Hamshahri corpus document

DOC ID : H-760217-19238S1

Date of Document: 1997-05-07

در جستجوي معناي زندگي مرگ و مرگ انديشي در فيلم مهر هفتم اثر برگمان o گرچه از نظر برگمان، مرگ واقعيتي است كه نمي توان از آن گريخت. اما او از مرگ به صورتي تلخ ياد نمي كند. گويي برگمان بخوبي اين گريزناپذيري را دريافته است اشاره: چندي پيش دومين هم انديشي دين از چشم سينما فرصت دوباره اي بود تا پيرامون اين مهم كارشناسان و صاحبنظران به بحث مهر بنشينند هفتم اثر برجسته اينگمار برگمان يكي از نمونه هايي بود كه در اين هم انديشي روي آن تاكيد بسيار شد. درباره اين فيلم مطالبي تهيه كرده ايم كه آن را مي خوانيد: شواليه اي به نام آنتونيوس بلوك (فن سيدو ) ودستيارش يونز (بيورنستراند ) از، جنگهاي صليبي به سوئد طاعون زده در برمي گردند سر راهشان به خانه، شواليه بامرگ ( آكروت ) روبرو براي مي شود گريز از او، با مرگ شطرنج مي بازد. بايوف (پوپه ) بازيگري، دوره گرد و همسرش ميا ( آندرسن ) و پسر كوچكشان ملاقات مي كند و آنها را همراه خود مي برد. وي حواس مرگ رابه بازي منعطف مي كند تا يوف و ميا كه عاشق يكديگرند و شواليه معناي زندگي را در عشق آنها يافته است، بگريزند. در پايان او و چند تن از همراهانش خود را در حالي مي يابند كه به سوي رقص مرگ كشيده مي شوند. نگاهي به آثار كهن ادبي و هنري، اين نكته را عيان مي سازد كه مرگ از ديرباز، همواره پيچيده ترين وناشناخته ترين راز زندگي آدمي بوده است. در حماسه گيلگمش، كه يكي از كهن ترين افسانه هاي بدست آمده است، گيلگمش قهرمان اين اسطوره كه بخشي انسان و بخشي خداست، پس از مرگ دوستش، انكيدو، سخت در انديشه فرو مي رود. او كه بدين ترتيب با مفهوم مرگ آشنا مي شود به جستجوي چاره اي براي رويارويي با مرگ و گريز از آن برمي خيزد. تلاش وي تنها اين نكته را برايش آشكار مي سازد كه مرگ را چاره اي نيست و نمي توان از آن گريخت. اما از اين رهگذر توجه گيلگمش به سوي زندگي جلب مي شود. در آثاري كه آدمي در دوره هاي بعدي پديد همواره آورده، ردپايي از اين نگراني و انديشه به چشم مي خورد. بنظر مي رسد عمده ترين دليل پرداختن و توجه انسان معاصر به زندگي، همين هراس اوست و اينكه معماي مرگ همچنان و تا ابد ناگشوده خواهد ماند. بدين ترتيب انسان امروزين نيز همان راه حلي را پيش روي خود دارد كه گيلگمش بدان دست يافته است: پرداختن به زندگي. مهر هفتم ( ) 1956 اثر اينگمار برگمان از جمله معدودآثار سينمايي است كه بي واسطه به مرگ پرداخته است. هر چند كه اين دغدغه خاطر به صورتهاي گوناگون درآثار سينمايي متعددي تجلي يافته، اما صراحت برگمان در اين پرداخت تا آنجا پيش مي رود كه مرگ را در قالبي كاملا ملموس و عيني مي نماياند. به صورت يك شخصيت و اين صراحت در رويارويي با مرگ را در كمتر فيلمي مي توان يافت. كندوكاو در زندگي و آثار و انديشه هاي اينگماربرگمان، اين نكته را آشكار مي سازد كه گذشته از مشكلات و مسائلي كه او در دوران شكل گيري شخصيتش با آنهاروبرو بوده، در برهه اي از زندگيش بدين نكته پي برده است كه رويارويي با مرگ و تهديد مي تواند نيستي، به زندگي آدمي شكل ديگري ببخشد. او دريافت كه تنها در اين رويارويي است كه انسان، توجهش به زندگي و جستجو براي يافتن معناي زندگي جلب مي شود. همين انديشه كه بعدها در فيلمهاي برگمان تجلي مي يابد و در آثاري چون مهر هفتم و توت فرنگي هاي وحشي ( ) 1957 مطرح مي شود از نظر برگمان مشكل مرگ همچنان ناگشوده مي ماند. او مرگ را چيز وحشتناكي مي داند از اينرو كه انسان نمي داند پس از آن چه پيش مي آيد. مرگ يك وحشت لاينحل است چرا كه پر از روياهاي وحشي است و انسان هرگز نمي تواند از آن روياها بيدار شود. هرگز. ( ) 1 برگمان ترس از مرگ را يك امر منطقي مي داند. اين ترس از آنجا ناشي مي شود كه مرگ امري موهوم وناشناخته است; پديده اي رازآميز و در عين حال بدون رمزوراز. مرگ: .. حالا از پيشت مي روم بار ديگر كه بهم رسيديم كار تو و همراهانت تمام است. شواليه: و آنوقت تو رازت را فاش؟ مي كني مرگ: من رازي ندارم. شواليه: پس اينطور، كه تو هيچي نمي داني. مرگ: نه. من نادانم. ( ) 2 گرچه از نظر برگمان، مرگ واقعيتي است كه نمي توان ازآن گريخت. اما او از مرگ به صورتي تلخ ياد نمي كند. گويي برگمان بخوبي اين گريزناپذيري را دريافته و از اين رو كوشيده است تا دست كم، چهره اي ملايم تر، از آن براي خود بسازد و حتي وجودش را توام با سودمندي هايي نشان دهد. بدين ترتيب است كه برگمان با بهره گيري از پديده مرگ و استفاده از آن به عنوان انگيزه اي براي آغاز جستجو و شناخت و تبديل زندگي پوچ به زندگي با مفهوم، خود را از نگراني مرگ رهانده و براحتي با آن كنار مي آيد. اما آنچه كه بهر تقدير براي برگمان زجرآور است، لحظه رويارويي با مرگ مي باشد. به گمان او اگر چه آدمي در برابر مرگ مي تواند به معنا و مفهوم زندگي دست يابد اما در اين لحظه انساني تنهاست و همين تنهايي است كه نظر برگمان را به خود جلب كرده است. به عقيده او خشونت و بي رحمي مرگ از همين جا ناشي مي شود. ( ) 3 آنتونيوس بلوك، شخصيت اصلي فيلم مهر شواليه اي هفتم، سرخورده است. نخستين نماهاي فيلم، او راافسرده و خسته و در عين تحرك، ساكن نشان مي دهند. اوكه از جنگهاي صليبي بازگشته، اكنون در سرزميني طاعون زده، با مرگ روبه رو مي شود. شواليه كه پيش از اين بي هيچ شناختي از مرگ و زندگي به جنگ رفته بود، اينك با آگاهي يافتن از مرگ مي كوشد تا دست كم براي زندگيش مفهومي ترسي بيابد كه او در برابر مرگ بدان اعتراف مي كند و تلاشي كه براي به تاخير انداختن مرگ خود، بدان دست مي زند، صرفا براي آنست تا به اسرار مرگ و زندگي دست بيابد و آگاهانه بميرد. شواليه جنگهاي صليبي اگر چه در راه كليسا شمشير زده است اما اعتراف مي كند كه از زندگي، خدا و مرگ هيچ نمي داند و اكنون در واپسين دم عمر است كه رنج ناداني اش را در مي يابد، مي پرسد و به جستجوي پاسخ چراهايش برمي خيزد. نخستين رويارويي شواليه با مرگ در ساحل درياست. ازاينجاست كه آرامش درون شواليه به يكباره به آشفتگي و تلاطم اين مي گرايد نخستين برخورد، اگر چه براي شواليه، غيرمنتظره و ناخوشايند است اما او چون راوال كشيش و اسكات بازيگر، در برابر مرگ، خود را نمي بازد. او حتي از آن هم نمي گريزد و شواليه وار مي كوشد تا با مبارزه اي، مرگ خود را به تاخير بيندازد. در فيلم اين مبارزه به صورت نمادين و در بازي شطرنج - كه شايد تصويري ترين نماد براي مبارزه باشد - نشان داده مي شود. آرامش و خويشتنداري شواليه در برابر مرگ چنين مي نماياند كه او سالها با چنين پرسشهايي از مرگ و زندگي و خداوند دست به گريبان بوده است. ولي اكنون در لحظه رويارويي با مرگ است كه حس جستجوگري در درون او بيدار مي شود و او پرسشگري را آغاز مي كند. شواليه گرچه دير زماني است كه مرگ را همراه خود مي بيند اما هيچگاه اين ديدن او با دانايي توام نبوده است. او پيش از اين چشم در چشم مرگ نيفكنده تا بدان بينديشد و اينك در لحظه مرگ است كه بارقه اي از آگاهي در ذهن او مي درخشد و احساس آگاهانه تنهايي و بي مفهومي به او دست مي دهد. از اينرو به تكاپو مي افتد تا با يافتن پاسخي براي پرسشهايش، از چيستي و چگونگي زندگي، تنهايي لحظه مرگش را تحمل پذير سازد. بازي شطرنج سبب تاخير در فرارسيدن زمان مرگ شواليه مي شود. بدين ترتيب او فرصتي مي يابد تاحقيقت زندگي را جستجو كند. از اين رهگذر او آدمها و وقايع پيرامونش را با ديدي نو مي نگرد و تازه در مي يابد كه حقيقت زندگي و آنچه كه وي بايد بدان آگاهي يابد و باورش بدارد نه در كليسا و نزد كشيشان (كه راوال نماينده شان است ) تجلي مي يابد و نه در زندگي بدون عشق آدمهاي معمولي (آهنگر و زنش ) و نه در عشقهاي جنسي و ظاهري (اسكات و زن آهنگر ) و نه به يقين نزد آدمهايي چون يونز كه به ريش مرگ و زندگي و همه چيز مي خندد. از آنجا كه مرگ هيچ رازي هيچ ندارد، نمي داند و كارش را هم كوركورانه انجام بنابراين مي دهد، جستجو و پرسشگري هاي شواليه درباره مرگ به نتيجه اي نمي انجامد اما براي شواليه كه باور داردسوال كردن از هر چيزي مهم تر است اين جستجو عبث وبيهوده نيست. از رهگذر همين جستجوست كه او خدا را در درون خود مي بيند و او را صدا مي زند. اما باز مشكل شواليه از آنجا آغاز مي شود كه به جاي ايمان، آگاهي مي طلبد به گفته او ايمان داشتن كاردشواري درست است، مثل اينست كه كسي را داشته باشي كه توي تاريكي است و هر چقدر هم صدايش بزني خودش را نشانت ندهد. ترس شواليه نيز از همين تاريكي است و تلاشش در به تاخير انداختن مرگ، كسب آگاهي است. از اينهاگذشته، درد بزرگ شواليه دربرابر مرگ، عدم اطمينان اوست. او از وجود خدا درخود خبر دارد، اما در تلاش يافتن راهي است تا او را به پاسخگويي به فريادها و پرسشهايش وا دارد. شواليه به خوبي مي داند كه خدا در درون اوست و هيچ گريزي از او نيست. او آگاهي از خدا را نياز دارد تا با پشتگرمي اين آگاهي، در چشمان مرگ چشم بيندازد و آنگاه است كه مي تواند با آرامش خاطر مرگ را بپذيرد. از سوي ديگر، گرداگرد شواليه را آدمهايي فرا گرفته اند كه هر كدام، اگر چه در برابر مرگ قرارمي گيرند و مي ميرند، ولي فاقد لحظه هوشياري پيش از مرگ هستند. اينان در زندگي هيچگاه پرسشي نداشته اند و بنابراين درلحظه رويارويي با مرگ نيز آن احساس جستجوگرانه راندارند. يونز، دستيارشواليه، از جمله شخصيت هاي درخور توجه فيلم مهر هفتم است. فلسفه اش درباره مرگ وزندگي ويژه خود اوست. اوكسي است كه به ريش مرگ مي خندد. به ريش اربابش هم. به ريش خودش هم. دنيايش يك دنياي يونزي است. دنيايي كه براي هيچكس غير از خودش قابل قبول نيست. براي همه مسخره است جز براي خودش. او همواره حتي در آخرين لحظات زندگي مي كوشد به ديگران بفهماند كه جستجو بي فايده است و چيزي براي يافتن او نيست در سكوت و خاموشي به صف رقصندگان مرگ مي پيوندد، هر چند كه سكوتش با اعتراض همراه است. بدين ترتيب يونز، روي ديگر سكه شواليه مي شود. درفيلم، برگمان او را در كنار و در برابر شواليه مي نهد تا نشان دهد كه انسان چنين هم مي تواند بميرد. با اينهمه، به گمان من، اگر درباره يونز تا اين حدبينديشيم بي شك او را به درستي نشناخته ايم من، يونزرا عليرغم گفته هاي خودش درباره شخصيت و ديدگاه هايش، آدمي آگاه تر و بدتر از شواليه مي دانم. در حالي كه شواليه از شناخت مرگ عاجز مي ماند، يونز در همان ابتداي فيلم نشان مي دهد كه مرگ را مي فهمد: در يكي از نخستين صحنه هاي فيلم يونز به همراه شواليه اسب مي راند. يونز از شواليه جدا مي شود تا از مردي رداپوش (كه پشت به آنها دارد و بر زمين نشسته ) راه را بپرسد. او در زير ردا اسكلتي مي بيند. به هنگام بازگشت شواليه از او مي پرسد كه آيا مرد راه را نشان داد. يونز: نه چندان. شواليه: چه؟ گفت يونز: هيچ. شواليه: لال؟ بود يونز: ارباب، من اينطورنمي گفتم. منظورم اينست كه زبان شكوهمندي داشت. شواليه: اينطور فكر؟ مي كني يونز: بله، شكوهمند درست است. اما حرفي كه او زدخيلي تاريك و گرفته بود. بله اينطور مي شود بيانش كرد. ( ) 4 بدين ترتيب و عليرغم گفته هاي خود يونز درباره بي خيالي اش از بابت مرگ و زندگي، او، مرگ رامي شناسد و به گمان او اگرچه مرگ هيچ نمي گويد وحرفي كه مي زند خيلي تاريك وگرفته است اما شكوه خاصي دارد. چيزي كه سبب مي شود آدمي توجهش به سوي آن جلب شود و نتواند مرگ را فراموش كند، يا دست كم آنكه از آن بي تاثير بماند. به عقيده يونز زيانباري مرگ از آن روست كه مردم را به سوي كليسا سوق مي دهد و كليسا نيز آنان را به جنگ، ويرانگري و نيستي فرامي خواند. بدين ترتيب است كه يونز مرگ را اتلاف وقت مي داند. يونز در كليساست و بانقاشي كه تابلوي مرگ رامي كشد گفتگو مي كند يونز: اين پرده چي رانشان؟ مي دهد نقاش: رقص مرگ را. يونز: آني كه مرگ آنجاست،؟ است نقاش: بله، او با همه مي رقصد. يونز: چراوقتت را با اين رنگ مالي ها تلف؟ مي كني نقاش: فكر مي كنم بايد اين حقيقت را به همه گفت كه آدميزاد تخم مرگ است. ( ) 5 ديگر آدمهاي گرداگرد شواليه; راوال، اسكات، آهنگر و زنش هستند. راوال عليرغم آنكه پيش از اين كشيش بوده و بدين جهت با مقولات ماوراء طبيعي سروكار داشته، مي بايد مرگ آشناتر باشد. اما او در برابر مرگ كاملا از خود بي خود مي شود و بي حاصل مي كوشد تا از مرگ بگريزد. در برگمان، در شخصيتي چون او اين حقيقت شخصي اش رانمايان مي سازد كه صرف مرگ آشنايي نمي تواند شناخت بوجود بياورد. راوال درلحظه مرگ به جاي انديشيدن و جستجو، به گريزي بي فرجام دست مي زند و از اين رو بي حاصل نيز مي ميرد. بي آنكه به حقيقتي دست يافته باشد. اسكات هنرپيشه، در مرتبه اي فروتر، چون راوال لحظه مرگ، را در مي يابد (گرچه مرگ آشنانيست ) اما اونيز مي كوشد تا از مرگ بگريزد. بدين ترتيب او هم از اين لحظه بي بهره مي ماند حقيقتي را درنمي يابد. كساني چون پلوگ آهنگر وزنش، ليزا، در پايين ترين مراتب شناخت جاي مي گيرند. آنان حتي توان درك لحظه مرگ را هم ندارند و در برابر آن واكنشي نشان نمي دهند. بدين ترتيب، بديهي است كه از چيزي كه برگمان آن را سودمندي مرگ مي داند يعني احساس نياز به دريافت حقيقتي درباره زندگي، بي بهره مي مانند. درمهر هفتم، برگمان ظاهرابر دغدغه خاطري كه از دوران كودكي همراهيش كرد، فائق مي آيد و دين خود را به كليسا ادا مي كند! كليسا كه سبب بروز جنگهاي صليبي و طاعون پيامد آن بوده، بدين ترتيب واسطه حضور مرگ نمايانده مي شود. گذشته از صحنه هاي بازي شطرنج، مرگ در جاي ديگري ظاهر نمي شود، جز در كليسا و جاهايي كه كليسائيان هستند. و اين درست همان جاهايي است كه چهره كريه و ويرانگرانه مرگ و يا دست كم پيامدهاي ناگوار آن، نشان داده مي شود. در صحنه اي از فيلم، شواليه در كنار اتاقك اعتراف كليسا، نقشه بازي اش رابراي كشيشي تشريح مي كنداما بزودي در مي يابد كه كشيش كسي جز مرگ نيست. در ادامه فيلم مي بينيم كه همين اعتماد شواليه به روحانيت كليسايي و سبب كليسا، باخت او در بازي اش با مرگ مي شود. بدين ترتيببرگمان به صراحت مي گويدكه پذيرفتن كليسا، پذيرفتن مرگ است و اعتماد به كليسا، آدمي را به سوي مرگ سوق مي دهد. كليسا يعني مرگ و نيستي. و اين خدمت را كليسا و مرگ به طور متقابل براي يكديگر انجام مي دهند. اين نكته را بار ديگر اززبان يونز مي شنويم. يونز بر اين باور است كه انديشيدن درباره مرگ سودي ندارد، جز آنكه آدمها را به دامان مذهب كليسايي مي اندازد. ترسي كه كليسا ازمرگ در ذهن مردم ايجاد مي كند، در واقع به سود كليساست تا هر چه بيشتر مردم را به سوي خود بكشاند. و از سوي ديگر، مگر جز آنست كه كليسا با براه انداختن جنگهايي چون جنگهاي صليبي خدمتهاي شاياني به مرگ كرده؟ است يونز با نقاش پرده رقص مرگ در كليسا گفتگو مي كند نقاش، تصوير مرگ را براي ترساندن مردم سودمند مي داند. يونز درباره اين موضوع مي پرسد يونز: اما اگر بترساني شان... نقاش: آنوقت فكر مي كنند. يونز: و آنوقت فكر مي كنند... نقاش: .. و فكر كه كردند، بيشتر مي ترسند. يونز: و آن وقت مثل باد مي چپند تو بغل كشيش ها. ( ) 6 نكته ديگر در همين رابطه، نقشه بازي شواليه واشاره هاي كنايي اش به شواليه كليساست براي كشيش - و درواقع، مرگ -مي گويد كه بااسب و فيل به مرگ خواهد اين تاخت دو مهره، در زبانهاي اروپايي Knight خوانده Bishopو مي شوند كه معناي آنها به ترتيبشواليه واسقف نيز برگمان هوشمندانه هست اين جناس كلامي را بكار مي گيرد تا نشان دهد چگونه شواليه آنتونيوس بلوك، با تكيه واعتماد بر جنگ (كه شواليه گري نماد آنست ) ومذهب كليسايي ( كه كشيشان نماينده آنند )- و به عقيده برگمان هر دو، سوي هاي متقابل يك سكه اند - نابودي خويش را سبب مي شود. و باز اين كليسا هماني است كه راوال نماينده آنست. كسي كه شواليه را به جنگ ترغيب كرد و سپس در راه بازگشت است كه يونز با غافلگيري اين كشيش در حال دزدي چهره ديگري از كليسا نشان مي دهد. ( ) 7 سينمايي ديگر از كليسا، كه برگمان درمهر هفتم آنرانشان مي دهد، در صحنه هايي تجلي مي يابد كه كليسائيان دختري را به اتهام مراوده با شيطان مي سوزانند، در اينجا نيز مرگ حضور مي يابد و آنهم در چهره اي ويرانگر كه از اعمال ويرانگرانه كليسائيان بهره مي برد. شواليه برگمان، بر اين نكته آگاه است كه مي توان همچون ديگران و ازجمله كشيشان ودينداران واقعي، در رويارويي با مرگ، به سلاح اعتقاد و ايمان مجهز شد و همچون آندرس در توت فرنگي هاي وحشي (كه قرار است كشيش بشود ) مي توان به كمك ايمان، وحشت و دلهره مرگ را تسكين اما داد، شواليه نمي تواند دربرابر اين قضيه سكوت كند. اندك آگاهي پيشين او، وي را با دشواري ديگري روبرو شواليه مي كند به چيزي فراتراز اينها نياز دارد. شواليه شناخت مي خواهد نه ايمان. او چون ديگران نيست، تا در گريز از مرگ آرامش دهنده اي براي ترسش بيابد. و بر آن نيست تا در اين راه با چشمان بسته گام بردارد. شواليه در جستجوي پرتوي است تا اين راه تاريك را روشن كند. شواليه، خود مي گويد: من آگاهي مي خواهم نه ايمان. ايمان كوركورانه مسيحي درحقيقت انسان را به سوي خدايي سوق مي دهد كه چيزي از خود نمي گويد و خود را نشان نمي دهد. ( ) 8 چنانكه گفته شد، شواليه دررويارويي با مرگ تنها بدين نكته آگاهي مي يابد كه مرگ قابل شناخت نيست. مرگ نيز دربرابر او اعتراف مي كند كه هيچ رازي ندارد. خود نيز نادان است و كارش را هم كوركورانه انجام مي دهد. بدين ترتيب شواليه در پايان اين جستجوگري درمي يابد كه از مرگ گريزي نيست و تنها از اين رهگذر مي توان توجه را به جستجوي معناي زندگي معطوف داشت. به باور برگمان هرگونه پرسشي از چراي مرگ و زندگي، سرانجام به مرگ منتهي مي شود. درباره مرگ به هيچ پاسخي نمي توان دست يافت و كندوكاو براي يافتن پاسخ چراهاي زندگي، انسان را به جستجوي ياس آوري در درون خود مي كشاند و سرانجام نيز او را دربرابر مرگ به زانو درمي آورد. براستي چه پاسخي براي اين معما مي توان؟ يافت سرانجام، مرگ همه را به رقصي مي كشاند; رقص همه مرگ مي ميرند. شواليه، اسكات، يونز، ليزا و راوال. همه جز زوج ساده عاشق. ميا و يوف و البته ميكائيل كودكشان، و اينها كساني هستند كه شواليه مفهوم زندگي را در ميانشان جسته است. كليد معماي فيلم صحنه اي است كه در آن ميا به شواليه شير و توت فرنگي وحشي و مي دهد اين، لحظه گمشده شواليه است. اين، لحظه اي است كه هميشه در خاطرش خواهد و ماند باز، همين خاطره است كه تلخي هاي گذشته اش را تلافي خواهد در كرد اينجا شواليه حقيقت زندگي را در خوشبختي دنيايي جسته است. شواليه (به ميا ): اين لحظه، هميشه يادم خواهدماند. اين سكوت، شفق، كاسه توت فرنگي، كاسه شير و صورتهاي شما در تاريك و روشن غروب. ميكائيلي را كه به خواب رفته و يوف را با سازش... به همين محكمي كه اين كاسه پر از شير تازه دوشيده را در دستهايم نگه داشته ام، سعي مي كنم اين خاطره را هم در ذهن خودم نگهدارم. سر برمي گرداند و به دريا وشفق بي رنگ و گرفته نگاهي مي اندازد. شواليه: اين خاطرتلخي هاي گذشته زندگيم را تلافي مي كند. ( ) 9 و همين زوج ساده و خوشبخت كه شواليه مي كوشد از مرگ رهايي شان بخشد، نادانسته وبه حكم عشق، مفهوم زندگي و خوشبختي را يافته اند. و همين ها هستند كه در صحنه آخر نظاره گر مرگ آنهايي هستند كه عشق را تجربه نكرده اند و بي عشق دربرابر مرگ، ناگزير و بي سلاح مانده اند. اين زوج به آدم و حواي ديگري مي مانند كه به زندگي، هستي دوباره مي بخشند و از دامانشان كودكي برخواهد خاست كه كاري غيرممكن انجام خواهد داد و با برهم زدن نظم موجود، نظامي نو و بر پايه هاي آنچه مي پنداريم نشدني است، بنا خواهد كرد. مهتاب بهرامي منابع: - اميري. زهرا; برگمان و بحران اخلاقي انسان معاصر، پايان نامه دوره كارشناسي سينما. دانشكده سينما تئاتر دانشگاه هنر تهران. 13710 - برگمان. اينگمار. مهرهفتم ( فيلمنامه ). ترجمه هوشنگ طاهري، انتشارات زن، تهران. پاورقي: ) 1 برگمان و بحران اخلاقي انسان معاصر ص ) 2158 فيلمنامه مهر هفتم ص 106 ) 3 برگمان و بحران اخلاقي انسان معاصر. ص 157 ) 4 فيلمنامه مهرهفتم. ص. 16 ) 5 همان منبع صص. 2726 ) 6 همان منبع ص. 28 ) 7 هرچند برگمان در مهرهفتم اين چنين صريح به كليسامي تازد اما در فيلم بعدي اش توت فرنگي هاي وحشي ( ) 1957 موضع اش دربرابر كليسا اندكي ملايمتر ومحافظه كارانه مي شود. در اين فيلم پروفسور پير درتاييد يا رد مذهب كليسايي - كه به شخصيت عقيده ويكتور، ضدمذهب فيلم فقط بهانه اي براي تسكين دلهره ووحشت ناشي از مرگ است - سكوت مي كند. ) 8 برگمان و بحران اخلاقي انسان معاصر. ص. 192 ) 9 همان منبع صص. 7574