات منطقي و ابتكارات جديد بيش از ديگران است. همچنين مي توان اضافه نمود كه امكان برقراري ارتباط و ديالوگ تفاهم آميز ميان اعضاي اين طبقه بيشتر است. اما از سوي ديگر عموما نخبگان به مثابه بزرگترين بهره مندان از وضعيت موجود تمايل چنداني براي تغيير اين وضعيت كه امكان بهره مندي كنوني آنها را به خطر مي اندازد يا با ابهام مواجه ندارند مي سازد.لذا، نوعي محافظه كاري بر عمل آنها حكمفرماست. از اين رو در شرايطي كه پيشرفت فرايند توسعه محتاج حركتي قاطع، دليرانه و با ريسك بالاست، همراهي چنداني با آن نشان نمي دهند. موارد اشاره شده پيرامون خصوصيات نخبگان تمامي ويژگي آنان را در همه جوامع نشان نمي دهد. زيرا بسته به شرايط ويژه هر جامعه خصوصيات خاصي به ظهور مي رسند و نگاهي نيز از اين زاويه به طبقه نخبه در كشور ما ضروري است. مي توان به خوبي حدس زد كه نقش دولت در ايران به عنوان بزرگترين سرمايه دار و سرمايه گذار (قدرت نفتي ) سابقه، ديكتاتوري در ايران، نقش ويژه دين و عالمان ديني در صحنه فرهنگي زندگي و موقعيت بازار در اقتصاد كشور از موارد جدي حاكم بر شرايط ويژه كشور ما همچنين باشند علي رغم حاكميت اصل كلي موافقت عمومي نخبگان با وضع موجود، مي توان نخبگان را به شكل دقيق تري توصيف ساخت و به دو بخش جزيي ترتقسيم نمود: بخش اول نخبگاني مي باشند كه وضعيت بالنسبه توسعه نيافته امروز براي آنان نسبت به شرايط شرايطي منطقي، خوب به شمار مي آيد و بخش دوم شامل نخبگاني است كه در سايه برقراري ترتيباتي منطقي تر به موقعيت بهتري اميد دارند. طبيعي است بخش اول مقاومت بيشتر و بخش دوم همراهي بيشتر با تحولات توسعه گرايانه نشان دهند. به هر حال براي آنكه زمينه فرهنگي توسعه در جامعه آماده شود، روآوردن به نخبگان، انتخابي منطقي يا مناسبترين موقعيت براي برداشتن گام اول براي مي باشند اينكه طبقه نخبه بتواند چنين نقشي را ايفا نمايد لازم است مقدمتا خود به اجماعي پيرامون مقدمات فرهنگي توسعه دست يابد. در عمل مي بايد نخبگان فكري با پيشتازي، طبقه نخبه را به سوي درجه مناسب و ترقي يابنده اي از تركيب عقل و اجماع به پيش برند تا در سايه آن سيري تدريجي از اجماع قويتر و موضعگيري منطقي تر در ميان نخبگان به جريان افتد. مي توان پيشتازي نخبگان فكري را با توجه به زيربناي عقلي و علمي توسعه كه در عرصه فكر مقدرات آن تعيين مي گردد، امري مقبول قلمداد نمود. در صورتي كه چنين تحولي متجلي شود يعني نخبگان فكري كشور بتوانند با همفكري و هماهنگي، جامعه نخبه كشور را مجاب نمايند كه براي رسيدن به توسعه مقدمات و لوازم فرهنگي مشخصي بايد فراهم گردد، گام اساسي و تعيين كننده در راه توسعه كشور برداشته شده است. همچنين با توجه به جايگاه مهم طبقه نخبه در صحنه حيات سياسي و اجتماعي يك كشور كه ذكر مختصري از آن به ميان آمد، تاثير قاطع آن بر فرايند توسعه منطقي به نظر مي رسد. همچنين همفكري و هماهنگي نخبگان فكري كشور كه از آن به عنوان پيش نياز اجماع طبقه نخبه سخن گفته شد، خود محتاج مقدمه اي معقول مي باشد. درخشش فكري نوين كه بتواند به روشني وضعيت موجود را تبيين نمايد (سنت حاكم و نسبت آن با توسعه مطلوب ) و چشم انداز روشني از سير به سوي توسعه مطلوب از ميان شرايط موجود را تصوير يك نمايد، احتمال موثر و ايده آل براي تامين مقدمه مزبور است. اين فكر بايد واجد كيفيتي باشد كه اولا: درخشندگي و حقيقت نمايي آن محافل علمي و فكري را تحت تاثير قرار دهد. ثانيا: ميان وضعيت موجود و ريشه هاي واقعي آن ارتباط منطقي، قابل فهم و پسنديده نشان دهند. ثالثا: راهي به سوي توسعه از خلال واقعيت موجود به نمايش گذارد كه ضمن اقناع مخاطبين، اميد حركت را در آنان برانگيزد. تهيه و تنظيم از: سيدهادي برهاني