Hamshahri corpus document

DOC ID : H-760308-20667S1

Date of Document: 1997-05-29

ويژگيها و عناصر تشكيل دهنده مشاركت سياسي مشاركت سياسي (بخش آخر ) جوهر انديشه مشاركت فعالانه افراد در هر زمينه اي، در اين نكته نهفته است كه به انسان - در آن زمينه خاص - به عنوان موجودي عقب مانده، صغير و يا مهجور نگاه نمي كند كه همواره محتاج راهنمايي است. برعكس، مشاركت بر اين فرض بنياني استوار است كه در نوع افراد صلاحيت و شايستگي لازم براي طي طريق وجود دارد ودر واقع به انسان و استعدادهايش خوش بين است. پيوند ميان فرايندمشاركت باتغييرات ساختاري به گونه اي است كه مستثني ساختن كسبقدرت به عنوان پيش شرط مشاركت غيرممكن مي باشد. مشاركت براي ايجاد تغييرات بنياني احتياج به اقدام دارد و اين اقدام را تنها از موضع قدرت مي توان صورت به همين داد مشاركت دليل، تحت عنوان فرايند قدرت دادن ناميده شده است. تغيير رايج تري هم از مشاركت وجود دارد كه براساس آن مشاركت برابر است با كسب قدرت; قدرت به معناي توان دسترسي به منابع لازم. در واقع اين فرايند، قدرت خنثي كننده اي را ايجاد مي كند تا با تركيب قدرتي كه قبلا وجود داشته، با هر زمينه خاصي كه دارا بوده است، مقابله كند. براين مشاركت اساس، تشريك مساعي كنترل شده نيست; بلكه مستلزم اقدام مردم است تا بتوانند بر روند اوضاع اعمال نفوذ كنند. راه دستيابي به اين مهم اين است كه مردم به نوعي قدرت يا اقتدار دست يابند تا امكان تاثيرگذاري بر رويدادها را به ايشان بدهد. مشاركت به توزيع قدرت در جامعه مربوط مي شود، زيرا اين قدرت است كه گروهها را قادر مي سازد تا تعيين كنندكدام نيازها ونيازهاي چه كساني ازطريق توزيع منابع برطرف خواهدشد. در حقيقت انديشه مشاركت سياسي مستلزم دعوت كساني به شركت در فرايند تصميم گيريهاي كلان كشوري و سهيم شدن در قدرت مي باشد، كه تاكنون نقشي در اداره جامعه نداشته اند و حداكثر به هنگام ضرورت، توسط حكومت و براي مقاصد معين بسيج مي شده اند. از سوي ديگر، مشاركت سياسي تلاش سازمان يافته گروه ها وجنبش هايي براي افزايش كنترل برمنابع و موسسات نظم دهنده در شرايطاجتماعي مشخص، بر كساني است كه تاكنون از حيطه اعمال چنين كنترلي مستثني بوده اند. مشاركت سياسي به طور كلي به اعمالي كه هدف از آنها انتخاب رهبران سياسي و تاثيرگذاري بر سياست هاي عمومي است، اطلاق مي گردد. در عين حال شامل تلاشهايي مي شود كه به منظور تحت تاثير قرار دادن دستگاه هاي اداري و نهادهاي محلي صورت مي پذيرد. سوم آنكه مشاركت حق مردم است و بيش از هر چيز احتياج به اقدام آگاهانه از سوي خود مشاركت آنهادارد امري تحميلي يادعوتي نيست، بلكه نوعي توان بخشي به گروه هاي ضعيف پيشين، توام با اعطاي قدرت فراگير به آنها، مي باشد تا در مقابله با مشكلات، خود نقش داشته باشند. چنين مشاركتي نه فرمايشي است و نه وضع كردني، بلكه بايد آن را به دست آورد. يعني امتيازي نيست كه حكومت به اتباع خويش مي دهد. در حقيقت مشاركت حاصل فعاليت هايي است كه براي آماده سازي و تقويت گروه هاي مطرود پيشين و به منظور دخالت فعالانه تر در امور عمومي، طراحي مي شوند. بديهي است اعمالي كه جنبه داوطلبانه ندارند، مانند خدمت در نيروهاي مسلح، پرداختن ماليات و يا عضويت در دستگاههاي دولتي، مشاركت به معناي متعارف محسوب نمي شوند. چهارم آنكه مشاركت يك فراينداست، نه محصول ثابت و نهايي توسعه. مشاركت عامه در ارتباطبا نوعي دموكراسي سياسي و نيز با به كارگيري فرايندهاي تغيير اجتماعي و رشدي كه واژه توسعه بدان اشاره دارد، مفهوم پيدا مي كند. به همين دليل عده اي آن را عنصري كليدي حتي در توسعه اقتصادي كشورها قلمداد مي كنند كه اگر بتوان آن را به طور معناداري درفرايند توسعه گنجانيد، موفقيتش تضمين خواهدشد. بي جهت نيست كه بسياري از متون مربوط به مشاركت، آن راحلقه گمشده اي در فرايند توسعه مي دانند. به طور مشاركت خلاصه، وسيله افزايش و توزيع مجدد فرصت هاي شركت جستن در تصميم گيري هاي سياسي و همياري در توسعه كشور و بهره مند شدن از ثمرات آن است. پنجم آنكه مشاركت فعاليتي كمي - كيفي و داراي درجات است و لذا هم گستره و هم ژرفاي آن متغير و درعين حال مهم مي باشد. وسعت مشاركت بدون عمق كافي، آن را سطحي و آسيبپذير مي گرداند و عمق بدون وسعت نيز مشاركت ناميده نمي شود. مشاركت فعال، غالبا دولت هارا به انجام اصلاحات مهم دعوت مي كند، يعني توزيع قدرت ومديريت وايجاد فرايندهاي دموكراتيك در كليه سطوح تصميم گيري. به همين دليل، مشاركت كامل فقط از آن زمان واقعيت پيدا مي كند كه حاكمان به رضا و رغبت نتيجه انتخابات را بپذيرند و عنداللزوم از قدرت كناره گيرند. ششم آنكه مشاركت كامل متضمن فعاليت زيادي است مقدم بر تصميم نهايي. شركت كنندگان در رايزنيهايي فعاليت خواهند كرد كه راي دادن فقط مرحله پاياني آن است. مشاركت سياسي، نه بي چون و چرا تسليم شدن به پيشوا است (مانند كشورهاي فاشيستي ) و نه بي تامل و انديشه، همرنگ با ديگران شدن مي باشد (مانند پيروي از مد، اكثريت و يا افكار عمومي ). مطلوب آن است كه در مشاركت موثر و فعال، شهروند نه تنها باكمك به انتخاب كردن ميان عمرو و زيد در حكومت شركت نمايد، بلكه تا حد معقولي كه در قدرت او است، به تشخيص نتايج و بيان پيشنهادها بپردازد، قراين و دلايل را در همه جهات ارزيابي كند، مطالب مورد اعتقاد خود را بگويد و اساس آنها را توضيح دهد، به معرفي نامزدهاي انتخاباتي و حزبي كمك كند، و به طور كلي شور و مشورت را تقويت كند و نيرو بخشد. هفتم آنكه مشاركت داراي پيامدهاي دوسويه مي باشد. زيرامعني واقعي مشاركت اين است كه تنها توده ها نيستند كه رنج مي كشندبلكه كل هيات اجتماع از منابع بالقوه اي كه بايد در خدمت آن قرار گيرد، بي نصيب مي گردد. اگر بنا است كه مشاركت موثر باشد، تغييراتي بنياني را در انديشه و عمل مي طلبد كه بايد از درون جامعه بجوشد و در قالبهايي پايدار و مقبول جامعه و دولت تبلور يابد. به طور خلاصه، ايده هاي مربوطبه مشاركت يك نقطه مشترك دارد و آن بها دادن به نقش و نظرمردم در تصميم گيري هاي سياسي، ودسترسي آنان به منابع قدرت است. برطبق گزارش تحقيقي موسسه تحقيقات توسعه اجتماعي سازمان ملل كه در سال 1982 منتشر شد مشاركت دربردارنده سه عنصر اصلي است: ـ 1سهيم شدن در قدرت. ـ 2كوششهاي سنجيده گروههاي اجتماعي براي دردست گرفتن سرنوشت و بهبود شرايط زندگي خودشان. ـ 3ايجاد فرصتهايي براي گروههاي فرودست. از طرف ديگررابرت دال دوخصيصه بحث و گفت وگوي عمومي وفراگيري را از شرايط ضروري نظام حكومتي دسته جمعي مي داندكه به نظر وي مترادف بانظام دموكراسي است. بحث و گفتگوي عمومي مشوق تعارضات و برخوردهاي اجتماعي آشكار است. چنانچه اين اصل بافراگيري همراه شود، جامعه اي پديد خواهد آمد كه همه داراي حق انتقاد بوده و در تصميم گيري دخالت خواهند كرد. نتيجه كلي، احتمالا بحث هاي داغ، طولاني و پرسروصدا مي باشد. فراگيري نيز مبين حق تمام افراد بالغ براي مشاركت در امورسياسي است. اين امر با اعطاي حق راي به عموم و به رسميت شناختن حق كليه افراد براي احراز مقام نمايندگي و نهايتا رهبري سياسي تضمين مي گردد. به اين ترتيب در زمينه حقوق سياسي، برابري اوليه بين افراد برقرار و چنين فرض مي شود كه بخش اعظم مردم آماده مشاركت در امور سياسي هستند. بحث و گفتگوي عمومي مي تواند بدون فراگيري وجود داشته باشد، اما هرگاه اصل فراگيري رعايت گفت گردد، و شنود نيز گسترش بيشتري خواهد يافت. بحث بنابراين، و گفتگوي عمومي وفراگيري به معني وجودجامعه اي متعارض است، نه مبتني برتوافق، هرچند تا زماني كه تعارض از طريق اقدامات غيرقانوني به نفي و انكار حقوق دموكراتيك منتهي نشود، دموكراسي (نظام حكومتي دسته جمعي ) مورد تهديد قرار نخواهد گرفت. ج - مشاركت به عنوان هدف - وسيله مشاركت به عنوان يك هدف، ثمره فرايند دادن اختيار و آزادي است. در واقع كسب اختيارات و دستيابي به مشاركت موثر در فرايند توسعه هدف اين فعاليت است. چنين بينشي مشاركت را مساله اي محوري تلقي مي كند. حتي برخي معتقدند كه به مشاركت، مي بايد به عنوان يك استراتژي براي كشف روش هايي جديد با اهداف نامحدود نگريست. براين اساس، به انسان نه به عنوان محكوم دنياي ديگران، بلكه به مثابه موجودي حاكم بردنياي خويش نگريسته مي شود. آنچه كه مورد تاكيداست، نوعي فرايند اختياردهي مي باشد كه فرد از طريق سازماندهي، قدرت لازم را براي تاثير بر سياست ها و انتخاب رهبران كسب مي كند. اين نوع مشاركت از پايين به بالا كه تكيه گاه مردمي دارد، فرض را بر اين مي گذارد كه مشاركت نه فقط به تنهايي يك هدف است، بلكه پيش شرطي اساسي و ابزاري براي هر استراتژي موفقيت آميز توسعه اقتصادي و اجتماعي و حتي فرهنگي نيز مي باشد. ترديدي نيست كه مشاركت تنها وقتي به عنوان يك فرايند فعال مدنظر قرار مي گيرد كه شخص يا گروه مورد نظر، پيشقدم شده و از حق خود مختاري خويش دفاع و استفاده كند. به عبارت ديگر، مشاركت موثر فرايندي از مداخله اجتماعي خلاق به وسيله كساني مي باشد كه به تعيين سرنوشت خود علاقه مندند. اين كار نه يك سهيم شدن انفعالي در فعاليت هاي طراحي شده توسط ديگران است، و نه صرفا بهره برداري از ثمرات فعاليت هاي اقتصادي و اجتماعي، بلكه نوعي پيشقدم شدن در تصميم گيري راجع به سياست هاي كلان كشوري مي باشد. پيترا وكلي تاكيد مي كند كه مشاركت موثر مردم بادسترسي مستقيم آنها به منابع لازم، و نوعي دخالت فعال، و نيز تاثيرگذاري در تصميم گيري هاي موثر در آن منابع ارتباط دارد. مشاركت فعال، توان تاثيرگذاري مثبت بر سير حوادث است و بايد متضمن دسترسي مستقيم به مراجع تصميم گيري و مداخله فعال در تعيين مشكلات و رويه ها باشد. مشاركت در صورت حداقل خود (به عنوان وسيله )معمولا در، خدمت اهداف دولت است (ولو براي دستيابي به توسعه و يا حفظ مشروعيت رژيم ) اما، مشاركت كامل به فرايندي اشاره دارد كه در آن، علاوه بر پيامدهاي اجتماعي مناسب (از جمله رفع نيازهاي دولت و اجراي برنامه توسعه و.. ) بيشترين تاثير را در رشد و تعالي مشاركت دارد. در نتيجه مشاركت فعال، علاوه بر اينكه ازانحصاري شدن قدرت جلوگيري مي كند و در عين حال، موجبتقويت اقتدار كشور مي شود، مهم ترين نقش را درشكوفا كردن استعدادهاي انسان ها دارد; فلذا هم پيامدهاي اجتماعي موثري دارد (تضمين ثبات سياسي و پيشرفت اقتصادي كشور ) و هم، آنچنان تاثيرات فردي مهمي دارد كه آن را بيشتر به يك هدف شبيه مي سازد، تا تنها وسيله اي براي تداوم ثبات نظام سياسي. در واقع در مشاركت سياسي از فعال، پائين به موثر بالا، وكامل، اين مردم هستند كه نقش اصلي را در تدوين و تصويب خط مشي هاي انتخاب كليدي، رهبران و اعمال نظارت و كنترل بر كليه فرايندهاي تصميم گيري و اجراي قوانين ايفا مي كنند. برمبناي چنين بينشي، به ميزاني كه تعداد بيشتري از افراد در تعيين سرنوشت خويش شركت نمايند، و به ميزاني كه اين مشاركت آگاهانه، مسئولانه و مستمر صورت پذيرد، مشاركت كاملتر است. غرض از مشاركت كامل جلب همكاري حداكثر مردم است، اما نه فقط به زبان، بلكه به عمل نيز، و نه تنها از طريق واگذاري حكومت به اكثريت، بلكه همچنين با به رسميت شناختن و رعايت حقوق و آزادي هاي اقليت. هر انديشه نافي برابري حقوقي انسان ها، ولو به بسيج اكثريت قريب به اتفاق مردم منتهي شود، پيوند خود را ابتدا باآزادي و در نهايت با مشاركت قطع خواهد كرد. نتيجه منطقي تكيه صرف بر سلسله مراتب قدرت وانجام تكاليف و اطاعت از سوي مردم، برابري درتسليم است نه مشاركت سياسي. به اين ترتيب مشاركت فزاينده عبارت خواهد بود از: توجه بيشتربه حقوق گروه هاي مطرود و مبارزه با پايگاههاي صاحبان امتيازات ويژه تثبيت شده. د - مشاركت به عنوان وسيله نوعي مشاركت وجود دارد كه در آن دولت نقش اول راايفا مي كند. در واقع مي توان گفت كه در اين مشاركت حالت، برابر نوعي آگاهي دادن است و تصميم هاي اساسي مربوط به توسعه، قبلا اتخاذ شده است. اين مكتب فكري نمي تواندمشاركت را از حيطه مسئوليت و كنترل دولت منفك نمايد. در از ابزاري، مشاركت انفعالي، بالا به پايين و ياحداقل، مردم حداكثر براي انتخاب رهبران درجه دوم به پايين و اثرگذاري بر تصميمات غيراستراتژيك و يا تصويب خطمشي هاي از پيش تعيين شده به پاي صندوق هاي راي مي روند و در حقيقت، براي مشروعيت بخشيدن به رژيم سياسي بسيج مي شوند. براساس چنين نگرشي، مشاركت شركت داوطلبانه مردم در يك يا چند برنامه عمومي كه فرض مي شود در توسعه ملي نقشي دارند، تلقي مي گردد، اما از مردم انتظار نمي رود كه در شكل گيري سياست هاي كلان ملي نقش داشته باشند و يا از محتواي آنها انتقاد نمايند. در حقيقت اين مكتب معتقد است كه مي توان مشاركت را در چارچوب يك موضوع خاص و در يك زمان معين كنترل كرد، در حالي كه نگرش ديگر معتقد به غيرقابل پيش بيني بودن روندمشاركت صحيح است. البته در اين كه دو مفهوم مشاركت به عنوان وسيله ياوسيله - هدف با يكديگر سازگاري دارند، يا نه و يا در اينكه مي توان بين آنها نوعي وحدت ايجاد كرد، جاي بحث و تامل بيشتري وجود دارد. اما در هر حال، نبايد فراموش كرد كه اين يك تفكيك بنيادين است كه به طور ضمني، اشارات متعددي به ماهيت مشاركت و رهيافت هاي پذيرفته شده جهت نيل به آن دارد. اينكه مشاركت به طور كامل در جايگاه اصلي خود قرارندارد، تاسف آور است اما فاجعه، روش نسنجيده ويك جاذبه برخورد با انسانها است كه به آنها بيشتربه صورت كمك گيرندگان و مصرف كنندگان منفعل و حتي صغير نگاه مي شود. ه - مشاركت و عمل انسانها هم بايد تصور ديرينه مبني بر اينكه مردم حق مشاركت ندارند، كنار گذاشته شود و هم مشاركت، كه ارتباطبي چون و چرايي با اقدام كردن دارد، بر اين پايه استوار گردد كه اين اقدام نبايد توسط سايرين تعيين شود، بلكه بايد بر شناخت خود مردم از وضعيت، در هر مرحله اي كه اين اقدام صورت مي گيرد، مبتني گردد. هرچند ماهيت داوطلبانه بودن مشاركت، امري كليدي است كه صراحتا بر مختار بودن مردم در حمايت يا عدم حمايت از سياست ها يا رهبران دلالت دارد، اما تكيه بر جنبه ارادي مشاركت به تنهايي، وضعي خطرناك ايجاد مي كند، چرا كه تعريف مشاركت سياسي صرفا به عنوان يك حق و اراده فردي، به طور ضمني به معناي انكار وظايف و تعهدات ما نسبت به ساير شهروندان است. حال آنكه يكي از جنبه هاي بسيار مهم رشد سياسي، به صورت عمده به نقش شهروندان ومعيارهاي جديد وظيفه شناسي و دخالت آنان بستگي دارد. در همين آلموند زمينه، ووربا در كتاب فرهنگ مدني مي نويسند: اهميت بارزي كه زيربناي مشاركت سياسي است، رابطه ميان احساس و توانايي مشاركت با وفاداري فرد به نظام است، كه در ارزيابي كارآمدي و مشروعيت نظام بازتاب پيدا مي كند. لازم به تصريح نيست كه جوهر انديشه مشاركت فعالانه افراد در هر زمينه اي، در اين نكته نهفته است كه به انسان - در آن زمينه خاص - به عنوان موجودي عقب مانده، صغير و يا مهجور نگاه نمي كند كه همواره محتاج راهنمايي است، برعكس، مشاركت بر اين فرض بنياني استوار است كه در نوع افراد صلاحيت و شايستگي لازم براي طي طريق وجود دارد و در واقع به انسان و استعدادهايش خوش بين است. براساس چنين ديدگاهي در هر عرصه اي كه مشاركت بايد صورت پذيرد مي توان و مي بايد به انسان اعتماد كرد و از اين رهگذر، به او قدرت و فرصت مشاركت هم داد. خلاف انتظار نيست كه در اغلب ديدگاههاي مربوط به توسعه سياسي، مشاركت مردم در فعاليتهاي سياسي يك اصل محسوب مي شود. مشاركت ممكن است به شكل دمكراتيك باشد و يا به صورت بسيج اقتدارگرايانه صورت پذيرد، اما در مجموع افراد بايد شهرونداني فعال بشوند. بر اين مبنا، تشويق به مشاركت، برانگيختن حساسيت مردم و در نتيجه افزايش درك و توان آنان براي پاسخگويي به خطمشي هاي استراتژيك، و نيز به مفهوم تشويق ابتكارات در دو سطح محلي و ملي است. لذا اغراق نيست اگر گفته شود كه مبارزه سياسي، تنها راه كسب نقش موثر براي گروه هاي مطرود در فرايند رشد سياسي است. همچنين حق اظهار نظر مردم نشان از خود اتكايي، يعني فرايند رهايي از پيوندهاي اسارتبار سياسي، اقتصادي و فرهنگي پيشين دارد. براي دستيابي به اين خوداتكايي، سازماندهي اهميت ويژه اي دارد. مثلا اعتصابكنندگان نه تنها مي فهمند كه مي توانند برتصميمات مقامات (مربوط به آينده خودشان ) تاثيرگذارند، بلكه از تواناييهاي اقدامات ويژه، يعني تظاهرات و اعتصاب كه مي توان در مشاركت سياسي به كار برد، آگاه مي شوند. آدمي تنها با انديشه و عمل قادر به تحقق بخشيدن به آزادي سياسي خويشتن است. سي. ايچ. داد آشكارا ازمشاركت به مثابه عاملي قدرت بخش ياد مي كند. به نظر وي عناصر موجد رشد سياسي عبارتند از: ـ 1گسترش و تمركز قدرت حكومت ـ 2احساس يگانگي مردم با نظام سياسي ـ 3مشاركت هرچه بيشتر مردم در حكومت در واقع اجزاي رشد سياسي عبارتند از: ملت ايجاددولت، و مشاركت. سي. رايت ميلز نيز بر اين باور است كه: اگر فرد بتواند قوانين جديد وضع و عنداللزوم قوانين موجود را تغيير دهد، به مشاركت سياسي نايل آمده است. با در نظر گرفتن مباحث فوق، تعريف مشاركت ازديدگاه پژوهشگران عبارت است از هر عمل ارادي وداوطلبانه، موفق يا ناموفق، سازمان يافته يا سازمان نيافته، گاه به گاه يا مستمر، شامل به كارگيري روش هاي مشروع كه هدفش تاثيرگذاري بر تصميم گيري ها و خطمشي هاي كلي كشور، اداره امور جامعه و انتخاب رهبران سياسي در سطح مختلف ملي و محلي مي باشد. و - ويژگيهاي نظام هاي مشاركتي نظامي كه در آن مشاركت سياسي به نحو نسبتا مطلوبي صورت مي پذيرد، فهرست وار داراي خصوصيات ذيل مي باشد: ـ 1مشاركت مستقيم شهروندان در تنظيم نهادهاي اصلي جامعه از جمله در محل كار و در اجتماعات و انجمن هاي محلي. ـ 2وجود احزاب و جمعيت هاي متعدد. ـ 3وجود پارلمان مقتدر و منتخب مردم. ـ 4رعايت حقوق و آزادي هاي اقليت هاي گوناگون. ـ 5تلقي از مشاركت به مثابه پديده اي دو سويه كه ازيك طرف به تغيير شكل و توزيع و تحديد قدرت دولت مي پردازد و از سوي ديگر به تجديد ساختار جامعه مدني. يعني براي اصل خودمختاري و استقلال فرد ارزش قائل مي شود، در عين اينكه انجام مسئوليت ها و وظايف را از وي طلب مي كند. ـ 6وجود مطبوعات و رسانه هاي گروهي آزاد و احترام نهادن به آزادي عقيده و بيان و كرامت انساني و ايجاد فضاي مناسب براي گفت و گوي آزاد. ـ 7گام برداشتن به سوي عدم تمركز سياسي و اداري وتوجه به واحدهاي دولتي خارج از مركز و اقتداربخشيدن به آنها. ـ 8ايجاد تحول اساسي در نظام آموزشي زيرا اگر قرار بر پيشبرد كارها از طريق مشورت و همكاري باشد، رشد فكري مردم اهميت بسزايي دارد.