Hamshahri corpus document

DOC ID : H-761023-37425S1

Date of Document: 1998-01-13

پيوندها از توليد ابريشم تا اختراع رايانه نداي ژان ژاك روسو براي بازگشت به زندگي درآغوش طبيعت ( Savge Noble ) و نيز سرخوردگي عمومي از پيامدهاي اجتماعي انقلاب صنعتي، جستجوبراي راهي كه بشر را دوباره با طبيعت پيونددهد شدت مي بخشيدند اشاره: توليد ابريشم با اختراع كامپيوتر چه پيوندي دارد، ساختن نخستين ساعت هاي دقيق با توليد دستمال كاغذي چه ربطي دارد. در اين رشته نوشتارها، زنجيره پي درپي رخدادهايي ساده و گاه كم اهميت كه در طول چندقرن، گام به گام، تمدن امروزين را شكل مورد داده اند، بررسي قرار گرفته اند. جيمز برك نويسنده و محقق انگليسي، كه سلسله برنامه هاي تلويزيوني با مضمون هاي مشابه را نيز اجرا كرده است - قسمت هاي زيادي ازاين برنامه ها در سيماي جمهوري اسلامي به نمايش درآمده است - در اين رشته از نوشتارها همين مضمون را دنبال مي كند و به سوالاتي از اين دست به گونه اي جذاب و خواندني پاسخ مي گويد. در حقيقت مي توان پيوندها را به نوعي پيشينه علم و فن آوري دانست. نويسنده: جيمز برك اين نوشتار نخستين نمونه از رشته نوشتاري من براي مجله ( Seientific American) است كه پيوندها (Connections) نام گرفته است. (نامي كه از آن براي چند كتاب و نيز دومجموعه تلويزيوني استفاده كرده ام )، چرا كه در اين نوشتارها قصد دارم تا شبكه سترگي را كه رخدادها، اكتشافات، شخصيت ها، اختراعات، سياست، هنرها ونيز هزاران جزء ديگر راكه مي توانند به گونه اي بافرايند اختراع پيوند داده شوند، بررسي ايجاز كنم وخلاصه گويي به هيچ صورتي نمي تواند اين فرايند پيچيده و باورنكردني را، كه در آن حتي ساده ترين و ناچيزترين عناصر، ممكن است ژرف ترين و مهمترين پيامدها را به دنبال داشته باشد، توصيف كند. به عنوان نمونه، موضوع ابريشم موج دار (Silk Shot) را درنظر داشته باشيد. در ميانه قرن 17 يكي از چندكارخانه بافندگي در اروپاي شمالي كه فراورده هاي گرانبهايي چون ابريشم موج دار توليد مي كردند - يك بافته ظريف، گرانبها ورنگين كمان مانند (كه در ايران پارچه بوقلمون خوانده مي شده است ) در سپيتالفيلد، در نزديكي لندن قرار داشت. در سال 1668 يك پارچه فروش هلندي به نام آنتوني تنيسن به اين كارخانه آمد تا آخرين طرح هاي پارچه انگليسي را ببيند. در آنجا او با طرح هايي ازتارهاي ابريشم برخورد كه شگفت زده اش ساختند، اين طرح هابه وسيله عدسي هايي ترسيم شده بودند كه بزرگنمايي شان بسياربيشتر از شيشه هايي بود كه معمولا پارچه فروشاني چون اوبراي آزمودن پارچه به كارمي بردند. تنيسن، كه از اين موضوع به هيجان آمده بود به دلفت، شهر خود بازگشت، نام خانوادگي خود را به نام مطمئن تروان ليوونهوك (Leeuwenhock Van) تغيير داد وسواي نشست و برخاست با دانشوران محلي، تمام وقت خود راصرف تراش عدسي (همتراز قرن هفدهمي طراحي تراشه هاي كامپيوترامروزين ) كرد. چندي بعد در روزكريسمس سال 1676 نتايج اين كار تازه او در قالب نامه بلندبالايي برسر اعضاي حيرت زده انجمن سلطنتي لندن فرو باريد، نامه اي كه چندين تصوير نقاشي شده به وسيله خود ليوونهوك از چيزهايي كه او با يكي از عدسي هايش با بزرگنمايي 500 برابر آنها را بررسي كرده بود، ضميمه اش شده بودند. البته آنچه كه همه را شگفت زده كرد، ادعاي او بود كه اين چيزهاي ريز، زنده هستند، چون كه آنها را در حال حركت ديده بود. بدين ترتيب اين نخستين گزارش علمي از دوتيفر كه تاژك هاي خودرا شلاق وار تكان ياخته هاي مي دادند، درحال تقسيم آغازيان، موي خود او كه از ريشه مي روييد، اسپرم هايي كه درهم مي لوليدند و نيز سازواره هايي كه - به تخمين ليوونهوك 30 ميليون از آنها در يك دانه ماسه جاي مي گرفتند - دنياي تازه اي را در برابر دانش گشود. براي يك آلماني كه در همان زمان از هلند سازواره هاي مي گذشت، ميكروسكپي ليوونهوك (كه با رديف كردن چند تا از عدسي هايش در يك قالب، ابزار نويني به نام ميكروسكپ ساخته بود ) گواهي بر نظريه زنجيره سترگ هستي خود او بودند. بر پايه اين نظريه همه اشكال زندگي، از ساده ترين خزه ها تا نوع بشر، بر پايه اراده خداوند در قالب رشته اي گام هاي پي درپي قرار داشتند كه مداوما پيچيده تر مي شدند و درعين حال با يكديگر تنها در جزئيات بينهايت كوچك تفاوت داشتند. البته، اين آلماني، گاتفريد ويلهلم لايبنيتس، سواي علاقه اش به چيزهاي خرد و ريز ميكروسكپي، يك شيوه محاسباتي رياضي ويژه ابداع كرده بود Calculusكه نام گرفت، شيوه اي كه با آن شتاب اجسام سياره اي را محاسبه مي كرد (وعملا از آن پس همه رياضي دانان، فيزيكدانان، مهندسان و هركس كه بارياضيات سروكار داشته ودارد، برپايه اين اختراع او - حساب ديفرانسيل و انتگرال - قرار دارد ) - لايبنيتس، سازواره هاي ليوونهوك را در سفري به دلفت در سال 1678 ديد و تاكيد داشت كه اين سازواره ها نشان مي دهند كه تفاوت هاي بين گونه ها ممكن است چنان خرد باشندكه براي حواس و تصور، مشخص ساختن اين كه كجا يك گونه دقيقا آغاز مي شود يا پايان مي گيرد، ناممكن است. اين نظريه كه لايبنيتس، بر پايه وجود اين عناصر بي نهايت كوچك و بنيادين هستي يا به تعبير خود Monadاو، ها قرار داشت، به تدريج به شالوده جهان گستري بدل شد كه اروپاي قرن 18 دقيقا در پي آن بود. نداي ژان ژاك روسو براي بازگشت به زندگي در آغوش طبيعت (Savage Noble) ونيز سرخوردگي عمومي از پيامدهاي اجتماعي انقلاب صنعتي، جستجو براي راهي كه بشر را دوباره با طبيعت پيوند دهد شدت مي بخشيدند. در ينا ( Jena) -شهري در شرق آلمان - كه ازپررونق ترين بسترهاي رشد وشكوفايي اين ديدگاه رمانتيك درباره زندگي بود. فريدريش شلينگ، يافته هاي نوين علمي آن روز (چون قطبهاي مغناطيسي مخالف، بارهاي الكتريكي مثبت و منفي و اسيدها و بازهاي شيميايي ) را به عنوان نيروهاي دوگانه در ستيز بايكديگر كه برهمكنش و رويارويي پوياي آنها، هستي را شكل در مي دهد قالب يك فلسفه طبيعي (Philosophie Natur) نوين كنار هم قرار مي داد. در سال 1820 يك دانماركي به نام كريستين به هنگام اورستد كار روي اين ديدگاه پيكار و به عبارتي گسترش دادن آن به الكتريسيته و مغناطيس، جريان الكتريكي بالايي را به يك سيم جرياني داد، كه گمان مي كرد سيم نمي تواند تحمل كند. درخشش سيم او را متقاعد ساخت كه برق و نور با هم وابستگي دارند. بدين ترتيب او آزمايش هاي خود را گسترش داد و كشف كرد كه جريان برق بر يك سوزن مغناطيسي شده كه با آن فاصله دارد اثر مي گذاردسال 210 بعد سميوئل. اف. بي. مورس با به كار بستن اين اصل تلگراف را تكامل بخشيد. يك سال بعد در 1842 مورس سرگرم كمك به همسايه اش در ميدان واشنگتن شهر نيويورك بود: سام كلت، مخترع رولور، از مورس درخواست كرده بود تا براي نشان دادن قدرت مين هاي زيرآبي تازه اش، تجهيزات الكترومعناطيسي برايش فراهم سازد تا او بتواند درحضور رئيس جمهور جان تايلر، يك كشتي را در رود پوترماك با مين منفجر كند. ديگر هدف كلت در اين آزمايش، جلب نظر روس ها بود كه به اين اختراعش علاقه نشان داده بودند. اما از آنجا كه او نمي خواست تا دقيقا براي روس ها شرح دهد كه چگونه مين ها را منفجر مي كند، روس ها ترجيح دادند تا با يك نفر سوئدي به نام آلفرد. بي. نوبل قرارداد مين هاي ببندند نوبل براي انفجار به هيچ پيام الكتريكي نياز نداشتند، هنگامي كه بدنه يك كشتي با چنين مين هايي برخورد مي كرد، يكي از سيخك هاي سربي مين را خم مي كرد، خميدگي سيخك موجب شكستن يك شيشه كوچك اسيد سولفوريك مي شد كه درون آميزه اي از شكر و پتاسيم قرار داشت، تركيب اين سه ماده، شعله اي پديد مي آورد كه به نوبه خود باروت مين را منفجر به مي ساخت هنگام جنگ كريمه، روس ها بندر سواستوپول را با اين اختراع تازه نوبل مين گذاري كردند، عملياتي كه ناوگان تداركاتي متفقين ( بريتانيا، فرانسه و عثماني ) را وادار ساخت تا در آبهاي بيرون از بندر لنگر اندازند. اين كشتي ها اگرچه از خطر برخورد با مين جستند اما به دام طوفان مهيب 14 نوامبر 1854 افتادند. طوفان، ناوگان را نابود ساخت و همه ذخاير تداركاتي زمستاني ارتش پياده شده در شبه جزيره با آن ژرفناي دريا رفت. مصائب و محروميت هاي اين ارتش بدون آذوقه و لوازم ضروري در آن زمستان، آنچنان مرگبار بود كه گزارش فلورانس نايتينگل درباره شرايط بيمارستان هاي نظامي، لندن را تكان داد و دولت را سرنگون ساخت و نيز ژان - هنري دونان را بر آن داشت تا سازماني را با نام صليب سرخ بنياد نهد. اما درواقع، از دست رفتن رزمناوهنري چهارم - افتخار نيروي دريايي فرانسه - ژرف ترين پيامدها را درپي غرق داشت شدن اين رزمناو در طوفان 14 نوامبر موجب اعلام عزاي عمومي درسراسر كشور شد. روز بعد از سانحه، امپراطورناپلئون سوم فرماني براي بنيان گذاري مراكز پيش بيني وضع هوا در سراسر فرانسه صادر كرد. در سال 1860 گزارش هاي تلگرافي روزانه وضع هوادر سراسر اروپا چاپ مي شدند. يكي از چهره هاي برجسته در اين دانش جديد يك افسر جوان نيروي دريايي آمريكا به نام ميتوماوري بود كه براي 9 سال چنين گزارش هايي را از سراسر ايالات متحده گردآوري كرده با بود گردآوري و بررسي گزارش هايي از گوشه و كنار كشور، كه آنها به تنهايي به حدود يك ميليون روز بررسي نياز داشت، او توانست ثابت كند كه شكل طوفان ها حلقوي (Circular) و يا كشيده ( Oblong) است. در سال هاي دهه 1930 اداره هواشناسي ايالات متحده پس از 60 سال هنوز هيچ رويه مشخصي براي واكاوي داده هايي كه در اين مرمت گردآوري شده بودند، نداشت. بنابراين يك آموزگار جوان فيزيك به نام جان. ام. ماكلي كه در دوره دانشجويي، تابستان ها را در اداره هواشناسي كار كرده بود، تصميم گرفت راه حلي براي اين مشكل بيابد. اين مشكل، زمان لازم براي بررسي انبوه داده ها با روش هاي مرسوم رياضي آن دوره بود. ماكلي كشف كرد پژوهشگراني كه پرتوهاي كيهاني را بررسي مي كنند، ذرات اين پرتوها را با بهره گيري از يك دريچه خلاء ( VaccumValve) مي شمارند، زيرا كه اين ابزار به هنگام يورش وگذر ذرات به آن با سرعت بسيار /100بار 000تا در ثانيه خاموش و روشن مي شود. ماكلي دريافت كه دريچه هاي خلاء ممكن است بعنوان بتوانند، ابزارهاي ذخيره اطلاعات، كار محاسبات را تسهيل كنند. اما پيش از آن كه او بتواند كار روي اين موضوع را آغاز كند، جنگ جهاني دوم آغاز شد. ماكلي به خدمت فراخوانده شد، اما در آنجا هم مشكلي وجود داشت كه مدت درازي حل ناشده باقي مانده بود. اين مشكل، محاسبه جدول هاي توپخانه بود كه براي آموزش خدمه به كار مي رفتند با استفاده از آنها، هر توپچي ياد مي گرفت تا توپ را در هر شرايطي هدف گيري و آتش كند. از ابتداي جنگ، در آزمايشگاه هاي پرتابه شناسي ارتش ايالات متحده در آبردين، مريلند، ده ها تن خانم هاي رياضيدان، با كار بيست و چهار ساعته، كه گاه تا يك ماه به طول مي انجاميد، براي هر توپ، چنين جدول هايي را تهيه مي كردند. محاسبه هر خط پرواز گلوله، (كه تمام متغيرهاي محتملي را كه بر آن ممكن بود اثر گذارند، دربرمي گرفت ) نيازمند 750 مورد محاسبات بود و هر جدول كه تنها براي يك توپ كاربرد داشت 3000 خط پرواز از اين دست را دربرمي گرفت. در 1942 (سه سال پس از آغاز جنگ ) از اين آزمايشگاه درخواست شد تا در هفته، دست كم شش جدول تازه تهيه كند، درخواستي كه تقريبا اوضاع را به مرحله بحران و آشفتگي كامل مي رساند. درست در همين هنگام، ماكلي ايده شمارش بادريچه خلاء خود را به ارتش ارائه كرد، كه موردپذيرش واقع شد. فرايند پيشنهادي ماكلي اساسا عبارت بود از خاموش و روشن كردن دسته هاي ده تايي از آنها، و استفاده از هر كدام بعنوان يك عدد ماشين ماكلي در 1946 به مرحله كاربري عملياتي رسيد، يعني يك سال پس از پايان جنگ، اما كاربرد تازه اي برايش پيدا شد: محاسبه اين كه چگونه اين انفجار هسته اي رخ مي دهد. اين حسابگر و انتگرال گير عددي يا به اختصار ENIACنخستين، كامپيوتر واقعي و كارآمد - ماشيني بود، اين اصطلاح پيش از آن رسما براي همان خانم هاي رياضيدان در آبردين به كار مي رفت. براي رساندن داده هاي محاسباتي ENIACبه ازكارت هاي، سوراخ دار استفاده مي شد، شيوه اي كه نخستين بار مخترع ديگري به نام هرمان هولريث براي سرشماري سال 1890 ايالات متحده از آن استفاده كرده بود. درحقيقت هولريث به توصيه برادرزنش كه در كار صنعت نساجي بود به اين شيوه روي آورد، او با هولريث درباره يك سيستم خودكار بافندگي صحبت كرده بود. در اين سيستم (كه نخستين بار در فرانسه بوسيله شخصي به نام فرانسوا ژاكار ابداع شده بود ) يك، دسته قلابهاي فنري در روي يك كارت سوراخ دار فشرده مي شدند، هرجا سوراخي بر كارت وجود داشت، قلاب از آن مي گذشت و يك تار نخ را با خود مي كشيد. هولريث به جاي قلاب، يك سيم حامل جريان قرار داد، در اين سيستم، هر سيم نماينده يك دسته از داده هاي سرشماري بود و هرگاه از سوراخي مي گذشت (براي هر نفر يك كارت تهيه مي شد ) درپي برقراري تماس الكتريكي، درجه هر داده، يك رقم مي چرخيد. در مجموع، اين سيستم گام بزرگي در كارسرشماري بود: جمعيت 62947714 نفري آمريكا دريك دوازدهم زمان صرف شده براي سرشماري پيشين شمارش شد (كه البته جمعيت كشور در زمان انجام آن بسيار كمتر بود ). سيستم بافندگي كه هولريث با انجام دادن تغييراتي در آن، براي سرشماري به كار پيش برد، از آن براي خودكارسازي توليد پارچه از بافته اي به كار مي رفت كه زياده ازحد گران بودتا با اشتباهات معمول در كار با ماشين هاي سنتي، به هدر رود. ترجمه: احمدرضا حائري