Hamshahri corpus document

DOC ID : H-761011-36464S1

Date of Document: 1998-01-01

جامعه مدني و توسعه سياسي سخنراني دكتر سعيد حجاريان پيرامون جامعه شناسي سياسي كدام ساختار سياسي را ما پيشرفته تر يا توسعه يافته تر؟ مي دانيم آيا دولت در كانون ساخت سياسي قرار؟ دارد در ساختار دولت و بوروكراسي چه شاخص هايي را ما مشاهده مي كنيم كه نشان از توسعه يافتگي ؟ است هر چقدر ساخت اجتماعي و سياسي اين اجازه را به فرد بدهد كه تحرك عمودي داشته باشد، آن ساخت توسعه يافته تر است. در مقابل ساخت هايي را كه مانع از اين تحرك مي شوند، به عنوان ساخت هاي عقبافتاده يا توسعه نيافته سياسي مي شناسند. اشاره: توسعه سياسي؟ چيست چه جوامعي به لحاظ سياسي توسعه ؟ يافته ترند ملاك ها و شاخص هاي توسعه سياسي چگونه تعيين؟ مي شود آيا تمام جوامع بر سر تعيين شاخص هاي توسعه اتفاق نظر؟ دارند چه تفاوتي ميان نظام و ساخت حقوقي توسعه يافته و توسعه نيافته وجود؟ دارد كدام رفتار سياسي را مي توان توسعه يافته تلقي؟ كرد براي توسعه سياسي بايد از كجا آغاز؟ كرد آيا توسعه اقتصادي بر توسعه سياسي مقدم است يا ؟ برعكس... متني كه در پي مي آيد، سخنراني دكتر سعيد حجاريان در دانشگاه تهران پيرامون فرآيند توسعه سياسي است كه در آن به پرسش هاي فوق پاسخ داده است. با هم مي خوانيم. سرويس مقالات قبل از تعريف توسعه سياسي، لازم است، كمي درمورد توسعه اقتصادي توضيح دهيم. به لحاظ تاريخي توسعه اقتصادي زودتر از توسعه سياسي مطرح شد. طي جنگ جهاني دوم بسياري از كشورهاي اروپايي آسيبديدند و كشورهاي جهان سوم هم كه از پيش وضعيت شان معلوم اين بود اوضاع نظريه پردازان را برآن داشت تا براي رفع نابساماني هاي ناشي از جنگ و شكستن دور باطل توسعه نيافتگي در جهان سوم، راه حل هايي را ارايه دهند. گوندر فرانك در اين مورد كتابي با عنوان توسعه توسعه نيافتگي نوشت. وي در اين كتاب اثبات كرد كه پديده توسعه نيافتگي - در جهان سوم - در حال توسعه است. حال اين پرسش مطرح مي شود كه شاخص هاي توسعه اقتصادي؟ چيست بديهي است كه اكثر ما مي توانيم فهرستي ازمطلوبيت هاي توسعه اقتصادي را در ذهن مرور كنيم. براي مثال افزايش درآمد سرانه، پايين يا ثابت بودن نرخ رشد در توليد ناخالص داخلي، ميزان سرمايه گذاري، ميزان كسب سهمي از بازارهاي جهاني، توزيع عادلانه درآمدها و... نظريه پردازان اقتصادي كمابيش روي معيارهاي ذكر شده به عنوان شاخص هاي توسعه اقتصادي اتفاق نظر دارند. حتي سازمان هاي جهاني توسعه، بانك جهاني و (MIF) هم اين شاخص ها را پذيرفته و براي هر كدام از آنها ضريبهايي را قايل است. اين سازمان ها پس از محاسبات لازم اعلام مي كنند كه مثلا فلان كشور به لحاظ اقتصادي توسعه يافته است يا خير... اما تعيين ملاك و معيار براي توسعه سياسي به سهولت امكانپذير نيست. توسعه سياسي، تقريبا با فاصله چند سال بعد ازطرح نظريه هاي مدرنيزاسيون مربوط به توسعه اقتصادي در دنيا مطرح شد. حدودا از اواخر دهه 50 براي نظريه پردازان اين پرسش مطرح شد كه آيا ما مي توانيم به لحاظ سياسي هم جوامع مختلف و كشورها را درجه بندي كنيم و به آنها شاخص بدهيم. سپس با كمي كردن شاخص هاعنوان كنيم كه اين كشور از فلان كشور به لحاظ سياسي و رفتارهاي سياسي توسعه يافته تر ؟ است به كدام رفتار سياسي، رفتار سياسي توسعه يافته؟ مي گوييم در زمينه فرهنگ سياسي هم پرسش هايي مطرح شد. پرسش هايي از قبيل آنكه، بر كدام جامعه فرهنگ دموكرات تري حاكم؟ است و... در اينجا لازم به يادآوري است كه براي توسعه سياسي، معادل هاي ديگري همچون نوسازي سياسي ودموكراتيزاسيون هم در نظر گرفته شده است; امادر حال حاضر در ادبيات سياسي جهان بيشتر واژه دموكراتيزيشن مطرح است. براي شاخص بندي توسعه سياسي مي توانيم از ساختارسياسي هر كشور شروع كنيم. اين ساخت شامل فرهنگ سياسي، رفتار سياسي، فرآيند آن و حقوق سياسي مي شود. مثلا كدام ساختار سياسي را ما پيشرفته تر يا توسعه يافته تر؟ مي دانيم آيا دولت در كانون ساخت سياسي قرار؟ دارد در ساختار دولت و بوروكراسي چه شاخص هايي را ما مشاهده مي كنيم كه نشان از توسعه يافتگي ؟ است براي نمونه نظريه پردازان سياسي عواملي مانندشايسته سالاري را به عنوان يكي از شاخص هاي جدي توسعه سياسي قلمداد در مي كنند اينجا شايسته سالاري را در مقابل ارادت سالاري مطرح اگر مي كنند سيستمي ارادت سالار است، پس به لحاظ سياسي توسعه نيافته است. در برابر آن سيستم لياقت سالار به عنوان يك سيستم توسعه يافته محسوب مي شود. منظور از سيستم ارادت سالار، نظامي است كه افراددر هرم و سلسله مراتب بوروكراسي بر حسبتقربشان به مسئولان حكومت مدرج شده باشند. براي مثال در دوران قاجاريه در دستگاه هاي ديواني نخبگان حكومتي از ميان خاندان سلطنتي و اشرافيان و درباريان انتخاب مي شدند. در حالي كه ملاك مناسب براي انتخاب سيستم توسعه يافته شاخص هاي اكتسابي است. شاخص ديگري كه به عنوان ملاك توسعه يافتگي سياسي ذكر مي شود، تفكيك قواست. در مقابل تداخل قوا علامت ساختار توسعه يافته سياسي است. براي نمونه عربستان سعودي كه درنظام آن تفكيك قوا وجود ندارد و تخصيص نقش ها وافتراق ساختاري در آن پياده نشده، يكي از عقبافتاده ترين ساختارهاي سياسي را هرچقدر داراست سيستم تخصصي تر بشود و افتراق نقش ها و ساختارها در آن بوجود آيد و تفكيك قوا بهتر در آن نظام اجرا شود، سيستم توسعه يافته تري محسوب در مي گردد ساختار سياسي پيشرفته، سياست رسمي و در ساختار سياسي عقب مانده، سياست شخصي است. به عبارتي درساختار سياسي پيشرفته تفكيك قوا وجود دارد و هر بخش در چارچوب وظايف معين و تعريف شده خود عمل مي كند. در حالي كه در نظام سياسي عقب مانده تنها يك فرد تصميم گيرنده است و امور كشور نه به شكل مدون و قانونمند كه بر اساس اراده و خواست او شكل مي گيرد. شاخص ديگري را كه نظريه پردازان سياسي مطرح مي نمايند، اين است كه ساختار سياسي تا چه حد تحرك سياسي را امكانپذير؟ مي سازد منظور از تحرك سياسي يعني افراد متعلق به لايه ها و اقشار اجتماعي پايين دست بتوانندبا كفايت ذاتي خويش مراتب ارتقا را طي كنند. مثلا براي افرادي كه طالب ارتقا در اجتماع هستند، موانع طبقاتي يا قومي و يا مذهبي وجودنداشته باشد. هرچقدر ساخت اجتماعي و سياسي اين اجازه را به فرد بدهد كه تحرك عمودي داشته آن باشد، ساخت توسعه يافته تر است. در مقابل ساخت هايي را كه مانع از اين تحرك مي شوند، به عنوان ساخت هاي عقبافتاده يا توسعه نيافته سياسي مي شناسند. اما رفتار سياسي؟ چيست آيا براي رفتار سياسي هم مي توانيم شاخص بگذاريم و معيار معين؟ كنيم كدام رفتار را ما توسعه يافته تر ؟ مي دانيم برخي معتقدند كه رفتار عقلاني معطوف به هدف توسعه يافته ترين نوع رفتار مثلا است شخصي مي گويد، من هدفم اين است كه ظرف چهار سال بتوانم در كشور قدرتمندشوم و اكثريت آراء را در مجلس از آن خود پس كنم براي رسيدن به اين هدف بايد رفتارهاي عقلاني در پيش گيرم. چنين فردي رفتار توسعه يافته اي دارد. در برابر اين رفتار، رفتارهاي عاطفي معطوف به ارزش است كه عقب مانده ترين نوع رفتار به شمار مي رود. به اين معنا كه فردي يك ارزش بسيار متعالي را در ذهن مشخص كند. براي مثال بگويد مي خواهم در اين نظام همه به گونه اي مساوي از مواهب طبيعت برخوردار شوند و با فرض تصور مساوات مطلق يك اتوپيا ياكمون تخيلي و ياناكجاآباد سياسي را در ذهن متصور شود. پس از آن هم رفتاري انجام دهد كه هيچ تناسبي با اين ارزش حتي ندارد در برخي مواقع رفتار خود دولت ها، رفتارهاي عقب مانده اي است. مثلا در صحنه بين المللي در شرايط خطير برخي كشورها رفتارهايي را از خود بروز مي دهند كه كاملا خلاف مصالح و منافع ملي است و منافع كشور را به خطر مي اندازد. گاهي چنين رفتارهايي در احزابسياسي هم قابل مشاهده است. احزاب سياسي كه رفتارهاي غيرمعقولي را از خود نشان مي دهند. در زمينه فرهنگ سياسي هم مي توان شاخص سازي كرد. براي نمونه گفته اند كه مدارا علامت توسعه يافتگي است. جريانات سياسي كه مي توانند از طريق مصالحه و مدارا مقاصد خويش را پيش ببرند، نسبت به ساختارهاي اجتماعي و فرهنگي كه مي خواهند تمام مسايل را با خشونت حل كنند، رفتار توسعه يافته تري را نويد مي دهند. در صحنه حقوق سياسي نيز براي تعيين ساختار حقوقي مناسبترمي توان شاخص هايي را تعيين كرد. ساختار حقوقي كه رقابت رانهادينه مي كند و اجازه رقابت سياسي مي دهد، ساختار توسعه يافته اي است. ساختاري كه در آن نهادهاي حل منازعه در جامعه آنچنان قدرتمند عمل مي كنند كه رقباي سياسي به راحتي مي توانند با تكيه بر قواعد رقابت سياسي، اهداف خود را پياده كرده و آن اهداف را به پيش ببرند. اگر ما بتوانيم قواعد حقوقي را بصورت عقلاني تنظيم كنيم و ضمنا اين قواعد حقوقي داراي پيشينه و سابقه تاريخي باشد كه طي زمان به اين قواعد رفتار شده، چنين رفتارهايي به راحتي مي تواند، قواعد رقابت را در جامعه نهادينه كند. البته بين تمام سياستمداران در مورد پذيرش شاخص هاي ذكر شده اتفاق نظر وجود ندارد. حتي برخي، شاخص هايي معكوس مواردي را كه نام برده شد، مي پذيرند. مثلا هنوز هم عده اي - حتي در خودجامعه ما - با مواردي چون تقويت جامعه مدني و پيدايش نهادهاي جامعه مدني، پيدايش احزاب و سنديكاها و اتحاديه هاي انجمن ها، كارگري، انجمن هاي داوطلبانه و... مخالفت مي كنند. اين در حالي است كه تمام اينها ملاك هاي توسعه يافتگي سياسي است و از مردم مانند حفاظي در برابر دولت محافظت مي كند. مخالفان پيدايش احزاب و انجمن هاو... معتقدند كه همه امور بايد در معرض تصرف دولت قرار داشته باشند و هر چقدر دولت بهتربتواند وجدان مردم را تصرف بيشتر كند، توسعه يافته است. پس همان طور كه گفته شد، تمام كشورها در پذيرش شاخص هاي ذكر شده به عنوان شاخص هاي توسعه يافتگي سياسي اتفاق نظر ندارند، اما خود دولت ها و سازمان هاي بين المللي سعي كرده اند تا كشورها را برسر بعضي موارد به توافق برسانند. به خصوص سازمان ملل چند سالي است كه در گزارش توسعه انساني خود ملاك هايي را براي تعيين توسعه سياسي كشورها مشخص و براساس آن كشورها را درجه بندي كرده براي است مثال، آيا در اين كشوردادگاه علني؟ است آيا حق گرفتن وكيل وجود؟ دارد آيا هيات منصفه براي جرايم مطبوعاتي و سياسي موجود هست يا؟ خير آيا حقوق و دستمزد وضعيت شفافي در كشور دارد يا نه; بعضي از اين شاخص ها را كنفرانس حقوق بشر تعيين كرده بود. براي نمونه، آيا نابردباري مذهبي در كشور ديده مي شود، يا خير. پرسش ديگري را كه نظريه پردازان مطرح كرده بودند، اين بود كه براي آنكه كشوري از وضع موجود به وضعيت مطلوب برسد، چه راه حل هايي را پيش رو؟ دارد نظريات متفاوتي در اين باب ارايه شد. يكي از نظريه پردازان به نام لئوناردپاي عنوان كرد كه فرآيندتوسعه سياسي، يعني گذار مرحله اي و منزل به منزل از بحران هاي ساختاري سياسي. به عقيده پاي اولين منزلي كه كشورها با آن مواجه مي شوند، يا اولين بحراني كه دامن كشورها را مي گيرد، بحران هويت است. هر كشوري كه توانسته اين باشد، بحران را خوب حل كند و از سربگذراند، يك گام به دموكراسي نزديك تر شده است. اما منظور ازبحران هويت؟ چيست بحران هويت بدين معني است كه سكنه يك مرز جغرافيايي يا سرزمين، احساس هويت و سرنوشت مشترك داشته باشند. به عبارت ديگر احساس هم سرنوشتي كنند. يعني احساس كنند به يك مرز و بوم و به يك آب و خاك و به يك ايدئولوژي و يك دسته از مصالح و منافع وابسته هستند و با يكديگر مصلحت مشترك دارند. افغانستان در حال حاضر مشكل بحران هويت دارد. چون در اين كشور اقوام گوناگون زندگي مي كنند. ( تاجيك، هزاره، پشتون و... ) پس در مردم اين احساس كه به يك واحد جغرافيايي تعلق دارند، وجود ندارد. از طرف ديگر آنان به لحاظ قومي و مذهبي هم شقه - شقه هستند و به لحاظ وابستگي به قدرت هاي ديگر، منافع متفاوتي دارند. پس مصلحت مشترك (مصالح ملي ) در اين كشور بوجود نيامده است. امريكاييان توانستند تا حد زيادي با اين بحران (بحران هويت ) مقابله كنند. همان طور كه مي دانيم مردم امريكا از اقصي نقاط دنيا به سوي اين سرزمين روي آورده اند. اسكاتلندي ها، ايرلندي ها، انگليسي ها و.. در اين كشور زندگي مي كنند. امريكاييان براي پيوند اين اقوام متفاوت و گوناگون الگوي ديگ همجوش را مطرح كردند. يعني آنان براين باور بودند كه تمام سكنه امريكا را - با مليت هاي مختلف - بايد در ديگي ريخت و زير آن را با آتش اقتصاد خوب روشن كرد تا اين مردم به لحاظ اقتصادي با يكديگر خوب ممزوج شوند و سرنوشت شان با يكديگر گره بخورد تا مليت خود را فراموش و احساس همبستگي و هم منفعتي پيدا كنند. امريكاييان در اين راه موفق هم شدند. در حال حاضر در امريكا نسل دوم هر غير امريكايي، امريكايي محسوب شده تا جايي كه حتي مي تواند رئيس جمهور هم بشود و در اين مورد منعي براي او وجود ندارد. اما در برخي از كشورها از جمله كشور خودمان اين منع ها وجود اين دارد نشان دهنده اين امر است كه مشكل بحران هويت ملي هنوز در كشور ما حل نشده است. پس از حل بحران هويت، نوبت به حل بحران نفوذ مي رسد. بحران نفوذ يعني اينكه دولت نتواند اقتدار و سلطه خويش را در سراسر مرز جغرافيايي و بر شهروندانش تثبيت و تحكيم كند. راه حل براي رفع بحران نفوذ، شكل دادن به دولت است. پرسش اينجاست كه چگونه بايد دولت راشكل؟ داد بهترين راه تقويت پيشنهادي، بوروكراسي بوسيله قدرت نظامي و تقويت اركان ستادي دولت است. مهم ترين مساله در نوسازي سياسي كشور آن است كه بتوانيم قدرت را در جايي جمع اما كنيم سومين گام، حل بحران مشروعيت است. تفاوت اين شيوه با شيوه قبل (حل بحران نفوذ ) آن است كه براي حل بحران نفوذ لازم است، دولت به هروسيله اي - حتي به ضرب شمشير و زور - قدرت خود را تثبيت اما كند براساس همان مثل معروف كه به سرنيزه مي توان تكيه داد، اما بر سر نيزه نمي توان نشست، دولت ها نمي توانند براي هميشه بر سر نيزه تكيه كنند و كم كم بايستي منابع مشروعيت ديگري را پيدا كنند. حتي دولت هايي كه با قدرت نظامي كودتا بر سر كار سعي مي آيند، مي كنند، بعداز منابع كودتا، مشروعيت بيشتري براي خوددست و پا كنند. مثلاعبدالناصر كه دولتي كودتايي بود، پس از مدتي مشروعيت بالايي به دست آورد. بعضي از دولت ها به ابزارهاي ديگري متوسل مي شوند. مثلاازطرق توسعه سياسي مشروعيت به دست مي آورند. حتي ممكن دولتي است، بتواند به لحاظ ايدئولوژيك براي خود مشروعيت ايجاد كند. يا اينكه يك انقلاب پيروزمند براي دولت مشروعيت به ارمغان مي آورد.