Hamshahri corpus document

DOC ID : H-761018-37092S1

Date of Document: 1998-01-08

روشنگري و روشنفكري آيا عصر زوال روشنفكري فرارسيده؟ است - قسمت آخر اشاره: بخش نخست سرشت و سرنوشت روشنفكران به عنوان عنصري متعهد در عصر بعد از فروپاشي شوروي سابق در مورد تجربه آمريكا و فرانسه مورد بررسي قرار گرفت كه نويسنده برخي از همساني هاي رفتاري و هويتي ميان آنها را تحليل و بازنگري كرد. نويسنده در پايان بحث نتيجه گيري مي كند كه گروههاي روشنفكري مي توانند براي تعهدي جديد از به 1996سال بعد آماده باشند. اما بازخيزي مجدد نسل جديدي از طبقه روشنفكر، نيازمند آموزش جدي است. سرويس مقالات شخصا فكر مي كنم كه براي بسياري از آمريكاييان نسل ويتنام، آلتونا حاكي از روحيه آمريكاييان متوسطي است كه در مصيبت ويتنام، تا سال يا1975 1973 (بسته به اينكه كسي تاريخ پايان مداخله مستقيم آمريكا را مد نظر داشته باشد يا سقوط حكومت ويتنام جنوبي را ) در آنجا بوده اند. همچنين فيلم بيادماندني و با شكوه مايكل سيمنو بنام شكارچي آهو (Hanter Deer The) در سال 1978 كه بخش اعظمي از آن فيلم در شهر صنعتي پنسيلوانيابه وقوع مي پيوندد و به راحتي جايگزيني براي آلتونا است. از طرفي اثر هنري نورمن مايلر به نام چرا من در ويتنام هستم، در سال 1967 از اين جنبه جالب توجه ترين اثر هنري است كه من تا اين لحظه با آن آشنايي داشته ام. اين مسئله بسيارجالب توجه است كه تحقيق خانم هاردويك نشان داده كه آمريكاييان علاقه مند به تماشاي عادت تئاتر، چنداني به درام هاي نمايشي سارتر ندارند. علاوه بر آن، نمايش هايي كه در آنها صحبت از يك نوع تعهد تاريخي است، موفقيت چنداني روي صحنه نداشته اند. هاردويك مي افزايد كه ما آمريكاييان بيشتر به تمايلات و رفتارهاي يك آدم عصباني مزاج كه در يك داستان يا نمايش آورده شده، تمايل داريم كه به نظر من اشاره او به آثار اوژن انيل و تنسي ويليامز به است عقيده وي به خاطر تغيير شرايط خارجي، تجربه تاريخي گذشته آمريكاييان مي تواند آنها را ضمن يك رودرويي با جرم و گناه، از ابعاد رنج، غصه، دردها، رازها و بيچارگي هاي ديگر ملتها آگاه كند. اما تاكنون اين مسئله به طور كامل عملي نشده و به قول هاردويك هيچكدام از ما نه تنها اتفاقات سال 1966 ويتنام را نفهميد بلكه آنچه را كه چند دهه قبل در خود آلتونا هم رخ داد، درك نكرد. تنها زماني روشنفكران فرانسه (در سال ) 1957 و آمريكا (در سال ) 1967 به سطح سوم از دور گفته شده وارد شدند كه متوجه شدند چه حوادثي در آلتونا و الجزاير، و سپس در آلتونا و سايگون رخ داده سطح بود سوم از تعهد كه من آن را سطح ضدحقوقي (Legal Counter) ناميده ام، منجر به دو مورد يعني شد، زنده شدن سوابقي كه تصور مي رود مبناي ايجادش محاكمات نورمبرگ بوده است، و نيز به پذيرش شخصي يا فردي و همينطور حمايت از سوي توده ها از ابزارهاي غيرقانوني گوناگون، جهت فيصله دادن به تخاصماتي كه به عقيده بسياري منجر به نسل كشي مي شوند در هردو كشور (آمريكا - فرانسه )طيف گسترده اي، از فعاليتهاي غيرقانوني وجود متاثراز داشت همين رويكرد مشاجرات سخت و گاهي بسيار تند بين آن دسته اي كه بر يك بينش ضدتجاوزكارانه، در مقابل خونريزيهاي وحشيانه تاكيدداشتند و آنهايي كه امر تجاوزو حتي كمك به نيروهاي نظامي را اگر نگوييم به صورت بالفعل، به صورتي بالقوه تاييد مي كردند. از اين جهت اگر مااظهار كنيم كه هر دو مورد جنگ از حيث صوري اعلان و اظهار نشده بودند، سخني به گزاف بخش نگفته ايم اعظم روشنفكران فرانسه و آمريكا، متعهد (Engage) باقي ماندند، تااينكه به صورت نظامي درآيند، كه اين عمل سبب ازدست رفتن روحيه نقادانه آنها مي شد. در ايالات متحده ما تا پيش از زماني كه (NYRB)در فوريه 1967 به كار افتد، وارد سطح سوم نشده بوديم، بعد از شروع به كار NYRB بود كه نوشته مشهور نوام چامسكي يعني مسئوليت روشنفكران در سطحي گسترده نشر يافت و در پاسخ به آن نقدهاي متعدد در NYRB و يا جاهاي ديگر درج شد. گفتار چامسكي در واقع مبادله چند نام بين اوو منتقد بزرگ، نويسنده و پروفسور كمبريج جورج استينر بود. استينر بعد از آنكه از تلاشهاي چامسكي در فاش ساختن دروغهايي كه در آن شرايطحساس از طرف حاكمان زده مي شد، تشكر مي پرسد مي كند:..اما، بعد؟ چه آقاي چامسكي شما به درستي استدلال مي كنيد كه ما طيف روشنفكران واجدمسئوليت بزرگيم، و يا اينكه اشاره كرديد كه درحال حاضر موقعيت ما بهتر از شرايط زماني تحت سلطه ايدئولوژي سركوبگر نازيسم است، اما بعد ازآن، عكس العمل شما جهت رهايي از معضلي كه با آن دست به گريبانيم؟ چيست طرح اين پرسشها از سوي استينر معطوف به اين مسئله است كه آيا چامسكي به آن عده از دانشجويان معترض روشنفكر كه به مكزيكوسيتي فرار كردند كمكي خواهد كرد (همانطور كه جانسون قبلا به گروههاي دانشجويي كه فرانسه راطي بحران الجزاير ترك كردند، كمك كرد ) استينركه، كاملا با صحنه سياسي آمريكا سرسازگاري ندارد، اگر بر كشور كانادا كه در ابتدا توسط بيشتر مهاجرين تبعيدي آمريكايي مورد توجه قرار مي گيرد، اشاره مي كرد درست تر بود، اما در حال، اشاره استينر به مورد فرانسه طرح حركت فرانسيس جانسون پرورده مكتب ژان پل سارتر و فيلسوفي كه تمايل به فعاليتهاي ضدجنگ داشت، جانسون است در طي جنگ الجزاير، هر چند زياد شهرت نداشت، اما با نوعي اغفال افكار، برش خوبي داشت، و آنقدر هوشيار بود كه پليس فرانسه نيز نتوانست او را به دام اندازد. و بعد هم در حركات زيرزميني به عنوان رهبر بريگاد ساك به دست ها از سال 1957 كار خود را ادامه داد. گروه ساك به دست ها به جهت حمايت هايي كه از طرف كارگران الجزايري مقيم فرانسه مي شدند، بسيار توانا بودند، و پولي كه دريافت مي كردند از طريق بانكهاي سوئيس، منبع مالي قابل توجهي ايجاد كرده بودند كه مي توانست سلاحهاي گروه استقلال طلب الجزايري را تا حدي تامين نمايد. در مقابل درخواست استينر از چامسكي مبني بر راه كاري عملي براي كمك به قربانيان جنگ، چامسكي تنها به طور مبهم بر تداوم آگهي دهي روشنفكرانه كه متاثر از زمانه بود، تاكيد مي كند و از پرداختن بخشي از درآمد مالياتي طفره مي رود. و اين كاري بود كه بسياري از روشنفكران فرانسوي هم طي جنگ الجزاير كردند. اينكه چامسكي بعدا به نوعي اين نظر را تغيير داد، جاي بحث جدي دارد، اما عكس العمل هاي بعدي او مطمئنا ضد قانوني بودند، كه حتي چند ماه بعد از اين جريان يعني طي ماه مارس 1967 توسط پنتاگون توقيف شد همچنانكه اين حادثه به نوعي در كتاب جالب نورمن ميلر تحت عنوان لشگريان شب همه منعكس سرانجام گرديد دورها، در جايي به هم مي رسد كه ما در پايان هر دو جنگ (فرانسه در الجزاير و آمريكا در ويتنام ) شاهد بازگشتي سريع از سوي بخش اعظمي از روشنفكران به برج عاجي كه همان زندگي معمولي آكادميك است، كه بوديم به زعم اين گروه امنيت وآسايش تنها در برج عاج ميسر است چرا كه فارغ ازقيل و قال بيرون است. من مي پرسم آيا اين عدم تعهد، امري دائمي خواهد همانطور؟ بود كه برنارد - لوي نيز آنچنانكه در ابتداي نوشتار مذكور نيز ذكر كرديم، همپاي عده اي ديگر از علماي ديگر، تاكيد كرده است. چندسال بعد، يعني در سال 1977 بعد از جريان ويتنام پائول سورام در كتاب روشنفكران و استعمارزدايي دقيقا به همين نتيجه رسيد، چرا كه او در كتاب مذكور مدعي است كه فعاليتهاي روشنفكري در جريان جنگ الجزاير، شايد آخرين تلاشها و نبرد در سنت طولاني، طبقه روشنفكر متعهد در فرانسه باشد. از ديدگاه ما كه حالا بيش از دو دهه از آن دوره گذشته، مي شد طبقه روشنفكران فرانسه از دهه 1970 به بعد قادر باشد حتي به همان موضع و سطح اول (يعني سطح آموزشي ) صعود كند. به اين ترتيب براي بسياري از ناظران، يافتن مولفه هايي در جامعه امروزي فرانسه كه بتواند دلائلي متقن براي شروع يك دوره جديد از تعهد روشنفكري را به ارمغان آورد، بسيار مشكل است اما افرادي چون - پاسكال اراي و ژان فرانسيس سرنيلي از اين جهت داراي درجه اطمينان كمي اند. اين مسئله در اثر بسيار مفيد و اطلاعاتي آنها پيرامون تاريخ روشنفكران فرانسه در قرن بيستم كه در سال 1986 چاپ شد آمده است. به عقيده اينان در جريان حركت روشنفكران، هرچند نوعي نوسان مثل جزر و مد، به چشم مي خورد، اما در مجموع و با گذشت قرن حاضر تعهدات آنها روبه افزايش گذاشته است. اين دو در سال 1986 در تبيين علت به سستي گرائيدن آن موج گسترش يابنده متعهد كه از سال 1971 مجددا روبه ركود نهاد با مشكلاتي مواجه شدند از طرفي حركات دانشجويي سال 1968 به بعد نيز اين مسئله را تشديد كرده بود، اما اين دو نويسنده مذكور، به طور خيلي زيركانه و از روي هوشياري اين مسئله را توجيه كردند كه روشنفكران فرانسه در يك وضعيت سخت بحراني مثل به سوخت و سوز افتادن گيركرده اند، وقتي متوجه اين مسئله شدند كه با يك يا چند مورد از همان تعهدات سابق، گمراه شدند، از اين جهت روشنفكران از هر نوع بسيج جديدي خودداري مي كنند يا آن را نمي پذيرند. به دليل اينكه اوراي و سرنيلي مورخ اند، نه آينده نگر، و از اين جهت در پيشگويي ترديد آشكار دارند بود كه در سال 1986 آنها انتظار دوره ايي ازافت و خيز تعهد روشنفكري را داشته باشند و اينكه بعضي اشكال تعهد ممكن است به زودي پديدار گردد. از سال 1990 سرنيلي در يك اثر بسيار مهم و گيرا كه مبنايي در باب تعهد روشنفكري بود، يعني روشنفكران و شور و شوق فرانسويان ديدگاه پيشين خود را تا حدي تغيير داد، و اين مسئله از آنجا آشكار گرديد كه به عقيده وي تعهد فرانسوي روشنفكران ضدجنگ ويتنام دراواخر دهه 1960 و اوائل دهه 1970 غزل آخر روشنفكري وپايان تعهد آنها بود. بنا به دلايل آشكار، ما معتقدنيستيم، كه تعهد اين دوره نزاع برانگيز بود. مثلا درهمان زمان پرزيدنت دوگل به شدت با دخالت امريكاييان در ويتنام مخالف بود و در يك مباحثه به سال 1966 در نزديكي پنوم پنه در كامبوج اين عقيده خود را آشكار ساخت. سرنيلي در همان كتاب روشنفكران و شور و شوق فرانسويان، به مباحث متقاعدكننده مفيدي اشاره مي كند. يعني بحرانهاي ايدئولوژيكي اواسط دهه 1970 در شوروي سابق كه با جريان سولژنتسين ( Solzhenitsyn) شدت گرفت و به فاش ساختن سيطره ايدئولوژيك دستگاه توتاليتر نظام كمونيستي و آشكار ساختن طبيعت حقيقت كاذب اتحاد شوروي انجاميد كه سمبل واقعي آن براي حمله از جناح روشنفكران گولاك ها ( Gulag) بوده و بعد هم با بحران هويت از سوي همين طبقه تداوم متاثر يافت از همين بحث است كه سرنيلي نه به طور صريح، اما حدس مي زند كه ما ممكن است بعد از نه دهه از تعهد شديد در خط پايان روشنفكري باشيم. لذا سرنيلي در سال 1990 فراتر ازپرسشهاي گوناگون نه به عنوان يك اهل مشاجره قلمي بلكه به عنوان يك مورخ حرفه اي به اين نتيجه مي رسدكه زمان آن رسيده است كه صداي ناقوس مرگ روشنفكران را به صدا درآوريم... براي ادامه بحث، و تفهيم موضع خود، جالب خواهد بود اگر به فصول نهايي كتاب تاريخ روشنفكران اراي و سرنيلي نگاهي دوباره بيندازيم. البته تا سال 1992 اتفاقات سياسي قابل توجهي رخ داده بود مثلا ديواربرلين فروريخته بود و اتحاد شوروي نيز از هم گسيخته بود. از اين جهت نويسندگان مذكور تمايل دارند كه بپذيرند روشنفكر فرانسه به يك موقعيت واقعي و دائمي از بحران هم از حيث ايدئولوژيك و هم هويتي وارد شده اند كه راه برون رفت از آن بسيار بغرنج است. هرچند بسياري از ديدگاههاي اراي و سرنيلي به طورقابل ملاحظه اي جالب توجه اند، اما من نمي توانم درباره تمام جزئيات ديدگاههاي آنان بحث كنم، و لذا در اينجا به دو يا سه مورد از مشاجراتي كه مي توانداغواكننده نيز باشد اشاره كنم: اولين موردي كه اين دو نويسنده متذكر آن گرديده اند، اين است كه ما ممكن است وضعيت كنوني طبقه روشنفكر را بد تعبير و تفسيركنيم، لذا امكان ندارد كه طبقه روشنفكران فرانسه تماما غيرمتعهد باشند، بلكه در ابعادي از مسائل كمتر به قضايا اعتنا مي كنند. آنها همچنين اذعان داشته اند كه جامعه فرانسه در شرايط كنوني درباره اين طبقه به يك شكاكيت وسيع رسيده است، (چيزي شبيه برداشت جامعه امريكايي از طبقه روشنفكر خود ) مطمئنا سرنيلي و اراي درصدد ارائه يك نتيجه گيري مانيفست گونه از مسئله سكوت روشنفكران هستند كه به عقيده آنان مي تواند تحت شرايط خاص، سر و صداي نسبي در جامعه فرانسوي حتي در شرايط حاضر ايجاد كنند وخود من به شخصه براي اين نظريه دو دليل دارم. بدون شك، مسئله فقدان تعهد روشنفكري هنوز براي بسياري ازناظران و حتي خود طبقه روشنفكر، متحير كننده است، واين معضلي است كه در مباحث امروزي سخت طرفدارپيدا كرده است. نبايد فراموش كرد كه بخش قابل توجهي از طبقه سنتي باقي مانده در ميان روشنفكران، خود از انديشه هاي رسيده از روشنفكران پيشين فرانسه بهره مي برند; ازاين ديدگاه من مي خواهم اعلام كنم كه متاثر ازانديشه هاي دهه 1950 فرانسه بهشت روشنفكران به شمارمي رود. از جهت امروزي كردن بحث و آنچنانكه در گفتار حاضر نيز مورد نظر ما بود سرنيلي سرانجام در اكتبر 1995 كتابي تحت عنوان سارتر و ريمون آرون (Aron et Sartre) به رشته تحرير درآورد كه موضوع اساسي آن مقايسه اي ميان دو تن از بزرگترين روشنفكران قرن بيستم فرانسه، دو دوست و همينطور دو شخصيت مقابل هم از حيث ايدئولوژيكي در سالهاي متمادي است. سرنيلي در اين كتاب به دليل آشكاركردن گسيختگي تحليل ها و تفسيرهاي ريمون آرون عموما موفق عمل كرده است، اما آنچه در اينجا مدنظر ماست، اينكه او به پرسش جدي از طبقه روشنفكر فرانسه به عنوان يك گروه پيچيده درهم، باز مي گردد. چرا كه به اعتقاد او زمان زيادي از دوره فعاليت جدي و شديد طبقه روشنفكر كه اوج آن جنگ الجزاير بود گذشته است. اگر به عقيده سرنيلي شروع بحران در ميان طبقه روشنفكر فرانسه را سال 1975 قرار دهيم تا سال 1995 در حقيقت بحران عميقي در طبقه مذكور پيدا شده و به اوج رسيده است. اطلاق عقبنشيني از سوي سرنيلي براي طبقه روشنفكر، هرچند اين عبارت توسط خود او باب نشده، اما يك ايده پسامدرنيستي را كه ما اكنون در عصر آن به سرمي بريم، پيش مي كشد، به اين معنا كه پس از پايان تعهد اين طبقه، هنوز هيچ نسل جالب توجه جانشين آنها نشده اند. چرا كه در اين عصر امكان آن نيزبسيار سخت شده است. از اين جهت است كه به عقيده سرنيلي ديگر پس از سال 1995 با آگاهي ما از پايان يك دوره كه از قضيه دريفوس شروع شد، ديگر زمانه آنكه روشنفكر در اوج عظمت و احترام زندگي كند سپري شده است. به عبارتي از نظر سرنيلي، ديگر زمانه مشاجرات پرشور مسلكي و عقيدتي در ميان به اصطلاح روشنفكران به پايان رسيده است. لذا او با ديدي نوستالژيك بر پايان يك دوره طولاني مهر تاييد مي زند. آنچنانكه به نظر همين نويسنده تدفين باشكوه ژان پل سارتر در آوريل 1980 به عنوان سمبل پايان دوره تعهد به شمار مي رود. اما در كشور من (امريكا ) پس از پايان جنگ طبقه ويتنام، روشنفكر در سطحي از عدم تعهد تثبيت شده است. در سندي سال 1974 و گلسانگ در كتاب معروف شبتاريك روح بزرگ، كه قبل از پايان جنگ ويتنام به چاپ رساند، به اين مسئله اشاره كرد كه، ممكن است طبقه روشنفكر چپ ضدجنگ ويتنام، در مقابل گسترش عظيم تكنولوژي، نقش انتقادي خود را به عنوان پس قراولان پيشينيان حفظ كنند. در دهه 1980 رونالد موفقيت ريگان خود را در احراز منصبرياست جمهوري، با سركوبي روشنفكران متعهد، و نيز دريافت پشتيباني از توده هاي ناآگاه سياسي كسب كرد. اين در حالي بودكه به حدس من حدود هشتاد درصد از اساتيد دانشگاههاي امريكا نه تنها مخالف او بودند بلكه در سال 1980 و نيز دوره بعدي يعني 1984 عليه او راي دادند. شايد براي مخالفت با ريگان، حمله او به گرانادا يا نيكاراگوئه كافي بود، اما او مثل پيشينيان خود يعني ليندون جانسون و ريچارد نيكسون، موانعي براي اعمال خود پيش روي نداشت. از جنبه سكوت طبقه روشنفكر در مقابل اعمال هيات حاكمه كاخ سفيد، مي توان به حركات جرج بوش در پاناما يا جنگ اين كشور با عراق در فوريه 1991 هم اشاره كرد كه در تداوم سياستهاي ريگان بوده همين است جا بايد به اين مسئله مهم اشاره كنيم كه هزينه موفقيت رياست جمهوري او را در سال 1992 نه مخاطره جويي بين المللي بلكه اقتصاد داخلي فراهم كرد. هر چند او در مبارزه با عراق، به پيروزي نسبي و شايد خيلي سريع دست يافت. اما پرسش ما اين است كه آيا طعم اين پيروزي توانست عارضه ويتنام را برطرف كند. ديدگاه شخصي من درباره طبقه روشنفكر امريكا از سال 1990 به اين سو در حد اعتدال، اما بدون تغيير مانده است. از اين ديدگاه من مي خواهم اين نتيجه را ارائه كنم كه حتي پس از دوره جنگ سرد، روشنفكر امريكايي به طور كامل نابودنشده است، آنچنان كه اراي و سرنيلي در مورد طبقه روشنفكر فرانسوي قضاوت كرده اند. بلكه به نظر من حتي اتفاقي هم كه در فرانسه افتاد، و چشم اندازي كه دوره پس از جنگ سرد به جا گذاشته تنوعي در عقايد و تفكرات به است نظر من در ايالات متحده امريكا يك نوع بازخيزي مجدد تعهد و همينطور ظهور دوباره طبقه روشنفكر ممكن است. اين بازخيزي در صورتي است كه شرايط ذيل فراهم باشد: اول آنكه يك حكومت فرضي، دست به كاري احمقانه و يا شريرانه بزند تا از پيامد آن عمل اخلاقي برتر را احراز كند، كه البته مسابقه طولاني، تاريخ انساني، منكر اين فرايند بوده است. مولفه دوم، كه از جنبه اي مسئله برانگيز است، از طريق اشاره به امريكاي دوره درگيري اش در ويتنام قابل توضيح است. فراموش نشود كه امريكاي سالهاي 1966 تا 1970 دوره اي است كه طي آن تعداد قابل توجهي از روشنفكران (از جمله طيف دانشجويان، افراد برجسته وزارتخانه ها، راهبه ها، كشيشان، فيزيسين ها تا هنرمنداني در داستان و شعر ) در صدد صعود به سطح سوم از تعهد كامل روشنفكري بوده اند چرا افراد طبقات ذكر شده، تمايل داشتند كه به جواناني كه قصد فرار به كانادا را داشتند كمك؟ كنند چرا افرادي مثل سوزان نوتناگ، ماري مك كارتي، نوام چامسكي و تعدادي ديگر به هانوي مسافرت كردند. و درمقابل فشارهاي متعدد كه بر آنها واردمي شد چيزي بر زبان ؟ نياوردند پاسخي كه ماري مك كارتي پس از مراجعت از هانوي از NYRB داد، اشاره به محدوديت گسترده بر طبقه روشنفكر امريكا بوده است. من معتقدم كه يك امردخيل ديگري مورد نياز هست وآن اين بوده است كه ظاهراروشنفكران نمي خواهند وارد نوعي تعهد كامل شوند. و اين به طورمطلق مي تواند يك ديدگاه مركزي قابل توجهي را آشكار سازد: در امريكا درخواستهاي قابل توجهي از جناحهاي روشنفكري بوده كه از انزوا خارج شوند (يعني از برج عاج خودشان بيرون بيايند ) و مثلا بادرگيري در زمينه كاهش بودجه آموزشي - فرهنگي، حمايت جناح جمهوريخواه را نيز جلب نمايند. خطري كه زندگي روشنفكران امريكا و گفتمان آزاد را تهديد مي كند، توسط جناح راست جمهوريخواهان كه در راس آن نيوت گينگريچ (Gingrich Newt) همچون يك آكادميسين شكست خورده، قرار دارد. پيشتر ما اشاره به دو مولفه به منظور شرايطي كه سبب بازخيزي مجدد طبقه روشنفكر امريكا داشتيم، كه مولفه دوم، اشاره ما به درگيري امريكا در ويتنام اكنون بود براي روشن ساختن اين شرط دوم، به جمله مهمي از مايكل فربر اشاره مي كنم كه در تاريخ 25 آوريل سال 1968 در NYRB چاپ شد. فربر در آن زمان دانشجو فارغ التحصيل هاروارد بود و جوانترين عضو آن گروه پنج نفره اي بود در بستون ( Boston) شامل، دكتر بنيامين سپاك، ماركو زراسكين، ويليام سلوآن كوفين و ميشل گودمن كه ادعانامه اي را در همان زمان به منظور فاش ساختن توطئه قانون خدمات منتخب (SSA) تنظيم كرده تلاش بودند فربر به منظور پاسخ به چرايي اين مسئله بود كه دلايل گردآمدن افراد در گروههاي مقاومت كه همزمان با جنگ جهاني دوم شدت گرفت و در سال 1968 با مقاومت شديد كه حبس وتوقيف را هم به همراه داشت، چه؟ بود فربر در مورد اين طبقه روشنفكرپرهياهو نوشت: انسانهايي كه با تمام وجود آماده بودند به هر كاري تن دردهند، اما تنهااحتياج بود كه بدانند شانسي جهت موفقيت هم باشد، شانسي كه تنها يك ضابطه اخلاقي اين نباشد گروه همينطور مي خواستند مطمئن نمايند كه با سازماندهي كافي، امكان اينكه بر اوضاع بتوان تاثير گذاشت، لذا هست آماده بودند كه هر رنجي را تحمل كنند، اما در آخر مي خواستند بفهمند كه رنجي كه مي كشند براي هيچ نباشد. عبارت فربر، به زيبايي تمام هدفي را كه من به آن اشاره كردم يعني تعهد بيان مي كند لذا گروههاي روشنفكري (چه زن يامرد ) مي توا، نند براي تعهدي جديد از سال 1996 به بعد آماده باشند. و اين تاييدكننده اظهار نظري مي تواند باشد كه من به صراحت در كتاب جنگ و برج عاج به آن اشاره كرده ام. اما فراموش نكنيم كه بازخيزي مجدد نسل جديدي از طبقه روشنفكر، نيازمند آموزش جدي است. با توجه به آنچه از نظر گذشت و با توجه به شرايط كاملا تساهلي عصر حاضر، (فارغ از بعضي حركات افراطي ) شكاكيت گسترده اي در ميان بخشهاي آموزش ديده جامعه امريكايي و فرانسوي براي رها كردن روح انتقادي بوجود آمده و اين مي تواند زمينه را براي ظهور يك رهبر منفرد ديگر آماده كند. هر چند، تصور اينكه كسي مثل ژان پل سارتر روشنفكر كه مي توانست صدهزار پيرو را گردهم آورد، قدري مشكل است. اما هميشه اين احتمال است كه فردي با خاصيت فريبندگي و درخشندگي كلام در صحنه ظاهر گردد و وفاداري بخش اعظمي را در ميان توده ها و همينطور طبقه روشنفكر كه دچار ركود شده را جلب كند. من به صراحت نمي توانم ا ظهار كنم كه تعهد به يك ايدئولوژي، امري ضروري جهت احياء تعهد روشنفكري چرا است كه من هم مثل برنارد - هنري لوي مدعي ام كه عقيده و مرام ايدئولوژيكي به طور دائم از بين رفته است. هرچند ظهور آن در شكل يك كلان روايت ( Metanarrative) جديد مثل ماركسيسم دوره زماني ( ) 701920 يااگزيستانسياليسم ( ) 651945 غيرممكن نيست امااگر هم باشد آميزه متنوعي از عقايد و انديشه هاخواهد بود. از اين رو، دست كم تصور من آن است كه اين مسير بغرنج، به دو دليلي كه پيشتر پيش شرطهاي ضروري آن را براي تعهد بازخيزنده جهت همگراشدن در ايالات متحده و فرانسه (در يك مسير ) ذكركردم، گشوده خواهد شد. بنابر اين من تضمين نمي كنم كه تعريف برنارد لوي از مقوله روشنفكر در آن فرهنگ لغت كه قرار است در سال 2000 يا حتي فراتر از آن چاپ شود تحقق پذيرد. نوشته: ديويد شالك ترجمه و تدوين: محمدتقي قزلسفلي منبع in Intellectuals in, species? dying a Intellectaals Are ,Schalk. L David -. -PP, (,Routledge: London) ,Jennings Jeremy: By edited, politics