Hamshahri corpus document

DOC ID : H-760303-20221S1

Date of Document: 1997-05-24

شهرت سوال برانگيز درباره فيلم درخشش و اجراي جديد ديويد هلفگات پيانيست هلفگات 49 ساله ناهنجارترين پيانيست دهه اخير و شايد غيرعادي ترين پيانيست در طول تاريخ باشد. فيلم درخشش حكايت زندگي واقعي يك پيانيست استراليايي است. كودك با استعدادي كه پيش از به شهرت رسيدن دچار بيماري رواني مي شود. اشاره: درخشش فيلمي از اسكات هيكس كارگردان استراليايي است كه امسال نامزد دريافت هفت جايزه اسكار بود. در اين ميان اسكار بهترين بازيگر نقش اول مرد به جفري راش براي بازي در اين فيلم اهدا شد. درخشش به زندگي واقعي يك پيانيست استراليايي به نام ديويد هلفگات مي پردازد. اين پيانيست با اينكه از تعادل رواني برخوردار نيست هم اكنون به شهرت قابل توجهي دست يافته است و از او براي اجراي موسيقي در كشورهاي مختلف دعوت مي شود. تازه ترين اجراي او در بوستون بوده است كه در اين مطالب علاوه بر نقد فيلم، يادداشتي هم بر اجراي موسيقي هلفگات در بوستون به چاپ مي رسد: ترس، نفرت و خشم از ماهنامه فيلم آلماني (film edp) SHINE درخشش حكايت زندگي واقعي پيانيست استراليايي ديويد هلفگات است. كودك با استعدادي كه پيش از به شهرت رسيدن، دچار بيماري رواني مي شود. يك داستان قديمي از رابطه ميان پدر و پسر و زور و محبت. نماي نخست فيلم چهره مردي را نشان مي دهد كه مدام زير لب جملاتي را تكرار مي كند. او نمي تواند دست از اين كار بردارد و مثل موتور بي وقفه لغات را تكرار مي كند، زيرا از دايره اي كه تضاد موجود در زندگي برايش كشيده است راه نجاتي ندارد و بايد به دور آن بچرخد. او زير لب مي گويد: اين ها همه شوخي است، نه، اين يك شوخي نيست بلكه يك تراژدي مضحك است. اين تكرار كلمات كه با بازي درخشان جفري راش اجرا مي شود در واقع مهمترين قسمت فيلم است. ديويد معلق و سرگردان است ميان پريشاني هاي ذهني اش و همواره به شوك دوران كودكي اش مي رسد. اينجا باز تكه پاره هاي خاطراتش ظاهر مي شوند: بايد پيروز زندگي شد بي رحم است. تنها كسي كه قوي باشد جان سالم بدر اما مي برد ديويد قوي نبود. در نخستين فلاش بك فيلم، ديويد در جهنم دوران كودكي اش نشان داده مي شود; پسر بچه اي خجالتي با نگاهي كنجكاو و هراسان. مادر در تمام فيلم بدون آنكه حرفي بزند به كارهاي خانه مي رسد. پسر براساس مفاد يك وصيتنامه قديمي عمل اسكات مي كند هيكس، كارگردان فيلم صحنه هاي اين خانه را به سادگي به تصوير مي كشد. او با پرهيز از هرگونه آرايش اضافي و با كمك اصول روان شناسي به خوبي از عهده ايجاد اين فضا برمي آيد. نور در خانه فقيرانه آنها هميشه رنگ غروب را دارد. تصوير پدر بيش از اندازه طبيعي و بزرگ ارائه مي شود. با هر حركت پدر تمام صحنه پوشيده مي شود و هيچ فضايي در كنارش خالي نمي ماند. آرمين مولر اشتال بازيگر نقش پدر، در نقش يك انسان خبيث و پراحساس، با حرارت و جديت تلخي بازي مي كند. هر جمله اش مثل فريادي، نگاهش دستوري و هر حركت دستش يك تهديد است. ديويد بايد آنچه كه پدرش مي خواهد بشنود: يك موسيقي دان بزرگ. بدين ترتيب استعدادهايش در چنين فضايي و باوجود درگيري هاي مداوم، شكوفا مي شود. پدر مدام به پسرش مي گويد: تو يك پسر خوشبخت هستي. و ديويد بايد اين جمله را درست مثل انعكاس صداي پدرش تكرار كند. ديويد اجازه نداد چيزي جز مجري آرزوهاي پدرش باشد. بعدها براي پدرش فاش مي كند، كه او نگذاشت تا ديويد يك موسيقي دان بشود; يعني آنچه را كه پدر بر آن تاكيد داشته است! تصوير متضاد چنين جهنم خانوادگي، دنياي آقاي روسن است. او يك معلم ثروتمند است كه به رايگان به ديويد درس مي دهد. پدر برخلاف ميلش ديويد را به آنجا او مي آورد مي داند كه خطر از آنجا ديويد را تهديد مي كند زيرا معتقد است جهان سراسر دشمن است. روسن در يك ويلاي زيبا با ديوارهاي سفيد در ميان چمنزار زندگي مي كند. اين همان تضادي است كه فيلم از آن حكايت مي كند; از يك طرف زندگي دلمرده و تيره و بي رنگ خانه پدر با حكومت مطلق پدر و از طرفي دنياي اميدبخش آقاي روسن. ده سال بعد ديويد، نوجواني عصبي، بدبخت و درآستانه بلوغ است، و در اين برهه است كه مشكلات دروني اش تشديد مي يابد. ديويد به امريكا دعوت مي شود اما پدرش، با وجودتمايل شديد او به اين سفر، اين دعوت را ردمي كند. بدين ترتيب بيماري روحي و افسردگي اش مدام بيشتر مي شود ديويد شبها در رختخوابش ادرار مي كند و اين نشانگر اين است كه او اجازه ندارد بزرگ شود، بايد باز هم كودك بماند. سرانجام او خانه را ترك مي كند پس از كتك شديدي كه از پدرش مي خورد، به عنوان دانشجو به لندن مي رود. پدرش بعد از رفتن او با عصبانيت بسيار مي گويد: من ديگر پسري ندارم. در اينجاست كه ديويد از طرفي به خاطر ترك گناهكار خانه، مي شود و از طرف ديگر بايد برود تابتواند خواست ديگر پدر را انجام دهد و به يك نوازنده بزرگ تبديل شود. هيكس قسمت مربوط به اقامت ديويد در لندن را تا اواسط فيلم مي كشاند. ديويد ماهها در آنجا زير نظر معلمش كه كم و بيش خصوصيات پدرش را داراست به تمرين مي پردازد. در اينجا هم بايد يك خواست ديگر را انجام بايد دهد سومين كنسرتو پيانوي راخمانينوف را اجرا كند. شب اجراي اين كنسرت به نقطه اوج فيلم تبديل مي شود. در فيلم SHAINE صدا نقش مهمي را ايفا مي كند. وقتي ديويد، قطعه راخمانينوف را اجرا مي كند هيكس از تمام اصول زيبايي شناسانه خود براي اين صحنه كمك مي گيرد، حركت آرام اسلوموشن ] [ و برش هاي سريع و كوتاه و صدا، كه در اين ميان تاثيري ژرف مي گذارد. صداي موسيقي ناپديد مي شود و فقط صداي تقه هاي مكانيكي ضربه ها روي پيانو شنيده مي شود. به نظرمي رسد كه تصاوير مي پرند و در آخر ديويد، در حالي كه سراسر بدنش را عرق پوشانده با چشمان باز و نگاهي خيره برزمين افتاده است. او بيست سال بعد، از چنين بيهوشي نجات مي يابد. در چنين صحنه اي فيلم از يك داستان واقعي به نمايش غم انگيز زندگي يك هنرمند تبديل مي شود. موضوع فيلم به اين موضوع رمانتيك تبديل مي شود: هنرمند خود را فداي اثرش مي كند و رنجها و ناكامي هاي شخصي هنرمند همان بهاي هنرش است كه مي پردازد. حقيقت ديگري هم در اين فيلم با ظرافت تمام پنهان شده پدر است يك لهستاني است. يكبارموقع گفتگو با آقاي روسن چند لغت آلماني به كار مي برد. تنها يك اتفاق شوم مي توانسته او را به اين سوي جهان و اين زندگي محقرانه بكشاند. پدر معتقد است خانواده يك قلعه است و جهان اطراف آن پر از دشمن، خانواده مثل يك محله هاي ]گتو مخصوص يهودي ها [ و وقتي كسي آن را ترك كند، مثل ديويد، گناهكار است، زيرا سايرين را تنها مي گذارد و مي رود. پدر مي گويد: اين آقاي روسن از رنج و مرگ خواهران تو و برادران من چه؟ مي داند هيچ چيز! وبدون هيچ كلمه اي مادر به او نگاه مي كند. بدين ترتيب، بدون اينكه صحبتي از كوره هاي آدم سوزي شود و بدون اشاره اي مستقيم به خاطرات خانواده اي كه از مهلكه جان سالم بدر برده است، اين موضوع مطرح مي شود. از نظر پدر اين موضوع بايد به صورت راز باقي بماند زيرا چيزي جز ننگ و رسوايي نيست. ديويد هم مانند همه بچه هايي كه از كوره هاي آدم سوزي نجات يافته اند، تنها تاوان آن خاطرات را مي پردازد بدون آنكه بتواند برضد آن طغيان كند. فيلم اين نگفته ها را بازگو نمي كند و مسائل را پنهان نگاه مي دارد. حتي ديويد نوجوان اين لغات را زير لب تكرارمي كندغيرقابل گفتن، غير قابل گفتن. آخرين بخش فيلم، بهبودي تدريجي ديويد هلفگات را نشان مي دهد. او از آسايشگاه رواني مرخص مي شود ودوباره شروع به نواختن پيانو مي كند. ديويد هنوز هم كودك بزرگي است با رفتاري دوستانه كه مورد علاقه همه قرار مي گيرد. مغزش كه زماني جايگاه درد و بيماري رواني بود اكنون پراست از افكار درهم و برهم و ظريف يك هنرمند. هنرمندي كه اطرافيان را با سادگي اش مجذوب و شيفته خود مي كند و همزمان به آشوب مي كشاند. از آنجايي كه عشق يك نيروي آسماني است، ديويد با زني كه از او نگهداري مي كند و بزرگتر از اوست، ازدواج مي كند. اين داستان غم انگيز با يك ملودي غمگين به پايان مي رسد (با وجود پايان خوش آن ) در آخرين صحنه ديويد بر كنار گور پدرش ايستاده است. همسرش از او مي پرسد: ـچه احساسي؟ داري ـهيچ چيز. ـحقيقتا هيچ؟ چيز ـچرا، به نظرم غم، ترس و نفرت و خشم. وشانه اش را بالا مي اندازد ناهنجارترين پيانيست دهه اخير هفته نامه آلماني اشپيگل نيز به بهانه برگزاري كنسرت ديويد هلفگات در بوستون، نقدي درباره اجراي اين كنسرت در شماره يازدهم امسال خود به چاپ رسانده است. ديويد هلفگات، پيانيست استراليايي، پس از فيلم SHAINE به شهرت بسياري دست يافت به طوري كه قرار است كنسرت هايي در كشورهاي مختلف اجرا كند. اشپيگل در توصيف نخستين شب اجراي او در بوستون مي نويسد: هزار 2 و 625 بليت در عرض سه ساعت از هفته ها قبل از اجرا و با قيمتي بالا به فروش رفتند. با وجود اين، شب برگزاري كنسرت، متقاضيان زيادي براي به دست آوردن بليت پشت درهاي سالن سمفونيك بوستان نااميدانه تلاش مي كردند. گزارشگران راديو و تلويزيون ورودي هاي سالن را محاصره كرده بودند و تماشاچي ها را سوال پيچ مي كردند. همه با هيجان منتظر او بودند. انگار هديه اي آسماني را انتظار مي كشيدند. در اين ميان به طرز عجيبي كنسرت بروها جايشان را به سينمابروها داده بودند زيرا پيش از اين اغلب اين گروه مشتاق SHAINE فيلم را ديده بودند. ديويد هلفگات، با اين فيلم به شهرتي سوال برانگيز دست يافت و فيلم او را نابغه روان پريشان معرفي كرد و بعد از نمايش فيلم او با عنوان ولاديمير ]هوروتيس هوروتيس، پيانيست امريكايي [ ديوانه شناخته شد. بر روي سن سالن موسيقي بوستون، سالني باشكوه و باقدرت اكوستيك فوق العاده، يك پيانو باچهارپايه اش و گلداني بزرگ پر از گل قرار داشت. در اينجا بايد اين هنرمند جديد برنامه اش راارائه دهد. هلفگات برنامه كنسرت هايش را از اينجا آغاز مي كند و اين شب در حقيقت مهمترين و تعيين كننده ترين برنامه اوست. سرانجام ساعت 8 دقيقه بعد از هشت شب استاد درحالي كه قدم هايي كودكانه برمي داشت در مقابل تماشاچيان حاضر شد! ديويد هلفگات 49 ساله ناهنجارترين پيانيست دهه اخير و شايد غيرعادي ترين پيانيست در طول تاريخ باشد. او تا چند ماه پيش شخصي گمنام بود ولي اكنون شمع محفل و نقل مجالس شده است. براي نخستين بار در اين شب قرار است پيانيستي كه تعادل رواني ندارد به روي صحنه بيايد و با اجراي قطعاتي از ليست، شوپن و گشتي در دنياي كلاسيك بزند. هلفگات پس از ورود به سالن، در برابر كف زدن حاضرين تعظيمي ناشيانه مي كند. او با چشم بسته وتبسم در مقابل تماشاچيان ايستاده بود، مي خنديد، با صورتش شكلك هاي عجيب در مي آورد و بدون وقفه زيرلب با خود حرف مي زد. بالاخره شتابان پشت پيانو مي رود و قبل از اينكه بدنش درست روي چهارپايه قرار بگيرد، قطعه روند كاپريچيوسو Copriccioso Rondo از مدلون بارتولدي را اجرا مي كند. او خيلي سريع مي نوازد و بدون اينكه لازم باشد درجاهايي تاكيد مي كند و يا سكوت مي كند. پاساژهاي مربوط به آثار بسيارش نواخته شد و در اين ميان دست چپ با عجله به دنبال دست راست مي دويد. اجرايي كه چنين شرم آور شروع شد با قطعاتي از ليست، شوپن و بتهون، به طرز خيلي بدي به پايان رسيد. هيچ نظمي در نواختن او وجود نداشت و هيچ ردپايي از احساس در اجراها يافت نمي شد. قطعات خيلي خشك، بدون آب و رنگ و بدون رمز و راز نواخته شده و موسيقي بدون رمز و راز هيچ است. در اين ميان حركات دهانش در حين نواختن همه چيزرا خرابتر كرده بود، او مدام زير لب حرف فش فش مي زد، مي كرد و حتي گاه فرياد مي كشيد. بلندمي خواند و صداي حيوانات در مي آورد. گاه چنان هوا را در لپ هايش جمع مي كرد كه پنداري لوله اگزوز ماشين پس است تعجبي ندارد كه اين هلفگات عجيب و باورنكردني، يك سوژه سينمايي شود، اما حقيقت اين است كه ديويد هلفگات، تاكنون نه به پيشرفت و تحولي دست يافته است و نه از نظر رواني وضعيت بهتري پيدا كرده است. مهرزاد فتوحي شرح عكس ها: جفري راش برنده اسكار بهترين بازيگر نقش اول در نمايي از فيلم درخشش ديويد هلفگات پيانيست استراليايي هنگام اجرادر بوستون آرمين مولر اشتال در نقش پدر