Hamshahri corpus document

DOC ID : H-760305-20378S1

Date of Document: 1997-05-26

انسان شناسي يافته هاي علمي در سال 1996 به نقل از ديسكاور ژانويه - 1997 (بخش اول ) . اشاره: مجله علمي ديسكاور درشماره ژانويه 1997 خود مهمترين پيشرفت ها و دستاوردهاي علمي جهان را در سال 1996 فهرست كرده است. در اين شماره دستاوردها در زمينه انسان شناسي آورده شده است. ساير زمينه هاعبارتند از: ديرينه شناسي، اخترشناسي، باستان شناسي، زيست شناسي و علوم زمين كه به تدريج از نظر خوانندگان خواهد گذشت. رازهاي نئاندرتال ها چرا انسانهاي نئاندرتال /30 000حدود سال پيش از صحنه روزگار محو در شدند، حالي كه انسان امروزين تازه در آغاز شكوفايي و چيرگي بر زمين؟ بود دركنفرانس انسان شناسي كه ماه آوريل ( ارديبهشت ) سال گذشته برگزار شد، دو انسان شناس به نام هاي اريك ترينكاوس و كريس راف يافتن پاره اي شواهد درباره اين موضوع را گزارش كردند. به صورت مختصر دو نكته اساسي اين يافته ها بدين ترتيب بودند: نئاندرتال ها بازوان قوي تر داشتند و از بچه هاي خود مراقبت چنداني نمي كردند. اين دو انسان شناس در جريان بررسي هاي خود حدود دو دوجين اسكلت هاي فسيل شده انسان هاي نئاندرتال و انسان هاي امروزين را كه همه در خاورميانه كشف شده بودند، بررسي كردند - قديمي ترين آنها برپايه سن سنجي هاي انجام شده /150 000حدود سال سن دارند - خاورميانه محلي است كه جمعيت هايي از هر دو گروه در زمان هاي مختلف در آنجا مي زيستند. اگرچه انسان شناسان مطمئن نيستند كه اين جمعيت ها با هم برخورد و آميختگي داشته اند يا نه، اما آشكار است كه آنها نكات مشترك بسيار زيادي داشته اند ترينكاوس، كه در دانشگاه نيومكزيكو كار مي كند در اين مورد مي گويد: در خاورميانه، هر دو گروه نئاندرتال ها و انسان ها امروزي همراه با نمونه هاي باستان شناختي يافت مي شوند كه جز در برخي نكات بسيار ظريف، با هم شباهت كامل دارند، آنها يك نوع ابزار مي ساختند، جانوران مشابهي را شكار مي كردند و در محل هايي مي زيستند كه دقيقا يكسان بوده اند. پس چرا يك گروه روبه نابودي رفت و ديگري به سوي؟ شكوفايي پاسخ اين پرسش، به گفته ترينكاوس شايد در استخوان هاي فسيل شده آنها نهفته باشد. او و راف كه در دانشگاه جانزهاپكينز تدريس مي كند از تصاوير پرتوي X و مدل هاي كامپيوتري براي بررسي تنش ها و فشارهايي كه اين استخوان ها در جريان زندگي افراد از سر گذرانده بودند، استفاده كردند. آن دو دريافتند كه استخوان هاي نئاندرتال ها همگي و بدون استثناء نشانه هاي كار و فعاليت بسيار سخت و طاقت فرسا را دارند و با در نظر داشتن اين كه هر دو جمعيت در محيط مشابه از ابزارهاي مشابه استفاده مي كردند، بنابراين مي توان نتيجه گرفت كه نئاندرتال ها ابزارهايشان را باكارايي كمتري به كار مي گرفتند. كار زيادتر در ميان بار آنها، و فشار افزوده اي بر استخوانهايشان وارد مي كرده و اين تنش ها، همچنانكه وزنه برداران هم مي دانند موجب سفت و سخت شدن استخوان ها مي گردد. راف وترينكاوس با بكارگيري يك برنامه كامپيوتري كه براي پژوهش هاي ارتوپدي و استخوان شناسي تهيه شده، ساختار مقطع عرضي استخوان ها را، كه ازنشانه هاي بارز و پايه استحكام آنها است، بررسي كردند. سپس با در نظر گرفتن زمختي و وزن بيشتر نئاندرتال ها و تفاوت در نسبت استخوان هاي آنها با انسان امروزين، استقامت نسبي استخوان هاي بازو و پاي دو گروه مورد بررسي را محاسبه و مقايسه كردند. برپايه نتايج به دست آمده، استقامت استخوان هاي پاي نئاندرتال ها و انسان هاي نخستين همسان با ما يكسان بوده، اما استخوان هاي بازوي آنها به حد قابل توجهي قويتر از استخوان هاي بازوي انسان هاي امروزي بوده است. در مجموع ترينكاوس فكر مي كند كه انسان هاي نخستين احتمالا غذاهايي را انتخاب مي كردند كه تهيه شان آسانتر بوده و يا اين كه ابزارهاي خود را با هوشمندي بيشتر و زحمت كمتري در مقايسه با نئاندرتال ها به كار مي گرفتند. و به گفته ترينكاوس يكي از كليدهاي موفقيت تكاملي بهره وري بهتر از انرژي است و البته هر اندازه گروهي از افراد، كارايي بيشتري داشته باشند، شانس بقايشان نيز بيشتر است. او مي گويد: چنين تفاوت ناچيزي در سبك زندگي تفاوتهاي بسيار عظيمي در موفقيت تكاملي به همراه دارد. پژوهش اخير، كارهاي پيشين ترينكاوس بر روي استخوان هاي ران و تفاوت هاي موجود در بين انسان هاي امروزين و نئاندرتال ها را تكميل مي كند، به ويژه در مورد بخش برآمده گــردن استخـــوان ران (Femur) كه در داخل چاله استخوان لگن. (Socket Hip) مي افتد. بررسي هاي ديگري كه اخيرا انجام گرفته نشان مي دهد كه اين بخش در كودكان فعال گرايش به خميدگي دارد. اما بر پايه بررسي هاي تازه ترينكاوس، در نئاندرتال ها خميدگي اين بخش از استخوان ران بسيار شديدتر از انسانهاي امروزين است. او بر اين باور است كه بچه هاي نئاندرتال مجبور بودند در جستجوهاي طولاني و خسته كننده همراه با والدينشان باشند، در حالي كه كودكان انسان هاي نخستين همراه با برخي بالغين در اردوگاه ها مي ماندند. چنين ساختار اجتماعي مي توانسته شانس بهتري براي حفظ سلامتي و بقاء در دراز مدت به آنها بدهد. البته منتقدان پژوهش هاي ترينكاوس و راف مي گويند كه دريافتن اين همه دانسته ها درباره رفتار افراد تنها با بررسي روي استخوان ها ممكن نيست. اما به گمان ترينكاوس، يافته هاي او باشواهد ديگر همخواني دارد كه بر پايه آنها انسان هاي امروزين بسادگي در رقابت بر سر منابع طبيعي نئاندرتال ها را شكست دادند: ما مي توانيم با ديدن فسيل ها در يابيم كه اين جمعيت ها از بدنهاشان به روش هاي بسيار متفاوتي دربهره وري و دستكاري در محيط زيستشان استفاده مي كردند. آخرين برگ از داستان پيلت داون هنگامي كه در 1912 چارلزداوسن حقوقداني كه كارهاي غير حرفه اي زمين شناسي انجام مي داد، اعلام كرد چيزي را كه به نظر مي آمد جمجمه باستاني انساني باشدكه پاره اي ويژگي هاي ميمون را دارد، در بستر قلوه سنگي رودخانه خشكيده اي در ناحيه پيلت داون (Down Pilt) در نزديكي ليوس (Lewes) انگلستان، يافته است، بسياري آن را به عنوان حلقه گمشده تكاملي بين انسان و ميمون كه مدت درازي در جستجويش بودند شناختند امادر 1953 تجزيه هاي شيميايي اين نمونه نشان داد كه در حقيقت جامعه علمي و ديرينه شناسان و انسان شناسان براي بيش از چهار دهه فريب خورده بودند! اين آزمايش ها روشن ساختند كه انسان پيلت داون در واقع تركيبي است از جمجمه يك انسان امروزين و آرواره پايين يك اورانگوتان، كه هر دو با چيره دستي رنگ آميزي و دستكاري شده اند تا قديمي به نظر آيند! از آن پس عملا همه افرادي كه به گونه اي با اين كلك دانشمندانه سروكار داشته اند، درگير گشودن راز آن شده اند. چه كسي و؟ چرا ادامه دارد