Hamshahri corpus document

DOC ID : H-760222-19567S1

Date of Document: 1997-05-12

زمان و مكان آشنايي با داستان نو (بخش پنجم ) داستان نو، بخصوص داستان ذهني با گوهره زمان و حافظه ساخته مي شود شهريار مندني پور بي دليل نيست كه راوي اكثر داستانهاي نو و ذهني اول شخص من است هر انساني، در جهان امروز در معرض بسياري نيكويي ها يا تباهي ها قرار داردكه آن را يا تقويت مي كنند يا تهي مي كنند. مي توان ادعا كرد كه من هر شخص، قهرماني امروزه، است كه از هزار و يك خوان بايدبگذرد. در غرب بخصوص، رسانه هاي گروهي، توليدانبوه، كار ماشيني، اين من را هدف گرفته اند. شبكه اي مانند N.CN با مزايايي كه دارد، با خبرهاي مدام، اولين قلمرويي كه ازفرد مورد هجوم قرار مي دهد، حافظه اوست. يك روز، خبر قتل عام مسلمانان دربوسني خبر داغ فردا است روز خبر سقوط يك هواپيما و مرگ صدها مسافر. اين يكي قبلي را كنار مي نهد. بي آن كه فرصت دهد كه فرد در مورد معنا و چگونگي اين دوگونه مرگ بينديشد. پس فردا روز، بمباران خبري يك جام فوتبال، هردو اين خبر را از خاطره ها محو مي كند. من امروز بشر، آماج جريانهايي است كه تشخص، كرامت، هويت و بي بديلي آن را هدف گرفته اند تا شبيه ديگران شود. داستان نو، با راوي اول شخص، تلاش مي كند تا يگانگي اين من را، عواطف او، فضايلش، رذالتهايش، خفت ها و ذلتهايي كه مي كشد يا هرگاه كه با ايمان و آرماني گردن برمي افرازد، ثبت كند. اين من از طريق داستان نو خود را به گوش و چشم ديگران مي رساند تا همچنان، تشخص هاي فردي حفظ در شود باره زندگي يك انسان، مي توان نوشت كه در چه تاريخي به دنيا آمده، در چه تاريخي و از چه دبيرستاني فارغ التحصيل شده، به كدام دانشكده رفته يا در كدام گروهان و تيپ خدمت سربازي كرده. كي عروسي كرده و صاحب چند بچه شده و كي براي ابد خفته است. مي توان همه اينها را ضمني گفت وگفت كه چگونه عشق، حواس او را تكامل ياتخريب كرده، نفرت چه زباني براي او خاطره ساخته، نوازش شبانه مادرش در اتاقي تاريك، لابه لاي هزاران خاطره ديگر به چه كلامي و با چه حسي و چرا ناگهان براي او زنده شده و چگونه به كلام درآمده. چگونه روزي در لحظاتي شهودي، با خيره شدن به تلالو پشت برگهاي سپيداري به درك بي كلام جهان نائل آمده، چگونه در انتظاري تلخ، گذر كند زمان را حس كرده و نسبت آن را با لحظه هاي شادماني دريافته و... كاروبار داستان نو و ذهني، با راوي اول شخص، همين هاست و چيزهايي كه ما نمي دانيم و در آن بايد بخوانيم. گويي هنوز مي توانم آهنگ تنفسش را احساس كنم.. گويي هنوز مي توانم رنج احتضارش را احساس كنم... و من روي تخت مادرم نيستم، توي جعبه اي سياهم، مانند تابوتهايي كه مرده ها را خاك مي كنند. چون من مرده ام... به يادم مي آيد كجا هستم و به فكر كردن مي پردازم. ماه فوريه، وقتي كه صبحها باد و گنجشك و روشنايي آبي بود... سپس مادرم مرد... بايد شيون مي كردم. اما چرا نمي بايست صبح شادي باشد. باد از درهاي باز مي آمد و نيلوفرپيچ را به خش خش وا مي داشت... گنجشكها بازي مي كردند. گندمزار برجانب تپه ها موج مي زد. تاسف مي خوردم كه او نمي توانست باد را كه لابه لاي ياسمنها بازي مي كرد ببيند، كه چشمهايش را به روي آفتاب بسته بود... يادت؟ مي آيدخوستينا صندليها را روي ايوان چيدي تا كساني كه به ديدنش مي آيند به انتظار نوبت بمانند. صندليها خالي بودند. و مادرم به تنهايي ميان شمعها.. تا وقتي براي خاك كردنش بيرون رفتيم. مردهايي كه اجير كرده بوديم تابوت را بردند، براي يك پزوي بي اهميت عرق مي ريختند... تابوت را آهسته و با دقت توي گور پايين بردند، در حالي كه باد آنها را پس از پيمودن راه دراز گورستان خنك مي كرد.. روي گورش زانو زدي و زمين را بوسيدي و اگر نگفته بودم، زمين را مي كندي، اگر نگفته بودم: برويم خانه، او خوستينا اينجا نيست. اين جا جز يك تن مرده نيست... ( ) 1 مكان ( جاي - گاه ) در بخش زمان، گفته آمد كه داستان نو، بخصوص داستان ذهني با گوهره زمان و حافظه ساخته شده است. درهم شدن تصاوير مختلف از خاطره هاي مختلف شيوه كار اين گونه داستانهاست و علتش هم اين است كه خاطره هاي ما در حافظه مان هم به همين شكل هستند. و چون نويسنده خود را از لايه اول داستان حذف كرده، داستان به نظر نفوذناپذير و مبهم مي آيد و طبعا خواندنش هم مشكل. اما يك نويسنده خوب در يك داستان موفق، حتما كليدهايي براي گشودن درهاي داستانش در جاي جاي داستان نهاده. بدون اين كه از شكلي و قراري كه براي روايت داستانش گذاشته تخطي كند. نويسنده اي كه قرار گذاشته خود در داستان ظاهر نشود، طبعا نمي تواند اطلاع رساني مستقيم كند. يعني نمي تواند وارد داستان شود و به خواننده توضيح دهد كه جملاتي كه از اين پس مي خوانيد، يادآوري فلان شخصيت از فلان خاطره است. يا حتي دو شخصيت داستانش را مجبور به گفتگو نمي كند، چنان كه درباره موضوعي كه هردو مي دانند حرف بزنند تا خواننده هم از آن موضوع باخبر شود. مثلا اگر سعيد و پرويز، داريوش را كشته باشند و حالا از ترس پليس در خانه اي پنهان شده اند و داستان هم از همين لحظه شروع شده، نويسنده نمي تواند و نبايد چنين ديالوگي را در دهان آنها بگذارد تا خواننده از وقايع مطلع شود: - پرويز! ما كه رفتيم داريوش راتوي خانه اش با تفنگ كشتيم وآمديم اينجا قايم شديم، حالا؟ چكاركنيم به اين گويه نام اطلاع رساني مستقيم داده ايم و مسلما مصنوعي است. پس با اين شرايط، اگر بخواهيم به يك داستان نو كه شگردها و شكل خود را رعايت كرده، نفوذ كنيم، بايد هوشي فعال و مهمتر، حافظه اي آماده داشته باشيم تا اطلاعات غيرمستقيم را جمع كرده و نتيجه گيري كنيم. درباره مكان نويسنده هم، امروزين، مثل شخصيت پردازي عمل مي كند. در داستانهاي نو، كمتر مي خوانيم كه نويسنده عمل داستاني را متوقف كند و درباره مكاني قلم فرسايي كند. كاري كه در داستانهاي قديمي و بخصوص رمانهاي كلاسيك رسم و شايع بوده. در اين آثار، نويسنده طوري به معرفي مكان قلم زده تا خانه اي يا شهري در سياره اي ديگر را براي خواننده تصوير اين كند كار در زماني كه سينما و تلويزيون و عكس نبوده يا تا به اين حد در زندگي آدمي حضور نداشته، شايد ثمري داشته. خواننده قرن هيجدهم و نوزدهم، از جهان تصوري محدود داشته. خيلي جاها را نديده و نمي ديده. بنابراين تصوير كلامي مكانهايي ديگر برايش جالب بوده. اما امروزه اكثر آدمها، تصاويري از پرت ترين نقاط جهان ديده و مي بينند. پس ديگر چه حاجت به آن نوع مكان پردازي. درعوض، نويسنده امروز بريك نقطه از مكاني يا بريك شيئي تمركز وزوم مي كند و سعي مي كند آن را با كلمه بنويسد يا از جنس كلمه خلق كند. تفاوت مكان پردازي در داستان كلاسيك و داستان نو، همين جاست. در داستان كلاسيك نويسنده سعي مي كند كه به وسيله كلمه، تصوير مكان يا شيئي را آن گونه كه هست، بي كم و كاست و تغيير به خواننده منتقل كند. در داستان امروز، نويسنده سعي مي كند كه مكان و شيي ء را تبديل به پديده اي از جنس كلمه كند. به يك مثال توجه فرماييد: زماني، وقتي شاعري مي خواست شرح چشمي را بنويسد، مي نوشت: چشم زيبايي دارد. بعدتر، با تكامل زبان شعر شاعري پيدا شد و خطاب به يارش گفت كه: چشم تو شبيه نرگس است. ازاين مرحله، حادثه اي در زبان و در شعر رخ داده است. اين چشم با يك شيئي درجهان پيوند و رابطه اي پيدا كرده كه فقط و فقط در زبان وجود دارد، نه در دنياي خارج از زبان. به عبارت ديگر، درجهاني كه اعتنايي به زبان آدمي ندارد، و بدون زبان ما هم كار خود را مي كند و قرار خود را دارد، هيچ رابطه اي بين نرگس و چشم وجود ندارد. اما شاعر، در دنياي زبان اين رابطه را برقرار كرده. حادثه وقتي به اوج مي رسد كه شاعر آن تشبيه را به استعاره مي رساند و مي گويد: غلام نرگس مست تو تاجدارانند خراب باده لعل تو هوشيارانند (حافظ ) اينجا، كلمه چشم حذف شده و فقطنرگس مانده. به بيان ديگر چشم جنسي زباني درست دارد است كه شباهت آن به گلي برقرار شده، اما اين قرار و بيان در جنسيت زبان و از گوهره آن انجام شده. در داستان هم، امروزه نويسنده، بيشتر، تصور كلي مكان را به تخيل خواننده وامي نهد و سعي مي كند بخشي از آن را به تصرف زبان درآورد. يعني شيئي يا بخشي از مكان را به كلمه تبديل كند. كرداري كه در نثر داستان نويسان كلاسيك هم هست اما قصدش نيست. سواي اين، نويسنده امروزين معتقد است كه براي تصوير كردن هرچيز يا هر مكاني بهتر است كه جزيي از آن خوب عرضه شود. مخاطب ازطريق اين جزء مابقي را خود خواهد ساخت. اين عمل پيروي از صنعت مجاز است. براي اين كه خواننده يك درياي توفاني را خوب حس كند، كافي است كه خروش و كف و سنگيني و قدرت يك موج خوب پرداخته شود; تا همه دريا. براي ساختن يك ميدان جنگ، عيني تر و ملموس تر اين است كه روحيه، حال، خيز و سينه خيز، شليك ها و احيانا زخم يك رزمنده را نشان داد و خوب نشان داد. از اين طريق، كل ميدان ساخته خواهد شد. اين شيوه، البته به سليقه خواننده اي كه حاضر نيست حين خواندن داستان، زحمتي را به خود روا دارد خوش نمي آيد. اين گونه خواننده ميل دارد كه همه چيز به او گفته شود. اين كار هم امكان چرا ندارد كه كلي گويي دراصل هيچ گويي است... در هنگام شروع بحث مكان و زمان از تركيبجاي - گاه استفاده برديم. اين تركيب، با نگاهي به نظريه نسبيت اينشتين درداستان نو كاربرد ويژه اي دارد. مكانها و اشياء بدون زمان فاقدمعنا و دلالت هستند. انسان با زبان و انديشه خود به جهان معنايي خاص خود داده، يا برجهان معنايي خاص نهاده. پس از اين گزاره، مي توانيم ادعا كنيم كه مكانها بدون زمان و بخصوص زمان حسي انسان فاقد معنا و فاقد نيروي حس سازي هستند. يك بدون خانه، درنظر گرفتن زمانهاي انساني كه در آن سپري شده، فقط آجر و سيمان و سنگ است. يك قلم، يا يك پالتو يا يك صندلي بدون درنظر گرفتن انساني كه از آنها استفاده كرده يا زماني كه با آنها سر شده، اشيايي بي معنا هستند. چرا ما به اشياء قديمي مان ؟ دلبسته ايم چرا يادگارهاي كودكي و نوجواني را گرامي؟ مي داريم چرا هميشه خانه اي يا شهري كه تركش كرده ايم ما را به سوي خود؟ مي كشند يك سبب آن است كه زمانهايي كه ما با آن اشياء و در آن مكانها گذرانده ايم به نظرمان در آنها متبلور شده اند. يا بالعكس، آنها، زمانهاي سپري شده را در حافظه مان دوباره آزاد مي كنند. از اين روست كه مي گوييم زمان ومكان ازهم جداشدني نيستند. علاوه براين، ازهم جداشدني نيستند، چون كه هر شيئي يا هر مكاني در هر تاريخي معنايي كم وبيش متفاوت دارد. يك كرسي، يك سماور زغالي، امروز معناي پنجاه سال پيششان را ندارند. معناي ماه پس از اين كه انسان جاي پاي خود را بر خاك غباري آن نهاد، بامعناي پانصد سال قبلش تفاوت كرده. عصاي يك پدربزرگ پس از مرگ او، با زماني كه در دست وي بر كاشيهاي حياط تق تق مي كرد، تفاوت دارد. بنابراين، در داستان نويسنده، نو، بخشي را به معرفي جداگانه مكان اختصاص نمي دهد. و معمولادرحين رفتار و كردار اشخاص مكان را هم تصوير مي كند. بدين گونه اشياءو مكانها جدااز انسانها و حس آنها نخواهند بود و درحال و هواي آنهامشترك خواهندشد. يعني سايه انسانها بر آنها هست. نفسشان در و بر آنها مثلا هست در توصيف نوع كلاسيك: در وصف اتاقي چنين اتاق مي خوانيم پرنور بود. روبه روي مبل كهنه، ميز چوبي كوچكي نهاده شده بود. برسطح ميز نقش بهرام گور درحين شكار گوري حكاكي شده بود. پيرمرد هميشه عصرها اينجا مي نشست و روزنامه مي خواند. آن روز عصر هم روزنامه اش را روي همين ميز باز كرد و به صفحه دوم كه رسيد قلبش از تپش بازايستاد. همين تصوير در پرداخت جديد، ممكن است چنين شود. پيرمرد، مثل همه عصرهاي چندسال گذشته بر مبل قديمي نشست. روزنامه را روي ميزي كه نقش بهرام گور درحال شكار گوري برآن حكاكي شده بود، باز كرد. بهرام و گورپشت روزنامه پنهان شد. و قلبپيرمرد در صفحه دوم از تپش بازايستاد. در تصويرسازي نوع دوم اطلاعات راجع به مكان درحين عمل شخصيت داستاني عرضه شده، لذا حركت روايت متوقف نشده در است اين نوع روايت، ذهن خواننده مي بايست فعال تر از ذهن خواننده كلاسيك عمل كند. يعني او درضمن تصويركردن كردار شخصيت، مكان و اشياء را هم با هم بايد به همين بسازد دليل است كه خواننده هايي كه ميل ندارند درحين خواندن فعاليت ذهني زيادي داشته باشند، داستانهاي نو را انكار مي كنند... علاوه بر خصوصيت ذكر شده، در روايت نوع دوم، از شيئي استفاده ديگري هم شده. يعني از آن در خدمت حس و معناي داستان هم كاري برآمده. مي توان بين پنهان شدن نقش بهرام گور، زير كاغذ روزنامه و مرگ پيرمرد رابطه اي برقرار كرد. گور را با گوري كه در انتظار پيرمرد است موازي كرد و لذت زيباشناختي برد. اين عمل، در داستانهاي نو، به نسبت داستانهاي قديمي بيشتر انجام مي شود. شگردي كه مي توان به آن استفاده ازدلالتهاي ضمني نام داد و در بحث نثر به آن خواهيم پرداخت. پانوشت: - 1 پدر و پارامو نوشته خوان رولفو ترجمه احمد گلشيري. كتاب تهران. 1363